eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_بیستوهفتم حرکت دادن دستها و پاهام خیلی سخت بود انگار به هر ک
همونطور که تشک و پهن میکردگفت نمیدونم کی این بلا رو سرت آورده و چرا خودت هر موقع دوس داشتی حرف بزن مادر من زن فضولی نیستم.سرم و انداختم پایین خجالت میکشیدم که بگم زن دوم پسر کوچیک حاج مسلم هستم برام دوتا بالش گذاشت و اصرار کرد که روسریت و بردار اینجا مرد جماعت نمیاد دلم میخواست برم تن و بدنم و بشورمبا خجالت گفتم خان جوون حموم اینجا کجاس.گفت مادر تو الان نباید آب بهت بخوره یه چند روز صبر کن خودم میبرمت حموم.نگاهی به لباسهام کرد و گفت بیا مادر بریم یه دست لباس بدم بهت با اینا که نمیشه.سرم و انداختم پایین و گفتم شرمنده واقعا باعث زحمت شدم گفت نگو مادر تو هم عزیز منی رفت برام یه پیراهن نخی بلند اورد که بپوش مادر اینم نو هست خیالت راحت من بچه هام همیشه برام میخرن نگه میدارم هر کدوم یکی دوتا میخرن لازمم نمیشه لای پیراهن و باز کردم و دیدم لباس زیر و زیر پوش برام گذاشته.خیلی خجالت میکشیدم از اینکه حتی ضروری ترین چیزها رو هم نداشتم.خان جوون اتاق و نشون داد و گفت برو عوض کن مادر رفتم تو اتاق.لباسهامو عوض کردم و لباسهای کثیفمو برداشتم و گفتم خان جوون شما رو جون عزیزت دست نزن به اینا خودم میشورم بعدا.گفت باشه مادر انقد معذب نباش.خان جوون گفت بیا دراز بکش من برم برات کاچی بپزم دراز کشیدم و لحاف و کشید رومو و گفت با خیال راحت بخواب مادر خستگی از چشات میباره.خان جوون رفت و منم به سرعت خوابم برد.فردا حدودای ظهر بود که در زدن و خان جوون رفت در و وا کرد بهروز و پروین بهرام و اورده بودن.پروین میگفت اگه حاج مسلم بهرام و ببینه میکشه فعلا یه مدت دور باشیدهمش فکرم درگیر مریم و بچه هاش بود بهرام اومد تو یه دست و دوتا پاهاش تو گچ بود سر و صورتش داغون خان جوون بیچاره برای بهرام هم یه رختخواب پهن کرد آقا بهروز کلی دارو و پماد دستش بود و گذاشت کنار رختخواب بهرام،بهرام سعی میکرد نگام کنه اما نمیتونست گردنش و تکون بده منم خجالت میکشیدم پیش آقا بهروز برم پیش بهرام آقا بهروز نشست و تکیه داد به پشتی منم معذب بودم نشستم و سرمو انداختم پایین.خان جوون بیچاره مشغول پذیرایی بود آقا بهروز گفت خان جوون واقعا شرمنده ایت داداش ما و زنش یه مدت مزاحم شما میشن .خودم سر میزنم بهشون و یکی رو هم گفتم که بیاد کمک حال بهرام باشه تا بتونه راه بیفته خان جوون فقط میگفت قدمشون رو چشم و خونه خودشونه.آقا بهروز از جیبش یه دستمال دراورد و عرق رو پیشونیش و پاک کرد و گفت بلاخره شرمنده.آدم نادون یه سنگ میندازه تو چاه صد تا عاقل نمیتونن در بیارن.بلند شد و خداحافظی کرد و به پروین خانم گفت بیا بریم.پروین خانم هم کلی سفارش ما رو به خان جوون کرد و رفتن.خان جوون رفت آشپزخونه و نیومد تو خونه.بلند شدم رفتم پیش بهرام انگار صداش از تو چاه داشت در می اومدبا صدای ضعیف نگاهی بهم کرد و تلخندی زد و گفت تو رو کی به این روز انداخته.