eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
☝️☝️  لطفا ببینید پل معلق سراب و گوشه‌ای از ظرفیتهای گردشگری، اماکن تاریخی و طبیعت زیبای شهرستان سراب ❇️❇️❇️❇️ 🔰 که پروژه پل معلق در سطح کشور و بزرگترین و طولانی‌ترین پل معلق محسوب می شود، بعنوان موتور پیشران صنعت گردشگری و توریسم شهرستان سراب( با پیشرفت حدود ۴۰ درصد) در حال اجرا می باشد. 🔰 به لطف خداوند و یاری تمامی مسولان محترم با این پروژه عظیم گردشگری ( در خردادماه سال ۱۴۰۴) ، تحول گسترده و رونق خوبی در منطقه سراب و بلکه استان آذربایجان‌شرقی شاهد خواهیم بود و به دنبال آن سایر ظرفیت‌های گردشگری شهرستان سراب که حالت غیرفعال و نیمه فعال داشتند جان تازه ای گرفته و آثار و برکات اقتصادی بسیاری برای اهالی شهرستان به ارمغان خواهند آورد. 🌸🌼🌺🌸 @Aghmiun ارسالی جناب محمد عالیجاه
🔹ظفر محمدی، معاون عمرانی استاندار آذربایجان شرقی اعلام کرد: فردا چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۳ کلیه ادارات، موسسات دولتی، مدارس، آموزشگاه‌ها و موسسات آموزش عالی، کلیه شعب بانک‌ها، بیمه‌ها و شهرداری‌های استان به استثنای مراکز امدادی، درمانی و خدماتی است. @Aghmiun ارسالی جناب آقای نقی کباری
((نماز لیلةالدفن بخوانیم تابعدازمرگ برای ما نیزبخوانند))                                                 طریقه نماز لیلة الدفن (شب  دفن میّت) بعدازاذان مغرب تااذان صبح خوانده می‌شود و بهترین زمان برای آن بعداز نمازعشا میباشد. دورکعت است که در رکعت اوّل یک مرتبه «حمد».و یک مرتبه «آیة الکرسى» خوانده مى شود. ودررکعت دوم یک مرتبه «حمد» وده مرتبه سوره «انّا انزلناه»; وقتى که نمازبه پایان رسید،مى گویى: اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد،وَابْعَثْ ثَوابَهُمااِلى قَبْرِ فُلان. (خدایا درود بفرست بر محمّد و آل محمّد و بفرست ثواب آن نماز را به قبر فلان) که به جاى «فلان» نام میّت راذکرمى کنى. متوفای امروز سه شنبه   مرحوم لطفعلی ابن   پنجعلی «بر میت ساعتی سخت‌ترازشب اول قبر نمی‌گذرد. پس برمردگان خود رحم کنید ۱-اولا برایشان صدقه دهید ۲-دوما دو رکعت نمازبرای شخص درگذشته بخوانید. 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 ممنون و سپاس از آقا سید محمد مصطفوی که هنگام فوت عزیزان مان هم یادآوری میکنند و هم طریقه خواندن نماز شب اول برای میّت را کاملا توضیح میدهند. یادمان نرود مرحوم شادروان آقای لطفعلی داداشی سال ها زحمت ما آغمیونی ها را کشیده بودند و هر وقت هر یک از ما آغمیونی ها قصد سفر به تهران را داشتیم یا بالعکس ، ایشان با گشاده رویی و محبت و با آن تبسمّ همیشگی شان اولین صندلی را در اختیار هم کتی های شان قرار می دادند .واقعا غنیمت بودند و آدم در نبودش قدر کارهای شان را بیشتر احساس میکند . انشاالله امشب همه ی دوستان و آشنایان و همسایگان و اهالی شریف و متدین آغمیون این دو رکعت نماز را حق ایشان بجا می آورند . انشاالله آقا لطفعلی عزیز در رحمت و مغفرت باریتعالی خواهند بود و مولا ابی عبدا...خودش به ایشان توجه و عنایت خواهند فرمود. بار دیگر خدمت کلیه بازماندگان و منسوبین سوگوار و همسر محترمه و برادران و خواهران داغدار و کلیه خانواده های داداشی ،ملاحی زاهدی،میزانی و اهالی مهربان محله عسگر آباد تسلیت عرض می کنیم. @Aghmiun
