کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت دوییدم سمت درموسی با ماشین اومد و سوار شدیم رفتیم بیمارستان بچه ها
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
پرستار رفت نفسهای پری خیلی سنگین بود نگرانش بودم تو دلم خیلی نذر و نیاز کردم شب شده بود ولی بچه ها تا شب به هوش نیومدن،بهرام کلافه اومد تو اتاق گفتم خودتو چرا انقد اذیت میکنی با ناراحتی و بغض گفت دیگه تحملش نمیکنم این اشتباه دیگه بدترین اشتباهش بودخبری از مریم نداشتم گفتم تو اینجایی بزار برم بهش سر بزنم گفت زنگ زدم مادرو برادراش اومدن بردنش گفتم چطور بود نگاهی با حرص بهم کرد و گفت بار اخرت باشه دیگه جلو من اسمش و نیاردل خوشی نداشتم ازش نگاهم که به بچه ها میخورد میسوختم تا صبح بالا سر بچه ها بودم رویا کم کم به هوش اومد و دستش و گذاشته بود رو گلوش و شکمش میگفت داره میسوزه رویا همچنان بیهوش بودصبح دکتر اومد بالا سرشون و ویزیت کرد گفت حال رویا خوبه اما پری نه گفت دعا کنید به هوش بیاد مسمومیت رویا شدید بود دکتر گفت به هوش هم بیاد احتمال اینکه قصی پیدا کنه هست بهرام خیلی داغون بود گفتم تو برو خونه پیش پسرا من هستم گفت زنگ زدم به پروین بردشون نشستم رو صندلی دستای پری رو گرفتم و گفتم بهتری نگاهش که به رویا افتاد با شدت گریه کرد که آبجیم چی شده گفتم خوب میشه پری دو روز بیهوش بود و بعد دو روز به هوش اومد اما دکتر گفت کلیه هاش آسیب دیده و از کار افتاده و باید پیوند بشه.وضعیت پری خیلی نگران کننده بودمریم بعد۳ روز اومد بیمارستان تا پری رو ببینه اما بهرام اجازه نداد و با کلی داد و بیداد از بیمارستان بیرونش کردرویا رو زود مرخص کردن و بردیم خونه من یه پام بیمارستان بود و یه پام خونه مجبور بودیم پری رو دیالیز کنیم تا وقتی که کلیه مناسب پیدا بشه یه هفته بیمارستان بستری بود پری بچه پوست و استخون شده بوداصلا حال خوبی نداشت بلاخره دکتر مرخصش کرد ولی باید هفته ای یه بار میبردیم دیالیز میشدمریم چند بار اومد دم در خونه با مادرش اما بهرام اجازه نمیداد بیاد پیشه پری از گریه ها و ضجه هاش دلم میسوخت اما از ترس بهرام نمیتونستم کاری بکنم تو این اوضاع حاج مسلم یه روز دست به دختر جوون و گرفت و اورد تو خونه که زنم هست بهرام که دیگه حوصله هیچ درگیری رو نداشت بیخیال بود اما بهمن و بهروز خیلی سختشون بود وکلی با حاجی درگیر شدن و اخر سر هم حاج مسلم گفت همتون از این خونه بریدمصیبت ما تازه شد دوتابهرام دنبال خونه بود و هر روز چند تا بنگاه سر میزدیه روز اومد که یه خونه خوب برای کرایه پیدا کردم قرار شد عصر باهم بریم ببینیم پسرا تو این مدت خیلی کمک حالم بودن ولی پری طفلی خیلی بی قراری میکردهم درد جسمی هم درد نبودن مریم دلم براش میسوخت عصر بچه ها رو هم آماده کردم و رفتیم خونه رو دیدیم یه خونه دلباز و بزرگ بود بچه ها هم خوششون اومدبهرام همونو برامون کرایه کرد و قرار شد اساس بکشیم و بریم اونجا.