eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_چهلم مریم خجالت زده اومد تو آشپزخونه و گفت شرمنده خواهر من ک
گفت اگه قرار باشه همه چی رو بفروشه دوباره ما رو برمیگردونه خونه حاج مسلم گفتم انشاءالله اونطور نمیشه برگشت نگاهی بهم کرد و گفت انگار متوجه نیستی چه بلایی سرمون اومده گفت اون خونه که توش هستی بهرام خریده؟گفتم اره گفت خب قراره اونو بفروشن با مغازه و ماشین من خوش خیال اصلامتوجه عمق فاجعه نبودم زل زدم به مرییم و گفتم اخه نمیشه که گفت چرا نشه بعد هم زد پشت دستش و گفت ببین کی گفتم بهت ببین چه بلایی سرمون بیارن ایناماشین دربست گرفتیم و برگشتیم خونه دو سه روز گذشته بود که آقا بهروز همراه یه آقای دیگه اومدن دم در خونه مریم،مریم صدام کرد که الفت کلید خونه رو بده انگار میخواستن منو ببرن اسارت با اکراه کلید خونه رو دادم آقا بهروز گفت سند ها پیش کدومتون هست.مریم و من همزمان گفتیم پیش ما نیست.مریم گفت شاید تو گاوصندوق مغازه باشه کلید و گرفتن و رفتن سمت خونه از کنار در نگاهشون میکردم انگار دوباره آواره شده بودم قلبم به شدت درد میکردمریم گفت بیا تو.خیلی ناراحت و داغون بودم برگشتم تو خونه و رفتم یه گوشه نشستم و زانوهامو بغل کردم مریم هم نشست رو مبل و گفتوخدا کنه حداقل با همینا حل بشه نگاهی بهش کردم و گفتم حل نشه چی میشه،گفت احتمال داره بره زندان اونموقع اوضاع ما خیلی بد میشه.ماههای اخر بارداریم بود و بشدت ورم کرده بودم و حرکت برام سخت بودبعد نیم ساعت در زنگ در و زدن و مریم بلند شد و گفت حتما بهروز خان هست بلند شد رفت دم در و یکم باحاش حرف زد و برگشت گفت خونه رو پسندیده دارن میرن بنگاه معامله کنن.انگار دنیا رو سرم خراب شده بودخیلی افسرده و بی حوصله شده بودم حس سربار داشتم برای مریم.یه هفته گذشته بود که آقا بهروز با بهرام اومدن خونه.از دیدن بهرام خیلی خوشحال شدیم من انگار پدرم و پیدا کرده باشم اروم شدم بهرام خیلی داغون بود اصلا حوصله نداشت بعد اینکه آقا بهروز رفت .مریم اومد نشست روبروش و گفت چیکار کردی چی به سرمون آوردی بهرام سرشو انداخت پایین و گفت خامی کردم خام رفاقت چندین ساله شدم مریم سری تکون داد و گفت رفیق بازی های تو همیشه ما رو بدبخت میکنه بهرام سرش و انداخت پایین و محکم دستهاشو بهم فشار میدادگفتم عیب نداره کاری هست که شده خداروشکر خودش سالم برگشته پیشمون مریم برگشت نگاهی بهم کرد و گفت هنوز داغی متوجه نیستی چی به سرمون اومده نگاهی بهش کردم و گفتم کاری هست که شده با این حرفها که درست نمیشه بهرام بلند شد و رفت تو حیاط مریم با حرص برگشت سمتم و گفت اره اینطور بگو فردا بره یه غلط دیگه بکنه از این بدبخترمون کنه که زنهام خرن حالیشون نیست بزار هر غلطی دوس دارم بکنم.بعد هم با حرص بلند شد و رفت سمت آشپزخونه،همونطور ماتم زده بود و نگاهش میکردم بهرام رو پله ها نشسته بودبلند شدم و به بهرام گفتم خونه رو کی باید خالی کنیم.همونطور که نگاهش به روبرو بود گفت دو سه روزه بازد تخلیه کنیم.گفتم پس میتونم دو سه روز تو خونه خودم بمونم.