eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
تقدیم به دختر خاله ها ی عزیزم 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 ارسالی مخاطب گرامی @Aghmiun
یک‌وقت‌هایی دنیا آدم‌های ناجور را مقابل راهت قرار می‌دهد تا تو قدردان آدم‌های جورِ جهانت باشی. یک‌وقت‌هایی بد می‌بینی تا بعد از آن چشم‌هایت را خوب باز کنی و بیننده و شکرگزار خوبی‌ها باشی. یک‌وقت‌هایی غمگین می‌شوی تا عمیق‌تر شاد بشوی و فرصت‌های شادمانی‌ات را غنیمت بشماری. خوار می‌شوی تا عزتی که داری به چشمت بیاید و غریب می‌شوی که آشنا بمانی و طرد می‌شوی تا از فرصت‌های دوست داشته شدنت لذت ببری. دنیا جایگاه متضادهاست، باید مخالف چیزی را تجربه کنی تا قدردان موافق آن باشی، باید نداشته باشی و باید سخت بجنگی و باید سخت به دست بیاوری تا وقتی رسیدی و وقتی داشتی، بدانی که چه فرق بزرگی‌ست میان داشتن و نداشتن، رسیدن و نرسیدن، محروم ماندن و در رفاه بودن... تا خوب مراقبت کنی، خوب شکرگزار باشی و خوب احساس خوشبختی کنی... @Aghmiun
تقدیم نگاه های گرمتان..... @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺سرتون سبز🌺 🌼لبتون گـــل🌼 🌸چشماتون نور🌸 🌺کامتون عسل🌺 🌼لحنتون مهر🌼 🌸حرفاتون غزل🌸 🌺حستون عشق🌺 🌼دلتــون گــرم🌼 🌸لبتون خندان🌸 🌺حالتون خوب🌺 🌼خوب، خوب🌼 🌹صبح شما عزیزان به خیر و شادی @Aghmiun
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ رازی برای موفقیت وجود ندارد؛ این نتیجه آمادگی ، سخت کوشی و درس گرفتن از شکست هاست @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_سیوهقتم داد زد سر حمید که برید تو حیاط بازی کنید تو خونه چه
زود برگشتم تو خونه و چادرمو برداشتم و کیفمم برداشتم و بدو بدو رفتم مریم تو اتاق خواب بود و داشت زمین و چنگ میزدگفتم وقتشه؟با سر اشاره کرد که اره یه لحظه هنگ کردم که چیکار کنم.زود لباس تنش کردم و کمکش کردم و آوردمش نزدیک در و گفتم بشین تاکسی بگیرم.مریم سرخ سرخ شده بود و داشت عرق میریخت.زود خودمو رسوندم سر کوچه و به زور یه ماشین گرفتم و برگشتم مریم و سوار کردم.حمید و حامدم دنبالمون راه افتادن و مجبور شدم اونارو هم ببرم.خوشبختانه سر صبح بود و خیابونها خلوت بودرسیدیم بیمارستان شاپورو پیاده شدیم.مریم دیگه توان راه رفتن نداشت.به بچه گفتم پیش مامان بمونید من برم به پرستارا بگم رفتم تو بیمارستان بلاخره یکی رو پیدا کردم که با ویلچر اومد و مریم و بردیم تو یکراست بردتش اتاق زایمان با بچه ها تو سالن موندیم ظهر شد خبری نشد رفتم از پرستار پرسیدم چخبر از مریض ما جواب ندادن مونده بودم تو بی خبری بچه ها هم گرسنه و کلافه شده بودن از بیمارستان تا مغازه بهرام هم دور بود تو همین فکرا بودم که از دور دیدم بهرام داره میادبلند شدیم و رفتیم سمتش گفتم وای خداروشکر که اومدی گفت چخبر گفتم هیچی فعلا بردنش تو اتاق و جوابی هم نمیدن گفتم بچه ها گرسنه و خسته ان شما برید من میمونم گفت باشه بچه ها رو ببرم پیش پروین خانوم خودم برمیگردم بهرام با بچه ها رفتن و من برگشتم تو اونموقع بحث سر این بود که صدام تهدید کرده که میخواد حمله کنه هر کی یه گوشه بحث سیاسی راه انداخته بود و داشتن تحلیل میکردن یکی دو ساعت گذشته بود که بهرام اومد ولی هنوز خبری از مریم نبودبهرام بلند شد و رفت پرستاری ولی بازم جواب درستی ندادن.