eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔘 "سوری" روایتی حقیقی از یک دلباختگی است، عشقی واقعی که در دهه‌های گذشته اتفاق افتاده ولی اکنون در ف
سوری جان ! اومما فلکدن ، فلکین یوخدو وفاسی، نه قدر یوخدو وفاسی، او قدر چوخدو جفاسی، کوهنه رقاصه کیمین، هر کسه بیر جوردی اداسی، او آیاقدان دوشه نی، ایستیر آیاقدان سالان اولسون. او تالانمیش لاری ایستیر گونو- گوندن تالان اولسون. او آتیلمیشلاری ایستیر هامیدان چوخ آتان اولسون. او ساتیلمیشلاری ایستیر قول ائدرکن ساتان اولسون. نئیله مک قورقو بوجوردور . فلکین نظمی ازلدن اولوب اضدادینه باغلی. قاراسیز آغلار اولانماز، دره سیز داغلار اولانماز. اولو سوز ساغلار اولانماز. گره ک هر بیر گوزه له بیر دانا چیرکین ده یارانسین، بیری انسین یئره گوکدن، بیری عرشه اوجالانسین. بیری چالسین ال آیاق غم دنیزینده، بیری ساحیلده سئوینج ایله دایانسین. بیری ذلت پالازین باشه چکیب یاتسادا آنجاق، بیری نین بختی اویانسین . بیری قویلانسادا نعمت لره یئرسیز، بیری ده قانه بویانسین. @Aghmiun "سوری" واقعیتی که افسانه شد - ایرنا https://www.irna.ir/news/83774985/%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF
املاک برادران فقیهی واقع درکمربندی روستای آغمیون،خرید و فروش زمین .باغ .زمین‌های کشاورزی.خانه.و..... درخدمت هموطنان عزیز میباشد.باتشکر شماره تماس 09148131970
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_شصتوششم نگاه خیره ای بهم کرد و منم با لبخند سرم و انداختم‌پا
مامان عصبی گفت غلط کرده با هفت جد و آبادش از،اینکه حرفها داشت از بهرام دور میشد کلافه شدم و گفتم حالا ول کنید اوناروآقام با تعجب نگاهی بهم کرد و مامان هم چشم غره ای بهم رفت و گفت پاشو برو ما حرفهامونو بزنیم چه معنی داره تو اینجا نشستی ناچار بلند شدم اما رفتم پشت در اتاق نشستم و فالگوش وایسادمآقام گفت مریم انگار خیلی خوشش اومده مامان گفت بچه اس حالیش نیست ثریا هم همینطور کرد که خودشو بدبخت کردآقام گفت این پسر کجا شوهر ثریا کجااینا اصل و نسب دارن یه راسته سر حاج مسلم قسم میخوره بعد هم ندیدی پسره چقد امروزی و خوش تیپ بودآدم روش نمیشه بگه شوهر ثریا داماد ماس اما این چی باعث افتخاره بفهمن دختر من عروس حاج مسلم شده مامان که مردد شده بود و داشت کم کم راضی میشدگفت نمیدونم والا اما هر چقد از حاج مسلم تعریف کنی زنش تعریفی نداره خیلی خشک و خشن هست آقام گفت خب خانزاده بوده اینطور تربیت شده مامان گفت وا هر کی که هست برا خودشه اومده خواستگاری نباید که گردن بگیره برام آقام گفت این چیزا حل میشه مهم خانواده هست که خوش نامن.نور امیدی تو دلم روشن شدمامان با تردید گفت نمیدونم والا ریش و قیچی دست خودت آقام گفت مریم هم انگار خوشش اومده بود مامان با شیطنت گفت خب معلومه خوشش میاد پسر به اون خوش تیپی کی بدش میادآقاجون بلند خندید و گفت پس من هر موقع حاج مسلم پرسید میگم جوابمون مثبته مامان گفت چی بگم هر چی قسمت باشه قند تو دلم آب شد و بلند شدم و رفتم تو اتاق تا صبح این پهلو و اون پهلو شدم خودم و کنار بهرام تصور میکردم و غرق شادی میشدم دخترای فامیل قطعا بهم حسودی میکردن که شوهرم انقدخوشتیپ و امروزی هست ثریا که از الان حسادتش گل کرده