eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت پرستار رفت نفسهای پری خیلی سنگین بود نگرانش بودم تو دلم خیلی نذر و
مریم زودخودشو رسوند به تخت و دست پری رو گرفت و بوسه پرستار داد زد خانوم بکش کنار ببریم بخش بیا اونجا خودتم دنبال تخت رفتیم بردنش تو یه اتاق تو بخش رفتیم پیشش از پرستار پرسیدم چی شد چطوره گفت دعا کنید پس نزنه بدنش و تحمل کنه جابجاش کردن و پرستارا رفتن مریم ملتمس رو کرد به من و گفت بگو بزاره من بمونم پیشش رفتم پیش بهرام و گفتم بودن مریم تو روحیه اش اثر مثبت داره خیلی بی قرار مامانش بود بزار بمونه پیشش بهرام نگاهی با کینه به مریم کرد و رفت بیرون اتاق منم موندم پیشش تا بهوش اومد با درد و گریه بهوش اومد و بیقراری میکرد رفتم به پرستارا گفتم گفت برو میام مسکن میزنم بهش برگشتم تو اتاق پری خیلی ناله میکرد دلم ریش شد براش رفتم دستش و گرفتم و گفتم دیدی مامان اومدتازه متوجه حضور مریم شده بودتمام مدت مریم فقط اسک میریخت و میزد تو سر خودش.هم دلم برای حماقتهاش میسوخت هم ازش خیلی ناراحت بودم مگه من و بچه ام چیکار کرده بودیم که اینطور میخواست از دست ما خلاص بشه درسته من هووش بودم اما این رفتارش برام خیلی سنگین بود اینکه جرات اینو داره دو نفر و بکشه پری از دیدن مریم کلی ذوق کرداومدن براش مسکن هم زدن و آرومتر شد و من با بهرام برگشتم خونه،خونه فقط وسایل و ریخته بودیم توش و با خستگی زیادی که داشتم باید مرتب میکردم با کمک بهرام خونه رو مرتب کردیم یکم و وسایل داخل آشپزخونه مونده بود که خودم بچینم تو یکی از اتاقها بهرام وسایل مریم و گذاشت و درشو بست گفتم خونه جدا میخوای بگیری برا مریم نگاهی بهم کرد و گفت خونه جدایی در کار نیست طلاقش میدم گفتم بچه ها چی میشن پس گفت بچه ها پیش خودمونن بعد هم نگاه معناداری کرد بهم و گفت نکنه تو مخالفی گفتم نه چرا مخالف باشم ولی پری خیلی شدید به مریم وابسته هست بهرام همونطور که کارتن ها رو میبرد آشپزخونه گفت وقتی بفهمه باعث این همه مصیبتهایی که سرش اومده مریمه دیگه وابستگیشم تموم میشه رفتم خم شدم جلو روش و گفتم تو که نمیخوای کینه تو دل بچه معصوم بکاری سرش و انداخت پایین و گفت تو کاری به اینکارا نداشته باش یه آبرویی ازشون ببرم که انگشت نما بشن حس خوبی نسبت به آینده نداشتم خیلی خسته بودم و ترجیح دادم بخوابم و فردا صبح بقیه کارهارو انجام بدم از بابت بچه ها خیالم راحت بودپروین امن ترین ادم برای هممون بود.صبح بیدار شدم و وسایل برداشتم و راه افتادیم سمت بیمارستان رفتم تو و مریم خوابیده بودپری داشت گریه میکرد از درد دستشو بوسیدم و گفتم چطوری عزیزم گفت خیلی درد دارم رفتم ایستگاه پرستاری وگفتم خانم این بچه درد داره یه مسکنی بهش بزنیدگفت از دیشب دوتا زدیم نمیتونیم زیاد از اینکارا بکنیم گفتم یه کاری کنید بچه طفلی گناه داره پرستار بلند شد با حرص و گفت چقد شماها ناز دارید و رفت تو یه اتاق که تجهیزاتشون بود و یه آمپول برداشت و اومدزد به سرم پری کلی هم غر زد که باید تحمل کنی بعد رفتن پرستار رنگ هستی مثل گچ شده بود گفتم‌ چطوری با سر گفت بدم مریم بلند شد و اومد بالا سرش و گفت چی شده پری بچه یهو از هوش رفت بلند شدم داد زدم پرستار و صدا کردم پرستار تو ایستگاه نبود کل سالن و گذاشتم رو سرم بلاخره از یکی از اتاقها یکی اومد بیرون و دستشو کشیدم و بردم تو اتاق با دیدن پری زود دویید تو سالن وداد زد و دکتر و صدا کرددکتر و چند تا پرستار اومدن تو سالن و پری رو بردن پشت سرشون راه افتادیم ولی بردنش تو آی سی یو و ما موندیم پشت دربهرام بلاخره اومد.