اینم تیم منتخب فوتسال آغمیون درهمان
سالها که تیم قَدَری دربین تیمهای شرکت کننده سراب وحومه محسوب می شد.
ودرروز مسابقه هواداران بسیاری ازخودسراب واطراف برای تشویق تیم بزرگ آغمیونمان درسالن حاضر می شدند.واین تیم ساخته وپرداخته راباشورخاصی تشویق می کردند،
دوست گرامی و قدیمی ام جناب آقای محمود فقیهی که هم اینک یکی از پیشکسوتان فرهنگی و فرهیخته ی شهرستان سراب هستند و آشنایی و ارتباط تنگاتنگ و قوی و مداوم با فرهنگ ادب فارسی و خاصّه با هنر خطّاطّی دارند لطف کردند عکس های خاطره انگیزی از فوتبالیست های سال های ۷۵ و ۷۶برای کانال ارسال کرده اند و با توضیحات کامل و از دل برآمده ی شان در مورد عکسها، نقش همیشگی و تاثیر گذار فوتبالیست های آن دوران را بخوبی بیان کرده اند .
همچنین یاد و خاطرات آن زمان را زنده کردند.
هر بیننده ای با دیدن این عکس های زیبا به جایگاه فوتبال آغمیون در آن سال ها پی خواهد برد.
تعداد بازیکنان فوتبال و فوتسال و استعداد های ناب بچه های آغمیون زبانزد همه فوتبالیست های روستا ها و سراب بود.
تکنیک و بازی های فوق العاده تیم های آغمیون در سراب همیشه مطرح بود.
کثرت تعداد تیم های آغمیونی هنگام برگزاری مسابقات واقعا حیرت انگیز بود.
خود آغمیون هر محله اش چندین تیم داشت و خود بنده وقتی سال ۶۲ از آغمیون به سراب کوچ کردم هر روز با موتور برای بازی فوتبال و خصوصا فوتسال به آغمیون می آمدم.
در فوتسال تیم ما ( آغمیون ) همیشه مقام می آورد و خود سرابی ها همیشه برای بازی فوتسال ما حسرت میبردند.
مرحوم آقای رحمان اصلان پرویز ( بازیکن قدیم و داور کشوری و بین المللی که اهل سراب و از دوستان بنده بود همیشه میگفت فلانی شما آغمیونی ها فوتسال را به سراب آوردید.
دوست عزیزم آقای محمود فقیهی که خودشان از بازیکنان فوتبال آغمیون بودند بعدها بعنوان مربی زحمات زیادی به تیم های فوتبال آغمیون کشیدند و همیشه دلش برای فوتبال آغمیون پر می کشید.
البته قبلا هم در مورد فوتبال و ورزش آغمیون در قدیم خاطرات و مطالب تقدیم کرده ایم.
ایکاش از دوستان نسل جوان و امروزی هم عکس و مطالب در مورد فوتبال آغمیون برایمان ارسال بکنند .
امیدواریم از تیم های روستای آغمیون که هم اینک فوتبال بازی میکنند عکس های قشنگی برای کانال ارسال بکنند.
ممنون از آقای فقیهی بابت ارسال عکس های زیبا و توصیحات کامل شان.....
