کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_بیستوهشتم همونطور که تشک و پهن میکردگفت نمیدونم کی این بلا ر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_بیستونهم
بعد رفتم تو یکی از اتاقها موهامو بشدت بهم چسبیده بود گرمای آب باعث حس آرامشم میشدحموم کردم و لباسهامم جمع کردم و برگشتیم.از بی بی صابون مراغه گرفتم و باهاش لباسهامو شستم
خیلی سبک شده بودم.لباسهارو پهن کردم رو بند و از کمر درد دیگه نمیتونستم بلند بشم.به زحمت خودمو رسوندم اتاق بهرام دیدم خوابه اسماعیل کارهای بهرام و میکرد حدود دو سه هفته ای اونجا بودیم و تو این مدت آقا بهروز دو روز یه بار می اومد بهمون سر میزد و یه مقدار خورد و خوراک برامون می اوردوقت باز کردن گچ های بهرام بوداقا بهروز بردش بیمارستان و تا عصر طول کشید بیان
بهرام با کمک دوتا عصا راه میرفت برگشتن و آقا بهروز اومد تو و خان جوون چای اوردبهروز کلا منو ندید میگرفت نه سلامی نه حرفی هیچی بهروز رو کرد به بهرام و گفت چیکار میخوای بکنی
بهرام گفت چی رو نگاه چپی بهش کرد و گفت زن هاتو.بهرام نگاهی به من کرد و گفت برادرای مریم که گفتن جنازشم رو دوش من نمیزارن هیچ وقت بهروز نگاهی با حرص بهش کرد و گفت غیرت تو کجا رفته بهرام یکم خم شد جلو و رو کرد به داداشش و گفت من از اول گفتم نمیخوام با مریم ازدواج کنم شما قبول نکردید شماها نگران شراکت آقام بودین الانم کاری هست که شده اگه میخواد پیش بچه هاش باشه برگرده سر خونه و زندگیش اما اگه نه میتونه بره بهروز بلند شد و رفت سمت بهرام و گفت ادم نفهم زنت الان حامله اس بخوادم نمیتونه جدا بشه خشکم زد بهرام هم شک شده بود گفت چی میگی تو کی حامله شده داره دروغ میگه بهروز رفت سمت در و در حالیکه پاشنه کفشهاشو میکشید گفت هر جور دلت میخواد فکر کن زنت ۳ ماهه حامله اس خوش غیرت هنوز تو خبر نداری وا رفتم واقعا نمیتونستم تو صورت بهرام نگاه کنم بلند شدم و رفتم آشپزخونه
بهروز رفت و من تو آشپزخونه خودمو مشغول کردم خان جوون اومد که بیا شوهرت کارت داره بی میل رفتم پیش بهرام که تو حیاط رو تخت نشسته بود ، اصلا دلم نمیخواست تو چشماش نگاه کنم با فاصله دو سه وجب کنارش نشستم بهرام نگاهی به فاصله بینمون کرد و گفت تو چی چه تصمیمی گرفتی نکنه تو هم منو نمیخوای دیگه سکوت کردم بهرام با بغض گفت نامرد من بخاطر دوست داشتن تو این همه مصیبت سرم اومده بعد تو اصلا نگام نمیکنی گفتم بهرام میشه من برگردم خونه خودمون
گفت کدوم خونه گفتم پیش بتول خانوم
