بیر ده دیلیمیزده «وطن» سؤزو وار،
آنا قوجاغیدیر بو ایلاهی سؤز.
اونون نفسیدیر بؤیوک آرزولار،
نه کؤنول دویموشدور اوندان، نه ده گؤز.
وطن دؤشلریندن بیزه سود وئریر،
حیات نعمتیدیر بو شانلی تورپاق.
قولاق آس، گؤر آنان نه اؤیود وئریر:
شرفله، ووقارلا یاشایین آنجاق!
وطن، اؤز عشقییله او دوغما آنا،
خئییر-دوعا وئریر قهرمانلارا.
شهید اوغوللاری باسیب باغرینا،
ماتم ده ساخلاییر آخان قانلارا.
قادیر یارانمیشدیر موقدّس وطن.
او بؤیوک حاکیمین وئردیگی قرار،
پوزولماز زامانین خاطیرهسیندن.
اونون اؤز حؤکمو وار، اؤز دونیاسی وار...
✍ صمد وورغون
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_پنجاهوپنجم موسی نونها رو آورد و زینبم پشت سرش اومد گفت صبحون
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
برام جالب بود حرفهاش گفتم مگه مریم چیکار کرده گفت هر روز پیش یه فالگیر و دعانویس بودن هزار تا بلا سر بهرام آوردن اهی کشید و گفت نمیشه که هر حرفی رو زدفقط خدا هممون و به راه راست هدایت کنه نخواستم فکر کنه فضولم و ادامه ندادم گفتم چاییتو بخور از،پا افتادی چایشو خورد و یکمی هم حلوا گذاشت تو دهنش و گفت کی حلوای منو میخورید گفتم دور از جون این چه حرفیه صدای ماشین اومد و بلند شدم از پنجره نگاه کردم حاج مسلم و پسراش بودن اومدن تو حاجی اروم و قرار نداشت گفت چرا این بلا سر این دختر اومد اخه بهرام گفت چقد بهتون گفتم بزارید شوهر کنه بزارید با همون که میخواد بره فکر اسم و رسمتون بودین فقط اینم نتیجه اش دق کرد و مرد پروین بلند شد و رفت نزدیک حاجی و گفت چی سر فاطمه اومدحاجی نگاهی به پروین کرد و نشست رو مبل و گفت نمیدونم دکترا گفتن ایست قلبی کرده خیلی وابسته مادرش بودتو دلم گفتم یا شایدم از رفتارها و اتفاقهای بعد مادرش ترسیده و دق کرده حاجی که انگار تازه داغ دلش یادش افتاده بود میزد رو سینه اش و میگفت دخترم جوون مرگ شد بچه ام دق کرد خدا منو لعنت کنه بهرام و بهمن دستاشو گرفتن و نزاشتن بیشتر از این به خودش صدمه بزنه اون روز کلی مهمون از شهرستان اومد و خونه پر مهمون بود آشپز اومد و شام پخت و دو سه نفر هم اومده بودن کمک ولی بازم ما عروسها تا شب درگیر بودیم و نای ایستادن نداشتیم دیگه صبح جنازه ها رو تحویل دادن و کنار هم دفن شدن مادر و دختربه وضوح دیدم که بهرام موهاش سفید شد مرگ فاطمه خیلی سنگین بود براش هر چی سعی کردم دلداریش بدم اما آروم و قرار نداشت بعد دفن برگشتیم خونه و تا یک هفته مهمون می اومد و میرفت مریم مثل مهمونا یه سر میزد و میرفت فقط موقعی که مادر خودش و فامیلش می اومدن ما مریم و میدیدیم رویا هم که کلافه شده بود همش بهونه گیری میکردچند ساعتی پیشم میموند و میرفت پیش پری بهرام چند باری گلایه مریم و پیشم کرد و گفت بگو بیاد زشته جلو فامیل اما مریم گوشش بدهکار نبود موقعی هم که می اومد جوری خونسرد و بی تفاوت رفتار میکرد که نیومدنش بهتر بودتو عمرم این همه مهمون برای عزا ندیده بودم یه لحظه خونه خالی نبوداون روزها هم گذشت و همه برگشتن به زندگی نرمالشون دیگه خونه حاجی کسی نبود که چراغش و روشن کنه دوماه گذشته بودزینب تو این مدت خیلی سرحالتر شده بود یه روز اومد پیش مریم منم اونجا بودم خیلی خوشحال بود رو کرد به مریم و گفت خواهرم راضی شده یکی