بهمن و زینب هم یه جا رو کرایه کردن و رفتن من موندم تنها تو اون خونه اون خانوم جدید و اصلا ندیده بودم اون روز صبح صدای همهمه توجهمو جلب کردچادرمو سرم کردم و رفتم ببینم چخبره که دیدم چند تا مرد اساس خونه حاج مسلم رو دارن میریزن تو حیاط رفتم نزدیکتر و گفتم شما کی هستید و چیکار میکنید اینجا یکی از مردا گفت حاجی درجریانه گفتم جریان چی که یه دختر جوون اومد بالای پله ها و گفت من گفتم بهشون شما مشکلی داری نگاهی به سرتا پاش انداختم و گفتم نه فقط حاجی میدونه چیکار میکنید گفت بله شما برو تو خونه ات برگشتم سمت خونه وسایل و با کمک پسرا بسته بندی کردیم بهرام اومد و بهش جریان و گفتم گفت به ما ربطی نداره دیگه هیچی اون خونه با اون ابهت افتاده بود تو دست یه دختر بچه که داشت عقده گشایی میکردبهرام گفت خانوم گفته وسایل این خونه بدشگونه باید عوض کنیم و الان هم دارن همرو میریزن دورتو این ماجراها بود که از بیمارستان خبر دادن که یه مورد پیوند کلیه برای پری پیدا شده وسایل و بار زدیم و بردیم ریختیم تو خونه جدید وپری رو بردیم برای عمل کلی آزمایش گرفتن بدن بچه سوراخ سوراخ شده بود هر بار که نگاهش میکردم دلم ریش میشد براش
با اون سن کمش دردش زیاد بود پروین خانم بچه ها رو برده بود پیش خودش
من و بهرام صبح تا شب بیمارستان بودیم
تا اینکه دکتر گفت همه چی درست هست و میشه یه کلیه بهش پیوند زدپری رو بردن اتاق عمل تو سالن نشسته بودیم که از دور مریم و دیدم که داره میادبهرام بلند شد که بره بیرونش کنه دستاش و گرفتم و گفتم خواهش میکنم بزار بیاد مادرشه پری این مدت غصه مریم و زیاد خورده بودهر روز بچه اشک بودبهرام گفت فقط بخاطر پری حرفی نمیزنم مریم اومد نزدیک و بهرام بلند شد و رفت کنار پنجره.مریم یه چشمش به بهرام بود و اومد سمت من گفت پری چطوره گفتم بردنش اتاق عمل منتظریم بیرون نشست کنار من و خیره شد به در اتاق عمل چند ساعتی منتظر بودیم که پری رو اوردن بیرون بیهوش بود
ادامه دارد...
@Aghmiun
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جاده برفی و دیدنی کندوان
@Aghmiun
971.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جهان به کسانی که برای کوچکترین
داشتهها شاکرند و بر نداشتهها کمتر غر
میزنند، بیشتر میبخشد. آنها نعمات
بیشتری را از هستی جذب میکنند.
بیایید امروز شکرگزار داشتههایمان باشیم.
سلام صبح بخیر ، زندگیت گلباران و زیبا.
@Aghmiun
شخصیت شما.... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
6.5M
صبح بیستم بهمن
@Aghmiun
966K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تمریناتی برای جوان ماندن مغز !