اینجا خجالت میکشم دیگه بیشتر از این بمونم بهرام گفت اونجا رو خونواده مریم پیدا کردن هزار تا بلا سرت میارن اینا آدمهای درستی نیستن خطرناکه گفتم خب بیا جدا بشیم تو هم برو پی زندگیت منم برم دنبال زندگیم با حرص برگشت سمتم و گفت اخرین حرفت اینه؟نمیدونستم چی بگم واقعا خودمم مردد بودم بهرام گفت بچه های من الان بی مادر موندن تو اون خونه مادر منم حرص مریم و منو از اونا در میاره.گفتم برو دنبال مریم حامله اس گناه داره الان تو این شرایط تنهاش نزار بلاخره بخاطر بچه هاش راضی میشه برمیگرده
منم میرم پی سرنوشتم نگاه خیره ای بهم کرد و گفت واقعا چطور میتونی بزاری بری
مریم زنمه درست مادر بچه هامه اما اُلفت من با تو زندگی کردن و یاد گرفتم
من با وجود تو سر به راه شدم من بدون تو حتی نمیتونم به مریم و بچه هام برسم
بلاخره یه راهی پیدا میشه بعد انگار یاد چیزی افتاده باشه برگشت سمتم و گفت
بچه چطوره بغض گلومو گرفت سرم و انداختم پایین و گفتم بچه ای نیست دیگه
بهرام با تعجب نگاهم کرد و گفت یعنی چی نیست گفتم سقط شد بهرام همونطور خشکش زد و اروم زیر لب گفت خدا ازت نگذره زن ببین با دختر مردم چیکار کردی با مشت محکم کوبید رو تخت و گفت درسته مادرمه ولی خیلی بی رحم هر بلایی فکر کنی سر عروسها آورده اما ماها عرضه نداریم و هنوز که هنوزه پیشش موندیم.یادآوری اون لحظات برام خیلی دردناک بود اشک از گوشه چشمام چکید و گفتم قسمت این بوده بهرام عصبی تر شد و گفت قسمت چی کشک چی با این حرفها یه عمر خودمونو مدیون خلق الله کردیم من قشنگ یادمه چه بلاهایی سر پروین بیچاره آوردچه بلاهایی سر سوری آورد بدبخت یه مدت از همه ترس داشت.با حرص میزد رو تخت چوبی و گفت نمیزارم دیگه ادامه بده خونه جدا میگیرم بچه هارو میبرم دو هفته ای هم خونه خان جوون موندیم بهرام حالش بهتر شد و تونست راه بره اومد پیشم و گفت خواهش میکنم تا اخرش پام بمون دیگه الان مریم فهمیده میریم عقد دائم میکنیم.هم خجالت میکشیدم خونه خان جون مونده بودم هم روی اینکه برگردم با بتول خانوم چشم تو چشم بشم نداشتم به بهرام گفتم منو برگردون همون خونه قبلی بهرام نگام کرد و گفت مطمئنی تنهایی میتونی گفتم اره اونجا دیگه نمیتونم با بتول خانوم رودررو بشم.خودت وسایل ببرمیام من مرتب میکنم.بهرام باشه ای گفت و لباس پوشیدو رفت یکی دو روزی خبری ازش نشد نگرانش بودم همش دلشوره اینو داشتم دوباره نیفتاده باشن به جونش
ادامه دارد...
@Aghmiun
۱۳ بهمن و این منظره دلنواز.....
کنار پیاده روی که هر روز بار ها بالا پایین میری ولی متوجه چنین منظره ی قشنگی نمیشی.....
@Aghmiun
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مولودی آذری
@Aghmiun
ارسالی جناب آقای آهنگری
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شگفتیهای خلقت.....
ارسالی : جناب آقای داود ساعدی
@Aghmiun
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کردستان زیبا....
@Aghmiun
🦋💫
آرزو میکنم...