یک عکس یادگاری و خاطره انگیز از آرشیو کانال آنا وطن آغمیون دور همی چند تن از رانندگان قدیمی آغمیون که مرحوم شادروان لطفعلی داداشی هم تشریف دارند. یاد مرحوم آقا سید محمد سیدی هم گرامی .... قدر باهم بودن های مان را بیشتر و بیشتر بدانیم ... شاید ..... ای دوست... نرسیدیم .... به ... فردای دگر..... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفتادوسوم ما رسم داشتیم خریدهای عروس و داماد و که کردیم یه ج
بعد رفتن اوناثریا اومد برای وارسی وسایل و نگاهی به وسایل کرد و گفت خوبه خدا شانس بده منکه حسابی داغون بودم حرصم و سر ثریا خالی کردم و گفتم تو هم صبر میکردی پدر و مادرت شوهرت میدادن شانس میاوردیبلند شدم و رفتم تو اتاق صدای جر و بحث مامان و ثریا رو میشنیدم ولی برام مهم نبودکارهای مامان همیشه باعث سر افکندگی ما بودفرداش ساعت ۱۲ ظهر بود که پروین اومدو باهم سوار ماشین شدیم و رفتیم آرایشگاه یه خانوم شیک پوش و خوشگل صاحب اونجا بود و چند تا شاگرد داشت با پروین خانوم سلام گرم و صمیمی داد و پروین خانوم گفت که جاری کوچیکم هست و چند روز دیگه عروسیش هست خانمه اومد نزدیکتر و ابروهامو بررسی کرد و گفت خداروشکر دختر پر مویی نیست و خندیدگفت پوستت حساس که نیست بند بندازم سرخ بشه گفتم نمیدونم بار اولمه گفت بشین رو اون صندلی بیام.مهناز خانوم اومد و اول شروع کرد به بند انداختن صورتم حسابی درد داشت و به زور جلو خودمو گرفته بودم بعد نوبت ابروهام شد و از درد فقط اشک میریختم.کارش که تموم شد یه آینه داد دستم و گفت ببین چطور شدی نگاهی به صورتی که تو آینه بود کردم از نظر خودم خیلی تغییر کرده بودم.پروین خانوم جعبه شیرینی که همراهش اورده بود و باز کرد و به همه تعارف کرد و اخر سر هم انعام خوبی به مهناز خانوم و شاگرداش داداز خجالت صورتمو کامل پوشونده بودم و فقط چشام بیرون بود پروین نگاهی بهم کرد و خندید و گفت چرا اینطور کردی گفتم خجالت میکشم سر کوچه بهرام با ماشین وایساده بود اومده بود دنبال ما استرس داشتم که الان واکنشش چطوره سرمو انداختم پایین و زود رفتم صندلی عقب نشستم بهرام برگشت نگاهی بهم کرد و چشاش برق زد و تا پروین سوار بشه گفت چه خوشگلتر شدی دختر بهرام قشنگ بلد بود زبون بازی کنه سرخ شده بودم و با این حرف بهرام سرخ تر شدم.پروین خانوم نشست و بهرام اول منو و رسوند و بعد پروین خانوم ورسیدم خونه صدای آقام می اومد که داشت به مامان میگفت گور بابای مردم جمع کنید این خاله زنک بازیاتونو رفتم بالا مامان داشت بابا رو راضی میکرد که خانمهای فامیل و برای حموم عروس جمع کنه اما آقام مخالف بودقرار بود فردا شب هم حنابندان بگیرن برای خانوما تو خونه ما و برا داماد هم خونه خودشون من تا حالا خونه بهرام اینا رو ندیده بودم پسفردا هم جهیزیه رو قرار بود ببرن و مامان همه فامیل و دعوت کرده بوداین فخر فروشی مامان همه رو کلافه کرده بوداما کسی حریفش نبودآقام با دلخوری رفت تو حیاط رو به مامان گفتم خب راس میگه دیگه مامان این همه مراسم برا چیه من خسته شدم مامان نگاهی بهم کرد و گفت چقد عوض شدی دختر تازه یادم افتاد که ابروهامو برداشتم.