◽️با چشم باز راحتر میشه ، برای مغزی شاداب تغذیه و خواب و استرس و… هم خیلی مهم هست
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت پرستار رفت نفسهای پری خیلی سنگین بود نگرانش بودم تو دلم خیلی نذر و
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_پنجاهوششم
مریم زودخودشو رسوند به تخت و دست پری رو گرفت و بوسه پرستار داد زد خانوم بکش کنار ببریم بخش بیا اونجا خودتم دنبال تخت رفتیم بردنش تو یه اتاق تو بخش رفتیم پیشش از پرستار پرسیدم چی شد چطوره گفت دعا کنید پس نزنه بدنش و تحمل کنه جابجاش کردن و پرستارا رفتن
مریم ملتمس رو کرد به من و گفت بگو بزاره من بمونم پیشش رفتم پیش بهرام و گفتم بودن مریم تو روحیه اش اثر مثبت داره خیلی بی قرار مامانش بود بزار بمونه پیشش بهرام نگاهی با کینه به مریم کرد و رفت بیرون اتاق منم موندم پیشش تا بهوش اومد با درد و گریه بهوش اومد و بیقراری میکرد رفتم به پرستارا گفتم گفت برو میام مسکن میزنم بهش برگشتم تو اتاق پری خیلی ناله میکرد دلم ریش شد براش رفتم دستش و گرفتم و گفتم دیدی مامان اومدتازه متوجه حضور مریم شده بودتمام مدت مریم فقط اسک میریخت و میزد تو سر خودش.هم دلم برای حماقتهاش میسوخت هم ازش خیلی ناراحت بودم مگه من و بچه ام چیکار کرده بودیم که اینطور میخواست از دست ما خلاص بشه درسته من هووش بودم اما این رفتارش برام خیلی سنگین بود اینکه جرات اینو داره دو نفر و بکشه پری از دیدن مریم کلی ذوق کرداومدن براش مسکن هم زدن و آرومتر شد و من با بهرام برگشتم خونه،خونه فقط وسایل و ریخته بودیم توش و با خستگی زیادی که داشتم باید مرتب میکردم با کمک بهرام خونه رو مرتب کردیم یکم و وسایل داخل آشپزخونه مونده بود که خودم بچینم تو یکی از اتاقها بهرام وسایل مریم و گذاشت و درشو بست گفتم خونه جدا میخوای بگیری برا مریم نگاهی بهم کرد و گفت خونه جدایی در کار نیست طلاقش میدم
گفتم بچه ها چی میشن پس گفت بچه ها پیش خودمونن بعد هم نگاه معناداری کرد بهم و گفت نکنه تو مخالفی گفتم نه چرا مخالف باشم ولی پری خیلی شدید به مریم وابسته هست بهرام همونطور که کارتن ها رو میبرد آشپزخونه گفت وقتی بفهمه باعث این همه مصیبتهایی که سرش اومده مریمه دیگه وابستگیشم تموم میشه رفتم خم شدم جلو روش و گفتم تو که نمیخوای کینه تو دل بچه معصوم بکاری سرش و انداخت پایین و گفت تو کاری به اینکارا نداشته باش یه آبرویی ازشون ببرم که انگشت نما بشن
حس خوبی نسبت به آینده نداشتم خیلی خسته بودم و ترجیح دادم بخوابم و فردا صبح بقیه کارهارو انجام بدم از بابت بچه ها خیالم راحت بودپروین امن ترین ادم برای هممون بود.صبح بیدار شدم و وسایل برداشتم و راه افتادیم سمت بیمارستان رفتم تو و مریم خوابیده بودپری داشت گریه میکرد از درد دستشو بوسیدم و گفتم چطوری عزیزم گفت خیلی درد دارم رفتم ایستگاه پرستاری وگفتم خانم این بچه درد داره یه مسکنی بهش بزنیدگفت از دیشب دوتا زدیم نمیتونیم زیاد از اینکارا بکنیم گفتم یه کاری کنید بچه طفلی گناه داره پرستار بلند شد با حرص و گفت چقد شماها ناز دارید و رفت تو یه اتاق که تجهیزاتشون بود و یه آمپول برداشت و اومدزد به سرم پری کلی هم غر زد که باید تحمل کنی
