3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از رقص های لاکچری دهه شصت😅😅
@Aghmiun
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نقاشی های نوستالژی
@Aghmiun
عکس تخیلی تصویر سازی شاه اسماعیل بعد از جنگ چالدران و ناراحتی او و دلداری خسروپرویز شاه ساسانی از او میباشد.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
عکس تخیلی تصویر سازی شاه اسماعیل بعد از جنگ چالدران و ناراحتی او و دلداری خسروپرویز شاه ساسانی از ا
وقتی شاه اسماعیل دیگر هرگز نخندید
غیاثالدین خواجه همامالدین حسینی شیرازی لقب به خواندمیر، در اثر معروف خود «حبیبالسیر» با اشاره به جنگ چالدران مینویسد: «در سال 920 به دنبال جنگ از سوی سلطان سلیم که به خلاف روش آبا و اجداد از جاده مستقیمه سلامت نفس تجاوز کرده بود و پذیرش آن توسط شاه اسماعیل در محل چالدران جنگی واقع شد. در این جنگ شاه اسماعیل 12 هزار سوار و سلطان سلیم 200 هزار سپاه و 12 هزار تفنگانداز و ارابههای جنگی داشت. سلطان سلیم در جنگ چالدران پیروز شد و تبریز را به تصرف درآورد.»
یکی از مورخان ایتالیایی به نام شاگرد و در کتاب «تاریخ امپراطوری عثمانی» در این باره مینویسد: «در میان کشتگان اجساد زنان ایرانی پیدا شد که در لباس مردان به میدان جنگ آمده بودند تا در سرنوشت شوهران خود شریک و در افتخار نبرد سهیم باشند. سلیم بر جرات و دلیری و میهنپرستی ایشان آفرین گفت و فرمان داد با تشریفات نظامی آنان را به خاک سپارند.»
در اين جنگ، که نخستین نبرد دولت صفوی با عثمانی بود، بر اثر كثرت سپاه عثماني و مجهز بودن به تفنگ و توپخانه، لشكر ايران عقب نشيني کرد و تعداد زيادي از دو طرف كشته شدند. شاه اسماعيل تا حدود همدان عقب نشست و سلطان سليم تبريز را اشغال كرد ولي به زودي بر اثر مقاومت ملي مجبور شد تبريز و آذربايجان را تخليه كند. پس از بازگشت سلطان سليم، شاه اسماعيل ديگر باره به آذربايجان و تبريز رفت و به تعمير خرابيهاي به جا مانده از لشكريان عثماني پرداخت. گويند
پس از اين واقعه، ديگر كسي شاه اسماعيل را خندان نديد.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_چهلوسوم بهرام شب برگشت خونه و بچه ها با ذوق گفتن که اسم بچه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_چهلوچهارم
بهرام چشمی گفت و زود رفت مریم گفت پیرمرد انگار چوب خشک قورت داده نگاهی بهش کردم و متوجه حرفش نشدم گفت حاج مسلم بود دیگه پدرشوهرمون گفت انقد این زن و شوهر خشک و بی عاطفه ان که حد نداره رویا گریه کرد و رفتم تو خونه پیشش کم کم خونه رو مرتب کردیم و سر و سامان گرفته بودیم حاج مسلم دوباره یه مغازه برای بهرام خرید و دوباره کار و کاسبی رو راه انداخت رویا بزرگتر شده بودو ۸ ماهش بود پری هم راه میرفت و کم کم تک کلمه حرف میزدتو این مدت اصلا سمت اون خونه ها نرفتم مریم گاهی میرفت پیش پروین خانوم پسر بزرگ پروین خانوم که علی بود اسمش یواشکی و بدون اینکه خبر بده رفته بود جبهه اون شب تو خونه پروین بلوایی بپا کرد حاج مسلم،پروین صبح