هشدار مدیریت بحران: مردم سفرهایشان را به تاخیر بیندازد
🔹سخنگوی سازمان مدیریت بحران: بیشترین بارشها در استانهای غربی کشور و شمالی بوده که البته بعضی از جادههای مواصلاتی به دلیل اینکه ما میخواستیم میزان ایمنی آن مسیر بالاتر برود و برای حفظ ایمنی و جان عزیزان دستور داده شد تا برخی از مسیرهای اصلی بسته شود.
🔹هماکنون تمامی مسیرهای مواصلاتی باز است به جز محور سقز به دیواندره که آن هم با سختی درحال بازگشایی است.
🔹از شب گذشته همکاران حدود ۲۵۰۰ نفر از کسانی که در راه مانده بودند و گرفتار کولاک بودند را به نقاط امن و گرم منتقل کردند. ۴۰۰۰ نفر از کسانی که در مسیر بودند نیز خدمات امدادی دریافت کردند.
🔹از مردم میخواهیم تا عادیشدن شرایط سفرهای خود را به تأخیر بیندازند.
@Aghmiun
مدارس و ادارات آذربایجان شرقی تعطیل شد
🔹کلیه مراکز آموزش عالی و مدارس مقاطع مختلف تحصیلی و تمامی ادارات و بانکهای استان آذربایجان شرقی تعطیل است. شعب منتخب بانکها فعال خواهند بود.
@Aghmiun
ارسالی آقای مهدی فرجی
ممنون و سپاس از دختر خانم کوثر محمدی بابت تهیه و ارسال این کلیپ بسیار زیبا و دیدنی......
البته این کلیپ قبلا تقدیم شده است ولی بعلت قشنگ و جالب بودن آن مجددا جانمایی کردیم.
این فیلم زیبا بین روستای آغمیون و سهزاب تهیه شده است ...
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت بعد ناهار بود که مریم اومد بالا دنبال پری اومد تو و گفت اووف از دس
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
دوییدم سمت درموسی با ماشین اومد و سوار شدیم رفتیم بیمارستان بچه ها رو ازمون گرفتن و بردن تو یه اتاق و در و بستن پرستار داد زد سرمون چی خوردن پری کلا از هوش رفته بود و رویا هم دیگه زرداب بالا می اوردبا گریه گفتم نمیدونم و نگاه به مریم کردم و داد زدم چی خوردن اینامریم فقط نگام میکرد و اشک میریخت.پرستار کلافه گفت خاک تو سرتون با این مادر بودنتون و رفت سمت اتاق پشت در وایساده بودیم نگاهم سمت مریم افتاد که داشت میلرزید رفتم نزدیکش و گفتم تو رو خدا بگو چی شده بچه ها چی خوردن؟ باز نگاهم کرد داد زدم مرگ موش خوردن؟ وایتکس خوردن؟ دارو خوردن؟چی شده خب لعنتی بگو انگار مهر زده بودن رو دهن مریم افتادم رو کف سالن و زار میزدم هیچ کس مثل بچه برا ادم عزیز نمیشه و من اینو با گوشت و پوستم درک کردم نیم ساعتی گذشت و یه دختر جوون از تو اتاق بیرون اومدگفتم خانوم تو رو خدا بچم چی شدنگاه دلسوزانه ای بهم کرد و گفت مادرشون تویی گفتم اره گفت شستشو دادن معده اشونو حال یکیشون یکم بهتره دکتر الان میاد بهت میگه ورفت.بهرام و دیدم که از دور داره میاد نتونستم دیگه رو پاهام بند بشم و با گریه شدید افتادم رو زمین
بهرام اومد نزدیکتر و بلندم کرد و گفت و چی شده نگاهش سر خورد سمت مریم و از همونجا گفت مریم چی شده چه اتفاقی افتاده مریم با ترس دستشو گذاشت جلوی دهنش و داد زد و گریه کرد
بهرام رفت سمت اتاق در و باز کرد که یکی از پرستارا داد زد چیکار میکنی آقا بچه ها رو کنار هم خوابونده بودن خودمونو انداختیم تو پرستار اومد با حرص هولمون داد بیرون و اومد جلوی در و رو کرد به بهرام و گفت پدرشونی بهرام گفت اره چی شده نگاهی به من و مریم کردو گفت مسموم شدن اونم با یه سم که نمیدونیم چیه.بهرام برگشت سمت من و گفت چی خوردن مگه با گریه گفتم نمیدونم پایین بودن برگشت سمت مریم و از شونه هاش گرفت و محکم فشار داد و گفت چی خوردن ایناپرستار گفت اگه بدونیم چیه میتونیم بهتر کمک کنیم وقت کمه