بهرام رسید و گفت چی شده مریم خودشو زد زمین و گفت بچم خدایا بچم چی شد بهرام محکم میکوبید تو در یه آقای بلند قد از داخل اتاق اومد بیرون و داد زد چخبرته اینجا پر مریض هست بهرام داد زد چخبره این تو بچم و کجا بردین پرستار که متوجه شد بچه مال ماس صداشو آرومتر کرد و گفت چیزی نیست خوب میشه و فوری رفت تودلم بدجور آشوب بود مریم فقط بیصدا اشک میریخت و خودشو میزدیه لحظه حالم بد شد و با صورت خوردم زمین و دیگه هیچی نفهمیدم چشم باز کردم و یه پرستار آقا بالا سرم بود نگاهی بهم کرد و گفت چقد کم طاقتی دخترگفتم از بچم چخبرگفت کدوم بچه گفتم بردن آی سی یو و حالش بد بود چی شد اون گفت نگران نباش خوب میشه سعی کردم بلند بشم که اجازه نداد گفت باز میخوری زمین یکم دراز کشیدم که صدای جیغ بلندی از تو سالن اومدبا هزار مصیبت سرم و کندم و بلند شدم سرگیجه بدی داشتم اما بزور خودمو رسوندم تو سالن که دیدم مریم نشسته رو کف بیمارستان و داره چنگ میزنه تو صورتش و جیغ میکشه بهرامم یه گوشه نشسته و داره میکوبه تو سرش فهمیدم بلایی سر پری اومده به زور رفتم نزدیک و گفتم چی شده مریم داد زد بچم مرد بچم مردبهرام یهو بلند شد و رفت سمت مریم و با لگد زد تو پهلوش و گفت تو کشتی تو عوضی پرستارا دوییدن سمتش و کنارش زدن ادامه دارد... @Aghmiun
📌۱۰ عادت برای اینکه روز خوبیو شروع کنید: ۱- زود بیدار بشید و شب قبلم انقدر خودتونو خسته کنید که بدون فکر‌کردن به هرچیز منفی ای خوابتون ببره. ۲- لبخند بزنید و به چیزای مثبت فکر کنید، تلقین کنید و همینجوری الکی بگید امروز روز قشنگی قراره باشه. ۳- تاکید می کنم که تختتون و اتاقتونو تا جایی که جا داره مرتب کنید. ۴- مسواک و دوش اب گرم فراموش نشه. ۵- آب گرم با لیمو و عسل یا چایی با لیمو و قند بخورید. ۶- نرمش های کششی انجام بدید یا اگه بلدید مدیتیشن کنید. ۷- صبحونه سالم بخورید. سنگین نباشه که بعدش خوابتون بگیره. ۸- قبل اینکه برید سراغ گوشی، یه متن بنویسید یا یک‌ نقاشی بکشید. میتونید ویدیو بگیرید. خلاصه یک چیزی خلق کنید. ۹- پرده هاتونو بکشید کنار، بزارید نور خورشید بیاد تو اتاقتون. ۱۰- اگه انرژی دارید یک موسیقی انگیزشی گوش بدید اگرم مثل من همیشه بی حالید میتونید آهنگای بی کلام، یا آهنگای ملو و اروم گوش بدید. به هیچ عنوان اهنگ دپ یا منفی نباشه. •- بعدش به کاراتون برسید، اگه ذهن منظمی ندارید میتونید قبلش همراه ده گزینه بالا یه برنامه ریزی کوتاه واسه روزتون داشته باشید و کارایی که قراره انجام بدیدو یادداشت کنید @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_پنجاهوششم مریم زودخودشو رسوند به تخت و دست پری رو گرفت و بوس
من همونجا نشستم توان حرکت نداشتم چهره رنگ پریده پری جلو چشام بوددلم میخواست میمردم پری برام اندازه رویا عزیز بودصدام در نمی اومد حس میکردم الان خفه میشم یکی از پرستارا داد زد آب بیارید آب و گرفت و محکم پاشید توصورتم یهو یه نفس عمیق کشیدم و بغضم ترکید باورم نمیشد انگار تو یه کابوس وحشتناک گیر کردم حالا جواب رویا و حمید و حامد و چی بدم بهرام دوباره رفت سمت مریم و داد زد راحت شدی برو به اون عفریته بگو الان راحته الان بره صبح تا شب ذکر بگه آشغال بچمو کشتید با اون رمالهاتون به روح بچم نمیزارم یه روز خوش ببینید پرستارا گرفته بودنش و از ناراحتی