با صورت کبود اومد پیش ما حالش خوب نبود اصلامیگفت بهروز برای اینکه پیش پدرش خودشو عزیز کنه افتاده به جون پروین و جلوی حاج مسلم حسابی کتکش زده که مادر خوبی برای بچه هاش نبوده و حواسش به بچه ها نبوده مریم و من کلی دلداریش دادیم و رفت خونشون اون یکی جاری رو تا حالا ندیده بودم مریم میگفت فامیل حاج مسلم هست و افسردگی گرفته چون شوهرش نازاس ولی همه جا جار زدن که عیب از زنه هست این بیچاره هم مجبور شده سکوت کنه دلم براش سوخت چقد این خانواده عجیب بودن گفت تنها پسر ناخلف بهرام هست که همرنگ اینا نیست اینا همشون ادعای مومن بودن دارن اما دریغ از رحم و مروت
از با ایمان بودن فقط حجاب و بلدن و نماز و زیارت رفتن.یه سالی میشد که تو اون خونه بودیم و من تا اون روز نه مادر و نه خواهر بهرام و ندیده بودم با مریم میگذروندیم و اکثرا تو خونه بودیم گاهی با بهرام میرفتیم بیرون رویا زبون باز کرده بود و جمله های کوتاه میگفت خیلی شیرین زبونی میکردبا پری هم انقدر جفت شده بودن که شبا بزور از هم جداشون میکردیم گاهی من غذا میپختم گاهی مریم تابستون بود و مدرسه حمید تعطیل شده بود و مدام غر میزد و کلافه بودمریم گفت برید تو حیاط بازی کنید اما سمت خونه های اون طرف نرید اون روز پری خونه ما بود و داشت با رویا بازی میکرد که صدای داد و بیداد حامد به گوشم رسید مریم تو حموم داشت لباس میشست،رفتم رو بالکن و گفتم چی شده حامد نفس نفس زنان داد زد حمید و خانوم بزرگ برد تو خونه گفتم خب مادر بزرگشه عیب نداره گفت نه حمید با توپ زد گلدون و شکست خانوم بزرگ با عصبانیت بردش تو نمیدونستم چیکار کنم گفتم بدو تو به مامان بگو منم بیام به پری گفتم مواظب رویا باش نیایید تو بالکن در و قفل کردم بدو رفتم پایین مریم همونطور خیس چادرشو و برداشت و گفت یا ابوالفضل بلایی سر بچم نیاره
با شنیدن این حرف جلوتر دوییدم سمت خونه ته باغ صدای جیغ و فریاد حمید و میشنیدم هر چی تلاش کردم نتونستم در و باز کنم محکم میزدم به در و داد میزدم باز کنید از،شیشه پنجره خواهر بهرام و دیدم که دستهای حمید و گرفته بود.مریم خودشو رسوند و داد زد باز کنید این در و خدا لعنتتون کنه بچه ام و ول کنید
محکم میکوبید به پنجره و داد میزد چیکار میکنید بی شرفادیدم چاره ای نیست محکم میکوبیدم به در دیدم باز نمیشه
از تو حیاط یه سنگ بزرگ برداشتم وشیشه در و شکستم و دستمو بردم تو و قفل در و از تو باز،کردم تیزی شیشه دستم و برید و خون از دستم جاری شد
مریم و صدا کردم با چشمای پر اشک اومد سمت در و هل داد و رفت توصدای جیغ و فریاد حمید یه لحظه قطع شدصدای مریم بلند شد که با خواهر بهرام درگیر بود خواهر بهرام سعی میکرد موهاشو از،چنگ مریم در بیاره اما مریم اصلا حال عادی نداشت مادر بهرام با همون قیافه ترسناکش از تو آشپزخونه چاقو رو برداشت و اومد سمت مریم توی اون بلوا دنبال حمید بودم که دیدم افتاده رو زمین و بیهوش شده رفتم سمت مریم و داد زدم ول کن اینا میکشنت بچه رو بردار بریم این بار خواهر بهرام دست انداخت تو موهای مریم و گفت زنیکه عوضی به چه جراتی منو میزنی مادرش با چاقو اومد نزدیک مریم و گفت بزنم اینجا بکشمت ببینم کدوم خری جرات داره حرف بزنه زنیکه آشغال تو اینجا چه غلطی میکنی مگه نگفتم حق نداری سمت خونه من بیای مریم جیغ میزد و فحش میداددویدم سمت خونه پروین و در و محکم کوبیدم پروین در و باز کرد گفتم تو رو خدا بیا کمک کشتن مریم و حمید
