25.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روستای با صفای صومعه در فصل بهار و محل پل معلق سهزاب در زمستان ....
@Aghmiun
جناب آقای علیرضا تندرو
گرانی ای گرانی ای گرانی
شکستی،نای مردم تاتوانی
گرانی مهلتی ده،بازگیریم
زبشقاب خجالت زندگانی
گرانی طاقت مردم سرآمد
شکستی،دست ودندان ودهانی
به بهمن،گرکه شدشاه عدو گم
تقاصش را،زمردم می ستانی!؟
شهیدان وطن،دلشادخوابید
ندیدید آتش وننگ گرانی
(علی خودی آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
دل تکونی از خونه تکونی واجب تره
دلتو بتکون، از حرفا، بغضا، آدما...
دلتو بتکون از هرچی که تو این یک سال
یادش دلتو به درد آورد...
از خاطره هایی که گریه هاش بیشتر از
خنده هاش بود...
از رفیقایِ نارفیق،
از نفهمیدنِ اونایی که همیشه فهمیدیشون...
دلتو بتکون از کوتاهی های خودت...
اگه یادت رفته به کسی بگی
ببین ! من دوستت دارم
بهش بگو...
اگه با یه "ببخشید! من هم مقصر بودم"
یکی رو آروم می کنی
آرومش کن...
اگه فکر می کنی کسی بوده که
شونه هاتو واسه گریه هاش می خواسته
شونهاش باش...
دلتو بتکون و یه نفسِ عمیق بکش...
به خودت قول بده از این به بعد:
بیشتر دوست داشته باشی
بیشتر باشی
و بیشتر بخندی رفیق ... 👏🌺
#دلنوشته
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_پنجاهوهشتم مادرش چسبیده بود از یقه من و داد میزد از وقتی قدم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_پنجاهونهم
حمید با حرکت چشماش اشاره کرد که چیزی نگم گفتم هیچی یکم فشارم افتاده حمید نگران شده رویا زود برام یه لیوان آب قند درست کرد و داد دستم حمید گفت دستت درد نکنه وبلند شد و رفت.رویا دختر زرنگ و کاری بود منکه هزارتا درد گرفته بودم اما رویا همه کارامو میکردبلند شد و گفت برا شام چی درست کنم الفت جون گفتم هر چی دوسداری درست کن گفت بابا کلم پلو دوست داره گفتم عالیه درست کن خوشحال بلند شد و دست بکار شداز فکر اینکه قراره چه بلایی سرمون بیاد سرم داشت میترکید
بعد به خودم دلداری میدادم که پسرام هستن،حامد یه شرکت زده بود و با چند تا از رفیقهاش کار میکردبرخلاف بهرام پسرا خیلی کاری و سر به راه بودن گاهی بچه یاد پری میکردن و هنوز که هنوز بود براشون سوال بود که چرا پری مردمنم هیچ وقت نگفتم بهشون یه روز پروین اومد خونمون که بهمون سر بزنه پسرش و داماد کرده بود و عروسشو آورده بود پیش خودش اما به قول خودش انقد مصیبت دیده بود که کاری بکار عروس نداشت اصلارویا چایی اورد برا پروین واومدکنارمون نشست پروین همونطور که چایی دستش بود گفتراستی میدونی مریم چی شده؟از یادآوری اسم مریم تنم یهو یخ زدگفتم کی؟گفت مریم دیگه اون روز تو بازار صدای آشنایی شنیدم نگاه که کردم مریم و دیدم گفتم خب حالش چطور بودگفت خیلی لاغر شده بود حال خوبی نداشت سلام دادم اما اول خودشو زد به نشناختن بعد انگار یکی رو برا درد و دل پیدا کرده باشه
کلی باهم حرف زدیم گفتم الان کجاس چیکار میکنه گفت سرطان داره کسی هم نیست که بهش برسه انگار چند بار رفته سراغ پسراش اونا هم طردش کردن میگفت بعد طلاق از بهرام با یکی ازدواج کرده ولی اونم سر دو سال فوت کرده و مریم دوباره برگشته پیش خونواده اش پدر و مادرش دو سه سال پیش فوت کردن و برادراش هم از ایران رفتن با خواهرشم سر ارث و میراث حرفشون شده و قهرن دلم براش میسوخت با نادونی زندگیش و نابود کردگفتم پروین خانوم من واقعا نمیدونم من مقصر این همه اتفاقم یا مریم ولی من تنها اشتباهم این بود که از سر ناچاری با بهرام ازدواج کردم چون داشتن منو میدادن به یه پیرمردپروین حرفمو قطع کرد و گفت من از اولین روزی که مریم عروس این خونواده شد بودم مریم بلد نبود چطور بهرام و رام کنه از بس مغرور بودمادرشم اینو انداخت تو مسیر جادو و دعا خدا شاهده چه کارایی با این دعاها و جادوها نکردن اینامن و زینب دیگه میترسیدیم ازش کاری کرد که بهرام کارش به بیمارستان کشید اخر سر هم اون بچه طفل معصوم داد به فناحس کردم رویا فالگوش وایساده و حرف و کش ندادم