نفهمیدم کی خوابم برد با صدای مامان بیدار شدم و داشت داد میزد و منو صدا میکردزود بلند شدم و با همون موهای ژولیده رفتم جلو در و گفتم مامان تو رو خدا بزار بخوابم نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت خجالت بکش دو روز دیگه رفتی خونه شوهر میخوای همینطور تا لنگ ظهر بخوابی بلند شو خودتو جمع و جور کن باید بریم پیش خیاط با شنیدن اسم خیاط انگار انرژی بهم تزریق شد خوشحال گفتم برا من لباس میخوای سفارش بدی همونطور که داشت میرفت سمت پله ها نگاهی بهم کرد و گفت دو روز دیگه میخوان بیان خواستگاری رسمی باید یه لباس در شان بپوشی یا نه خوشحال چشمی گفتم و رفتم سمت دستشویی تو حیاط و دست و رومو شستم و موهای تا کمرم و هم شونه زدم کنار حوض و بافتمش عاشق موهام بودم رقیه خانوم اومد تو حیاط که بیا یه لقمه صبحونه بخور بعد برو بالاچشمی گفتم و رفتم سمت آشپزخونه رقیه خانوم سینی صبحونه رو داد دستم و گفت برو رو تخت بشین بخور.رفتم زیر سایه درخت نشستم حس میکردم زندگیم داره یه تغییری میکنه از یادآوری بهرام لبخندی روی لبم نشست و صبحونه رو هول هولکی خوردم و رفتم بالامامان تو اتاق سر کمد بود و داشت پارچه ها رو بررسی میکردیه پارچه مخمل زرشکی دراورد و گفت این بنظرت چطوره گفتم خوبه نگاهی بهش کرد و گفت اگه بتونه یکمم منجوق بدوزه روش عالی میشه با رضایت پارچه رو کنار گذاشت برا خودشم یه پارچه انتخاب کرد و گفت برو حاضر شو بریم زود رفتم تو اتاقم حاضر شدم بامامان رفتیم پیش راضیه خانوم خانوم خوش اخلاق و زیبایی بودمدلهای به روز و خوشگل همیشه داشت در زدیم و در و باز کردو گفت به به حاج خانوم چه عجب از اینورامامان چادرشو انداخت رو شونه هاش و گفت مزاحمت شدیم که زحمت دوخت دو دست لباس و بدیم بهت فقط زود لازمش دارم دو سه روزه راضیه خانوم با چشای گرد گفت والا دو یه روزه که نمیتونم سرم شلوغه مامان. یه بسته پول دراورد و گذاشت رو میزچشای راضیه خانوم برقی زد و گفت ببینم چیکار میتونم بکنم اون مبلغ دستمزد ده دست لباس بود نه دو دست خواستم چیزی بگم که مامان با آرنجش زد به پهلوم،راضیه خانوم دوتا مجله گذاشت جلومون و گفت مدل انتخاب کنیدمامان و من مشغول ورق زدن مجله بودیم که راضیه خانوم گفت بیا اندازه هاتو بگیرم بلند شدم و رفتم جلوش انقد تعریف کرد و کرد از من که خجالت زده شدم.مامان گفت داریم عروسش میکنیم راضیه خانوم گفت بسلامتی داماد کیه؟مامان که انگار منتظر همین جمله بودشروع کرد از تعریف کردن از بهرام و اینکه اصل و نسب دارن راضیه خانوم مبارکه این طور که میگید داماد برازنده ای هست نگاهی بهم کرد و گفت عروس به این خوشگلی. باید داماد خوب داشته باشه.بلاخره کارمون اونجا تموم شد و اومدیم بیرون مامان گفت بریم سمت بازار یکم خرید کنیم با خوشحالی گفتم بریم رفتیم مامان یکم برای خودش خرید کرد و برای منم یکم خرید کرد و برگشتیم خونه.آقام عصر اومدو مامان و صدا کرد زود رفتم پشت در فالگوش وایسادم آقام گفت برای پنجشنبه قرار مدار گذاشتیم که بیان برای بله برون. ادامه دارد.... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_شصتوهفتم مامان عصبی گفت غلط کرده با هفت جد و آبادش از،اینکه