از پسراش و بده ماتعجب کردم گفتم مگه چند تا بچه داره مریم زود گفت ۸ تا پسر داره ۳ تا دخترشوهرش وضعش خوب نیست به زینب گفتم باهاش حرف بزنه یکی از بچه ها رو بیارن بزرگ کنن میترسیدم حرفی بزنم و بهشون بربخوره گفتم انشاءالله زینب گفت حالا موندم چطور به بهمن بگم تا راضی بشه مریم یهو از دهنش در رفت و گفت میخوای برم پیش مسیو براش زبون بند بگیرم یهو که انگار متوجه من شده باشه گفت شوخی کردم من اصلا از اینکارا بلد نیستم.ولی من ته دلم خیلی ترسیدم از مریم بعد هر دو سکوت کردن و جو سنگین شد متوحه شدم بخاطر من حرف نمیزنن رویا رو بهونه کردم که لباسشو کثیف کرده و باید ببرم بالا لباسش و عوض کنم و دست رویا و پری رو گرفتم و رفتیم بالابرای بچه ها ناهار پختم بهرام دیگه نمی اومد خونه شبها می اومد برای حاج مسلم هم شام میپختم و میبردم،چند وقتی بود از غذاهام ایراد میگرفت که چرب شده شور شده گاهی نمیخورد کم کم بهم برمیخورد ولی بخاطر بهرام چیزی نمیگفتم بعد فوت خانوم بزرگ و فاطمه رابطه مریم و بهرام خیلی بد شده بودبهرام دیگه شبها نمیرفت پیش مریم در واقع مریم خودش پسش زده بود چند باری در و قفل کرده بود و نزاشته بود بره اونجابهرام بخاطر رفتار مریم موقع فوت فاطمه و خانوم بزرگ دلش پر بود و یه روز باهم شدیدا درگیر شدن و مریم تو روی بهرام گفت خوشحالم که مردن بلاخره انتقامم و گرفتم.بهرام گاهی میگفت مریم بازم ترسناک شده روزها بچه ها رو برمیداشت و میرفت خونه پدرش و گاهی شبها هم نمی اومد و می موند اونجا
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت برام جالب بود حرفهاش گفتم مگه مریم چیکار کرده گفت هر روز پیش یه فا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
بعد ناهار بود که مریم اومد بالا دنبال پری اومد تو و گفت اووف از دست زینب سر گیجه گرفتم گفتم چراگفت هیچی دنبال دردسره بازیکی نیست بگه بچه میخوای چیکار لذت زندگیت و ببردلم نمیخواست در مورد اونا حرف بزنم دلم گواه بد میدادمریم که دید پی حرفشو نمیگیرم پاشد و گفت یکم معاشرت کردن یاد بگیر بقیه جذبت بشن زینب همیشه میگه هووت خیلی نچسبه چطور باهاش میسازی بعد هم خندید و گفت بدت نیادا دارم صلاحت و میگم براش چایی آوردم و گفتم میدونم تو لطف داری سینی چای و گذاشتم جلوشو برگشتم از یخچال براش خرما بیارم که حس کردم چیزی خورد به پشتم برگشتم و گفتم چی بود دست و پاشو گم کرد و گفت هیچی چیزی نبود.مریم چاییش و خورد و پری رو برداشت و رفتن پایین اون روز بهرام ماشین تو حیاط نگهداشت رویا همیشه از پنجره نگاه میکرد وقتی بهرام و میدید که ماشین و اورده تو با ذوق در و باز میکرد و منتظرش میموند تا بهرام بیاد اما اون شب بهرام نیومد سمت خونه و یکراست رفت سمت خونه حاجی من که شامم آماده بود فکر میکردم حاجی نیومده و نکشیده بودم زود شام و کشیدم براش و رفتم سمت خونه حاج مسلم صدای داد و بیداد بهروز و حاج مسلم و شنیدم تعجب کردم بهروز کی اومده بود که من ندیده بودم اون خونه یه در کوچیک هم به کوچه پشتی داشت با خودم گفتم از اونجا اومده بهروز داد میزد آخه پدر من این چه کاریه میخوای بکنی