همونطور پا برهنه دویید سمت خونه
دنبالش دوییدم پروین رفت سراغ خواهر بهرام و کشیدش کنار و داد زد خجالت بکشیدرو کرد به مادرشوهرش و گفت حاج مسلم بشنوه میدونی چیکار میکنه دیگه
با شنیدن اسم حاج مسلم خانم بزرگ چاقو رو پایین آوردمریم زود دویید سمت حمید خودمو رسوندم بهش و هر چی تکونش دادیم بیدار نشدپروین داد زد چه بلایی سر بچه آوردین خواهر بهرام گفت
مادرش بلد نیست بچه ادب کنه ما ادب کردیم مریم گفت چیکارش کردین چرا بچه ام بیهوش شده حمید و بغل کردم و بلندش کردم و راه افتادم سمت خونه
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_چهلوچهارم بهرام چشمی گفت و زود رفت مریم گفت پیرمرد انگار چوب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_چهلوپنجم
مریم و پروین هم پشت سرم اومدبچه رو گذاشتم رو مبل یه لیوان آب اوردم پروین با دست پاشید رو صورت حمید بچه به هوش اومد و شروع کرد به گریه کردن دهنشو که باز کرد دیدیم دهنش پر خون هست مریم محکم میکوبید تو سر و صورتش انقد جیغ زد که از حال رفت پروین سیلی محکمی زد تو گوش مریم تا به هوش بیادزود حمید و بغل کردم و بردم سمت روشویی دهنشو و شستم و هر کاری کردم نتونستم ببینم چی شده حمید محکم دهنشو و بست و فقط اشک میریخت و میزد رو پاهاش
هر چی سعی کردم بچه رو آروم کنم نشد که نشدانقد گریه کرد که از حال رفت بدو رفتم سمت خونه موسی و داد زدم که بیا بچه تلف شدموسی هراسان اومد بیرون که چی شده گفتم بچه بیهوش شده باید ببریم بیمارستان بدو رفت پشت ساختمون حاج مسلم و با یه وانت اومد
رفتم پروین خانوم صدا کردم حمید و بغل کرد و سوار وانت شدیم و رفتیم سمت بیمارستان پرستارا هی سوال پیچمون کردن که چی شده چرا این بچه اینطوریه
پروین گفت با برادرش بازی میکردن نمیدونیم چی شد که اینطور شدچند تا پرستار و دکتر دورش جمع شدن
به ما هم گفتن نزدیک نیاییدبعد نیم ساعت دکتر اومد سمت ما و گفت این بچه زبونش سوخته اونم شدید یه لایه از روی زبونش کنده شده پروین نگاهی بهم کرد و گفت خدا لعنتش کنه اخه این چه بلایی سر بچه آورده دکتر گفت باید بمونه اینجا تا جلوی عفونت و بگیریم به پروین خانوم گفتم شما برو خونه من اینجام
گفت تو بچه کوچیک داری برو من میمونم تازه یاد رویا افتادم رفتم بالاسر حمید بیهوش بود هنوز رنگش مثل گچ سفید بودناچار خداحافظی کردم و رفتم سمت خروجی موسی کنار وانت وایساده بودرفتم نزدیکتر گفت چخبر گفتم بستریش کردن بریم خونه پروین خانوم میمونه رسیدیم خونه مریم آشفته تو حیاط میگشت تا منو دید دویید سمتم گفت چی شد گفتم هیچی بچه رو نگه داشتن گفت چی شده بود زبون بچه رو بریدن؟گفتم نه سوخته فقط محکم زد تو صورتش و شروع به نفرین مادر و خواهر بهرام کرد واقعا تو شوک این سنگدلی بودم عصر شده بود که ماشین حاج مسلم وارد حیاط شدمریم دویید سمت ماشین.حاج مسلم با تعحب نگاهی به مریم کرد