منتظر عکس های فوتبالیست های آغمیون هستیم.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_بیستوششم هوا روشن شده بود صبح فاطمه یه سینی که توش یدونه نون
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_بیستوهفتم
حرکت دادن دستها و پاهام خیلی سخت بود انگار به هر کدوم یه تن بتن وصل کردن پرستار سرم و چک کرد و رفت بیرون صداشو میشنیدم که به یکی گفت مریضتون به هوش اومده.یه خانم چادری اومد تو و اومد بالاسرم گفت خوبی به زور نگاهی به صورتش کردم نمیشناختمش
دید من حرفی نزدم گفت من عروس بزرگه حاج مسلمم به زور لبهای متورمم و تکون دادم و گفتم ممنون که نجاتم دادی
سرشو انداخت پایین و گفت خدا ازشون نگذره.گفت من بیرونم برم یه سر به آقا بهرام بزنم بیام.با شنیدن اسم بهرام انگار جون تازه گرفتم.دستشو گرفتم و گفتم منم ببر.گفت تو حالت خوب نیست یکم بهتر شو میبرمت.گفت برم بعدا میام رفت پس بهرام بیچاره هم اینجا بود.دلم میخواست برم پیشش تنها پناهم بهرام بود.فرداش تلاش کردم تا سر پا بشم و بلند شدم راه رفتم.دردهام خیلی شدید بودحرکت کردن برام خیلی سخت بود زن داداش بهرام که اسمش پروین بود اومد تو اتاق و گفت دختر چیکار میکنی تو الان نمیتونی راه بری.دراز بکشگفتم منو ببر پیش بهرام تو رو خدا گفت بزار یکم بهتر بشی بعد خیلی اصرار کردم بلاخره راضی شد و با کمک پروین رفتم پیش بهرام بهرام تو یه اتاق تو طبقه دو بستری بود تا برسم اونجا از درد فقط اشک میریختم وصدام و در نمی اوردم تا رسیدیم به اتاق چشمام دنبال بهرام بود پروین با دستش اشاره کرد به تخت دم پنجره و گفت اونجاس اونیکه اونجا بستری بود شباهتی به بهرام نداشت.دستها و پاهاش و سرش پانسمان بود لباش باد کرده بود رفتم نزدیکتر و صداش کردم با چشای نیمه باز نگاهی بهم کرد و گفت اُلفت سعی کرد بلند بشه دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم بهرامم داشت گریه میکرد.خیلی دلم براش کباب شد نتونستم جلوی خودمو بگیرم و سرمو گذاشتم لبه تخت و بلند گریه کردم.پروین اومد بالای سرم و گفت بیا بریم الان یکی میاد دوباره دردسر میشه.با اکراه از بهرام خداحافطی کردم و برگشتم اتاق تا شب همش دنبال فرصت بودم که برم پیش بهرام اما نتونستم فردا دکتر اومد و گفت مرخصی پروین دم در بود بود امد تو و گفت من برم حسابداری و بیام از زیر چادرش یه دست لباس دراورد و داد دستم که تو لباسهاتو عوض کن من بیام.لباسهامو عوض کردم و پروین خانوم اومد دنبالم گفتم بهرام چی گفت اونم فردا مرخصه گفتم بریم ببینمش .پروین گفت حرفش و نزن بهروز اونجاس میکشه ما رو ناچار با پروین رفتم.یه پسر جوون دم در بود با یه پیکان کاهویی.پروین خانوم رفت سمتش و رو کرد به منو وگفت بیا سوار شو تا ندیدنمون.چادر و کشیدم رو صورتم و سوار شدم
پسر جوون که سوار شد پروین خانوم گفت .اُلفت جون این پسر بزرگم علی هست گفتم خوشبختم .پروین خانوم رو کرد به پسرش و گفت علی برو سمت خونه خان جوون .علی گفت اخه اونجا چراپروین گفت فعلا باید اونجا باشن الان نمیشه تو دید حاج مسلم باشن.گفت چشم و استارت زد.رفتیم سمت باسمنج تا حالا ندیده بودم اونجا رو شهر کوچیکی بود خارج تبریز.جلوی یه خونه با صفا و بزرگ نگهداشت .پیاده شدیم و پروین خانوم در زد طول کشید تا در باز بشه.یه خانم مهربون در و باز کردپروین و درآغوش کشید و منو دید و اومد سمتم و منو هم بوسید و گفت بیایید تو عزیزام محو مهربونیش شده بودم.رفتیم تو حیاط نمیشد گفت انگار یه باغ بزرگ بود درختهای بلند و پر میوه خیلی باصفا بود.یه خونه هم ته باغ بود رفتیم رو تخت نزدیک خونه نشستیم .خان جوون چادرشو برداشت و انداخت رو بند رخت که به دوتا درخت بسته بودو گفت بشینید عزیزان من و رفت داخل و چند تا چای برامون آورداومد نشست کنارمون.پروین گفت خان جوون برات دوتا مهمون دارم .فردا هم یکی دیگه میادگفت قدمشون رو چشم گفت خان جوون اُلفت امروز از بیمارستان مرخص شده بچه اش سقط شده خان جوون محکم زد رو پاهاش و گفت خدا مرگم بده چرا یادآوری اون لحظه ها برام خیلی دردآور بوداینکه یکی بی پناه باشه و تو بهش ظلم کنی خیلی بد هست.پروین گفت قصه اش مفصله خان جوون
بعدا انشاءالله من برم دیگه تا صداشون در نیومده گفت برو ننه خیالت راحت مثل تخم چشام از مهمونت مراقبت میکنم.پروین خانوم اومد با من روبوسی کرد و رفت.ننه اومد پیشم که پاشو دخترم اینجا نشستن برا تو سمه منو برد داخل خونه.صفا و مهربونی از سر و روی خونه میبارید انگار گوشه ای از بهشت بودم
پشتی های دست باف دور تا دور خونه چیده شده بودو خونه پر بود از فرشهای قرمز هریس.یه گوشه از خونه هم یه گلخونه کوچیک بود که پر بود از گل دلم میخواست تا ابد تو اون خونه بمونم
خیلی حس آرامش داشتم.خان جوون که دید نگاهم به گلهاس گفت بیا بشین اینجا الان میام نشستم و تکیه دادم به پشتی خان جوون رفت برام رختخواب اورد هر چی اصرار کردم که نمیخوام اینجور راحتم قبول نکرد که تو الان با زائو فرقی نداری دخترم تو بدتر سرت اومده.