سرشو کوبید تودیوارصدای آقا بهروز و شنیدم که از انتهای سالن داد زد بهرام نکن بدو اومد جلو و بهرام و گرفت بهرام انگار با دیدن بهروز دردش تازه تر شده باشه خودشو انداخت تو بغل بهروز و های های گریه کردپرستارا مریم و بلند کردن و بردن تو اتاق سرم بشدت داشت درد میکرد سر گیجه داشتم دلم میخواست یکی بیدارم کنه و بگه همه چی خوابه کم کم همه جمع شدن حاج مسلم هم اومد کسی خبر نداشت بخاطر کار مریم این اتفاق افتاده خانواده مریم هم جمع شدن بهرام با دیدن مادر و پدر مریم بلند شد و اومد نزدیک و رفت جلو مادر مریم و داد زد الان خیالت راحت شد الان وجدانت راحته؟الان دخترت خوشبخت شد؟ یا من رام دخترت شدم؟پدر مریم داد زد چی داری میگی به زن من چه ربطی داره بهرام داد زد زن تو و دخترت هر روز پیش یه رمال و فالگیر و کف بین بودن انقد کوفت و زهرمار خورد من دادن که معده ام داغون شدبس نبود افتادن بجون بچه هام پدر مریم داد حاجی بیا این و جمعش کن تا نزدم شل و پلش نکردم بهرام دست انداخت تو یقه پدر مریم و گفت چند بار گفتم بزار طلاق دخترتو بدم بره این مریضه اینا مشکل دارن چرا پول و شهرتت برات مهم تر از زندگی من بود اخه بهروز دویید سمت بهرام و بزور جداشون کردچند تا نگهبان بیمارستان اومدن و همرو بیرون کردن یکیشون اومد سمت منو و گفت خانوم بلند شو بلند شو به زور رو پاهام بند بودم تو حیاط بیمارستان وضع بدتر شد و بهرام و بهروز با برادرای مریم دعواشون شد و مجبور شدن مامور خبر کنن و همه رو بردن هاج و واج تو حیاط بیمارستان مونده بودم حاج مسلم اومد نزدیکتر و گفت بلند شو بریم اینجا دیگه کاری نداریم.با کمک دیوار بلند شدم و به زور خودمو رسوندم به حاج مسلم گفتم مریم موندگفت تو کاری به اون نداشته باش به ما مربوط نیست دیگه در ماشین و باز،کرد و سوار شدم فکر میکردم تو یه چاه گیر کردم حاج مسلم گفت من میدونستم این مادر و دختر یه بلایی سر این بچه میارن منو رسوند خونه پروین و گفت برو پیش بچه هات گفتم چی بگم من الان به اینا سرشو انداخت پایین و پیاده شدم و رفتم توحمید و حامد و رویا اومدن جلوم و گفتن پری،کی میادبا شنیدن اسم پری بغضم ترکید و هق هق زدم زیر گریه پروین به صدای گریه من اومدو گفت چخبره چی شد با دیدن من گفت چرا گریه میکنی اومد نشست جلوم و گفت پری چیزی شده گفتم پری تموم کردگفت چرا چرت میگی دختر بچه ها شروع کردن به داد و فریاد و گریه که پری چی شده قیامتی برپا کردن تو خونه گفتم بریم خونه خودمون بچه ها رو برداشتیم و با پروین رفتیم سمت خونه خودمون پروین تند تند خونه رو مرتب کردکم کم همه اومدن خونمون بهروز هم بهرام و آزاد کرد و آوردتا صبح رویا رو بغل میکرد و گریه میکرد.صبح یکی یکی اقوام که میشنیدن آدرس و پیدا میکردن و می اومدن بهرام و بهروز رفتن برای تحویل جنازه ساعت ۹ بود که همگی رفتیم سمت قبرستون مریم و خانواده اش یه گوشه جمع شده بودن و دوباره بهرام و برادرای مریم درگیر شدن بهرام نمیزاشت مریم بره داخل غسالخونه بعد کلی فحش کشی و درگیری بلاخره مریم رفت تو منم با بهرام رفتیم داخل جای بخیه هاش هنوز تازه بود برای بار اخر پری رو بوسیدم و کفن کردن پری رو بخاک سپردیم و برگشتیم مریم چند بار از هوش رفت و دوباره به هوش آوردنش مادر بود بلاخره اگه میدونست همچین اتفاقی میفته اینکار و نمیکرد هیچ وقت برگشتم خونه و مهمون می اومدن و میرفتن و سراغ مریم و میگرفتن هزار تا بهونه پشت هم سوار میکردیم اما پچ پچ خانمها تمومی نداشت یکی میگفت زن باباش کرده اون یکی میگفت اعصابش خراب بود متوجه نشده بچه چی میخوره حرفی نمیزدم ولی دلم میخواست واقعیت و بگم تا کمتر منو متهم کنن زن حاج مسلم هم اومده بود و بالای مجلس نشسته بودپروین و زینب همه کارها رو میکردن تو این اوضاع هم رویا بخاطر فوت پری شدیدا مریض شد و یه پام دکتر بود و یه پام خونه تبش شدیدا بالا بود.