پسرا بهرام و راضی کردن که همه جا بگه دارم میرم مسافرت و بره کمپ بخوابه و ترک کنه بهرام بعد یک ماه ترک کرد و اومد خونه خیلی بهتر شده بود اخلاقش بهتر شده بود ظاهرش بهتر شده بودحمید خیلی زحمت ما رو میکشیدیه روز رویا اومد پیشم که مامان مریم کجاس رنگم به وضوح پرید گفتم چطورگفت هیچی همینطوری یادش افتادم گفتم نمیدونم من از کجا بدونم کجاس بلند شد و گفت انقد کینه ای نباش مامان گناه داره حالش خوب نیست
گفتم مگه تو دیدیش گفت نه من کجاباید دیده باشمش و رفت ولی متوجه شدم داره چیزی رو پنهون میکنه حدس زدم شاید مریم رفته سراغ رویا.چند ماهی گذشت و یه روز رویا اومد پیشم و گفت مامان یکی میخواد بیاد ببینتت اولش فکر کردم خواستگاری چیزی برای رویا پیدا شده گفتم کی هست گفت یکی که تو گذشته باهات بوده فهمیدم منظورش مریم هست گفتم بابات ناراحت میشه اونو ببینه گفت مامان وضعش خیلی خرابه میگه قبل مرگم باید حلالیت بگیرم با اکراه قبول کردم ولی قرار شد بهرام چیزی نفهمه.نزدیکای ظهر بود که آیفون و زدن رویا در و باز کرد و رفت پیشوازرو مبل نشستم و منتظر شدم بیادتو در نگاه اول اصلا نشناختم خیلی عوض شده بوداما نوع نگاه و صداش همون بودباهام روبوسی کرد و اومد نشست رو مبل رویا زود رفت ۳ تا شربت درست کرد و اوردمریم برداشت و با حسرت نگاهی به رویا کرد و گفت ممنون دخترم مریم نگاهی به خونه کرد یاد نگاههاش اون روزی که تازه فهمیده بود من هووشم افتادم مریم گفت حمید و حامد چطورن کجان گفتم سر کارن اهی کشید و گفت دلم براشون یه ذره شده رویا گفت زنگ میزنم بیان برق شادی تو چشاش نمایان شد و گفت اره بگی خیلی خوب میشه.رویا رفت زنگ زد و حامد گفت عصر میاد حمید هم گفت نمیتونم بیام مریم خیلی ناراحت شد و گفت حق دارن دلم براش خیلی سوخت بلند شدم و خودم زنگ زدم و گفتم بیایید مادرتون مییخواد ببینتتون
انصافا هم حرفمو گوش دادن و یه ساعت بعد اومدن.مریم هر دوشونو بغل کرد و بوسید ولی پسرا خیلی سرد برخورد کردن جو سنگینی بود بینمون بالاخره حمید گفت الان کجایی در چه وضعی مریم که انگار حرفهاش،رو دلش سنگینی میکردگفت خود کرده را تدبیر نیست من الان دارم تاوان رفتارامو پس میدم
ادامه دارد...
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_پنجاهونهم حمید با حرکت چشماش اشاره کرد که چیزی نگم گفتم هیچی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_شصتم
رویا که زیاد از ماجراها خبر نداشت کنجکاو زل زد به مریم و منتظر بود ادامه بده حمید گفت بعضی نامردی ها با تاوان دادن تموم نمیشه مریم آهی کشید و گفت میدونم الانم دیگه اخرای عمرمه اومدم حلالیت بگیرم از همتون حامد گفت حتی از بابام؟مریم گفت اولین نفر باید از بهرام حلالیت بگیرم که کل زندگیشو داغون کردم رویا گفت مگه چیکار کردین مریم گفت خامی و بچگی و حسادت خودم باعث شدحمید بلند شد و گفت من باید برم ممنون که اومدی مریم اشک تو چشاش جمع شد و بلند شد و حمید و بغل کرد و گفت حلالم کن نزار با زجر از این دنیا برم حمید خودشو از بغل مریم کشید بیرون و گفت
حلالت کردم خیالت راحت ولی انتظار نداشته باش که همه چی مثل روز اولش بشه و رفت مریم کنار حامد نشست و دستش و گرفت تو دستش و به اونم گفت حلالم کن حامد نگاهی به مریم کرد و بغلش کرد و گفت هممون تو زندگی اشتباه میکنیم اما اینکه جسارت اینو داری که حلالیت بخوای خودش خیلی قدرت میخوادمریم کیفش و برداشت و رو به حامد کرد و گفت به بابات هم بگو منو ببخشه خیلی دیر متوجه اشتباههام شدم