مامان گفت وا بدون مشورت با من چرا قرار گذاشتی آقام گفت خب دیشب حرف زدیم دیگه مامان اخمی کرد و گفت من پارچه دادم به خیاط نمیتونه زودتر بده آقام با حرص گفت دیگه خودت میدونی من قرار گذاشتم برو حاضری بخربرگشتم تو اتاق و استرس گرفتم نکنه دارم اشتباه میکنم نکنه حرف مردم راست باشه بدجور فکرم مشغول بودکاش یکی بودمیتونستم باهاش حرف بزنم اما کسی رو نداشتم ثریا هم دنبال اتو گرفتن و ضایع کردن من بودالانم که کلا باهام لج افتاده بودفردا صبح مامان حاضر شد و گفت برم پیش راضیه ببینم لباسها رو میتونه تا فردا بده بیحال روی پله ها نشسته بودم،مامان برگشت نگاهی بهم کرد و گفت چته چرا رنگت پریده گفتم مامان نکنه حرف مردم راست باشه همونطور که چادر سرش میکرد گفت باشه هم تو باید زرنگ باشی و جمع و جور کنی خودم بلدم چیکار کنیم با نگرانی نگاهی بهش کردم و گفتم همونطور که زندگی ثریا رو داری روبه راه میکنی؟چشم غره ای بهم کرد و گفت تو بچه ای حالیت نیست این چیزا.مامان رفت و برگشتم تو اتاق استرس بدی داشتم نیم ساعتی گذشته بود که صدای زنگ در اومدبلند شدم ببینم کیه و با خودم گفتم مامان چه زودبرگشت دیدم ثریا هست و داره پله ها رو میاد بالاسلام دادم و با اخم جواب دادگفتم چی شده ثریا چرا اینطور اخمات تو همه منو با دست کنار زد و گفت مامان کجاس گفتم رفت پیش خیاط با شنیدن اسم خیاط برگشت سمتم و گفت برا چی گفتم پارچه داشتیم بردیم دادیم برامون لباس بدوزه برا مراسم بله برون با حرص گفت چرا به من نگفت گفتم نمیدونم رفت رو پله ها نشست و گفت اره دیگه منو برا چی خبر کنه دختر دردونه و پری سیماش داره عروس میشه اونم با کی داره عروس حاج مسلم میشه با تعجب گفتم ثریا مگه تو رو به زور شوهر داد که الان دلخوری خودت خواستی برگشت سمتم و گفت میخواستم از دست مامان خلاص بشم تو چی میفهمی اخه الانم گرفتار بدترش شدم گفت از اول هم فرق میزاشتن بین من و توچون تو خوشگل تر بودی گفتم چرا داری چرت میگی چه فرقی تو خودت اصرار داشتی یا این یا هیچ کس دیگه تو همین بحثها بودیم که مامان اومدبا دیدن ثریا همونطور که داشت چادرشو برمیداشت گفت چه عجب یادت افتاد مادر و خواهری داری ثریا با دلخوری بلند شد و گفت بفکر بدبختی های خودمم وقت نکردم ببینم شما تو خوشی چیکار میکنیدمامان نگاه خیره ای بهش کرد و گفت چی شده مگه ثریا شروع کرد مثل ابر بهار گریه کردن که مامان گفت چی شده بازثریا با ناراحتی گفت از وقتی از اینجا رفتیم شروع کردن به بهانه گیری شوهرم صبح تا شب فقط میگه بابات داماد پولدار میخواد بگیره دیگه محل سگ به ما نمیده مادر و خواهرش از یه طرف دیگه رو اعصابمن با دیدن حال و روز ثریا تردیدم بیشتر میشد اما دیگه مجبور به ادامه بودم مامان گفت غلط کردن میگم زبونشونو ببندن ثریا نگاهی به مامان کرد و گفت برا همین اومدم تو رو خدا نجاتم بده وگرنه هم خودمو میکشم هم اونارومامان اومد از پله ها بالا و با دستش بازوی ثریا روگرفت و بلندش کرد و گفت چرت و پرت نگو بیا درستش میکنم با ثریا رفتن اتاق مامان بیحال و افسرده روی پله ها نشستم و زانوهامو بغل کردم و سرمو گذاشتم رو زانوهام هزار تا فکر و خیال بهم حمله کرده بودنکنه مادر و خواهر بهرامم بامن خوب تا نکنن نکنه با بهرام نسازم خونواده ما کلا طلاق و خیلی بد میدونستن و اجازه همچین کاری رونمیدادن رقیه خانوم پله ها رو داشت می اومد بالا که منو دیدگفت