سرمو انداختم پایین و گفتم مادرت از تعجب چشاش گرد شد و گفت مادرم ؟گفتم بله گفتم تو کجا بودی؟براش تعریف کردم که چی به سرم اومده سرش و انداخت پایین و گفت من شرمنده ام بخاطر من تو باید زجر بکشی ولی نگفتم که بچه سقط شده گفتم بهرام شنیدم برادر زنهات اومدن تو رو به این روز انداختن گفت اره قصدشون کشتن من بوداگه همسایه ها بهروز و سلمان و خبر نکرده بودن الان زنده نبودم.نمیدونستم چی بگم گفتم اخه چطور فهمیدن گفت انگار مریم شک کرده گفته مادر و خواهرش تعقیبم کنن و رسیدن به اون خونه و پرس و جو کردن فهمیدن من با زنم اونجا زندگی میکنم.بعد انگار یاد چیزی بیفته خیره شد به یه نقطه و گفت همه ترسم از آقامه اخه با پدر مریم شراکت داشتن الان مطمئنا بهم میخوره و باعث و بانیش منم گفتم از مریم چخبر از بچه هات گفت من که دیگه خبری ندارم ولی بهروز میگفت رفته خونه پدرش مادرم نزاشته بچه ها رو ببره و تنها خودش رفته.دلم برای اون بچه ها کباب بود تو دلم هزار بار خودمو لعنت فرستادم.نزدبک عصر بود که یه پسر جوون که انگار بهرام میشناخت اومد خونه خان جوون یکم حالم بهتر شده بود ورمهام کمتر شده بود پاها و بدنم کبودیش کمتر شده بودپسر جوون که اسمش اسماعیل بود اومد پیش بهرام که آقا بهروز فرستاده تا وقتی خوب بشید کاراتونو انجام بدم بهرام از خان جون اجازه گرفت و رختخوابشو برد تو اتاق تا راحت تر باشه.منم دیگه از جام بلند شدم و رختخواب و جمع کردم خان جوون خیلی اصرار کرد که باید استراحت کنی ولی من خجالت میکشیدم.از خان جوون خواهش کردم منو ببره حموم بهرام صدام کرد و از تو کیفی که همراهش اورده بودن یه مقدار پول برداشت و داد بهم گفت لباس لازم داشتی بخر با خان جوون راه افتادیم و رفتیم سمت حموم.تو مسیر حوله و لباس خریدم حموم نمره بود و یکم تو نوبت نشستیم. ادامه دارد... @Aghmiun
🌼درکنارفامیلهای عزیزم، جشن عقددخترخانم جناب آقای علی حسین زاده(پسردایی). 🌸الهی که تمام آرزوهای خوب و دوست داشتنی و تمام خوشی های زندگی برای جوانهای عزیزمان رقم بخورد، واز خداوند منان سربلندی، عاقبت به خیری، خوشبختی و مانایی این دوزوج عزیزمان راخواستارم. @Aghmiun
‌ ‌ زندگی ریاضی است پس بیاییم اعتماد را در زاویه ی چشمانمان جای دهیم شادی را به توان برسانیم غم و اندوه را تفریق کنیم از کینه و نفرت جذر بگیریم همدلی و دوستی را ضرب کنیم و محیط و مساحت محبت را در دایره ی قلب دیگران بدست آوریم @Aghmiun
35.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلسله لایو های 🔹️لایو اول 🔹️قسمت دوم 🌼دکترملت خواه @Aghmiun
⭐پروردگارا همان طور که شب را مایه آرامش قرار دادی ⭐قرار دل‌هاے بیقرار ما باش فراوانے را در زندگے ما جارے کن ⭐وجودمان را لبریز آرامش کن و شناختمان را فزونے بخش ⭐شبتون بخیر ، حال دلتون خوب @Aghmiun
💐 عروس ودامادکارت دعوت فرستادن برای امام رضا(ع) و ایشونو دعوت کردن به عروسیشون،حالاببینیدامام رضابراشون چی کارکرده! این‌کلیپ‌ حال‌ دل آدمو دگرگون می کنه😍 @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا