شبی که باران شدیدی میبارید،
پرویز شاپور از احمد شاملو پرسید: چرا اینقدر عجله داری؟!
شاملو گفت: میترسم به آخرین اتوبوس نرسم.
شاپور گفت: من میرسونمت.
شاملو پرسید : مگه ماشین داری؟
شاپور گفت: نه، اما چتر دارم!
دوست واقعی کسی است که یاری رسان
باشد حتی اگر دقیقا چیزی که شما
میخواهید را نداشته باشد.
@ghmiun
674.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند لحظه آرامش....
@Aghmiun
اسامی بازیکننان زردپوش به ترتیب ایستاده ازراست: رضا زالبیگی _ مهدی زالبیگی _ اصغر نجاتی_ محمدرضا عباسخانی _ اصغر زالبیگی _ اسماعیل برزگری _ حمیدمیرزایی _ محمودفقیهی( سرمربی )
نشسته ازراست: ابوالفضل زالبیگی _ امیرداداشی _ محمدداداشی_ دکتربابایی_ محمدبرزگری_ حسن ملکی_ علیرضا بهاری_ محرم حسین زاده
واسامی بازیکننان سفید پوش داخل سالن
ایستاده ازراست: حمیدمیرزایی _ اسماعیل برزگری _ حسن ملکی _ مهدی زالبیگی _ محمودفقیهی( سرمربی)
نشسته ازراست: بابک فقیهی _ محمدرضا عباسخانی _ رضا زالبیگی _ علیرضا بهاری
البته محمودجان ؛ ازاین نفرات که قبلاعضوتیم بودندجهت تجلیل ، دردنباله بازیکنان نام ببرید که درمسابقات، یا غایب بودندیا ترک دیارکرده بودند.
ازجمله ؛ کریم ساعدی _ رحیم ساعدی _علی آتیه دان_ هاتف اشرف زاده_ رضا نوری پور _ اقبال محمودی _ محموداشرف زاده _نادراشجع _
حمید آتیه دان _ حسین میرزایی
اینم تیم منتخب فوتسال آغمیون درهمان
سالها که تیم قَدَری دربین تیمهای شرکت کننده سراب وحومه محسوب می شد.
ودرروز مسابقه هواداران بسیاری ازخودسراب واطراف برای تشویق تیم بزرگ آغمیونمان درسالن حاضر می شدند.واین تیم ساخته وپرداخته راباشورخاصی تشویق می کردند،
دوست گرامی و قدیمی ام جناب آقای محمود فقیهی که هم اینک یکی از پیشکسوتان فرهنگی و فرهیخته ی شهرستان سراب هستند و آشنایی و ارتباط تنگاتنگ و قوی و مداوم با فرهنگ ادب فارسی و خاصّه با هنر خطّاطّی دارند لطف کردند عکس های خاطره انگیزی از فوتبالیست های سال های ۷۵ و ۷۶برای کانال ارسال کرده اند و با توضیحات کامل و از دل برآمده ی شان در مورد عکسها، نقش همیشگی و تاثیر گذار فوتبالیست های آن دوران را بخوبی بیان کرده اند .
همچنین یاد و خاطرات آن زمان را زنده کردند.
هر بیننده ای با دیدن این عکس های زیبا به جایگاه فوتبال آغمیون در آن سال ها پی خواهد برد.
تعداد بازیکنان فوتبال و فوتسال و استعداد های ناب بچه های آغمیون زبانزد همه فوتبالیست های روستا ها و سراب بود.
تکنیک و بازی های فوق العاده تیم های آغمیون در سراب همیشه مطرح بود.
کثرت تعداد تیم های آغمیونی هنگام برگزاری مسابقات واقعا حیرت انگیز بود.
خود آغمیون هر محله اش چندین تیم داشت و خود بنده وقتی سال ۶۲ از آغمیون به سراب کوچ کردم هر روز با موتور برای بازی فوتبال و خصوصا فوتسال به آغمیون می آمدم.