رویا رو هم بغل کرد و بوسید اومد سمت منو گفت با اینکه تو هووم بودی ولی من بدی از تو ندیدم حلالم کن واقعا اشتباهم زیاد بوده نزدیکتر اومد و منو هم بغل کرد و رفت.روزگار خیلی بالا و پایین ها داره که ماها خبر نداریم مریم با اون افاده و دک و پز ببین به چه روزی افتاده شدیدا سر درد داشتم خاطرات این همه سال یهو انگار با هم به مغزم حمله کرده بودن
رویا بعد راهی کردن مریم برگشت و نشست کنارم گفت مریم چیکار کرده مگه چرا کسی چیزی نمیگه بی اعتنا به رویا بلند شدم و رفتم آشپزخونه یه مسکن خوردم و رفتم تو اتاق دراز کشیدم حال خوبی نداشتم و خوابم بردبا صدای باز شدن در بیدار شدم بهرام اومد بالا سرم و گفت چطوری ؟رویا میگفت سرت درد میکنه گفتم اره خیلی درد داشتم خوابم برد بلند شدم و لبه تخت نشستم بهرام هم کنارم نشست سرشو انداخت پایین و گفت حامد میگفت مریم اومده بودگفتم اره اومده بود حلالیت بگیره پوزخندی زد و گفت خوبه الان یادش افتاده حرفی نزدم
برگشت سمت من و گفت حرفی زده که اینطور ناراحتی گفتم نه وضعیتش خراب بود با خودم فکر میکنم شاید اگه من وارد زندگیت نمیشدم این اتفاقها نمی افتادبهرام نگاهی بهم کرد و گفت همه اینا میشد فقط پسرای من بی مادر بزرگ میشدن خدا تو رو رسوند تا اینا رو بزرگ کنی و براشون مادری کنی گفتم نمیدونم شاید ولی همیشه این عذاب وجدان و دارم.چند هفته ای گذشته بود که گوشی خونه زنگ زد برداشتم رویا پشت خط بود و گفت مامان مریم بستری شده حال خوبی نداره من میمونم پیشش کسی اینجا نیست تنهاس نگران شدم و آدرس بیمارستان و گرفتم و آژانس گرفتم و رفتم سمت بیمارستان.رویا جلوی در آی سی یو نشسته بود و گریه میکردگفتم چی شده مریم کجاس گفت مامان حالش خیلی بده تو آی سی یو هست رفتم در زدم پرستار جوونی اومد جلو در گفتم خواهرم اینجاس گفت اسمش رویا زود بلند شد و گفت مریم همون سرطانی گفت دکتر بالا سرشه بره میگم بیایید تونشستم کنار رویاگفتم تو از کجا خبر دار شدی گفت رفتم خونش همسایه هاش گفتن بردنش بیمارستان
آدرس و گرفتم و اومدم نیم ساعت گذشته بود که پرستار لای در و باز کرد و گفت فقط ۵ دقیقه برو تو پیشش و بیا
بلند شدم و کیفم و دادم به رویا و رفتم تو
مریم رنگ پریده و بیحال رو تخت بودچند تا دستگاه هم بهش وصل بودرفتم نزدیکتر با دیدن من لبخندی زد و گفت اومدی؟گفتم اره میخوای به کسی خبر بدیم اینجایی با صدای ضعیف گفت کسی رو ندارم جز شمادستمو گرفت و گفت ممنون که برا پسرام مادر بودی ممنون که خوب بزرگشون کردی دستش و بوسیدم و گفتم وظیفه ام بود نگاه اشکبارشو بهم دوخت و گفت به بهرام بگو بیاد ببینمش قبل مرگم من دیگه اخرامه پرستار اومد که خانم برو بیرون دیگه وقتت تموم شد الان میان گیر میدن به ماناچار اومدم بیرون و به رویا گفتم برو به بابات زنگ بزن بیاد.رویا گریون رفت سمت تلفن انتهای سالن نشستم رو صندلی قلبم داشت میترکیدعذاب وجدان داشت خفه ام میکرداون زندگی حق مریم بود که من گرفته بودم ازش هزار بار به خودم و بخت سیاهم لعنت فرستادم رویا برگشت و کنارم رو صندلی نشست و گفت مامان مریم همه چی رو برام تعریف کرده گفتم چی روگفت همه زندگیشو تو رو خدا حلالش کن گفتم من باید از اون حلالیت بگیرم نه اون رویا گفت هیچ بدی از تو برام تعریف نکرده همش ازت تعریف میکرداشکام جاری شد و مادر و دختر به حال پری و مریم گریه کردیم یه ساعتی گذشت که بهرام و پسرا اومدن حامد با بغض گفت مامانم کجاس رویا بلند شد و بغلش کرد و گفت تو آی سی یو هست حامد آروم زد به در همون پرستار اومد و با اخم گفت چخبرتونه اینجا جمع شدین
ادامه دارد...
@Aghmiun