مریم داد زد حاج مسلم تو این خونه ظلمی نبوده که زنت به عروسها نکرده باشه الان نوبت بچه من شده حاج مسلم گفت چی شده مریم افتاد رو زمین و با گریه گفت زنت زبون بچه منو سوزونده الان بچه ام بیمارستان هست.خدا لعنتتون کنه خدا ازتون نگذره حاج مسلم داد زد چرا داری چرت و پرت میگی بچه تو کجا زن من کجا بعد هم نوه اش هست مگه بچه غریبه هست که زیونش و بسوزونه.مریم عصبی بلند شد و از کت حاج مسلم گرفت و گفت سوار شو بریم بیمارستان تا خودت ببینی حاج مسلم لا الله الاالله ی گفت و در ماشین و باز کرد و به مریم گفت سوار شو مریم نگاهی به من کرد و گفت الفت کدوم بیمارستان گفتم امام خمینی حاج مسلم نگاه خیره ای بهم کرد و بعد سوار شدرفتن بعد رفتن مریم و حاج مسلم برگشتم پیش بچه ها یادآوری امروز لرزه مینداخت به جونم رویا و پری رو خوابوندم که بهرام اومد تا دیر وقت مغازه بود همیشه میگفت تا بتونه دوباره یه شاگرد بگیره برا خودش طول میکشه.بهرام پخته تر و صبور تر شده بودحامد کنار پنجره نشسته بود و با دیدن بهرام بلند شد و گفت بابا اومدبهرام کفشهاشو کند و اومد تو با دیدن من اونجا تعجب کرد و گفت تو اینجایی؟گفتم اره نگاهی به دور و بر خونه کرد و گفت پس مریم کجاس تا من دهن وا کنم حامد گفت خانوم بزرگ حمید و سوزونده و بردنش بیمارستان بهرام اخماش رفت تو هم و نگاهی بهم کرد و گفت این بچه چی میگه گفتم بیا بشین گفت چی رو بشین بگو ببینم چی شده گفتم همونی شده که حامد گفت الانم با حاج مسلم رفته بیمارستان تا ببینه زنش چیکار کرده.بهرام شدیدا سرخ شد و کتش که تو دستش بود و پرت کرد زمین و کفشهاشو پوشید و دویید سمت خونه خانوم بزرگ،چادرمو برداشتم و دنبالش راه افتادم.داد زدم بهرام نرو باز دوباره یه ماجرا درست میشه.بهرام ولی نمیشنید من چی میگم خیلی زودتر از من رسید به خونه و رفت تو و در و بست.فقط صدای داد زدناش به گوشم میرسید خواهر بهرام شروع کرد به جیغ زدن که زنهات عفریته بازی درآوردن مادر کاری نکرده خودشون معلوم نیست چه بلایی سر بچه آوردن انداختن گردن مادر
خانوم بزرگ هم آروم و بی صدا نشسته بود رو مبل و سرش پایین بود بهرام جلو پاش نشست و گفت تو بچه منو سوزوندی.خانوم بزرگ با دست اشکهاشو پاک کرد و آروم حرف میزدصداش و نمیشنیدم خودشو شدیدا مظلوم کرده بود انگار همون زن صبحی نبود چقد این زن شیطانی بودخواهر بهرام داد زد شنیدی که ما کلا کاری با بچه های شماها نداریم بچه زد گلدون و شکست مامان فقط داد زد سر بچه که چرا شکستی هر بلایی اوردن سرش زنهات اوردن بعد هم از بازوی بهرام گرفت و بلندش کرددیوار حاشای این مادر و دختر خیلی بلند بود.
ادامه دارد...
@Aghmiun
مـن نیز چـو خـورشید 🌞
دلـم زنـده بـه عـشق اسـت♡
راه دل خود را نتـوانم،که نپـویم
هرصبح که درآیینهٔ جادویی خورشید
چون مینگرم او همه من، من همه اویم
سلام صبحتون بخیر
@Aghmiun