eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
⚽️امشب علاوه برمهمانان عزیزی که داشتیم،مهمان ویژمون جناب آقای پارساجعفری دروازبان اول تیم ذوب آهن وداماد خانواده محترم سایر بودند.
📲جناب آقای علیرضا تندرو
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در این هوای سرد و زیبای زمستونی کلبه زندگیتون همیشه گرم 🏠 ❤️‍🔥 و پر از عشق و محبت♥️ روزتـون شـاد @Aghmiun
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرکت کشش و تقویت عضلات بازو و شانه 👌 ◽️در این ویدیو، ما درباره یک حرکت ورزشی برای تقویت و کشش عضلات بازو و شانه صحبت می‌کنیم. + این حرکت را باید ۱۵ بار و روزی چهار بار انجام دهید @Aghmiun
✅ ساده اما صمیمی... قدیمی ترها یادشونه زمستون های سرد و بخاری های نفتی پِت پِتی رو!! برفهای سفید و چکمه های رنگی کفش ملی رو. از اول مهر هوا رو به خنکی میرفت، آبان دیگه سرد بود. مدرسه ها بخشنامه داشتند، از وسط آذر بخاری روشن می‌کردند، قبلش باید می لرزیدی تو کلاس. از همون اول پاییز لباس کاموایی ها از تو بقچه در میومد، کی با یه تا پیرهن میگشت تو خونه؟ دو لا، سه لا لباس میپوشیدی یه بافتنی مامان دوز هم روش، جوراب از پامون کنده نمیشد. اوایل آبان بخاری های نفتی و علاالدین های سبز و کرمی رنگ از تو انباری ها در میومد. بخاری نفتی ها اکثرا یا ارج بودند یا آزمایش، همشون هم سبز و سیاه. ملت یا بشکه دویست و بیست لیتری نفتی تو حیاط داشتند یا مثل ما اگه باکلاس بودند، یه تانکر بزرگ ته حیاطشون! نفت آوردن نوبتی بود، پسر و دختر هم نداشت، اگه زرنگ بودی و یادت بود تا قبل از غروب بری و سهمت رو بیاری که هیچ، وگرنه تاریک و ظلمات باید میرفتی ته حیاط بشکه به دست، عینهو کوزت. برف که اکثراً بود رو زمین، شده دو سانت. برف هم اگه نبود، یخ زده بود زمین، باید تاتی تاتی میرفتی تا دم تانکر، گاهی مجبور بودی از تو بشکه های بیست و دو لیتری نفت رو منتقل کنی به بشکه های کوچولو، اون موقع یه وسیله ی کارآمد ی بود که هیچ اسم خاصی هم نداشت از قضای روزگار. یه لوله کرم رنگ با یه چی آکاردئون مانند نارنجی به سرش و شیلنگی که عین خرطوم فیل آویزون بود، خدایی اسم نداشت ولی کار راه بنداز بود. بخاری رو میذاشتن تو هال و بسته به شرایط جوی و گذر فصل، دکوراسیون خونه رو هی تغییر میدادند، یعنی سرد و سردتر که میشد، در اتاق ها یکی یکی بسته میشد و محترمانه منتقل میشدی به وسط هال، دی و بهمن عملا خونه یه هال داشت با دمای قابل تحمل و یه آشپزخونه ی گرم. اتاق ها در حد سیبری سرد بودند و اگه یه وقت قصد میکردی بری تو اتاقت و یه چیزی برداری باید یه نفس عمیق میکشیدی، درو باز میکردی، به دو میرفتی و به دو برمیگشتی. تو همون زمان، حداقل چهار نفر با هم داد میزدند... درو ببند!! سوز اومد!!! باد بردمون!!! گاهی که خسته میشدی و دلت میخواست بری تو اتاقت یا امتحانی چیزی داشتی، یه بخاری برقی قرمز با دو تا لوله ی سفالی سیم پیچ شده میدادند زیر بغلت، بدیش به این بود که باید میرفتی تو بغلش مینشستی تا گرم بشی دو قدم دور میشدی نوک دماغت قندیل میبست. بخاری محل تجمع کل خانواده بود، موقع سریال همه از هم سبقت میگرفتند که نزدیکترین جا رو به بخاری پیدا کنند، حتی روایته شام هم نصفه ول میکردند از هول دور موندن از بخاری. پشت بخاری معمولاً مخفیگاه جورابهای شسته شده بود، که باید خشک میشد تا صبح به پا بکشی و بری مدرسه. و اما روی بخاری، آشپزخونه ی دوم مامان بود، همیشه یه چیزی بود برای خشک شدن. اگر هم نبود، پوست های پرتقالی بود که بابا شکل آدمک و ترازو و گربه