🌸ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﺻﺒﺢ میفهمیم
🌺ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺗﺎﺯﻩﺍﯼ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ ...
🌸ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﺒﺢ ﺯﯾﺒﺎ
🌺ﻫﻤﻪ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﺷﻮﯾﻢ
🌸ﻓﻘﻂ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻭ ﯾﮏ ﭼﺘﺮ ﺁﺭﺍﻣﺶ
🌺سلام صبح بخیر☀️
@Aghmiun
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه هدف خوب، مثل یه تمرین سنگینه؛ باعث کشش انسان میشه
درمان آرتروز
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun
@mer30tvعشق... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
صبح چهاردهم بهمن
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_سیودوم تو چشام زل و زد و گفت الفت ممنونم خواهشا همینطور بمون
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_سیوسوم
برگشتم که به سماور نگاه کنم دیدم مریم تو چهارچوب در وایساده حامد و گذاشتم کنار و گفتم عه اینجا چرا وایسادین بفرمایید تو خونه اومد تو آشپزخونه و تکیه زد به کابینت و گفت برای هر زنی سخته که ببینه شوهرش سرش هوو اورده سرمو انداختم پایین و گفتم بله میدونم اما منم سرنوشتم جوری رقم خورد که مجبور شدم گفت میدونم بهرام برام تعریف کرد
نگاهی بهش کردم و گفتم باهاش حرف زدی؟اره اون اورد اینجا که بچه رو ببینم
لبخندی زدم و گفتم چه خوب بچه ها خیلی دلتنگیتونو میکردن گفت به هر حال این اتفاق افتاده هممون مقصریم
سرمو انداختم پایین و گفتم بله درسته
مریم گفت من بخاطر بچه هام برگشتم چون نمیتونم بدون بچه هام زندگی کنم
گفتم میفهمم این از خانومی شماس
گفت دیگه هم نمیخوام برگردم به اون خراب شده نگاهی سوالی بهش کردم و گفت خونه پدر شوهرم دوباره یاد اون اتفاقها افتادم و اشک تو چشام حلقه زد
گفت پروین خانوم گفت چه بلایی سرت اوردن بدتر از اونا رو سر هر کدوم از ماها اوردن نه تنها خودمون بچه ها مونم اونجا تو عذابن گفت من بخاطر موقعیت بابام نمیتونستم طلاق بگیرم نمیگم همش مقصر بهرام بود خودمم مقصر بودم اما سخته با هوو زندگی کردن حرفی نداشتم بزنم سرمو انداختم پایین گفت بهرام میگه یه خونه دو طبقه بخرم بریم اونجا باهم زندگی کنیم از شنیدن این حرف شوکه شدم نگاهی خیره بهش کردم
گفت مجبوریم بهرام گفته نمیتونه دوتا خونه جدا داشته باشه مغزم هنگ کرده بود اخه چطور میشه ما باهم تو یه خونه باشیم گفت من راضی ام فقط کنار بچه هام باشم کافیه بهرام مال خودت
گفت تو هم فکراتو بکن ببین میتونی کنار هووت زندگی کنی بعد رفت تو حیاط
سماور جوش اومده بود قوری رو برداشتم و چای دم کردم از شنیدن اون حرفها واقعا شوکه شده بودم مغزم هنگ کرده بود.چایی ریختم و بردم تو حیاط مریم لب پله نشسته بود و بچه ها رو نگاه میکرد گفتم بفرما تو خونه اینجا نشین برات خوب نیست.سرشو بالا اورد ونگاهی بهم کرد وگفت ممنون اینجا راحتم انتظار صمیمیت از مریم نداشتم برا همین ترجیح دادم زیاد تو دیدش نباشم.رفتم تو آشپزخونه و مشعول پختن ناهار شدم.حامد و حمید قرمه سبزی دوس داشتن از قبل سبزی خشک برای قورمه سبزی درست کرده بودم.گوشت و از جا یخی برداشتم و با لوبیا ها ریختم تو زودپز از ربابه یاد گرفته بودم که با سبزی خشک هم قورمه درست کردخورشت و بار گذاشتم و برنجم خیس کرده بودم بوی قورمه سبزی که بلند شد مریم اومد تو آشپزخونه گفت عجب بویی راه انداختی دختر لبخندی زدم و گفتم بیا بکشم برات بخور خودش قاشق و بشقاب برداشت و رفت سر قابلمه گفت خیلی وقته خورش این مدلی نخوردم گفتم نوش جون برنج و هم ابکش کردم و گذاشتم دم بکشه.حمید و حامد کلی خوشحال بودن از دیدن مریم حمید زود زود می اومد و مریم. چک میکرد که مطمین باشه هنوز اینجاس موقع ناهار بود که بهرام اومد زنگ در و زد حمید بدو بدو رفت در و باز کرد و. با ذوق بچگونه اش داد زد بابا میدونی کی اومده حامد داد زد مامان اومده.بهرام کیسه های تو دستش و گذاشت زمین و بچه هارو بغل کرد و اومد سمت خونه مریم تو آشپزخونه خودشو مشغول کرد که با بهرام چشم تو چشم نشه
سلام دادم و بهرام خجالت زده گفت سلام خسته نباشی شرمنده همه دردسرهای ما پای تو هست.گفتم فدای سرت ذوق بچه ها همرو میشوره میبره.واقعیتش با وجود مریم و بچه ها پیش هم عداب وجدانم یکم کم شده بود و این باعث ارامشم بود بهرام با بچه ها رفتن تو اتاق منم میوه هایی که بهرام خریده بود و برداشتم و رفتم آشپزخونه مریم جلوی کابینت زانوهاش و بغل کرده بود و نشسته بود غذا رو کشیدم و بشقاب و قاشق جمع کردم و بردم تو اتاق تا ناهار بخوریم مریم همونجا نشسته بود همچنان سرمو از کنار چارچوب بردم تو و گفتم مریم خانوم نمیای سکوت کرد و حرفی نزدرفتم تو آشپزخونه دیدم داره گریه میکنه حالشو درک میکردم نشستم جلوی پاش و گفتم میفهمم چقد سخته سرنوشت ما بهم گره خورده میدونم سخته شوهرتو با یکی دیگه شریک بشی همونطور که اشک میریخت گفت تقصیر خودمه حرفی نزدم متوجه منظورش نشدم بلند شد و گفت مجبوریم به این وضعیت عادت کنیم پارچ اب و برداشت و رو کرد به منو گفت بیا بریم.مریم وارد اتاق شد و بهرام خودشو زد به ندیدن مریم هم محلی به بهرام نداد و رفت نشست سر سفره حمید بلند شد و رفت کنار مریم نشست اول برای بچه ها غذا کشیدم حمید زود گفت مامان نمیدونی دستپخت مامان الفت چقد خوبه نگاهم به مریم بود و حالت صورتش عوض شد متوجه شدم ناراحت شدزود خودشو جم و جور کرد و گفت بله دستش درد نکنه.خواستم برای مریم هم غذا بکشم گفت نیل ندارم نکش فقط بخاطر پسرام اومدم سر سفره تا غذا بخورن بهرام زیر لب لاالله الاالله گفت و برای خودش غذا کشید و مشغول شد
ادامه دارد....
@Aghmiun