در فوتسال تیم ما ( آغمیون ) همیشه مقام می آورد و خود سرابی ها همیشه برای بازی فوتسال ما حسرت میبردند.
مرحوم آقای رحمان اصلان پرویز ( بازیکن قدیم و داور کشوری و بین المللی که اهل سراب و از دوستان بنده بود همیشه میگفت فلانی شما آغمیونی ها فوتسال را به سراب آوردید.
دوست عزیزم آقای محمود فقیهی که خودشان از بازیکنان فوتبال آغمیون بودند بعدها بعنوان مربی زحمات زیادی به تیم های فوتبال آغمیون کشیدند و همیشه دلش برای فوتبال آغمیون پر می کشید.
البته قبلا هم در مورد فوتبال و ورزش آغمیون در قدیم خاطرات و مطالب تقدیم کرده ایم.
ایکاش از دوستان نسل جوان و امروزی هم عکس و مطالب در مورد فوتبال آغمیون برایمان ارسال بکنند .
امیدواریم از تیم های روستای آغمیون که هم اینک فوتبال بازی میکنند عکس های قشنگی برای کانال ارسال بکنند.
ممنون از آقای فقیهی بابت ارسال عکس های زیبا و توصیحات کامل شان.....
منتظر عکس های فوتبالیست های آغمیون هستیم.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_بیستوششم هوا روشن شده بود صبح فاطمه یه سینی که توش یدونه نون
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_بیستوهفتم
حرکت دادن دستها و پاهام خیلی سخت بود انگار به هر کدوم یه تن بتن وصل کردن پرستار سرم و چک کرد و رفت بیرون صداشو میشنیدم که به یکی گفت مریضتون به هوش اومده.یه خانم چادری اومد تو و اومد بالاسرم گفت خوبی به زور نگاهی به صورتش کردم نمیشناختمش
دید من حرفی نزدم گفت من عروس بزرگه حاج مسلمم به زور لبهای متورمم و تکون دادم و گفتم ممنون که نجاتم دادی
سرشو انداخت پایین و گفت خدا ازشون نگذره.گفت من بیرونم برم یه سر به آقا بهرام بزنم بیام.با شنیدن اسم بهرام انگار جون تازه گرفتم.دستشو گرفتم و گفتم منم ببر.گفت تو حالت خوب نیست یکم بهتر شو میبرمت.گفت برم بعدا میام رفت پس بهرام بیچاره هم اینجا بود.دلم میخواست برم پیشش تنها پناهم بهرام بود.فرداش تلاش کردم تا سر پا بشم و بلند شدم راه رفتم.دردهام خیلی شدید بودحرکت کردن برام خیلی سخت بود زن داداش بهرام که اسمش پروین بود اومد تو اتاق و گفت دختر چیکار میکنی تو الان نمیتونی راه بری.دراز بکشگفتم منو ببر پیش بهرام تو رو خدا گفت بزار یکم بهتر بشی بعد خیلی اصرار کردم بلاخره راضی شد و با کمک پروین رفتم پیش بهرام بهرام تو یه اتاق تو طبقه دو بستری بود تا برسم اونجا از درد فقط اشک میریختم وصدام و در نمی اوردم تا رسیدیم به اتاق چشمام دنبال بهرام بود پروین با دستش اشاره کرد به تخت دم پنجره و گفت اونجاس اونیکه اونجا بستری بود شباهتی به بهرام نداشت.دستها و پاهاش و سرش پانسمان بود لباش باد کرده بود رفتم نزدیکتر و صداش کردم با چشای نیمه باز نگاهی بهم کرد و گفت اُلفت سعی کرد بلند بشه دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم بهرامم داشت گریه میکرد.خیلی دلم براش کباب شد نتونستم جلوی خودمو بگیرم و سرمو گذاشتم لبه تخت و بلند گریه کردم.