کم کم همه با مرگ پری کنار اومدن جز بهرام،بهرام شکایت کرد از مریم شب و روزمون شده بود استرس و درگیری مادرو برادرای مریم اومدن دم در منم از همه جا بیخبر بودم در و وا کردم و اومدن تو ادامه دارد.... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_پنجاهوهفتم من همونجا نشستم توان حرکت نداشتم چهره رنگ پریده پ
مادرش چسبیده بود از یقه من و داد میزد از وقتی قدم نحس تو اومد تو این خونواده اینا اینطور بدبخت شدن چرا گم نمیشی برادراش اومدن و جداش کردن حمید و حامد دویدن سمت من و داد زدن ول کنید مادرمو مادر مریم با شنیدن این حرف نشست رو زمین و زد تو سر خودش که خدایا ببین بچه های دخترمم ازش دزدیدن انقد سر و صدا کرد تا همسایه ها ریختن تو خونه با اومدن همسایه ها شروع کردن به داد و بیداد بیشتر و من و بهرام و مقصر کردن من واقعا توانی برای بحث نداشتم برادراش گفتن وسایل خواهرمون کجاس هم خودشو بدبخت کردین هم وسایلشو بالا کشیدین فکر میکردن من وسایل مریم و چیدم تو خونم برادراش دویدن سمت خونه من دیگه طاقت نداشتم حمید رفت تو خونه و گفت وسایلهای مامان مریم تو این اتاق هست یکی از برادراش اومد بدو رفت بیرون و یه وانت گرفت و مادرش هم با بد و بیراه گفتن داد زد اره وسایل دخترم و بیارین اینا مثل زالو افتادن رو زندگی دخترم میرفت نزدیک یکی یکی همسایه ها و میگفت این زن اومد شد هوو دخترم و بدبختش کردهمه بدبختی هاشون تقصیر اینه همسایه ها با تعجب نگاهم میکردن دلم میخواست میتونستم فرار کنم از اونجا.وسایل و همه رو بردن یکی از خانمهای همسایه با ناراحتی همرو از خونه بیرون کرد و اومد منو بلندم کرد و برد تو خونه حمید خیلی ناراحت و داغون بودیکی دو ساعت گذشت بهرام اومد با دیدن اوضاع خونه اول فکر کرد دزدی چیزی اومده بعد حمید و حامد براش تعریف کردن چی شده و خیلی ناراحت شد بلند شد بره سراغشون که داد زدم تو رو خدا بس کنید حق ما این نیست بخدا من و این بچه ها آرامش میخواییم حامد با گریه گفت هر روز باید جنگ و دعوا داشته باشیم بهرام سکوت کرد و یه گوشه نشست بعد کمی مکث گفت چیکار کنم دارم میسوزم بچم این وسط تلف شده گفتم بچه اونم بود اونم مادره بیشتر از تو میسوزه داد زد سرم کی بچشو میکشه گفتم اصلا مشخص شد چرا پری مرد بهرام گفت پیوند و پس زد گفتم چرا بعد اینکه پرستار آمپول و زد مردبهرام گفت چه آمپولی گفتم درد داشت شدیدا گفتم بیان مسکن بزنن پرستار با حرص و غر اومد یه آمپول زد چند دقیقه بعدش حال پری خراب شدبهرام گفت چرا همون موقع بهم نگفتی گفتم حالم خوب نبود فکر کردم میدونی داد زد من احمق از کجا باید بدونم،بهرام بلند شد و رفت من موندم و بچه هابهرام رفته بودبیمارستان و کلی دعوا راه انداخته بود ولی کسی زیر بار اینکه آمپولی قبلش تزریق شده نرفته بودبهرام شکایت کرده بود چند روزم رفت اینور و اونور ولی دستش بجایی بند نبودگفتن یا باید کالبد شکافی بشه یا نمیشه اصلا کاری کردبهرام خیلی حال بدی داشت روز و شب نداشت.