ردیف میکرد رو بخاری تا بوی بد نفت زیر عطر پوست پرتقال های نیم سوز گم بشه. موقع خواب، دل شیر میخواست سرت رو بذاری رو بالش یخ و بالش رو پهن میکردیم رو بخاری، بعد هم جلدی تاش میکردیم که گرمیش نره، سرت رو که میذاشتی رو بالش گرم، انگار گرمی آفتاب وسط تابستون که آروم، لابه لای موهات نفوذ میکرد. پتوهای ببر و طاووس نشان و لحاف های پنبه ای ساتن دوز رو تا زیر چونه بالا میکشیدیم. بیرون سرد بود، خیلی سرد! ولی دلمون گرم بود. گرم به سادگی زندگیمون، به سادگی بچگیمون. دلمون گرم بود، به فرداهایی که میومد. فرداهایی که سردیش اثری نداشت تو شادیمون، شادی بچه هایی که با چکمه های رنگی کفش ملی، تو راه مدرسه، گوله برفی رو سمت هم پرتاب میکردند، بچه هایی که گرچه دست هاشون مثل لبو قرمزِ قرمز بود ولی دلهاشون گرمِ گرم بود. ✍ میرهاشمی @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_شصتم رویا که زیاد از ماجراها خبر نداشت کنجکاو زل زد به مریم
رویا گفت پسراش اومدن خیلی وقته ندیدنش تو رو خدا بزار برن توپرستار گفت الان وقت ملاقات نیست من رفتم نزدیکتر و گفتم معلوم نیست تا کی زنده باشه تو رو جون عزیزت بزار بچه هاشو ببینه با تردید رفت کنار و گفت زود برگردین یک نفر یک نفر برید تو اول حامد رفت و بعد ده دقیقه با چشمای پر اشک و داغون برگشت بعد حمید رفت و اونم مثل حامد داغون برگشت و اخر سر بهرام رفت بالاسرش یه ربع شد نیم ساعت بهرام اومد بیرون و خودشو انداخت رو صندلی و گفت مریم تموم کردخدا میدونه اون لحظه چی به ما گذشت حامد و حمید همو بغل کردن و گریه کردن رویا هم سرشو گذاشت رو زانوی بهرام و های های گریه کردبهرام و من و رویا برگشتیم خونه پسرا موندن کارهای انتقال جنازه رو انجام بدن بهرام شب به همه فامیل و آشناها خبر داد رویا کنارم نشسته بود و چیزهایی که از،مریم شنیده بود و برام تعریف میکرد اینکه چطور باعث فوت خانوم بزرگ و فاطمه شده و معتقد بود این عذابها و مرگ پری تاوان اون کارش بودساعت حدودای یک نصف شب بود که پسرا اومدن حامد خیلی ناراحت بود حمید ولی کمترحامد رفت دوش بگیره حمید اومد تو آشپزخونه و صندلی رو کشید و نشست براش چایی ریختم و گذاشتم جلوش همونطور که سرش پایین بود گفت میشه بشینی مامان الفت صندلی رو کشیدم عقب و نشستم سرش پایین بود و گفت حامد شایداونموقع ها بچه بود و حالیش نبود اما من میفهمیدم همه چی یادمه من میدونم مامان مریم چیکارا کرده اگه راضی باشی و اجازه بدی تو این خونه براش مراسم ختم بگیریم گفتم حمید جان منو تا حالا نشناختی مریم درسته طلاق گرفته بود اما مادر شما که بوداینجا هم خونه شماس من با جون و دل براش مراسم میگیرم باباتم به فامیل خبر داده یکم رنگش وا شد و گفت ممنونتم گفتم فردا کی قراره دفن بشه گفت صبح باید ۸ بریم اونجا گفتم تو هم برو یه دوش بگیر اروم بشی من پاشم یکم حلوا درست کنم نگاه تشکر آمیزی بهم کرد و بلند شد رفت بلند شدم رویا رو هم صدا کردم و باهم حلوا پختیم همش تو فکرم مرور میکردم کی قراره حلوای منو بپزن اصلا کی میخواد بپزه دائم به رویا توضیح میدادم که چطور میپزن و چیکار باید بکنه حامد و حمید هم اومدن پیشمون حامد شدیدا بغض کرده بود خیلی تو هم بود رفتم نشستم کنارش و گفتم گریه کن عزیزم نریز تو خودت انگار منتظر یه تلنگر بود سرش و انداخت پایین و شروع کرد به گریه کردن حمید اومد بغلش کرد و گفت سرنوشت اونم اینطور بودحامد گفت خیلی بد تموم شد اخرین نگاههاش اصلا از یادم نمیره ادامه دارد.... @Aghmiun
پارک لاله تهران ساعت ۶ صبح امروز ۱۴۰۳/۱۱/۲۱ ارسالی آقای مقصود یار محمدی @Aghmiun