مریم از ترس داشت میلرزیدبهرام داد زد تو صورتش و گفت مگه لالی بگو دیگه چی خوردن مریم هق هق کنان گفت نمیدونم از رمال گرفتم بهرام با شنیدن این حرف سیلی محکمی زد تو صورت مریم و گفت خاک تو سرت زنیکه عوضی
به بچه خودتم رحم نکردی با شنیدن این حرف ماجرای صبح کلا جلوی چشام رژه رفت گفتم میخواستی من و بچه ام و مسموم کنی؟بهرام گیج نگاهی بهم کرد و گفتم صبح برا من و رویا کاچی پخته بود من نخوردم پری گریه کرد دادم به اون
بهرام با شنیدن این حرف دیوونه شد و محکم مشت میزد به دیوار کناری مریم
پرستار با ترس داد زد آقا جعفری آقای جعفری بیایید کمک دوتا مرد از تو راهرو دویدن سمت بهرام و محکم گرفتنش
بهرام از شدت خشم سرخ شده بود و داد میزد خدا لعنتتون کنه خدا لعنتت کنه مریم بدبختمون کردی تومریم فقط میلرزید و دلم میخواست میتونستم حرصم و خالی کنم ولی فقط میتونستم گریه کنم.پرستارا مریم و بردن تو یه اتاق و یکیشون اومد کنار من نشست و گفت انشاءالله چیزی نمیشه خوب میشن
دلم برای بچم کباب بود گفتم تو رو خدا بزارید برم بالا سرشون نگاهی با تردید به در اتاق کرد و گفت بزار برم به دکتر بگم
رفت تو و بعد چند دقیقه آروم کنار در و باز کرد و با صدای آرومی گفت بیا تو
رفتم تو دکتر بالا سر بچه ها بود و به پرستار چیزهایی میگفت مثل گچ سفید شده بودن بچه هاگفتم دکتر خوب میشن
نگاهی بهم کرد و گفت چی دادین به این بچه هاچرا از مادری کردن فقط زاییدن بلدین سرم و انداختم پایین راست میگفت من باید خیلی مواظب بچم بودم
دکتر رفت و رفتم نزدیکتر دستشونو گرفتم
رویا دستاش داغ داغ بود اما پری یخ کرده بودرو به پرستار گفتم چطورن با تاسف سری تکون داد و پری رو نشون داد و گفت زیاد خوب نیست دعا کن تو مادری خدا حرفهاتو زودتر میشنوه
ادامه دارد.....
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت دوییدم سمت درموسی با ماشین اومد و سوار شدیم رفتیم بیمارستان بچه ها
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
پرستار رفت نفسهای پری خیلی سنگین بود نگرانش بودم تو دلم خیلی نذر و نیاز کردم شب شده بود ولی بچه ها تا شب به هوش نیومدن،بهرام کلافه اومد تو اتاق گفتم خودتو چرا انقد اذیت میکنی با ناراحتی و بغض گفت دیگه تحملش نمیکنم این اشتباه دیگه بدترین اشتباهش بودخبری از مریم نداشتم گفتم تو اینجایی بزار برم بهش سر بزنم گفت زنگ زدم مادرو برادراش اومدن بردنش گفتم چطور بود نگاهی با حرص بهم کرد و گفت بار اخرت باشه دیگه جلو من اسمش و نیاردل خوشی نداشتم ازش نگاهم که به بچه ها میخورد میسوختم تا صبح بالا سر بچه ها بودم رویا کم کم به هوش اومد و دستش و گذاشته بود رو گلوش و شکمش میگفت داره میسوزه رویا همچنان بیهوش بودصبح دکتر اومد بالا سرشون و ویزیت کرد گفت حال رویا خوبه اما پری نه گفت دعا کنید به هوش بیاد مسمومیت رویا شدید بود دکتر گفت به هوش هم بیاد احتمال اینکه قصی پیدا کنه هست بهرام خیلی داغون بود گفتم تو برو خونه پیش پسرا من هستم گفت زنگ زدم به پروین بردشون نشستم رو صندلی دستای پری رو گرفتم و گفتم بهتری نگاهش که به رویا افتاد با شدت گریه کرد که آبجیم چی شده گفتم خوب میشه پری دو روز بیهوش بود و بعد دو روز به هوش اومد اما دکتر گفت کلیه هاش آسیب دیده و از کار افتاده و باید پیوند بشه.