یه شب بهروز و پروین اومدن خونمون و بهرام و راضی کردن بیشتر از این با روان خودش و ما بازی نکنه بهرام گفت من نمیتونم از مریم بگذرم و رضایت بدم بهرام کلی باهاش حرف زد تا بلاخره راضی شد رضایت بده به شرطی که مریم طلاق بگیره و بره حرفهای مادر مریم تو گوشم اکو میشد که من باعث این بدبختی ها هستم اشتباهی کرده بودم که قابل جبران نبود بهرام رضایت داد و مریم طلاق گرفت و رفت.زندگی کم کم به روال عادی برگشت اما زخمها و دردهاش هیچ وقت از یاد نرفت مرگ پری تو روحیه رویا خیلی تاثیر گذاشت رویا بعد اون خیلی گوشه گیر شده بودبچه ها بزرگتر شدن رویادبیرستان میخوند و پسرا هم هر کدوم بعد دانشگاه به یه کاری مشغول بودن تنها فامیلی که داشتیم پروین بود گاهی بهم سر میزدیم بهرام خیلی شکسته و افسرده شده بودکم کم حس کردم رفتارهای بهرام مشکوک شده دیر می اومد خونه و گاهی وقتها هم نمی اومدبه بهروز گفتم بهرام نمیدونم چیکار میکنه اما حس بدی دارم لطفا شما پیگیر باشیدخیلی تنها و بی کس شده بودم بهرام هیچ وقت دیگه همون آدم قبل نشد از هم خیلی دور شده بودیم باهم نه حرف میزدیم نه زندگی میکردیم مثل دوتا همسایه کنار هم بودیم یه روز حمید اومد پیشم و با من من گفت میخوام یه چیزی بگم نمیدونم چطور بگم.گفتم بگو عزیزم گفت نمیدونم متوجه شدی بابا چند وقته یه جوریه گفتم اره گفت من اون روز دیدم داره تو انباری تریاک میکشه انگار دنیا خراب شد رو سرم دستام شروع کرد لرزیدن و نشستم رو زمین بیچاره حامد دستپاچه اومد نزدیکم و گفت هول نکن تریاک راحت میشه ترکش دادگفتم اخه این چه کوفتی بود افتاده تو زندگی ماسرشو انداخت پایین و گفت بابا از اول هم هم توان تحمل مشکل و نداشت خیلی وقته میکشه کم کم شروع کرده الان زیاد شده حمید پیش حاج مسلم تو بازار کار میکردحامد ولی بیزار بود از اونا و دوری میکرد.گفتم الان چیکار باید بکنیم گفت تو هیچی نکن و نگو فقط خواستم بدونی چون یه مدت قراره ببرم بستری کنم گفت قربون دستات خدا تو رو برام نگه داره بخدا آبرومون میره همه جا.رویا که صدامو شنید از تو اتاقش اومد بیرون که چخبره چی شده ادامه دارد.... @Aghmiun
تنوع رشته های ورزشی در آغمیون قدیم. آموزش رشته ورزشی ذکافونگ توسط جناب آقای قربان گلچین حدود سی سال پیش @Aghmiun
25.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روستای با صفای صومعه در فصل بهار و محل پل معلق سهزاب در زمستان .... @Aghmiun جناب آقای علیرضا تندرو
گرانی ای گرانی ای گرانی شکستی،نای مردم تاتوانی گرانی مهلتی ده،بازگیریم زبشقاب خجالت زندگانی گرانی طاقت مردم سرآمد شکستی،دست ودندان ودهانی به بهمن،گرکه شدشاه عدو گم تقاصش را،زمردم می ستانی!؟ شهیدان وطن،دلشادخوابید ندیدید آتش وننگ گرانی (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni
دل تکونی از خونه تکونی واجب تره دلتو بتکون، از حرفا، بغضا، آدما... دلتو بتکون از هرچی که تو این یک سال یادش دلتو به درد آورد... از خاطره هایی که گریه هاش بیشتر از خنده هاش بود... از رفیقایِ نارفیق، از نفهمیدنِ اونایی که همیشه فهمیدیشون... دلتو بتکون از کوتاهی های خودت... اگه یادت رفته به کسی بگی ببین ! من دوستت دارم بهش بگو... اگه با یه "ببخشید! من هم مقصر بودم" یکی رو آروم می کنی آرومش کن..‌. اگه فکر می کنی کسی بوده که شونه هاتو واسه گریه هاش می خواسته شونه‌اش باش..‌. دلتو بتکون و یه نفسِ عمیق بکش... به خودت قول بده از این به بعد: بیشتر دوست داشته باشی بیشتر باشی و بیشتر بخندی رفیق ... 👏🌺 @Aghmiun