کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_شصتوچهارم اومد نزدیکتر و گفت تو چرا انقد سرخ شدی گفتم حموم ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_شصتوپنجم
خواستم یواشکی از گوشه درنگاه کنم که دیدم داداشم وایساده جلو در و کاملا جلوی دید و گرفت زود لباسهامو پوشیدم و خودمو مرتب کردم و روسری که ثریا داده بود روی موهای فرم بستم و چادر و هم سرم کردم صدای خوش و بش و خنده آقام و حاج مسلم کل. ساختمونو پر کرده بودبعد یه ربعی صدای صلوات اومد و مامان چند تا ضربه زد به در و گفت بیا زود چایی بیارچادرمو مرتب کردم و رفتم بیرون رقیه خانوم سینی چای بدست بالای پله ها وایساده بودمامان چشم غره ای بهم رفت و گفت این چیه سرت کردی
رنگ پریده گفتم ثریا داد آروم زیر لب گفت ثریا غلط کرد با توبعد هم هلم دادسمت رقیه خانوم و گفت برو زود باش
سینی چای و گرفتم و با استرس رفتم سمت اتاق اتاق پر از مهمون بود آروم سلام دادم سکوت اتاقو پر کرد آروم رفتم سمت حاج مسلم و سینی رو گرفتم سمتشون نعلبکی رو برداشت و استکانم برداشت و گذاشت داخلش و گفت سلام دخترم خوبی؟چای و گرفتم جلوی خانمی که کنار حاج مسلم بود و از بقیه مسن تر بود حدس زدم مادر دوماد باید باشه بدون کوچکترین حرفی چایی رو برداشت نگاهی به سرتا پام کرد و گفت ممنون یکی یکی سینی رو جلو بقیه گرفتم و یکی از خانمهایی که همراهشون بود بلند شد و صورتمو بوسید و گفت هزار الله اکبرماشاءالله عروس خانوم مثل قرص ماه میمونه حسابی سرخ شدم و تشکر کردم و خواستم برم سمت در آقام گفت بشین مریم جان رسم نبود اونموقع عروس تو مجلس خواستگاری بشینه مامان نگاهی با تعجب سمت آقام کرد ولی آقام دوباره تکرار کرد حرفشوثریا یکی از صندلی ها رو جلو کشید و گفت بیا بشین اینجااز بس استرس داشتم اصلا نتونستم بفهمم داماد کدومه نشستم و سرم و انداختم پایین.حاج مسلم بعد خوردن چایی گفت غرض از مزاحمت این آقا بهرام ما ،اشاره کرد به پسر جوونی که صندلی کناریش نشسته بودناخودآگاه نگاهم رفت سمت پسرش
خوش چهره بود و قد بلند و خوش اندام
از چیزی که تصور میکردم خیلی بهتر بود
چشم و ابرو مشکی و جذاب با اولین نگاه حس کردم چیزی ته دلم خالی شدبا دستمال کاغذی عرق روی پیشونیش و پاک کردهمه نگاهها ناخودآگاه رفت سمت بهرام مادرم نگاه خریدارانه ای بهش کرد و بعد نگاهی به من کرد و لبخندی زد و این حرکت مامان از نگاههای تیز بین مادر بهرام دور نموندآقام گفت در خدمتیم دختر خودتونه از اینکه نگفت کنیزتونه خوشحال شدم همون خانوم که منو بوسید و تعریف کرد خم شد و نگاهی به داماد کردبهرام که متوجه نگاههای اون شد نگاهی بهش کرد و لبخندی زدزن داداشام زد به بازوم و گفت دامادم پسندیدت سرم و انداختم پایین حاج مسلم شروع کرد به تعریف از پسرش که
ورزشکاره و برخلاف داداشاش خیلی به تیپ و هیکلش میرسه و برا خودش مغازه داره و کفش فروشی میکنه آقام با شوخی گفت چطور شغل شما رو نپسندیده و جدا برا خودش کار میکنه حاجی گفت جوونن دیگه زن داداشش گفت اگه اجازه میدین عروس و دوماد برن با هم حرف بزنن مامان میخواست مخالفت کنه که آقام زود گفت بله رو کرد به من و گفت مریم دخترم اقا بهرام و راهنمایی کن به اتاق مهمون با هم سنگهاتونو باز کنیدنگاهی با تردید به مامان کردم گفت پاشو دخترم پاشدم و با استرس جلوتر رفتم آقاجون رو کرد به بهرام و گفت پاشو پسرم دیگه گرفتار شدی.همه شروع کردن به خندیدن و جو عوض شدبهرام با اجازه ای گفت و بلند شدبیرون اتاق منتظر موندم تا بیادزیر زیرکی نگاهی به قد و هیکلش کردم انصافا آرزوی هر دختری بود با همچین پسری ازدواج کنه