بعد رفتن پرستار رنگ هستی مثل گچ شده بود گفتم چطوری با سر گفت بدم
مریم بلند شد و اومد بالا سرش و گفت چی شده پری بچه یهو از هوش رفت بلند شدم داد زدم پرستار و صدا کردم پرستار تو ایستگاه نبود کل سالن و گذاشتم رو سرم بلاخره از یکی از اتاقها یکی اومد بیرون و دستشو کشیدم و بردم تو اتاق
با دیدن پری زود دویید تو سالن وداد زد و دکتر و صدا کرددکتر و چند تا پرستار اومدن تو سالن و پری رو بردن پشت سرشون راه افتادیم ولی بردنش تو آی سی یو و ما موندیم پشت دربهرام بلاخره اومد.بهرام رسید و گفت چی شده مریم خودشو زد زمین و گفت بچم خدایا بچم چی شد بهرام محکم میکوبید تو در یه آقای بلند قد از داخل اتاق اومد بیرون و داد زد چخبرته اینجا پر مریض هست بهرام داد زد چخبره این تو بچم و کجا بردین پرستار که متوجه شد بچه مال ماس صداشو آرومتر کرد و گفت چیزی نیست خوب میشه و فوری رفت تودلم بدجور آشوب بود مریم فقط بیصدا اشک میریخت و خودشو میزدیه لحظه حالم بد شد و با صورت خوردم زمین و دیگه هیچی نفهمیدم چشم باز کردم و یه پرستار آقا بالا سرم بود نگاهی بهم کرد و گفت چقد کم طاقتی دخترگفتم از بچم چخبرگفت کدوم بچه گفتم بردن آی سی یو و حالش بد بود چی شد اون گفت نگران نباش خوب میشه سعی کردم بلند بشم که اجازه نداد گفت باز میخوری زمین
یکم دراز کشیدم که صدای جیغ بلندی از تو سالن اومدبا هزار مصیبت سرم و کندم و بلند شدم سرگیجه بدی داشتم اما بزور خودمو رسوندم تو سالن که دیدم مریم نشسته رو کف بیمارستان و داره چنگ میزنه تو صورتش و جیغ میکشه بهرامم یه گوشه نشسته و داره میکوبه تو سرش
فهمیدم بلایی سر پری اومده به زور رفتم نزدیک و گفتم چی شده مریم داد زد بچم مرد بچم مردبهرام یهو بلند شد و رفت سمت مریم و با لگد زد تو پهلوش و گفت تو کشتی تو عوضی پرستارا دوییدن سمتش و کنارش زدن
ادامه دارد...
@Aghmiun
#انگیزشی
📌۱۰ عادت برای اینکه روز خوبیو شروع کنید:
۱- زود بیدار بشید و شب قبلم انقدر خودتونو خسته کنید که بدون فکرکردن به هرچیز منفی ای خوابتون ببره.
۲- لبخند بزنید و به چیزای مثبت فکر کنید، تلقین کنید و همینجوری الکی بگید امروز روز قشنگی قراره باشه.
۳- تاکید می کنم که تختتون و اتاقتونو تا جایی که جا داره مرتب کنید.
۴- مسواک و دوش اب گرم فراموش نشه.
۵- آب گرم با لیمو و عسل یا چایی با لیمو و قند بخورید.
۶- نرمش های کششی انجام بدید یا اگه بلدید مدیتیشن کنید.
۷- صبحونه سالم بخورید. سنگین نباشه که بعدش خوابتون بگیره.
۸- قبل اینکه برید سراغ گوشی، یه متن بنویسید یا یک نقاشی بکشید. میتونید ویدیو بگیرید. خلاصه یک چیزی خلق کنید.
۹- پرده هاتونو بکشید کنار، بزارید نور خورشید بیاد تو اتاقتون.
۱۰- اگه انرژی دارید یک موسیقی انگیزشی گوش بدید اگرم مثل من همیشه بی حالید میتونید آهنگای بی کلام، یا آهنگای ملو و اروم گوش بدید. به هیچ عنوان اهنگ دپ یا منفی نباشه.