در ناباورانه ترین
حالت ِ زندگیتون
اون اتفاق ِ قشنگی که
فکرش رو هم نمیکنید
بیفته... !🕊🌱🪐
@Aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند توصیه خوب از پیکاسو
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_بیستونهم بعد رفتم تو یکی از اتاقها موهامو بشدت بهم چسبیده بو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_سی
عصر بود که بهرام اومد دنبالم و گفت وسایلت و جمع کن بریم .گفتم کجا چی شد این چند روز نبودی.گفت وسایل و بردم خونه قبلی فعلا تا ببینیم چی میشه.وسایلم و جمع کردم و از،خان جوون کلی تشکر کردم پیر زن بیچاره چشاش پر اشک شد که بهت عادت کردم مادر ای کاش میموندی پیشم .کجا میخوای بری.خان جوون مادر پروین خانم بود و از خوبی و مهربونیش هر چی بگم کمه تو اون مدت که اونجا بودم یه بار نشد که سوال کنه ماجرای ما چیه یه بار نشد دخالت کنه انگار یه فرشته بودمحکم بغلش کردم و گفتم برام مادری کردی خان جوون مدیونتم تا عمر دارم
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم اما انگار داشتم از عزیزترین کسم جدا میشدم
رفتیم سمت تبریز به بهرام گفتم از مریم چخبر سکوت کرد و حرفی نزد گفتم بلاخره میخوای چیکار کنی .گفت نمیدونم اوضاعم خیلی داغونه فعلا منتظرم ببینم اون چه تصمیمی میگیره.رسیدیم خونه و درو وا کردهمه جا بشدت پر خاک و آشغال بودآه از نهادم بلند شد .باید اینجا رو کلی تمیز میکردم ولی همینکه برگشته بودم خونه خودم خیلی خوشحال بودم.اینبار بهرام پیشم موند و کمکم کرد خونه رو تمیز کردیم و وسایل و چیدیم.شب شده بود بهرام دیگه شب نرفت و موند پیشم رفت کباب خرید و اورد شام خوردیم و خوابیدیم.صبح بهرام رفت برای خونه خرید کرد چیزی برای خوردن نداشتیم.صبحونه رو اماده کردم و موقع صبحونه گفتم بهرام بتول خانوم چیزی نگفت.گفت نه اونم نگرانت بود همش میگفت انگار شمر بودن رعایت حال زن حامله رو نکردن کلی هم منو نصیحت کرد که تو گناه داری و ولت نکنم خندیدم و گفتم بیچاره این همه مدت از فضولی اروم و قرار نداشته حتماگفت اره اتفاقا خیلی سوال پیچم کرد که زن اول داری؟ طلاق دادی بعد الفت و گرفتی یا هنوز طلاقش ندادی.از اینکه زن دوم بودم خیلی خجالت میکشیدم.همه فکر میکردن حتما من باعث و بانی همه این اتفاقهام بهرام بعد صبحونه گفت من برم به بچه ها سر بزنم بیام دو روز هست خونه بهروز هستن پروین خدا خیرش بده هوای بچه ها رو داره.بهروز رفت و بلند شدم ناهار بپزم بعد مدتها،خان جوون اجازه نمیداد دست به سیاه و سفید بزنم،ناهار لوبیا پلو پختم ولی همش فکرم پیش بچه های بهرام بودحس عذاب وجدان یه لحظه هم منو رها نمیکردظهر بود که بهرام اومد خونه حوصله نداشت منم زیاد سر به سرش نزاشتم،اخر سر خودش سر سفره گفت.الفت اگه من بچه ها رو چند روز بیارم پیش خودمون ناراحت میشی.گفتم نه چرا ناراحت بشم اتفاقا اینطور فکر خودمم آروم میشه.لبخندی زد و گفت ممنون واقعا،گفتم ناهارتو که خوردی برو بیارشون چی دوس دارن برا شام بپزم.چشاش برقی زد و همونطور که داشت با عجله قاشق و میزاشت دهنش گفت ماکارونی دوس دارن.بهرام به سرعت ناهارشو خورد و بلند شد و رفت دنبال بچه ها.دلشوره گرفتم نکنه نتونم از عهده مراقبت بچه ها بربیام.