⚡اهمیت کاهش مصرف نمک در حفظ سلامت استخوانها
🔸 با افزایش سن، کاهش تراکم استخوان آغاز میشود که میتواند با دردهای استخوانی همراه باشد و در صورت عدم مراقبت به پوکی استخوان منجر شود
🔹️ نمک یکی از عوامل اصلی در بروز بسیاری از بیماریهای مزمن مانند پوکی استخوان، پرفشاری خون و حتی سرطان معده است
🔸 نان و برنج مقدار قابل توجهی نمک دارند و حتی برخی از میوهها و سبزیجات نیز حاوی سدیم هستند بنابراین نمک مصرفی ما تنها به نمکی که در نمکدان است و روی غذاها میپاشیم، محدود نمیشود
🔹️ از مصرف زیاد غذاهای کنسروی، خیارشور و ترشیهای دارای نمک خودداری و نانهای شور را از برنامه غذایی حذف کنید
@Aghmiun
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرمان امیدی خواننده نوجوان لُر بختیاری
@Aghmiun
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توضیحات قابل تامل آقای میل گیبسون بازیگر هالیوودی بعد از آتش سوزی خانه ی میلیاردی اش در حادثه اخیر امریکا.....
میل گیبسون را در فیلم شجاع دل حتما دیده اید .....
@Aghmiun
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدید یه موقع های کسی مرتکب کار خلافی میشود یا اعمال ناشایست ازش سر میزنه، بهش میگن گاوه....نمی فهمه....
ولی اینجا این گاو نجیب دارد کار بسیار زیبایی میکنه.....
دمت گرم آقا گاوه.....
@Aghmiun
🔊 قابل توجه گندم کاران گرامی 🔊
آن دسته از کشاورزان که در سامانه زراعت مرکز خدمات، کاشت گندم را ثبت کرده اند و پیامک بیمه گندم دریافت کرده اند هرچه سریعتر برای ثبت بیمه به دفتر بیمه محصولات کشاورزی مراجعه کنند ، یا برای اطلاعات بیشتر در کانال مرکز خدمات دهستان آغمیون در ایتا عضو شده یا از خود مرکز حضوری اطلاع کسب کنند.
♦️ بیمه اجباری فراگیر محصولات گندم دیم و آبی و دانههای روغنی (کلزا، گلرنگ و کاملینا) در راستای ماده ۳۳ برنامه هفتم توسعه در سال زراعی جاری از سوی صندوق بیمه محصولات کشاورزی اجرایی میشود.
♦️ فرآیند صدور بیمهنامه با استفاده از اطلاعات پهنه کشاورزان انجام میشود، اما امسال اطلاعات پهنه ابتدا در اختیار نمایندگان و کارگزاران بیمه قرار میگیرد و سپس در مورد صدور بیمهنامه اجباری به کشاورزان اطلاعرسانی و صحتسنجی میشود.
♦️ در ابتدا هیچ گونه حق بیمه ایی از کشاورز دریافت نمیشود و در پایان هنگام خرید تضمینی یا در صورت خسارت از محل غرامت، حق بیمه برداشت میشود.
♦️ کشاورزان تا ۱۵ اسفند فرصت دارند با مراجعه به دفاتر بیمه کشاورزی محصول زراعی امسال خود ( گندم آبی، دیم ودانههای روغنی) را بیمه کنند.
👈 باتوجه به اینکه بخش کشاورزی ریسک پذیراست و هر لحظه احتمال وقوع خسارت و حوادث هست کشاورزان باید در اسرع وقت به مراکزجهاد کشاورزی خود مراجعه و اطلاعات محصولات زراعی خود را در سامانه پهنه بندی به روز کنند.