سنی ازت گذشته مردم هزار تا حرف درمیارن سر کارهای بهرام کم کنایه نشنیدیم الان هم باید متلکهای مردم و سر کارهای تو بشنویم کنجکاو شدم و وایسادم ببینم چی میگن بهرام بلند شد و رفت سمت بهروز و گفت تو کی میخوای بیخیال من بشی تا کی میخوای مثل پتک بکوبی تو سرم حاجی تمام مدت داشت نگاهشون میکرد و سکوت کرده بودیکم که آرومتر شدن حاجی گفت من از شما اجازه نمیخوام که الان دارید منو نصیحت میکنید من فقط گفتم زن گرفتم و فردا میارم تو خونه ام که بعدا نگید آقامون ما رو آدم حساب نمیکنه از شنیدن این حرف چشام گرد شد و زود برگشتم پای پله ها و
بهرام صدا زدم بهرام با حالت عصبی در و باز کرد و گفت چیه چیکار داری گفتم غذای حاجی رو اوردم با حرص اومد پایین و غذا رو گرفت ازم و برد بالاناچار برگشتم سمت خونه از چیزهایی که شنیده بودم هنوز تو شوک بودم رویا کلافه گفت مامان بابا نمیاد من گشنمه غذای رویا رو کشیدم و دادم خوردمنتظر بهرام نشستم
یه ساعتی گذشت تا برگشت گفتم شام بکشم الان یا چایی میخوری داد زد که من کوفت میخورم هیچی نمیخوام درک میکردم حالشوجاشو تو اتاق پهن کرد و خوابید میدونستم این طور مواقع نباید نزدیکش بشم منم رختخوابمو کنار رویا تو اتاق پهن کردم رویا یکسر حرف میزد و از کارهایی که با پری کرده بود ومیخواستن باهم چیکارا بکنن تعریف میکردبرگشتم به پهلو سمت رویا که حس کردم یکی کنارم دراز کشید اول فکر کردم بهرامه برگشتم که نگاهش کنم دیدم اون کنارم دراز کشیده از ترس دوباره زبونم بند اومده بودنمیتونستم حرف بزنم با چشمهای به خون نشسته اش نگاهم میکرد و دستش و میکشید رو صورتم تو دلم شروع کردم به صلوات فرستادن و بسم الله گفتن که قفلم باز شد و محو شدبلند شدم یه لیوان آب خوردم و دیدم بهرام نشسته تو پذیرایی و سرشو تکیه داده به دیوار گفتم حالت خوبه چیزی شده گفت یه مسکن بده سرم داره میترکه مسکن دادم خورد و رفت خوابیدصبح زود بود که بهرام رفت.پری اومد در زد که مامان میگه کاچی پختم بیایید پایین رویا خوشحال شد و گفت اخ جوون کاچی و رفتن منم دنبالشون رفتم اما حال خوبی نداشتم مریم یه پیاله کاچی اورد و گذاشت جلومو وگفت بخور عزیزم حس بدی داشتم دلم شور میزدبلند شدم و یه چایی ریختم برای خودم و خوردم مریم پیاله کاچی رو اورد داد دستم و گفت بخور جون بگیری من برا تو پختم گرفتم و گذاشتم رو میز رویا هم خورد پری گریه کرد که منم میخوام مریم گفت دیگه تموم شدگفتم بیا دخترم اینو بخور اونم زود اومد از دستم گرفت و خورد مریم رنگش پریده بود و کلی دعواش کردو گفت خجالت بکش انگار ندیده بعدا برات میپختم خب بعد هم با حرص سفره رو جمع کرد گفتم عیب نداره خب بچه اس پری هم با گریه گفت خب از صبح گفتم دلم میخواد ندادی بخورم که مال مامان الفت و رویاس چاییمو خوردم و رفتم بالا نزدیک ناهار بود که مریم رنگ پریده اومد بالا که بچه ها حالشون خوب نیست گفتم چی شده گفت نمیدونم بالا دارن میارن بدو خودمو رسوندم پایین رویا و پری رنگ به رو نداشتن گفتم چی شده اخه مریم فقط اشک میریخت و میزد رو پاهاش و مستعصل بودگفتم دست دست نکن برو موسی رو صدا کن ماشین بیاره ببریم بیمارستان.مریم داد زد سر حمید که برو بگو موسی بیادحمید رفت و رویا رو بغل کردم و گفتم زود باش بچه رو بردار بیار
ادامه دارد...
@Aghmiun
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ اگه فرزند بزرگسال داری، گفتن این جملات بهش ، از زبون تو، واجبه
@Aghmiun