نکنه اذیت بشن نکنه اصلا از من خوششون نیادبا همین فکر و خیالها بلند شدم و شام ماکارونی پختم و ته دیگ چرب و چیلی هم گذاشتم خونه رو مرتب کردم .نگاهی به رختخوابها کردم فقط یه دست بود و با یه متکا و لحاف،پس بچه ها شب کجا بخوابن؟هر جور فکر کردم عقلم جایی قد نداد و منتظر شدم بهرام برگرده،دم دمای غروب بود که بهرام اومد از صدای ماشینش متوجه میشدم که بهرامه زنگ در و زد و رفتم دم در،در و باز کردم و بهرام با دوتا پسر خوشگل پشت در بودسرشونو انداخته بودن پایین سلام دادم و پسر بزرگش سرشو بالا اورد و نگاهی بهم کرد گفتم سلام آقا خوش اومدی.حرفی نزد و همونطور نگام کرددستمو دراز،کردم و دست پسر کوچیکشو گرفتم و گفتم بفرمایید تو بهرام لبخندی زد و گفت حمید برو تو دیگه.حمید با اکراه اومد داخل و پشت در وایساد و تکیه زد به درپسر کوچیکش که اسمش حامد بود نگاهی دور تا دور خونه چرخوند و با شیرینی زبونی گفت.مامان اینجاس؟دلم براش ریش تو دلم هزار بار لعنت کردم خودم و بخت بدم وگفتم بله شما بیا تو مامانم میادبرگشتم نگاهی به من کرد و گفت کی میاد؟من مامانم و میخوام بغض گلومو گرفت.حمید از اون پشت داد زداینا دروغ میگن مامان نمیاد داد زد رو به بهرام که اینجا کجاس مارو اوردی.مامان که اینجا نیست.رفتم سمتش و گفتم قول میدم مامانت بیاد یه چند روز صبر کن حال مامان خوب بشه بعد میادنگاهی با نفرت بهم کرد و رفت سمت بهرام و با لگد زد به پای بهرام و گفت دروغ گو،دروغ گو.حامد شروع کرد به گریه کردن.بهرام بغلش کرد و بوسیدش و گفت گریه نکن مامان میادهق هق کنان حامد و برد تو خونه حمید اصلا سمت خونه نرفت و کنار باغچه نشست.
ادامه دارد.....
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_سی عصر بود که بهرام اومد دنبالم و گفت وسایلت و جمع کن بریم .
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_سیویکم
منم همونجا کنار حمید نشستم پشتش و کرد به من و نشست گفتم آقا حمید من میدونم الان عصبانی هستی چون مامانت و اینجا ندیدی منم وقتی مامانمو ندیدم اینطور عصبانی بودم حق داری هیچ کس تو این دنیا برا ادم مامانش نمیشه تو حق داری اما تو الان مرد شدی پرسیدم چند سالته آقا حمید؟جواب نداددوباره گفتم من فکر میکنم ۴ سالت باشه همونطور که پشتش به من بود گفت نخیر ۶ سالمه گفتم واقعا؟تو که ۶ سالته پس بزرگ شدی دیگه میتونی بفهمی که مامانت حالش خوب نیست و باید استراحت کنه.گفت نخیر حالش خوبه فقط از بابا بهرام قهر کرده گفتم خب دیگه بلاخره حالش از دست بابا بهرام خوب نیست بازم با عصبانیت گفت بله بابا بهرام خیلی بده.گفتم اینا حرفهای پسر بزرگی مثل تو که نیست،تو میفهمی بعضی وقتا آدما با هم قهر میکنن اما بعدش آشتی میکنن
مگه تو با دوستات قهر نمیکنی،برگشت سمتم و گفت چرا قهر میکنم،گفتم خب بعد هم آشتی میکنی تا اخر عمرت که نمیتونی قهر باشی،انگار که نرمتر شده باشه گفت نه بلاخره فرداش آشتی میکنم گفتم مطمئن باش مامانت هم وقتی آروم شد با بابا بهرام آشتی میکنه گفت از کجا میدونی گفتم از تو چشمات میبینم.لبخند یواشکی زد و باز سعی کرد اخماش و تو هم کنه گفتم الان هم داداشت گرسنه اس هم بابا بهرام بیا بریم شام بخوریم گفت نمیخوام.گفتم باشه منم همینجا میشینم کنار تو بزار داداش حامدت گرسنه بمونه.