♦️ بیمه جو دیم و آبی اجباری نیست و بصورت اختیاری با پرداخت حق بیمه انجام می شود.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_سیونهم دکتر نگاه چپی بهش گرد و گفت بقیه التماس میکنن من چند
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_چهلم
مریم خجالت زده اومد تو آشپزخونه و گفت شرمنده خواهر من کلا اخلاقش اینه گفتم عیب نداره بلاخره مردم از دور میبینن قضاوت میکنن.صدای گریه پری بلند شد و مریم رفت پیشش،شب بعد شام به مریم گفتم خداروشکر سر پا شدی اگه اجازه بدی من زحمت و کم کنم،مریم نگاهی بهم کرد و گفت از دستم ناراحتی که میخوای بری گفتم نه دیگه بیشتر از این موندم اینجا آزار دهنده میشه برات گفت هر جور راحتی ممنون این همه مدتم اذیت شدی و بادلخوری پری رو بغل کرد و رفت تو اتاق بچه ها هم خیلی تو ذوقشون خورد این حرف من و هر دوتاشون دمق یه گوشه نشستن اما چاره نبود بهتر این بود برم خونه خودم موقع خداحافظی مریم اومد بدرقه و رو کرد به بهرام و گفت بهتره یه شب در میون بکنی خونه ها رو ما اینجا تنهاییم
بهرام که انتظار این حرف مریم و نداشت با تردید نگاهی به من کرد من زود گفتم اره اینطور بهتره انقد درگیر کارهای مریم و بچه ها بودم که یادم رفته بود خودمم حامله ام با یاداوریش غم عالم رو دلم مینشست میگفتم بازم حتما سقط میشه بعد اون بهرام یه شب پیش من بود و یه شب میرفت پیش مریم چون از تنهایی میترسیدم پسرا می اومدن پیشم کم کم شکمم بالا اومد و حساس تر شده بودم.گاهی که به شرایط خودم فکر میکردم اعصابم داغون میشد نزدیک ۸ ماهم شده بود حوصله هیچ کاری رو نداشتم گاهی میرفتم پیش مریم و با پری سرگرم میشدم شدیدا بهش حس وابستگی داشتم.کلا هر ۳ تاشون برام عزیز بودن سعی میکردم تا جایی که میتونم بهشون برسم.پری هم به من عادت کرده بود گاهی مریم می اورد میزاشت پیشم و میرفت دنبال کاراش.۶ ماهه شده بود پری و شیرین تر یه شب که بچه ها پیشم بودن.دوباره حس نفسهاش ترس تو دلم انداخت .حامد یهو چشم باز کرد و جیغ میزد هر کاری کردم آروم نمیشد خیره شده بود به کنار رختخواب من رد نگاهشو که گرفتم دیدم با قیافه زشت و آشفته اش یه گوشه وایساده هر چی حامد و تکون دادم بیدار نشد حمید هم بیدار شده بود و نمیدونست چیکار کنه از این حالت حامد اونم ترسیده بودداد زدم برو قران و بیارحمید بلند شد و زود رفت از رو طاقچه قران اورد گذاشتم تو بغل حامد بچه آروم شد و نگاهی بهم کرد و گفت اونجا بود بخدا اونجا بودگفتم خواب دیدی گریه میکرد و میگفت نه بخدا اونجا بود الان دود شد حمید هم ترسیده بود بلند شدم آب اوردم براشون و بغلشون کردم و گفتم خواب دیدی حامد جان بخواب یادت میره.طفلی بچه همش چشمش به اون سمت بود که نکنه بازم بیاد.با هزار تا دعا و صلوات خوابوندمشون
صبح حواسم به حامد بود که ببینم چیزی میگه اما عادی رفتار میکرد و حرفی نزد
دیگه اون اتفاق نیفتاد و بچه ها مثل قبل می اومدن پیشم.حمید دیگه وقت مدرسه رفتنش بود چند وقتی بود بهرام حال خوبی نداشت و حرف نمیزد اصلاهر چی میپرسیدم میگفت چیزی نیست.ته دلم خیلی گواه بد میدادیکی دو هفته بهرام کلا دیر می اومد و فقط شام میخورد و میخوابیدبعد دوهفته کلا خبری از بهرام نشد که نشد رفتم پیش مریم گفت نه خبری ندارم گفتم نکنه باز برادرات بلایی سرش آوردن گفت نه بابا فکر نکنم دو هفته تو بی خبری بودیم مریم گفت بیا پیش ما تنها نمون و من دوباره با مریم همخونه شدم،اینبار رابطه امون بهتر شده بود مریم تو کارا کمک میکردهر روز میرفتم دم مغازه ولی خبری نبود از همسایه هاش پرسیدم گفتن خبری نداریم.خیلی نگران بودیم مریم گفت بریم سراغ آقا بهروز شاید خبر داشته باشه