تا عصر اونجا بودیم موقع اذان مغرب بود که اومدن صدامون کردن رفتیم نزدیک و گفتن مریضتون زایمان کرده و میبرنش بخش دم در وایسادیم و بلاخره مریم و با حال خراب بیرون آوردن و بردنش انتهای راهرو منم دنبالشون رفتم مریم اصلا حال خوبی نداشت پرستار بهش مسکن زد و رفت صداش زدم گفتم خوبی مریم نگاهی بهم کرد و با بستن چشماش جوابمو داددستشو گرفتم و گفتم تموم شد راحت شدی اشک از گوشه چشمش جاری شد دلم براش خیلی میسوخت رفتم بیرون و به بهرام گفتم بره بالا سرش بهرام گفت خجالت میکشم اتاق پر خانم هست گفتم نه مریم فعلا تنهاس بیا بریم بردمش سمت اتاق مریم مریم هنوز بیدار بود و به بیرون چشم دوخته بودبهرام رفت کنارش و گفت خوبی مریم نگاهی بهش کرد و دوباره اشکش جاری شد اومدم بیرون که راحت باشن یه ربعی طول کشید تا پرستار با بچه بغل اومد سمت اتاق مریم رفتم جلو و گفتم بچه مال این اتاقه؟نگاهی بهم کرد و گفت اره خاله اش هستی موندم چی بگم گفتم اره همونطور که میرفت سمت اتاق گفت چشمتون روشن یه دختر ناز و خوشگل بدنیا آورده خواهرت از شنیدن اینکه دختره ذوق کردم و دنبالش رفتم پرستارا بچه رو داد بغل مریم و رو کرد به بهرام و گفت بابای این دختر خوشگل نمیخواد مژدگونی بده بهرام از شنیدن اینکه دختره گل از گلش شکفت و دست کرد تو جیبش و چند تا اسکناس دراورد و داد به پرستار مریم با ذوق نگاهی به بچه کردرفتم نزدیکتر یه دختر کوچولوی خوشگل بودخیلی شبیه مریم بود سفید و خوشگل آروم با انگشت صورتشو نوازش دادم خیلی نرم و دوست داشتنی بودتجربه ای از بچه تا حالا نداشتم.پرستار اومد به من گفت بچه رو نگهدار تا مادر شیر بده از بس کوچولو بودمیترسیدم بهش دست بزنم خیلی با احتیاط نگهش داشتم تا مریم شیر بده بهرام رو کرد به منو گفت هر موقع کارت تموم شد بیا بریم مریم شوک شده نگاهی به من و بهرام کرد به بهرام گفتم من کجا بیام نمیبینی حال و روزش و میمونم پیشش بهرام باشه ای گفت و رفت تا شب دوتا مریض دیگه هم اوردن تو اتاق و خوشبختانه دوتا تخت هنوز خالی بودنشستم رو تخت کناری مریم نگاهی بهم کرد و گفت ممنون که تنهام نزاشتی لبخندی زدم بهش و نگاهم به دختر کوچولوی تو تخت افتاد چقد معصوم و زیبا بودیکی از خانمها که عمل شده بود گفت خواهرید مریم زود جواب داد بله خواهرم هست همراه اون خانم که دختر جوونی بود و با من تو راهرو بود از صبح گفت خیلی هم نگرانش بود از صبح کلی پرستارا باهاش دعوا کردن از بس زود زود بلند میشد و سراغ خواهرشو میگرفت مریم نگاهی بهم کرد و گفت ما فقط همو داریم برا همین خیلی به من رسیدگی میکنه شنیدن این حرفها از زبون مریم برام شیرین بودحاضر بودم هر کاری بکنم ولی مریم باهام خوب باشه گریه های بچه کم کم شروع شد تا صبح من و مریم پلک نزدیم و فقط بچه رو آروم میکردیم.صبح دکتر اومد و مریم و بچه رو دید و گفت فعلا دو روز دیگه هم باید بمونید اینجامریم کلی التماس دکتر کرد که منو مرخص کن دوتا بچه دیگه هم تو خونه دارم و نمیتونم بمونم ادامه دارد.... @Aghmiun
برادر جانبازم روزت را در آسمانها تبریک می‌گویم 😔 انشالله با حضـــــرت عباس و امام حسین همنشین باشی😔 دعاگوی جوانانمان باش عزیز خواهر😔 ای کاش بودی از نزدیک تبریک میگفتم 😔😔😔😔😔😔😔😔😔😭😭😭😭😭😭😭😭😭🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 ارسالی : سرکار خانم فرجی