حرفی نزدگفتم :ولی گناه داره ها داداشت کوچولو هست،راستی تو میدونی حامد چند سالشه،انگار که کشف مهمی کرده باشه زود با شوق گفت اره ۴ سالشه،گفتم خب تو که داداش بزرگشی باید هواشو داشته باشی دیگه،الانم بیا بریم داداشت دلش برات تنگ شده ببین داره از پنجره نگات میکنه،حامد طفلی نیم ساعتی میشد که نشسته بود پشت پنجره و چشمش به حمید بود برگشت نگاهی به داداشش کرد و بلند شد و گفت باشه بیا بریم،باهم رفتیم تو بهرام یه گوشه دراز کشیده بود و دستش و گذاشته بود رو چشماش،بلند گفتم آقا حامد بیا داداشت اومده تا باهم شام بخوریم.حامد بدو اومد سمت حمید و محکم بغلش کردبغضم گرفت از این حال بچه ها تو دلم هزار بار لعنت فرستادم به خودم و ادمایی که باعث حال بد این بچه ها شده بودن،بهرام بلند شد نشست و بچه ها رفتن بغلش نشستن شام کشیدم و آوردم سر سفره با دیدن ماکارونی حامد دوق زده گفت داداش ماکارونی هست حمید هنوز اخماش تو هم بود اما اومد نشست سر سفره بهرام برای بچه ها غذا کشید و خوردن.بعد شام بچه ها با چند تا تیله که تو جیبشون بود مشغول شدن حمید هرازگاهی نگاهی به خونه و دور و اطراف میکرد ولی حامد سعی میکرد از کنار بهرام تکون نخوره بلاخره همونطور که مشغول بازی بودن خوابشون برد تازه یاد رختخوابها افتادم که کمه آروم به بهرام گفتم رختخواب کمه فقط یه دسته گفت عیب نداره لحاف و بیار باز کن بچه ها روش بخوابن دلم نیومد همون یدونه تشک و اوردم و حامد و گذاشتم روش،و لحافم دو لایه باز کردم برای حمید یدونه پتو هم داشتم کشیدم روشون یدونه لحاف و بالشم که داشتم و دادم بهرام ،ظرفها رو بهونه کردم و رفتم آشپزخونه کارم که تموم شد اومدم دیدم بهرام کنار پسرها خواب رفته یکم نشستم و تماشاشون کردم،دلم میخواست یه خانواده نرمال بودیم ،ای کاش اون بچه ها و شوهر از اول مال من بود نه اینکه بیام اوار بشم رو زندگی مریم،دوباره یاداوری مریم قلبم و بدرد می اورد نمیدونم چرا هیچ وقت نتونستم حس بدی یهش داشته باشم.نسبت بهش حسادت داشتم اما جوری نبود که ازش بدم بیاد بیشتر حس خجالت زدگی داشتم در مقابلش کنار بهرام دراز کشیدم و خوابیدم.صبح با صدای گریه حامد بیدار شدم .دستشو گرفته بود جلوی شلوارش و گریه میکردبلند شدم و نشستم حمیدم بیدار شد و نگاهی به حامد کرد و گفت بازم که جیش کردی.بهرامم به صدای گریه حامد بیدار شد بغلش کردم و گفتم عیب نداره بیا بریم بشورمت فدای سرت.حمید همونطور نگام میکرد با تعجب حامد و بردم حموم ولی نمیزاشت.شلوارشو در بیارم گفتم باشه خودت در بیار من برم آب گرم بیارم.من نگاه نمیکنم پشتم و میکنم بهت و با آفتابه آب میریزم تو خودت و بشور بلاخره رضایت داد .رفتم سماور برقی رو زدم به برق و زود آب گرم شد ریختم تو آفتابه و با اب سرد ولرم کردم و رفتم تو حموم دستمو گذاشتم جلوی چشام که نبینم گفتم خودت بگو کجا آب بریزم من نمیبینم حامد افتابه رو کشید سمت خودش و گفت بریز آب ریختم و خودشو شست و رفتم یه پارچه اوردم پیچیدم دور پاهاش اینبار خودش دستاشو گره زد دور گردنم و بلندش کردم.حس خوبی داشت واقعا بردمش تو اتاق بهرام رفت از تو ساکشون براش لباس آورد گفتم تو تنش کن من اینارو جمع کنم.تشک و برداشتم و بردم تو حیاط یه گوشته گذاشتم،بهرام اومد که خودم میشورم دستشو گرفتم و کشیدمش کنار و گفتم میشورم این چه حرفیه حامدم مثل بچه خودمه
ادامه دارد....
@Aghmiun