5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ رازی برای موفقیت وجود ندارد؛
این نتیجه آمادگی ، سخت کوشی و درس گرفتن از شکست هاست
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_سیوهقتم داد زد سر حمید که برید تو حیاط بازی کنید تو خونه چه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_سیوهشتم
زود برگشتم تو خونه و چادرمو برداشتم و کیفمم برداشتم و بدو بدو رفتم مریم تو اتاق خواب بود و داشت زمین و چنگ میزدگفتم وقتشه؟با سر اشاره کرد که اره
یه لحظه هنگ کردم که چیکار کنم.زود لباس تنش کردم و کمکش کردم و آوردمش نزدیک در و گفتم بشین تاکسی بگیرم.مریم سرخ سرخ شده بود و داشت عرق میریخت.زود خودمو رسوندم سر کوچه و به زور یه ماشین گرفتم و برگشتم مریم و سوار کردم.حمید و حامدم دنبالمون راه افتادن و مجبور شدم اونارو هم ببرم.خوشبختانه سر صبح بود و خیابونها خلوت بودرسیدیم بیمارستان شاپورو پیاده شدیم.مریم دیگه توان راه رفتن نداشت.به بچه گفتم پیش مامان بمونید من برم به پرستارا بگم رفتم تو بیمارستان بلاخره یکی رو پیدا کردم که با ویلچر اومد و مریم و بردیم تو یکراست بردتش اتاق زایمان با بچه ها تو سالن موندیم ظهر شد خبری نشد رفتم از پرستار پرسیدم چخبر از مریض ما
جواب ندادن مونده بودم تو بی خبری بچه ها هم گرسنه و کلافه شده بودن از بیمارستان تا مغازه بهرام هم دور بود
تو همین فکرا بودم که از دور دیدم بهرام داره میادبلند شدیم و رفتیم سمتش
گفتم وای خداروشکر که اومدی گفت چخبر گفتم هیچی فعلا بردنش تو اتاق و جوابی هم نمیدن گفتم بچه ها گرسنه و خسته ان شما برید من میمونم گفت باشه بچه ها رو ببرم پیش پروین خانوم
خودم برمیگردم بهرام با بچه ها رفتن و من برگشتم تو اونموقع بحث سر این بود که صدام تهدید کرده که میخواد حمله کنه هر کی یه گوشه بحث سیاسی راه انداخته بود و داشتن تحلیل میکردن
یکی دو ساعت گذشته بود که بهرام اومد
ولی هنوز خبری از مریم نبودبهرام بلند شد و رفت پرستاری ولی بازم جواب درستی ندادن.تا عصر اونجا بودیم موقع اذان مغرب بود که اومدن صدامون کردن
رفتیم نزدیک و گفتن مریضتون زایمان کرده و میبرنش بخش دم در وایسادیم
و بلاخره مریم و با حال خراب بیرون آوردن و بردنش انتهای راهرو منم دنبالشون رفتم مریم اصلا حال خوبی نداشت پرستار بهش مسکن زد و رفت
صداش زدم گفتم خوبی مریم نگاهی بهم کرد و با بستن چشماش جوابمو داددستشو گرفتم و گفتم تموم شد راحت شدی اشک از گوشه چشمش جاری شد دلم براش خیلی میسوخت رفتم بیرون و به بهرام گفتم بره بالا سرش بهرام گفت خجالت میکشم اتاق پر خانم هست
گفتم نه مریم فعلا تنهاس بیا بریم بردمش سمت اتاق مریم مریم هنوز بیدار بود و به بیرون چشم دوخته بودبهرام رفت کنارش و گفت خوبی مریم نگاهی بهش کرد و دوباره اشکش جاری شد اومدم بیرون که راحت باشن یه ربعی طول کشید تا پرستار با بچه بغل اومد سمت اتاق مریم رفتم جلو و گفتم بچه مال این اتاقه؟نگاهی بهم کرد و گفت اره
خاله اش هستی موندم چی بگم گفتم اره