•- بعدش به کاراتون برسید، اگه ذهن منظمی ندارید میتونید قبلش همراه ده گزینه بالا یه برنامه ریزی کوتاه واسه روزتون داشته باشید و کارایی که قراره انجام بدیدو یادداشت کنید
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_پنجاهوششم مریم زودخودشو رسوند به تخت و دست پری رو گرفت و بوس
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_پنجاهوهفتم
من همونجا نشستم توان حرکت نداشتم چهره رنگ پریده پری جلو چشام بوددلم میخواست میمردم پری برام اندازه رویا عزیز بودصدام در نمی اومد حس میکردم الان خفه میشم یکی از پرستارا داد زد آب بیارید آب و گرفت و محکم پاشید توصورتم یهو یه نفس عمیق کشیدم و بغضم ترکید باورم نمیشد انگار تو یه کابوس وحشتناک گیر کردم حالا جواب رویا و حمید و حامد و چی بدم بهرام دوباره رفت سمت مریم و داد زد راحت شدی برو به اون عفریته بگو الان راحته الان بره صبح تا شب ذکر بگه آشغال بچمو کشتید با اون رمالهاتون به روح بچم نمیزارم یه روز خوش ببینید پرستارا گرفته بودنش و از ناراحتی سرشو کوبید تودیوارصدای آقا بهروز و شنیدم که از انتهای سالن داد زد بهرام نکن بدو اومد جلو و بهرام و گرفت بهرام انگار با دیدن بهروز دردش تازه تر شده باشه خودشو انداخت تو بغل بهروز و های های گریه کردپرستارا مریم و بلند کردن و بردن تو اتاق سرم بشدت داشت درد میکرد سر گیجه داشتم دلم میخواست یکی بیدارم کنه و بگه همه چی خوابه کم کم همه جمع شدن حاج مسلم هم اومد کسی خبر نداشت بخاطر کار مریم این اتفاق افتاده خانواده مریم هم جمع شدن بهرام با دیدن مادر و پدر مریم بلند شد و اومد نزدیک و رفت جلو مادر مریم و داد زد الان خیالت راحت شد الان وجدانت راحته؟الان دخترت خوشبخت شد؟ یا من رام دخترت شدم؟پدر مریم داد زد چی داری میگی به زن من چه ربطی داره بهرام داد زد زن تو و دخترت هر روز پیش یه رمال و فالگیر و کف بین بودن انقد کوفت و زهرمار خورد من دادن که معده ام داغون شدبس نبود افتادن بجون بچه هام پدر مریم داد حاجی بیا این و جمعش کن تا نزدم شل و پلش نکردم بهرام دست انداخت تو یقه پدر مریم و گفت چند بار گفتم بزار طلاق دخترتو بدم بره این مریضه اینا مشکل دارن چرا پول و شهرتت برات مهم تر از زندگی من بود اخه بهروز دویید سمت بهرام و بزور جداشون کردچند تا نگهبان بیمارستان اومدن و همرو بیرون کردن یکیشون اومد سمت منو و گفت خانوم بلند شو بلند شو
به زور رو پاهام بند بودم تو حیاط بیمارستان وضع بدتر شد و بهرام و بهروز با برادرای مریم دعواشون شد و مجبور شدن مامور خبر کنن و همه رو بردن
هاج و واج تو حیاط بیمارستان مونده بودم حاج مسلم اومد نزدیکتر و گفت بلند شو بریم اینجا دیگه کاری نداریم.با کمک دیوار بلند شدم و به زور خودمو رسوندم به حاج مسلم گفتم مریم موندگفت تو کاری به اون نداشته باش به ما مربوط نیست دیگه در ماشین و باز،کرد و سوار شدم فکر میکردم تو یه چاه گیر کردم حاج مسلم گفت من میدونستم این مادر و دختر یه بلایی سر این بچه میارن منو رسوند خونه پروین و گفت برو پیش بچه هات گفتم چی بگم من الان به اینا
سرشو انداخت پایین و پیاده شدم و رفتم توحمید و حامد و رویا اومدن جلوم و گفتن پری،کی میادبا شنیدن اسم پری بغضم ترکید و هق هق زدم زیر گریه
پروین به صدای گریه من اومدو گفت چخبره چی شد با دیدن من گفت چرا گریه میکنی اومد نشست جلوم و گفت پری چیزی شده گفتم پری تموم کردگفت چرا چرت میگی دختر بچه ها شروع کردن به داد و فریاد و گریه که پری چی شده