ادامه دارد....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_بیستوهفتم حرکت دادن دستها و پاهام خیلی سخت بود انگار به هر ک
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_بیستوهشتم
همونطور که تشک و پهن میکردگفت نمیدونم کی این بلا رو سرت آورده و چرا خودت هر موقع دوس داشتی حرف بزن مادر من زن فضولی نیستم.سرم و انداختم پایین خجالت میکشیدم که بگم زن دوم پسر کوچیک حاج مسلم هستم
برام دوتا بالش گذاشت و اصرار کرد که روسریت و بردار اینجا مرد جماعت نمیاد
دلم میخواست برم تن و بدنم و بشورمبا خجالت گفتم خان جوون حموم اینجا کجاس.گفت مادر تو الان نباید آب بهت بخوره یه چند روز صبر کن خودم میبرمت حموم.نگاهی به لباسهام کرد و گفت بیا مادر بریم یه دست لباس بدم بهت با اینا که نمیشه.سرم و انداختم پایین و گفتم شرمنده واقعا باعث زحمت شدم گفت نگو مادر تو هم عزیز منی رفت برام یه پیراهن نخی بلند اورد که بپوش مادر اینم نو هست خیالت راحت من بچه هام همیشه برام میخرن نگه میدارم هر کدوم یکی دوتا میخرن لازمم نمیشه لای پیراهن و باز کردم و دیدم لباس زیر و زیر پوش برام گذاشته.خیلی خجالت میکشیدم از اینکه حتی ضروری ترین چیزها رو هم نداشتم.خان جوون اتاق و نشون داد و گفت برو عوض کن مادر
رفتم تو اتاق.لباسهامو عوض کردم و لباسهای کثیفمو برداشتم و گفتم خان جوون شما رو جون عزیزت دست نزن به اینا خودم میشورم بعدا.گفت باشه مادر انقد معذب نباش.خان جوون گفت بیا دراز بکش من برم برات کاچی بپزم
دراز کشیدم و لحاف و کشید رومو و گفت با خیال راحت بخواب مادر خستگی از چشات میباره.خان جوون رفت و منم به سرعت خوابم برد.فردا حدودای ظهر بود که در زدن و خان جوون رفت در و وا کرد بهروز و پروین بهرام و اورده بودن.پروین میگفت اگه حاج مسلم بهرام و ببینه میکشه فعلا یه مدت دور باشیدهمش فکرم درگیر مریم و بچه هاش بود بهرام اومد تو یه دست و دوتا پاهاش تو گچ بود سر و صورتش داغون خان جوون بیچاره برای بهرام هم یه رختخواب پهن کرد آقا بهروز کلی دارو و پماد دستش بود و گذاشت کنار رختخواب بهرام،بهرام سعی میکرد نگام کنه اما نمیتونست گردنش و تکون بده منم خجالت میکشیدم پیش آقا بهروز برم پیش بهرام آقا بهروز نشست و تکیه داد به پشتی منم معذب بودم نشستم و سرمو انداختم پایین.خان جوون بیچاره مشغول پذیرایی بود آقا بهروز گفت خان جوون واقعا شرمنده ایت داداش ما و زنش یه مدت مزاحم شما میشن .خودم سر میزنم بهشون و یکی رو هم گفتم که بیاد کمک حال بهرام باشه تا بتونه راه بیفته خان جوون فقط میگفت قدمشون رو چشم و خونه خودشونه.آقا بهروز از جیبش یه دستمال دراورد و عرق رو پیشونیش و پاک کرد و گفت بلاخره شرمنده.آدم نادون یه سنگ میندازه تو چاه صد تا عاقل نمیتونن در بیارن.بلند شد و خداحافظی کرد و به پروین خانم گفت بیا بریم.