eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_پنجاهویکم کلی بشکه و گونی و وسایل اورده بودن و بوی قیر همه ج
فاطمه بیدار شد و سراغ مادرش و میگرفت من طاقت اینکه این خبر و بهش بدم نداشتم داد زد سر من که آقام کجاس داداشم کجاس رفتم تو سالن و به بهرام گفتم سراغ شنا رو میگیره برید پیشش بهرام و بهروز رفتن تو اتاق چند دقیقه نگذشته بود که صدای ضجه های فاطمه بلند شدپرستار کلافه اومد دم در و گفت این باز چرا اینطور میکنه یکی از پرستارای مرد که اونجا بود و با صدای فاطمه اومده بود نزدیک اتاق گفت این دختر همون خانمی هست که سوختگی داشت من با اشاره سر تایید کردم پرستار خانم با بی حوصلگی گفت اهان پس الان شنیده چی شده و برگشت رفت ایستگاه پرستاری یکی از انتهای سالن داد زد آمبولانس اومده چند نفر بیان کمک چند تا پرستار مرد دوییدن سمت در و چند تا مجروح و آوردن اوضاعشون خیلی بد بود حالم بد شد از دیدن وضعیت اونا همشون جوون بودن و سن کم تو دلم گفتم بیچاره مادرشون.حال هیچ کدوممون خوب نبود یکی از پرستارای آقا اومد پیش بهرام و گفت اون خانوم ترخیص هستن زودتر اتاق و تخلیه کنید مجروح داریم،فاطمه همینطور داشت داد میزد و خودشو میزدهر چی من و بهرام سعی کردیم آرومش کنیم نمیشدآقا بهروز عصبی بلند شد و یه کشیده خوابوند دم گوش فاطمه و گفت بس کن دیگه مادر همه ما بود دستشو وکشید و گفت بیا پایین بریم مجروح اوردن جوون مردم داره تلف میشه.فاطمه بهت زده دستش و گذاشت رو صورتش و با حرص همونطور پا برهنه از تخت اومد پایین و رو کرد به آقا بهروز و گفت مادرم مرده ولی هنوز پدر بالا سرم هست حق نداری روم دست بلند کنی.حاج مسلم دم در وایساده بود داد زد سر فاطمه و گفت بس کن با برادر بزرگتر درست حرف بزن دختر چشم سفید فاطمه اشک تو چشماش جمع شد و همرو کنار زد و رفت سمت در خروجی بهرام رفت حسابداری و منم دنبال آقا بهروز و حاجی رفتم سمت حیاط حال فاطمه رو درک میکردم اما با این تفاوت که کسی بالا سر من نبود هیچ وقت.همه تو ماشین حاج مسلم نشستیم بهروز گفت شما برید من برم ببینم کی تحویل میدن جنازه مادروبهرامم گفت منم میمونم‌حاج مسلم من و فاطمه رو برگردوند خونه کارگرها هر کدوم یه طرف نشسته بودن زینب و بهمن هم جلوی خونه حاجی رو ایوون با یکی از کارگرها داشتن حرف میزدن.مریم با دیدن ماشین حاجی زود دویید سمت ما و گفت چی شداروم اشاره کردم بهش که حرف نزن فاطمه با حال خراب از ماشین پیاده شد و رفت سمت کارگرها و شروع کرد به فحش دادن،هر چی حاج مسلم تلاش کرد ساکتش کنه نشد که نشدکنار مریم وایساده بودم و آروم گفتم خانوم بزرگ تموم کردمریم لبخندی زد و گفت خداروشکردرسته خانوم بزرگ خوبی در حقم نکرده بود اما نمیدونم چرا از حرف مریم ناراحت شدم مریم اروم گفت وقتی به به بچه معصوم رحم نکرد خدا هم میزاره تو کاسه اش برگشت سمت خونه فاطمه همینطور داد میزد و بد و بیراه میگفت که با حس دستی روی شونه ام برگشتم و با دیدنش ترس برم داشت با حالت آشفته و ترسناک داشت نفس نفس میزد گفت کار من بود و به طور ترسناکی خندید و خیره شد به فاطمه خیلی ترسیدم دود شد و رفت هوا کارگرا قسم میخوردن که ما اصلا رو پشت بوم نبودیم .اصلا هیچ کس اونجا نبود که قیر بریزه رو سر خانوم کارگر بدبخت میزد تو سرش و میگفت به پیر به پیغمبر کار ما نبود من نمیدونم چی شد داشتم گونی ها رو میبریدم که صدای جیغ خانومو شنیدم برگشتم دیرم سرتا پاش قیر داغ هست.