قیامتی برپا کردن تو خونه گفتم بریم خونه خودمون بچه ها رو برداشتیم و با پروین رفتیم سمت خونه خودمون پروین تند تند خونه رو مرتب کردکم کم همه اومدن خونمون بهروز هم بهرام و آزاد کرد و آوردتا صبح رویا رو بغل میکرد و گریه میکرد.صبح یکی یکی اقوام که میشنیدن آدرس و پیدا میکردن و می اومدن بهرام و بهروز رفتن برای تحویل جنازه ساعت ۹ بود که همگی رفتیم سمت قبرستون مریم و خانواده اش یه گوشه جمع شده بودن و دوباره بهرام و برادرای مریم درگیر شدن بهرام نمیزاشت مریم بره داخل غسالخونه
بعد کلی فحش کشی و درگیری بلاخره مریم رفت تو منم با بهرام رفتیم داخل
جای بخیه هاش هنوز تازه بود برای بار اخر پری رو بوسیدم و کفن کردن پری رو بخاک سپردیم و برگشتیم مریم چند بار از هوش رفت و دوباره به هوش آوردنش
مادر بود بلاخره اگه میدونست همچین اتفاقی میفته اینکار و نمیکرد هیچ وقت
برگشتم خونه و مهمون می اومدن و میرفتن و سراغ مریم و میگرفتن هزار تا بهونه پشت هم سوار میکردیم اما پچ پچ خانمها تمومی نداشت یکی میگفت زن باباش کرده اون یکی میگفت اعصابش خراب بود متوجه نشده بچه چی میخوره
حرفی نمیزدم ولی دلم میخواست واقعیت و بگم تا کمتر منو متهم کنن زن حاج مسلم هم اومده بود و بالای مجلس نشسته بودپروین و زینب همه کارها رو میکردن تو این اوضاع هم رویا بخاطر فوت پری شدیدا مریض شد و یه پام دکتر بود و یه پام خونه تبش شدیدا بالا بود.کم کم همه با مرگ پری کنار اومدن جز بهرام،بهرام شکایت کرد از مریم شب و روزمون شده بود استرس و درگیری مادرو برادرای مریم اومدن دم در منم از همه جا بیخبر بودم در و وا کردم و اومدن تو
ادامه دارد....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_پنجاهوهفتم من همونجا نشستم توان حرکت نداشتم چهره رنگ پریده پ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_پنجاهوهشتم
مادرش چسبیده بود از یقه من و داد میزد از وقتی قدم نحس تو اومد تو این خونواده اینا اینطور بدبخت شدن چرا گم نمیشی برادراش اومدن و جداش کردن حمید و حامد دویدن سمت من و داد زدن ول کنید مادرمو مادر مریم با شنیدن این حرف نشست رو زمین و زد تو سر خودش که خدایا ببین بچه های دخترمم ازش دزدیدن انقد سر و صدا کرد تا همسایه ها ریختن تو خونه با اومدن همسایه ها شروع کردن به داد و بیداد بیشتر و من و بهرام و مقصر کردن من واقعا توانی برای بحث نداشتم برادراش گفتن وسایل خواهرمون کجاس هم خودشو بدبخت کردین هم وسایلشو بالا کشیدین فکر میکردن من وسایل مریم و چیدم تو خونم برادراش دویدن سمت خونه من دیگه طاقت نداشتم حمید رفت تو خونه و گفت وسایلهای مامان مریم تو این اتاق هست یکی از برادراش اومد بدو رفت بیرون و یه وانت گرفت و مادرش هم با بد و بیراه گفتن داد زد اره وسایل دخترم و بیارین اینا مثل زالو افتادن رو زندگی دخترم میرفت نزدیک یکی یکی همسایه ها و میگفت این زن اومد شد هوو دخترم و بدبختش کردهمه بدبختی هاشون تقصیر اینه همسایه ها با تعجب نگاهم میکردن دلم میخواست میتونستم فرار کنم از اونجا.