وضعیت پری خیلی نگران کننده بودمریم بعد۳ روز اومد بیمارستان تا پری رو ببینه اما بهرام اجازه نداد و با کلی داد و بیداد از بیمارستان بیرونش کردرویا رو زود مرخص کردن و بردیم خونه من یه پام بیمارستان بود و یه پام خونه مجبور بودیم پری رو دیالیز کنیم تا وقتی که کلیه مناسب پیدا بشه یه هفته بیمارستان بستری بود پری بچه پوست و استخون شده بوداصلا حال خوبی نداشت بلاخره دکتر مرخصش کرد ولی باید هفته ای یه بار میبردیم دیالیز میشدمریم چند بار اومد دم در خونه با مادرش اما بهرام اجازه نمیداد بیاد پیشه پری از گریه ها و ضجه هاش دلم میسوخت اما از ترس بهرام نمیتونستم کاری بکنم تو این اوضاع حاج مسلم یه روز دست به دختر جوون و گرفت و اورد تو خونه که زنم هست بهرام که دیگه حوصله هیچ درگیری رو نداشت بیخیال بود اما بهمن و بهروز خیلی سختشون بود وکلی با حاجی درگیر شدن و اخر سر هم حاج مسلم گفت همتون از این خونه بریدمصیبت ما تازه شد دوتابهرام دنبال خونه بود و هر روز چند تا بنگاه سر میزدیه روز اومد که یه خونه خوب برای کرایه پیدا کردم قرار شد عصر باهم بریم ببینیم پسرا تو این مدت خیلی کمک حالم بودن ولی پری طفلی خیلی بی قراری میکردهم درد جسمی هم درد نبودن مریم دلم براش میسوخت عصر بچه ها رو هم آماده کردم و رفتیم خونه رو دیدیم یه خونه دلباز و بزرگ بود بچه ها هم خوششون اومدبهرام همونو برامون کرایه کرد و قرار شد اساس بکشیم و بریم اونجا.بهمن و زینب هم یه جا رو کرایه کردن و رفتن من موندم تنها تو اون خونه اون خانوم جدید و اصلا ندیده بودم اون روز صبح صدای همهمه توجهمو جلب کردچادرمو سرم کردم و رفتم ببینم چخبره که دیدم چند تا مرد اساس خونه حاج مسلم رو دارن میریزن تو حیاط رفتم نزدیکتر و گفتم شما کی هستید و چیکار میکنید اینجا یکی از مردا گفت حاجی درجریانه گفتم جریان چی که یه دختر جوون اومد بالای پله ها و گفت من گفتم بهشون شما مشکلی داری نگاهی به سرتا پاش انداختم و گفتم نه فقط حاجی میدونه چیکار میکنید گفت بله شما برو تو خونه ات برگشتم سمت خونه وسایل و با کمک پسرا بسته بندی کردیم بهرام اومد و بهش جریان و گفتم گفت به ما ربطی نداره دیگه هیچی اون خونه با اون ابهت افتاده بود تو دست یه دختر بچه که داشت عقده گشایی میکردبهرام گفت خانوم گفته وسایل این خونه بدشگونه باید عوض کنیم و الان هم دارن همرو میریزن دورتو این ماجراها بود که از بیمارستان خبر دادن که یه مورد پیوند کلیه برای پری پیدا شده وسایل و بار زدیم و بردیم ریختیم تو خونه جدید وپری رو بردیم برای عمل کلی آزمایش گرفتن بدن بچه سوراخ سوراخ شده بود هر بار که نگاهش میکردم دلم ریش میشد براش
با اون سن کمش دردش زیاد بود پروین خانم بچه ها رو برده بود پیش خودش
من و بهرام صبح تا شب بیمارستان بودیم
تا اینکه دکتر گفت همه چی درست هست و میشه یه کلیه بهش پیوند زدپری رو بردن اتاق عمل تو سالن نشسته بودیم که از دور مریم و دیدم که داره میادبهرام بلند شد که بره بیرونش کنه دستاش و گرفتم و گفتم خواهش میکنم بزار بیاد مادرشه پری این مدت غصه مریم و زیاد خورده بودهر روز بچه اشک بودبهرام گفت فقط بخاطر پری حرفی نمیزنم مریم اومد نزدیک و بهرام بلند شد و رفت کنار پنجره.مریم یه چشمش به بهرام بود و اومد سمت من گفت پری چطوره گفتم بردنش اتاق عمل منتظریم بیرون نشست کنار من و خیره شد به در اتاق عمل چند ساعتی منتظر بودیم که پری رو اوردن بیرون بیهوش بود
ادامه دارد...
@Aghmiun
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جاده برفی و دیدنی کندوان
@Aghmiun