430.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید.
آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید،
آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه بازآیید، و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.
#جبران_خلیل_جبران
شبتون قشنگ
@Aghmiun
S. Hosein Abasmanesh4_5920094208256904901.mp3
زمان:
حجم:
11M
خدا آسمان و زمین رو مُسَخَّر تو کرد...
@Aghmiun
صبح است و هوای باده تقدیم تو باد
این خانه ی رو به جاده تقدیم تو باد
بگذار برایت بنویسم با عشق:
یک صبح بخیر ساده تقدیم تو باد
سلام صبح بخیر یاران باوفا☀️💚
روز زیبایی در پیش داشته باشید
@Aghmiun
26.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو روزای خوب تمرین کن، تو روزای بد، بیشتر تمرین کن!
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun
@mer30tvجمعه و استراحت... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
صبح نوزدهم بهمن
@Aghmiun
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام و عرض ادب
آدینه تون بخیر🌹🌹🌸🌸
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_پنجاهوچهارم ترس داشتم ولی انقد خسته بودم که توان اینکه بیدار
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_پنجاهوپنجم
موسی نونها رو آورد و زینبم پشت سرش اومد گفت صبحونه رو آماده کردین گفتم الان نون آورداومد آشپزخونه و زیر لب بهم گفت پس این دختره پر ادعا کجاس اول فکر کردم مریم و میگه گفتم پیش بچه هاس گفت فاطمه؟گفتم نه مریم.گفت پس فاطمه کوگفتم حالش بد بودتو همین بحثها بودیم که صدای بهرام و بهروز اومد بلند شدم که ببینم فاطمه چی شده که دیدم بهرام با حال خیلی بد نشسته دم در و گریه میکنه بهروز هم یکی از اون آقاهای مسن و بغل کرده و گریه میکنه.رفتم سمت بهرام و گفتم فاطمه چطوره با حالت گریه گفت خواهرمم از دست رفت.انتظار این و نداشتم گفتم چی میگی مطمئنی شونه های بهرام داشت میلرزید برگشتم نگاهی به پروین کردم اونم چادرشو کشیده بود رو صورتش و با مشت میزد تو سینه اش من با فاطمه و خانوم بزرگ. زیاد رابطه ای نداشتم اون چند باری هم که باهاش برخورد کرده بودم اتفاق خوشایندی بین ما نیفتاده بوداما مرگ هردوشون برام سخت بود چون حس عذاب وجدان داشتم چون میدونستم پشت همه اینا اون هست اونی که با اومدن من به این خونه اومده اینجاحالم خیلی بد بود به زور خودمو رسوندم تو آشپزخونه زینب یه لیوان آب داد دستم و گفت بخور رنگت پریده خوردم آب قند بودنشست جلو پام و گفت تو چرا اینطور شدی بعد همونطور که بلند میشد گفت جای ما نبودی که درک کنی ظلم این مادر و دختر و بعد هم گفت چوب خدا صدا نداره و رفت یه گوشه نشست هزار بار خودمو و اونو لعن کردم فاطمه خیلی جوون بود برای مرگ اونم اینطوربعد یکی دو ساعت که هیشکی حال خوبی نداشت و هر کی یه گوشه ساکت نشسته بود بهروز با بهرام و بهمن اومدن تو آشپزخونه و بهروزبهشون گفت پاشید بریدبیمارستان پیش آقام جنازه ها رو ببینید تحویل میدن.بهرام گفت نه تحویل نمیدن فعلا گفتن باید پزشک قانونی جواز دفن بده تا مادر و بدن.با فوت فاطمه هم پای مامورا رو کشیدن وسط بهمن گفت کی گفته به اونا بهرام نگاهی بهش کرد و گفت بیمارستان خبرشون کرده مشکوک شدن به ماهابهروز کلافه رو زانوهاش نشست و گفت آبرومون همه جا رفت الان به اینا چی بگیم بهرام با حرص گفت گور بابای اینا اینا که فقط تو عزا پیداشون میشه بهمن جلوی دهن بهرام و گرفت و گفت زشته میشنون سرم بشدت داشت درد میکرد اشکم بند نمی اومدزینب نگاه با حرصی بهم کرد و بلند شد و رفت.شاید فکر میکرد دارم خودشیرینی میکنم بهروز بلند شد و رفت پیش مهمونا و گفت دایی جون شرمنده ما باید بریم سراغ آقام و جنازه ها رو تحویل بگیریم تحویل گرفتیم بهتون خبر میدیم اونا هم بلند شدن و رفتن بهرام گفت مطمئنم شدیدا بدشون اومده و حرف و حدیث زیاد داریم بعدش بهمن گفت به درک ، پاشو بریم،همونطور رو کاشی های کف آشپزخونه نشسته بودم و نگاهم قفل شده بود رو سینی های صبحونه بعد رفتن بهرام و بهمن زن موسی اومد آروم گفت خانوم اینا رو جمع کنم.با اشاره سر گفتم اره و بلند شدم ورفتم تو پذیرایی کسی نبود رفتم سمت خونه خواستم برم پیش مریم که دیدم زینب نشسته رو مبل و داره با مریم حرف میزنه و میخندن حالم از این رفتارشون خیلی بهم میخورد بلاخره دوتا آدم مردن رفتم بالا و بالش گذاشتم زیر سرم و خوابم برد زود.با نوازشهای دستهای کوچولوی رویا چشم باز کردم نشسته بود کنارم و صورتمو ناز میکردچقد دلم براش تنگ شده بود بغلش کردم و محکم فشارش دادم هم گرسنه بودم هم خسته بلند شدم و دوتا نیمرو درست کردم کلا حال و هوای این خونه جوری بود که افسردگی می اورداز روز اول همین بودبا خودم گاهی فکر میکردم کاش تو همون خونه مونده بودیم تو آشپزخونه نشستم و رویا رو صدا زدم اومد و باهم خوردیم رویا گفت برم پیش پری گفتم برو وابستگی عجیبی بهم داشتن بلند شدم که برم یه سر بزنم ببینم چخبرحیاط خلوت بود و کسی هم نبودرفتم سمت خونه پروین فقط اونجا بود اونم نشسته بود رو مبل و خیره بود به یه گوشه براش چایی ریختم و با حلوا بردم که بخور نگاهی به چای و حلوا کرد و گفت میبینی دنیا چطوره.با همه ابهت و بزرگی و پول و ثروت نمیشه جلوی مرگ و گرفت گفتم مرگ حقه یه روزی سراغ هممون میادپروین گفت اره میاد بستگی داره چطورنشستم کنارش و گفتم خبری نشد ازشون گفت چرا بهروز اومد و گفت قراره فردا جنازه ها رو بدن و کنار هم دفن بشن پروین خانوم پرسید از هووت چخبر؟ندیدمش کلا گفتم اونم مشغول بچه هاش هست نتونست بیادگفت اره دیدم صدای خنده اشون همه جا رو برداشته بودسری تکون داد و گفت از همشون بیشتر من تو این خونه بودم و اذیت شدم مریم اگه اهل بود با اینا میتونست راه بیاد تقصیر خودش و مادرش بود که دائم درگیر بودن شاید چون پدرش اسم و رسمی داشت و جنسشون مثل اینا بود اینطور بودن اما منی که پدر و مادرم و از دست داده بودم و نوه نوکر حاج مسلم بودم همیشه زبونم کوتاه بود
ادامه دارد...
@Aghmiun