وسایل و همه رو بردن یکی از خانمهای همسایه با ناراحتی همرو از خونه بیرون کرد و اومد منو بلندم کرد و برد تو خونه حمید خیلی ناراحت و داغون بودیکی دو ساعت گذشت بهرام اومد با دیدن اوضاع خونه اول فکر کرد دزدی چیزی اومده بعد حمید و حامد براش تعریف کردن چی شده و خیلی ناراحت شد بلند شد بره سراغشون که داد زدم تو رو خدا بس کنید حق ما این نیست بخدا من و این بچه ها آرامش میخواییم حامد با گریه گفت هر روز باید جنگ و دعوا داشته باشیم بهرام سکوت کرد و یه گوشه نشست بعد کمی مکث گفت چیکار کنم دارم میسوزم بچم این وسط تلف شده گفتم بچه اونم بود اونم مادره بیشتر از تو میسوزه داد زد سرم کی بچشو میکشه گفتم اصلا مشخص شد چرا پری مرد بهرام گفت پیوند و پس زد گفتم چرا بعد اینکه پرستار آمپول و زد مردبهرام گفت چه آمپولی گفتم درد داشت شدیدا گفتم بیان مسکن بزنن پرستار با حرص و غر اومد یه آمپول زد چند دقیقه بعدش حال پری خراب شدبهرام گفت چرا همون موقع بهم نگفتی گفتم حالم خوب نبود فکر کردم میدونی داد زد من احمق از کجا باید بدونم،بهرام بلند شد و رفت من موندم و بچه هابهرام رفته بودبیمارستان و کلی دعوا راه انداخته بود ولی کسی زیر بار اینکه آمپولی قبلش تزریق شده نرفته بودبهرام شکایت کرده بود چند روزم رفت اینور و اونور ولی دستش بجایی بند نبودگفتن یا باید کالبد شکافی بشه یا نمیشه اصلا کاری کردبهرام خیلی حال بدی داشت روز و شب نداشت.یه شب بهروز و پروین اومدن خونمون و بهرام و راضی کردن بیشتر از این با روان خودش و ما بازی نکنه بهرام گفت من نمیتونم از مریم بگذرم و رضایت بدم بهرام کلی باهاش حرف زد تا بلاخره راضی شد رضایت بده به شرطی که مریم طلاق بگیره و بره حرفهای مادر مریم تو گوشم اکو میشد که من باعث این بدبختی ها هستم اشتباهی کرده بودم که قابل جبران نبود بهرام رضایت داد و مریم طلاق گرفت و رفت.زندگی کم کم به روال عادی برگشت اما زخمها و دردهاش هیچ وقت از یاد نرفت مرگ پری تو روحیه رویا خیلی تاثیر گذاشت رویا بعد اون خیلی گوشه گیر شده بودبچه ها بزرگتر شدن رویادبیرستان میخوند و پسرا هم هر کدوم بعد دانشگاه به یه کاری مشغول بودن تنها فامیلی که داشتیم پروین بود
گاهی بهم سر میزدیم بهرام خیلی شکسته و افسرده شده بودکم کم حس کردم رفتارهای بهرام مشکوک شده دیر می اومد خونه و گاهی وقتها هم نمی اومدبه بهروز گفتم بهرام نمیدونم چیکار میکنه اما حس بدی دارم لطفا شما پیگیر باشیدخیلی تنها و بی کس شده بودم
بهرام هیچ وقت دیگه همون آدم قبل نشد از هم خیلی دور شده بودیم باهم نه حرف میزدیم نه زندگی میکردیم مثل دوتا همسایه کنار هم بودیم یه روز حمید اومد پیشم و با من من گفت میخوام یه چیزی بگم نمیدونم چطور بگم.گفتم بگو عزیزم گفت نمیدونم متوجه شدی بابا چند وقته یه جوریه گفتم اره
گفت من اون روز دیدم داره تو انباری تریاک میکشه انگار دنیا خراب شد رو سرم
دستام شروع کرد لرزیدن و نشستم رو زمین بیچاره حامد دستپاچه اومد نزدیکم و گفت هول نکن تریاک راحت میشه ترکش دادگفتم اخه این چه کوفتی بود افتاده تو زندگی ماسرشو انداخت پایین و گفت بابا از اول هم هم توان تحمل مشکل و نداشت خیلی وقته میکشه کم کم شروع کرده الان زیاد شده حمید پیش حاج مسلم تو بازار کار میکردحامد ولی بیزار بود از اونا و دوری میکرد.گفتم الان چیکار باید بکنیم گفت تو هیچی نکن و نگو فقط خواستم بدونی چون یه مدت قراره ببرم بستری کنم گفت قربون دستات خدا تو رو برام نگه داره بخدا آبرومون میره همه جا.رویا که صدامو شنید از تو اتاقش اومد بیرون که چخبره چی شده
ادامه دارد....
@Aghmiun