نگاهی بهم کرد و گفت اره گفتم بعدش چی گفت یه فکری میکنم براش گفتم من میرم خونه تو هم خواستی بیا نخواستی بچه ها رو بفرست بلند شد و گفت بیا با هم بریم جمع و جور کنیم وسیله ها روغم عالم رو دلم سنگینی میکردنگران بودم نکنه مجبور بشم بیام پیش مریم زندگی کنم.بلند شدیم و رفتم تو آشپزخونه مریم داشت شام درست میکردگفتم من برم خونه وسایل و جمع و جور کنم که باید خالی کنیم اونجا روبدون اینکه نگاهی بهم کنه گفت باشه برومریم بدون حضور بهرام باهام خوب بود اما با وجود بهرام انگار یادش میفتاد که ما هوو هستیم.عادت کرده بودم و بهش حق میدادم .چون خودمم گاهی حسادتم گل میکرد رفتیم خونه انگار گرد مرده پاشیده باشن تو خونه حال و حوصله اینکه تمیزکاری کنم نداشتم.پاهام بشدت ورم کرده بود بهرام هم حوصله نداشت کاری بکنه هر دومون فقط یه گوشه نشستیم و خیره شدیم به در خونه گفتم بهرام میخوای چیکار کنی گفت هیچی بهروز گفته فعلا برم پیش اون کار کنم آقامم گفته اگه برگردم خونه پیش اونا دوباره یه مغازه میخره برام نگاهی بهش کردم و گفتم تو تصمیمت چیه گفت تو و مریم که حاضر نیستید برید اون خونه گفتم نه من نمیتونم گفت میدونم برا همین باید برم پیش بهروز پادویی کنم بلند شد و رفت حیاط فرداش چند تیکه وسایلی که داشتم و جمع کردم و خونه رو تحویل دادیم قرار شد چند روز برم باز پیش مریم بهرام رفت دنبال خونه دو طبقه بگرده برای اجاره یه هفته پیش مریم بودم مریم پرسید بهرام بعد این قراره چیکار کنه؟خبر داری؟ ترسیدم بگم اره بهش بربخوره گفتم نه نمیدونم تو چی ؟ تو خبر داری؟انگار که برنده یه مسابقه سخت شده باشه گفت اره قراره بره پیش آقا بهروز کار کنه گفتم خوبه پس ادامه دارد.... @Aghmiun
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰صدایی از جنس آرامش🔰 🌱 زنده یاد منوچهر اسماعیلی (دوبلور) (۸ فروردین ۱۳۱۸ – ۳۱ مرداد ۱۴۰۱)🌱 یک همسرانه زیبا❤️ @Aghmiun
28.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️دکترالهام محمدی. 🌸روانشناس ❇️متخصص روابط بین فردی @Aghmiun
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💎 تغییر روحیه باعث جذب آرزوها می شود 🍭بعضی ها می گویند: "وقتی شرایط تغییر کند، روحیه ی من هم بهتر خواهد شد. وقتی پول بیشتری داشته باشم یا به خانه بهتری نقل مکان کنم یا کار و همسر بهتری پیدا کنم، روحیه ام بهتر خواهد شد." 🍭تردیدی نیست وقتی این گونه شرایط بهتر شود روحیه ی انسان هم بهتر خواهد شد. اما این به معنای شیپور را از سر گشاد زدن است. برای همه امکان پذیر نیست که شرایط زندگیشان بهتر شود تا روحیه اشان بهتر شود. 🍭آفرینش ارادی به معنای تغییر شرایط و سپس تغییر روحیه نیست. آفرینش ارادی یعنی افکاری را انتخاب کنید که روحیه اتان را تغییر دهد و این تغییر روحیه منجر به تغییر شرایط زندگی شود. بنابر قانون جاذبه تغییر روحیه، عواطف و احساس باعث جذب آرزوها می شود. 📚 استرهیکس @Aghmiun
خواهم اندیشید تا خدا هست هیچ لحظه ای آنقدر سخت نمیشود که نشود تحملش کرد شدنی ها را انجام میدهم و تمام نشدنی‌هایم را به خداوند بزرگ میسپارم... آرامش شب مهمان دل‌های پاکتون شب بخیر @Aghmiun