همونطور که میرفت سمت اتاق گفت چشمتون روشن یه دختر ناز و خوشگل بدنیا آورده خواهرت از شنیدن اینکه دختره ذوق کردم و دنبالش رفتم پرستارا بچه رو داد بغل مریم و رو کرد به بهرام و گفت بابای این دختر خوشگل نمیخواد مژدگونی بده بهرام از شنیدن اینکه دختره گل از گلش شکفت و دست کرد تو جیبش و چند تا اسکناس دراورد و داد به پرستار مریم با ذوق نگاهی به بچه کردرفتم نزدیکتر یه دختر کوچولوی خوشگل بودخیلی شبیه مریم بود سفید و خوشگل آروم با انگشت صورتشو نوازش دادم خیلی نرم و دوست داشتنی بودتجربه ای از بچه تا حالا نداشتم.پرستار اومد به من گفت بچه رو نگهدار تا مادر شیر بده از بس کوچولو بودمیترسیدم بهش دست بزنم خیلی با احتیاط نگهش داشتم تا مریم شیر بده
بهرام رو کرد به منو گفت هر موقع کارت تموم شد بیا بریم مریم شوک شده نگاهی به من و بهرام کرد به بهرام گفتم من کجا بیام نمیبینی حال و روزش و میمونم پیشش بهرام باشه ای گفت و رفت تا شب دوتا مریض دیگه هم اوردن تو اتاق و خوشبختانه دوتا تخت هنوز خالی بودنشستم رو تخت کناری مریم
نگاهی بهم کرد و گفت ممنون که تنهام نزاشتی لبخندی زدم بهش و نگاهم به دختر کوچولوی تو تخت افتاد چقد معصوم و زیبا بودیکی از خانمها که عمل شده بود گفت خواهرید مریم زود جواب داد بله خواهرم هست همراه اون خانم که دختر جوونی بود و با من تو راهرو بود از صبح گفت خیلی هم نگرانش بود از صبح کلی پرستارا باهاش دعوا کردن از بس زود زود بلند میشد و سراغ خواهرشو میگرفت مریم نگاهی بهم کرد و گفت ما فقط همو داریم برا همین خیلی به من رسیدگی میکنه شنیدن این حرفها از زبون مریم برام شیرین بودحاضر بودم هر کاری بکنم ولی مریم باهام خوب باشه گریه های بچه کم کم شروع شد تا صبح من و مریم پلک نزدیم و فقط بچه رو آروم میکردیم.صبح دکتر اومد و مریم و بچه رو دید و گفت فعلا دو روز دیگه هم باید بمونید اینجامریم کلی التماس دکتر کرد که منو مرخص کن دوتا بچه دیگه هم تو خونه دارم و نمیتونم بمونم
ادامه دارد....
@Aghmiun
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#فرزندپروری
اگر بچه کوچیک دارید حتما این کلیپ رو ببینید...
@Aghmiun
برادر جانبازم روزت را در آسمانها تبریک میگویم 😔
انشالله با حضـــــرت عباس و امام حسین همنشین باشی😔
دعاگوی جوانانمان باش عزیز خواهر😔
ای کاش بودی از نزدیک تبریک میگفتم 😔😔😔😔😔😔😔😔😔😭😭😭😭😭😭😭😭😭🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
ارسالی : سرکار خانم فرجی
عکس های مراسم دیشب حسینیه ائمه ع
جشن اعیاد شعبانیه
ارسالی : آقای آهنگری
1403/11/14
@Aghmiun
!! مردی که راضی به فروش قلب خود شد !!!
#تلنگر
این داستان واقعی رو تا آخر بخونید، واقعا زیباست،
مردی در سمنان به دلیل فقر زیاد و داشتن سه فرزند و یک زن (یک پسر 6ساله، یک دختر 3ساله، و یک پسر شیرخوار) قلب خود را برای فروش گذاشت، و از او پرسیدند که چرا قلبت رو برای فروش گذاشتی، اونم پاسخ داده بود چون میدونم اگه بخوام کلیم رو بفروشم کسی بیشتر از 20میلیون کلیه نمیخره که با این مبلغ نمیشه یه سقف بالا سر خود گذاشت،
اون مرد حدود چهار ماه در شهرای اطراف به صورت غیرقانونی آگهی فروش قلب با گروه خونO+ گذاشت،
بعد از 4ماه مرد میلیاردی از تهران که پسری 19 ساله داشت و پسرش 3سال بود که قلبش توانایی کار کردن را نداشت و فقط با دستگاه زنده نگهش داشته بودن،
مرد تهرانی چند روز بعد از خواندن آگهی به سراغ فروشنده قلب میره و باهاش توافق میکنه که 200میلیون تومن قلبش را برای پسرش بخرد،