هم پولدار هم خوش قد و بالا هم خوش قیافه میموند اخلاقش جلوتر رفتم سمت اتاقی که برای مهمون بودپشت سر بهرام مامان و ثریا هم اومدن بیرون و با تعارف بهرام و سمت اتاق مهمون هدایت کردن در و باز کردم و تعارف کردم که بفرماییدبهرام همونطور که سرش پایین بود گفت شما بفرمایید مامان زود گفت برو تو مریم جون رفتم داخل و پشت سرم هم بهرام اومدمامان در و کامل بازگذاشت و لبخندی زد و رفت میدونستم ثریا یا مامان یه جایی فالگوش وایسادن روی یکی از مبل ها نشستم و بهرام هم روی مبل روبرویی نشست رقیه خانوم چند ضربه به در زد و گفت با اجازه برامون شربت و میوه اورده بود تشکر کردیم و رفت از اینکه قرار بود به بهرام جواب رد بدم واقعا ناراحت بودم خدا خدا میکردم که مامان راضی بشه بهرام دست دراز کرد و لیوان شربت و برداشت و گفت انقد استرس دارم گلوم خشک شدلبخند ریزی زدم و گفتم بفرماییدبهرام نصف شربت و یه نفس خوردو گفت خب من در خدمتم.به خودم جرات دادم و تو صورتش نگاه کردم و گفت شما بفرماییدهمونطور که با انگشتاش بازی میکرد گفت حقیقتش من کلا آدم ازدواجی نبودم به اصرار آقاجونم اومدم خیلی تو ذوقم خورد یعنی کلا منو نپسندیده بوددستام شروع کرد به لرزیدن که ادامه داد ولی تا شما رو دیدم کلا نظرم عوض شد
ادامه دارد....
@Aghmiun
Afzal1_7402236476.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
شاد باشید🌹🌹
@Aghmiun
از طریق واتساپ متوجه شدم دوست گرامی مان جناب آقای محمد فرازی هفته پیش در مسابقات تنیس روی میز " جام فجر بانک سپه ۱۴۰۳"
مقام اول را کسب کردند .
از طرف اعضای کانال آنا وطن آغمیون کسب عنوان قهرمانی تنیس روی میز جام فجر را خدمت جناب فرازی تبریک عرض میکنم.
یاد آوری میکنم سال گذشته هم ایشان مقام اول را کسب کرده بودند.
@Aghmiun
🙏جناب اسماعیلی عزیز بینهایت ازشماسپاسگزارم.
هیچ چیز نمیتواند جایگزین پشتکار، تعهد و تمرین مداوم در ورزش شود و بهترین سرمایهگذاری برای بهبود آینده، ورزش هست.
لطفا حدالامکان ورزش کنید.
📸 مادر ۲۳ ساله مشهدی ۶ قلو بدنیا آورد
رئیس مرکز بهداشت شماره پنج مشهد:
🔹مادر ۲۳ ساله مشهدی در دومین زایمان خود، ۶ قلو به دنیا آورد که یکی از نوزادان قبل از تولد فوت شده بود./ایسنا
@Aghmiun
⭐قربون اون خدایی
✨که با من مهربونی میکنه
⭐بهم محبت میکنه
✨با اینکه از من بی نیازه...
⭐چراغ امیدتون روشن
✨وجودتون سلامت
⭐غم از احوالتون دور
✨لبخند کُنج لباتون
⭐شبتون خوش و دعای خیر همراهتون.
@Aghmiun
@TajvizeKetab 4_5963258977474056046.mp3
زمان:
حجم:
9.4M
🎧پادکست
بوی پیراهن یوسف - موزیک بی کلام
بیکلامی که میشنوید از شاهکارهای استاد مجید انتظامی است که بر فرکانس 320 هرتز(Hz) تنظیم شده.
وقتی که سازی صدای محزون تولید می کنه بدون هیچ کلامی به عمق احساست نفوذ میکنه.
@Aghmiun