داخل بشکه هم نیفتاده بود اگه میفتاد همون تو میموندمن نمیدونم چطور شد میزد تو سر خودش و گریه میکرد بعد هم افتاد بپای حاج مسلم و گفت: بخدامن بچه مریض دارم آقا توروخدا رحم کن به زن و بچه ام حاج مسلم داد زد اخه مگه ممکنه همچین چیزی از اسمون که نازل نشده مرد حسابی بهمن اومد نزدیک و گفت حاجی شما برو تو من باهاش حرف میزنم فاطمه و حاج مسلم و بهمن برد داخل و برگشت پیش کارگرا و گفت راستشو بگید من کاریتون ندارم بازم قسم خوردن کار ما نبود ما ندیدیم دلم میخواست برم بگم راست میگن کار اینا نیست اما میترسیدم البته کسی هم باور نمیکردفاطمه اومد تو ایوون و گفت من خودم دیدم از مشت بوم قیر ریخت رو سر مادرم کارگرا رفتن جلوی پله و باز شروع کردن به توضیح دادن اوستا کارشون گفت اصلا من خودم پایین بودم یکی از کارگرا رو نشون داد و گفت اینم دست به آب رفته بوداون یکی هم کمک من بود اصلا کسی رو پشت بوم نبودهمه تو تعجب بودن.بهمن به کارگرا گفت جمع کنید وسایلتونو برید شمااونا هم فوری جمع کردن و رفتن بهمن رو کرد به من و زینب گفت زنداداش بی زحمت به خونه سر و سامان بدین فردا مهمون میادگفتم چشم بهمن تشکر کرد و رفت بالا خونه حاجی زینب هم اومد کنار من و گفت تو دیدی چی شد با استرس گفتم نه من وقتی رسیدم کارگرا جمع شده بودن دورش.زینب گفت به هر کی بگی باورش نمیشه گفتم اتفاقی هست که افتاده دیگه خدا رحمتش کنه ادامه دارد... @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎼چندترانه نوستالوژیک بشنویم. عصرتان بخیر. ایامتان بکام. @Aghmiun
📚 این داستان زیبا تقدیم به همه پدرهای عزیز: جوانی تعریف می کرد: با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت. از هم جدا شدیم. شب به تخت خوابم رفتم. ولی اندوه، تمام وجودم را فرا گرفته بود... مثل همیشه سرم را روی بالش گذاشتم، چون هر وقت غم ها زیاد می شوند با خواب از آنها می گریزم... روز بعد از دانشگاه بیرون آمدم و موبایلم را از جیبم درآوردم... پیامی برای پدرم نوشتم تا به این وسیله از او دلجویی کنم. در آن نوشتم: شنیدم که کف پای انسان از پشت آن نرمتر و لطیف تر است. آیا پای شما به من اجازه می دهد که با لبم از درستی این ادعا مطمئن شوم؟ به خانه رسیدم و در را باز کردم. دیدم پدرم در سالن منتظر من هست و چشمانش اشکبار هست... پدرم گفت: اجازه نمی دهم که پایم را ببوسی ولی این ادعا درست است و من شخصا بارها آن را انجام داده‌ام. وقتی کوچک بودی کف و پشت پای تو را می بوسیدم. اشک از چشمانم سرازیر شد... یک روز پدرتان از این دنیا می رود، قبل از این که او را از دست دهید به او نزدیک شوید، اگر هم از دنیا رفته است یادش را گرامی دارید و بر او رحمت و درود بفرستید. 🙏🤍 @Aghmiun
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به چشمان منتظری که سال هاست منتظرند .... منتظر دیدار ..... @Aghmiun
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سالاد خیار خوشمزه ... وای چه شود با خیار روستای آغمیون.... @Aghmiun
چند جایگزینِ فارسی ● فوقانی ☜ بالایی، زبرین ● فاینال ☜ پایانی ● تناول ☜ خوردن ● تهنیت ☜ شادباش ● تکریم ☜ بزرگداشت ● تهاتر ☜ پایاپای @Aghmiun