و مرد تهرانی بهش گفته بود که من مال و ثروت زیاد دارم و دکتر آشنا هم زیاد دارم و به هرچقدر بگن بهشون پول میدم که با اینکه این کار غیر قانونیه ولی انجامش بدن، مرد فروشنده به مرد تهرانی میگه زن و بچه ی من از این مسئله خبر ندارن و ازت خواهش میکنم اول پول رو به حساب زنم بفرست و بعد من قلبم رو به پسرتون میدم، مرد تهرانی قبول میکنه، و بعد از کلی آزمایشات دکتر متخصص قلبی که آشنای مرد تهرانی بود میگه با خیال راحت میشه این عمل رو انجام داد،
روز عمل فرا میرسه و مرد فروشنده و اون پسر19 ساله رو وارد اتاق عمل میکنن و دکتر بیهوشی مرد فروشنده رو بیهوش میکنه و زمانی که میخواست پسر19 ساله رو بیهوش کنه متخصص قلب میگه دست نگهدار و فعلا بیهوش نکن، دستگاه داره چیز عجیبی نشون میده و داره نشون میده که قلب این پسر داره کار میکنه، دکتر جراحی که اونجا بوده به دکتر قلب میگه آقای دکتر حتما دستگاه مشکل پیدا کرده و به پرستاره میگه یه دستگاه دیگه بیار، دستگاه جدید رو وصل میکنن و دکتر قلب میگه سر در نمیارم چطور ممکنه قلب این پسر تا قبل از وارد شدن به اتاق عمل توانایی کار کردن رو نداشت، و میگه تا زمانی که مشخص نشه چه اتفاقی افتاده نمیتونم اجازه ی این عمل رو بدم، و دکتر قلب میره پرونده پسر19 ساله رو چک میکنه و میبینه که تمام اکوگرافی که از قلب این پسر گرفته شده نشون دادن که قلب پسر مشکل داره و دکتر ماجرا رو برای پدر پسر 19ساله تعریف میکنه و بهش میگه دوباره باید اکوگرافی و آزمایشات جدیدی از پسرتون گرفته بشه، دکتر قلب سریعا دست به کار میشه و بعد از گرفتن آزمایشات و اکوگرافی میبینه قلب پسر بدون کوچکترین اشکال در حال کار کردنه و پدرش میگه یک اتفاق غیر ممکن افتاده و باید دستگاه ها رو از بدن پسرتون جدا کنیم چون قلب پسرتون خیلی عالی داره کار میکنه، پدر پسر به دکتر میگه آقای دکتر تورو خدا دستگاه ها رو جدا نکن پسر من میمیره، دکتر قلب بهش قول میده که اتفاقی برای پسرس پیش نمیاد و دستگاها رو جدا میکنه و میبینه قلب پسر19 ساله بدون هیچ ایراد و مشکلی داره کار میکنه و پدر پسر به دکتره میگه چطور همچین چیزی ممکنه، دکتره بهش میگه فقط تنها چیزی که میتونم بگم اینه که اون فروشنده باعث شده خدا یک معجزه به ما نشون بده، پسر19 ساله به پدرش میگه بابا تو اتاق عمل یه آقایی دستشو گذاشت رو قلبم یه چیزی رو به من میگفت و چندبار تکرارش کرد و بهم میگفت پسرم از حالا به بعد قلب تو واسه همیشه توانایی کار کردن رو داره فقط حتما به پدرت بگو که به مرد فروشنده کمک کنه که بتونه زندگیشو عوض کنه،،،
پدر پسره و دکتر قلب از شنیدن این حرف نمیدونستن باید چی بگن و فقط منتظر شدن تا مرد فروشنده بهوش بیاد، وقتی که مرد فردشنده بهوش میاد پدر پسر و دکتر قلب باهاش صحبت میکنن و بهش میگن تو اتاق عمل نمیدونیم چه اتفاقی افتاد که یهو همه چی تغییر کرد و قلبی که 3سال توانایی کار کردن رو نداشت یهویی بدون مشکل شروع به کار کردن کرد،
مرد فروشنده بهشون میگه من میدونم چی شده،
و بهشون میگه قبل اینکه من بیهوش بشم، تو دلم گفتم یا امام حسین خودت میدونی بچه یتیم و بچه ی بدون پدر یعنی چی و بهش گفتم امام حسین قربونت برم تورو به چشمای قشنگ برادرت ابوالفضل قسم میدم و تورو به اون لحظه ای که پسرت علی اکبر ازت آب خواست و نداشتی بهش بدی قسم میدم نذار بچه هام یتیم بشن، دکتر قلب و پدر پسر با شنیدن این حرفا بسیار ناراحت میشن و پدر پسره با چشمای پر از اشک بهش میگه چون تو باعث شدی خدا پسرمو شفا بده 1میلیارد تومن بهت هدیه میکنم که بری زندگیتو تغییر بدی..........
ارسالی مخاطب گرامی خانم فرجی
@Aghmiun