با مریم رفتیم پیش آقا بهروز،تو بازار مظفریه مغازه فرش فروشی داشت.محو تماشای فرشهاش شده بودم،مریم گفت آقا بهروز خبری از بهرام نیست اصلا شما خبر نداری.سرش و انداخت پایین و با تسبیح تو دستش بازی کرد و حرفی نزد به شاگردش گفت پسر چند تا چایی بیارشاگردش رفت پشت مغازه و یکم بعد با سینی چای اومد مریم گفت آقا بهروز ما نیومدیم چای بخوریم از بهرام خبری نداری؟بهروز گفت بهرام بازداشت شده هر دومون با تعجب گفتیم چی بازداشت چرا گفت کلی قرض و بدهی بالا آورده خودش میگه سرش کلاه گذاشتن نمیدونم دیگه راست میگه یا دروغ.من و مریم وا رفته همو نگاه کردیم یعنی چی چرا پس حرفی نزد این مدت مریم گفت الان چی میشه گفت هیچی باید با طلبکاراش تسویه کنیم که پرونده نشه براش فعلا قراره هر چی داره بفروشیم خودش میگه یه مغازه هست و با یه خونه
آقام گفته یه قرون هم کمک نمیکنه باید ماشین و خونه و مغازه روبفروشیم تا ببینیم چقد جور میشه مابقی رو خودمون حل کنیم مریم بلند شد و رو کرد به من و گفت پاشو بریم از آقا بهروز کلی تشکر کرد و راه افتادیم انگار تو هپروت بودیم
هردومون بی حال و بی رمق قدم برمیداشتیم تا رسیدیم راسته کوچه مریم انگار چیزی یادش اومده باشه گفت نکنه دوباره برگردیم خونه باباش گفتم چی
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_چهلم مریم خجالت زده اومد تو آشپزخونه و گفت شرمنده خواهر من ک
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_چهلویکم
گفت اگه قرار باشه همه چی رو بفروشه دوباره ما رو برمیگردونه خونه حاج مسلم
گفتم انشاءالله اونطور نمیشه برگشت نگاهی بهم کرد و گفت انگار متوجه نیستی چه بلایی سرمون اومده
گفت اون خونه که توش هستی بهرام خریده؟گفتم اره گفت خب قراره اونو بفروشن با مغازه و ماشین من خوش خیال اصلامتوجه عمق فاجعه نبودم زل زدم به مرییم و گفتم اخه نمیشه که
گفت چرا نشه بعد هم زد پشت دستش و گفت ببین کی گفتم بهت ببین چه بلایی سرمون بیارن ایناماشین دربست گرفتیم و برگشتیم خونه دو سه روز گذشته بود که آقا بهروز همراه یه آقای دیگه اومدن دم در خونه مریم،مریم صدام کرد که الفت کلید خونه رو بده انگار میخواستن منو ببرن اسارت با اکراه کلید خونه رو دادم
آقا بهروز گفت سند ها پیش کدومتون هست.مریم و من همزمان گفتیم پیش ما نیست.مریم گفت شاید تو گاوصندوق مغازه باشه کلید و گرفتن و رفتن سمت خونه از کنار در نگاهشون میکردم انگار دوباره آواره شده بودم قلبم به شدت درد میکردمریم گفت بیا تو.خیلی ناراحت و داغون بودم برگشتم تو خونه و رفتم یه گوشه نشستم و زانوهامو بغل کردم مریم هم نشست رو مبل و گفتوخدا کنه حداقل با همینا حل بشه نگاهی بهش کردم و گفتم حل نشه چی میشه،گفت احتمال داره بره زندان اونموقع اوضاع ما خیلی بد میشه.ماههای اخر بارداریم بود و بشدت ورم کرده بودم و حرکت برام سخت بودبعد نیم ساعت در زنگ در و زدن و مریم بلند شد و گفت حتما بهروز خان هست
بلند شد رفت دم در و یکم باحاش حرف زد و برگشت گفت خونه رو پسندیده دارن میرن بنگاه معامله کنن.انگار دنیا رو سرم خراب شده بودخیلی افسرده و بی حوصله شده بودم