عه خانوم جون چرا اینجا نشستی بلند شوگفتم حوصله ندارم رقیه گفت عه چرا عروس به این خوبی چرا باید بی حوصله باشه گفتم دلت خوشه عروسی بخوره تو سرم رقیه خانوم نشست کنارم و گفت خانوم جون نکنه دوبه شک شدی گفتم آره بدجورگفت طبیعیه همه دخترا قبل عقد اینطورمیشن خوب میشی عقد و که بخونن و محرم بشید درست میشه با آرنجش زد به پهلوم و گفت پسر خوبی بنظر می اومدگفتم رقیه میگن با خانواده اش ناسازگاره اگه با منم نسازه چی دستش و گذاشت رو زانوشو نیم خیز شد تا بلند بشه گفت زن باید مرد و رام خودش کنه بعد هم خم شد در گوشم و گفت البته نه با کارایی که مادرت میگه.خنده تلخی کردم و رقیه خانوم رفت سمت اتاق مامان و گفت خانوم ناهار چی بپزم‌ثریا در و باز کرد و بی حوصله چادرشو سرش کرد و گفت من رفتم دیگه.گفتم بمون ناهار پیش ما بدون توجه به من پله ها رو پایین رفت و خداحافظی سردی کرد و رفت.بلند شدم و رفتم پیش مامان گفتم راضیه خانوم چی گفت مامان گفت راضیش،کردم فردا صبح لباسها رو تحویل بده.بعد هم بلند شد و گفت برم من خاله هاتو خبر کنم و مهمونارو دعوت کنیم گفتم مگه مهمون هم میاد گفت وا دختر بله برونه دیگه میان شیرینی بخورن.گفتم اونا هم مهمون دعوت میکنن مامان گفت اره دیگه نشستم کنار تخت و گفتم مامان. نکنه اشتباه میکنیم. ادامه دارد... @Aghmiun
مردي در کنار جاده، دکه اي درست کرد و در آن ساندويچ مي فروخت. چون گوشش سنگين بود، راديو نداشت، چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم نمي خواند. او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ هاي خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچتشويق مي کرد و مردم هم مي خريدند. کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زيادترکرد. وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار راديو گوش نداده اي؟ اگر وضع پولي کشوربه همين منوال ادامه پيدا کند کار همه خراب خواهد شد و شايد يک کسادي عمومي به وجودمي آيد. بايد خودت را براي اين کسادي آماده کني. پدر با خود فکر کرد هر چهباشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار راديو گوش مي دهد و روزنامه هم مي خواند پس حتماًآنچه مي گويد صحيح است. بنابراين کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد و ديگر در کنار دکه خود نمي ايستاد و مردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي کرد. فروش او ناگهان شديداً کاهش يافت. او سپس رو به فرزند خود کردو گفت: پسرجان حق با توست. کسادي عمومي شروع شده است. آنتوني رابينز يک حرف بسيار خوب در اين باره زده که جالبه بدونيد: انديشه هاي خود را شکل ببخشيد در غير اينصورت ديگران انديشه هاي شمارا شکل مي دهند. خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه ريزي مي کنند. @Aghmiun
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک زن می‌تواند فقر را تحمل کند یک زن می‌تواند بیماری را تحمل کند . یک زن می‌تواند هر سختی را تحمل کند به جز ناسپاسی و بی‌صداقتی را ...!! @Aghmiun
820.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدما ... همیشه خودشون باعث بی ارزش شدن خودشون میشن ! با جاهایی که میرن، با کارایی که میکنن، با حرفایی که میزنن ...! @Aghmiun