پروین خانم هم کلی سفارش ما رو به خان جوون کرد و رفتن.خان جوون رفت آشپزخونه و نیومد تو خونه.بلند شدم رفتم پیش بهرام انگار صداش از تو چاه داشت در می اومدبا صدای ضعیف نگاهی بهم کرد و تلخندی زد و گفت تو رو کی به این روز انداخته.سرمو انداختم پایین و گفتم مادرت از تعجب چشاش گرد شد و گفت مادرم ؟گفتم بله گفتم تو کجا بودی؟براش تعریف کردم که چی به سرم اومده سرش و انداخت پایین و گفت من شرمنده ام بخاطر من تو باید زجر بکشی ولی نگفتم که بچه سقط شده گفتم بهرام شنیدم برادر زنهات اومدن تو رو به این روز انداختن گفت اره قصدشون کشتن من بوداگه همسایه ها بهروز و سلمان و خبر نکرده بودن الان زنده نبودم.نمیدونستم چی بگم گفتم اخه چطور فهمیدن گفت انگار مریم شک کرده گفته مادر و خواهرش تعقیبم کنن و رسیدن به اون خونه و پرس و جو کردن فهمیدن من با زنم اونجا زندگی میکنم.بعد انگار یاد چیزی بیفته خیره شد به یه نقطه و گفت همه ترسم از آقامه اخه با پدر مریم شراکت داشتن الان مطمئنا بهم میخوره و باعث و بانیش منم گفتم از مریم چخبر از بچه هات گفت من که دیگه خبری ندارم ولی بهروز میگفت رفته خونه پدرش مادرم نزاشته بچه ها رو ببره و تنها خودش رفته.دلم برای اون بچه ها کباب بود تو دلم هزار بار خودمو لعنت فرستادم.نزدبک عصر بود که یه پسر جوون که انگار بهرام میشناخت اومد خونه خان جوون یکم حالم بهتر شده بود ورمهام کمتر شده بود پاها و بدنم کبودیش کمتر شده بودپسر جوون که اسمش اسماعیل بود اومد پیش بهرام که آقا بهروز فرستاده تا وقتی خوب بشید کاراتونو انجام بدم بهرام از خان جون اجازه گرفت و رختخوابشو برد تو اتاق تا راحت تر باشه.منم دیگه از جام بلند شدم و رختخواب و جمع کردم خان جوون خیلی اصرار کرد که باید استراحت کنی ولی من خجالت میکشیدم.از خان جوون خواهش کردم منو ببره حموم بهرام صدام کرد و از تو کیفی که همراهش اورده بودن یه مقدار پول برداشت و داد بهم گفت لباس لازم داشتی بخر با خان جوون راه افتادیم و رفتیم سمت حموم.تو مسیر حوله و لباس خریدم حموم نمره بود و یکم تو نوبت نشستیم.
ادامه دارد...
@Aghmiun
🌼درکنارفامیلهای عزیزم،
جشن عقددخترخانم جناب آقای علی حسین زاده(پسردایی).
🌸الهی که تمام آرزوهای خوب و دوست داشتنی و تمام خوشی های زندگی برای جوانهای عزیزمان رقم بخورد، واز خداوند منان سربلندی، عاقبت به خیری، خوشبختی و مانایی این دوزوج عزیزمان راخواستارم.
@Aghmiun
زندگی ریاضی است
پس بیاییم اعتماد را
در زاویه ی چشمانمان جای دهیم
شادی را به توان برسانیم
غم و اندوه را تفریق کنیم
از کینه و نفرت جذر بگیریم
همدلی و دوستی را ضرب کنیم
و محیط و مساحت محبت را
در دایره ی قلب دیگران بدست آوریم
@Aghmiun
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهربان باشیم
@Aghmiun