حس سربار داشتم برای مریم.یه هفته گذشته بود که آقا بهروز با بهرام اومدن خونه.از دیدن بهرام خیلی خوشحال شدیم من انگار پدرم و پیدا کرده باشم اروم شدم بهرام خیلی داغون بود اصلا حوصله نداشت بعد اینکه آقا بهروز رفت .مریم اومد نشست روبروش و گفت چیکار کردی چی به سرمون آوردی بهرام سرشو انداخت پایین و گفت خامی کردم خام رفاقت چندین ساله شدم مریم سری تکون داد و گفت رفیق بازی های تو همیشه ما رو بدبخت میکنه بهرام سرش و انداخت پایین و محکم دستهاشو بهم فشار میدادگفتم عیب نداره کاری هست که شده خداروشکر خودش سالم برگشته پیشمون مریم برگشت نگاهی بهم کرد و گفت هنوز داغی متوجه نیستی چی به سرمون اومده
نگاهی بهش کردم و گفتم کاری هست که شده با این حرفها که درست نمیشه
بهرام بلند شد و رفت تو حیاط مریم با حرص برگشت سمتم و گفت اره اینطور بگو فردا بره یه غلط دیگه بکنه از این بدبخترمون کنه که زنهام خرن حالیشون نیست بزار هر غلطی دوس دارم بکنم.بعد هم با حرص بلند شد و رفت سمت آشپزخونه،همونطور ماتم زده بود و نگاهش میکردم بهرام رو پله ها نشسته بودبلند شدم و به بهرام گفتم خونه رو کی باید خالی کنیم.همونطور که نگاهش به روبرو بود گفت دو سه روزه بازد تخلیه کنیم.گفتم پس میتونم دو سه روز تو خونه خودم بمونم.نگاهی بهم کرد و گفت اره گفتم بعدش چی گفت یه فکری میکنم براش گفتم من میرم خونه تو هم خواستی بیا نخواستی بچه ها رو بفرست بلند شد و گفت بیا با هم بریم جمع و جور کنیم وسیله ها روغم عالم رو دلم سنگینی میکردنگران بودم نکنه مجبور بشم بیام پیش مریم زندگی کنم.بلند شدیم و رفتم تو آشپزخونه مریم داشت شام درست میکردگفتم من برم خونه وسایل و جمع و جور کنم که باید خالی کنیم اونجا روبدون اینکه نگاهی بهم کنه گفت باشه برومریم بدون حضور بهرام باهام خوب بود اما با وجود بهرام انگار یادش میفتاد که ما هوو هستیم.عادت کرده بودم و بهش حق میدادم .چون خودمم گاهی حسادتم گل میکرد
رفتیم خونه انگار گرد مرده پاشیده باشن تو خونه حال و حوصله اینکه تمیزکاری کنم نداشتم.پاهام بشدت ورم کرده بود
بهرام هم حوصله نداشت کاری بکنه هر دومون فقط یه گوشه نشستیم و خیره شدیم به در خونه گفتم بهرام میخوای چیکار کنی گفت هیچی بهروز گفته فعلا برم پیش اون کار کنم آقامم گفته اگه برگردم خونه پیش اونا دوباره یه مغازه میخره برام نگاهی بهش کردم و گفتم تو تصمیمت چیه گفت تو و مریم که حاضر نیستید برید اون خونه گفتم نه من نمیتونم گفت میدونم برا همین باید برم پیش بهروز پادویی کنم بلند شد و رفت حیاط فرداش چند تیکه وسایلی که داشتم و جمع کردم و خونه رو تحویل دادیم قرار شد چند روز برم باز پیش مریم بهرام رفت دنبال خونه دو طبقه بگرده برای اجاره
یه هفته پیش مریم بودم مریم پرسید بهرام بعد این قراره چیکار کنه؟خبر داری؟
ترسیدم بگم اره بهش بربخوره گفتم نه نمیدونم تو چی ؟ تو خبر داری؟انگار که برنده یه مسابقه سخت شده باشه گفت
اره قراره بره پیش آقا بهروز کار کنه
گفتم خوبه پس
ادامه دارد....
@Aghmiun
Amin Habibi4_5961038221683983619.mp3
زمان:
حجم:
4.1M
آهنگ_شاد
🕺🕺🕺🕺🕺🕺
همیشه شاد باشید
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰صدایی از جنس آرامش🔰
🌱 زنده یاد منوچهر اسماعیلی (دوبلور)
(۸ فروردین ۱۳۱۸ – ۳۱ مرداد ۱۴۰۱)🌱
یک همسرانه زیبا❤️
@Aghmiun