پروین اومد بالای سرم و گفت بیا بریم الان یکی میاد دوباره دردسر میشه.با اکراه از بهرام خداحافطی کردم و برگشتم اتاق تا شب همش دنبال فرصت بودم که برم پیش بهرام اما نتونستم فردا دکتر اومد و گفت مرخصی پروین دم در بود بود امد تو و گفت من برم حسابداری و بیام از زیر چادرش یه دست لباس دراورد و داد دستم که تو لباسهاتو عوض کن من بیام.لباسهامو عوض کردم و پروین خانوم اومد دنبالم گفتم بهرام چی گفت اونم فردا مرخصه گفتم بریم ببینمش .پروین گفت حرفش و نزن بهروز اونجاس میکشه ما رو ناچار با پروین رفتم.یه پسر جوون دم در بود با یه پیکان کاهویی.پروین خانوم رفت سمتش و رو کرد به منو وگفت بیا سوار شو تا ندیدنمون.چادر و کشیدم رو صورتم و سوار شدم
پسر جوون که سوار شد پروین خانوم گفت .اُلفت جون این پسر بزرگم علی هست گفتم خوشبختم .پروین خانوم رو کرد به پسرش و گفت علی برو سمت خونه خان جوون .علی گفت اخه اونجا چراپروین گفت فعلا باید اونجا باشن الان نمیشه تو دید حاج مسلم باشن.گفت چشم و استارت زد.رفتیم سمت باسمنج تا حالا ندیده بودم اونجا رو شهر کوچیکی بود خارج تبریز.جلوی یه خونه با صفا و بزرگ نگهداشت .پیاده شدیم و پروین خانوم در زد طول کشید تا در باز بشه.یه خانم مهربون در و باز کردپروین و درآغوش کشید و منو دید و اومد سمتم و منو هم بوسید و گفت بیایید تو عزیزام محو مهربونیش شده بودم.رفتیم تو حیاط نمیشد گفت انگار یه باغ بزرگ بود درختهای بلند و پر میوه خیلی باصفا بود.یه خونه هم ته باغ بود رفتیم رو تخت نزدیک خونه نشستیم .خان جوون چادرشو برداشت و انداخت رو بند رخت که به دوتا درخت بسته بودو گفت بشینید عزیزان من و رفت داخل و چند تا چای برامون آورداومد نشست کنارمون.پروین گفت خان جوون برات دوتا مهمون دارم .فردا هم یکی دیگه میادگفت قدمشون رو چشم گفت خان جوون اُلفت امروز از بیمارستان مرخص شده بچه اش سقط شده خان جوون محکم زد رو پاهاش و گفت خدا مرگم بده چرا یادآوری اون لحظه ها برام خیلی دردآور بوداینکه یکی بی پناه باشه و تو بهش ظلم کنی خیلی بد هست.پروین گفت قصه اش مفصله خان جوون
بعدا انشاءالله من برم دیگه تا صداشون در نیومده گفت برو ننه خیالت راحت مثل تخم چشام از مهمونت مراقبت میکنم.پروین خانوم اومد با من روبوسی کرد و رفت.ننه اومد پیشم که پاشو دخترم اینجا نشستن برا تو سمه منو برد داخل خونه.صفا و مهربونی از سر و روی خونه میبارید انگار گوشه ای از بهشت بودم
پشتی های دست باف دور تا دور خونه چیده شده بودو خونه پر بود از فرشهای قرمز هریس.یه گوشه از خونه هم یه گلخونه کوچیک بود که پر بود از گل دلم میخواست تا ابد تو اون خونه بمونم
خیلی حس آرامش داشتم.خان جوون که دید نگاهم به گلهاس گفت بیا بشین اینجا الان میام نشستم و تکیه دادم به پشتی خان جوون رفت برام رختخواب اورد هر چی اصرار کردم که نمیخوام اینجور راحتم قبول نکرد که تو الان با زائو فرقی نداری دخترم تو بدتر سرت اومده.
ادامه دارد....
@Aghmiun