بلاخره قرار شد بعد اینکه فامیل جهیزیه رو دیدن جهاز و ببریم و بچینیم همه دختر خاله هام از دیدن جهیزیه ام دهنشون وا مونده بود ثریا هم که در شرف قهر قطعی بود منم خوشم نمی اومد این همه تفاوت گذاشتن بین من و ثریا اما مامان معتقد بود اندازه دارایی داماد جهاز میدن شوهر ثریا چون از خونواده متوسط بود حقش نبود جهیزیه خوب بدیم اون روز عصر بعد رفتن مهمونها بهرام و پروین و داداشش و حاج مسلم اومدن خونمون و بعد اینکه لیست جهیزیه رو نوشتن و امضا کردن جهاز و بار دوتا خاور کردن و بردن من و بهرام هم پشت سرشون رفتیم .مامان و آقام هم با ماشین خودشون اومدن رسیدیم جلوی یه عمارت بزرگ که خونه ما در مقابلش کوچیک بنظر میرسیدخاورها رفتن تو یه حیاط بزرگ بود که انتها یه عمارت بزرگی بود و سمت راست عمارت ۳ تا خونه جدا از هم بود بهرام گفت اونا خونه های داداشام هستن و اون اخری هم خونه ما هست خاورها تا جلوی در رفتن پیاده شدم و نگاهی دور تا دور عمارت انداختم.خانوم بزرگ و فاطمه تو ایوون ایستاده بودن سلامی دادم و اونا هم با اشاره سر جوابمو دادن مادرشوهرم خانزاده بود و هنوز نگاه از بالا به پایین داشت بهرام در و باز کرد و به من گفت بفرمائید رفتم تو خونه یه خونه بزرگ با دو تا اتاق و یه آشپزخونه بزرگ که رو به حیاط پشتی پنجره داشت.وسایل و اوردن تو مامان و آقام هم اومدن پروین خانوم و آقا بهزاد هم اومدن و با کمک هم خونه رو چیدیم.یه حس غریبی به خونه داشتم حس ترس حس غربت بعد اینکه همه جا رو مرتب کردیم نگاهی به خونه انداختم خیلی شیک شده بود تو دلم گفتم همون بهتر ثریا نیومد.اقا موسی سینی شربت به دست اومدهمه تشنه بودیم.مامان نگاهی به آقام کرد و گفت بریم دیگه بهرام گفت نه اینطور نمیشه که من شام گفتم حاضر کردن یه خانم سرایه دارشون دوتا قابلمه بزرگ اورد و گذاشت تو سینی و رو به پروین خانوم گفت زحمت کشیدنش با شمابهرام گفت پروین خانوم بچه ها رو هم بیاریدپروین که انگار از خداش بود بلند شد و رفت سراغ پسراش و با دو تا سینی پر از قاشق و بشقاب و لیوان اومد ادامه دارد... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفتادوچهارم بعد رفتن اوناثریا اومد برای وارسی وسایل و نگاهی
مامان گفت اینجا وسیله بود که پروین خانوم گفت اونا مال نو عروس هست انشاءالله هر موقع خودش مهمونی داد استفاده میکنه.شام قرمه سبزی بود و عطر و طعمش بینظیر بودمامان به شوخی گفت باید رقیه رو با این خانوم عوض کنم.بعد شام اقام بلند شد و تشکر کرد و رو به من و مامان گفت بریم دیگه بهرام نگاهی به من کرد و گفت مریم و اجازه بدین من میارم.مامان زود گفت نه بهرام خان با خودمون بره بهتره دیر وقتشما هم استراحت کن که فردا حنابندان داریم.بهرام گفت چشم و با ناراحتی نگاهی بهم کرد و اروم گفت برو ماهی با تعجب نگاهی بهش کردم و خم شد در گوشم و گفت عین ماهی از دستام لیز میخوری.سوار ماشین شدیم و برگشتیم از خستگی به سرعت خوابم بردصبح مامان اومد بالا سرم که پاشو برو حموم گفتم ارایشگر بیاد خونه برا شب آرایشت کنه.بی حوصله پاشدم و رفتم حموم انگار مسخ شده بودم هر چی مامان میگفت بی چون و چرا قبول میکردم،بعد حموم نشستم تو ایوون و موهامو دورم پخش کردم تا خشک بشه.رقیه خانوم لب حوض مشغول شستن میوه ها بودو خواهرشم گفته بود بیاد خونه رو تمیز،کنن.مامان یه بند غر میزد به جون زن بیچاره چند تا کیسه حنا برداشت و رفت تو آشپزخونه تا حنا درست کنه.بعد ناهار بود که آرایشگراومدیه دختر جوون بود که یه کیف بزرگم با خودش داشت.سلامی داد و مامان فرستادش اتاق من و به منم گفت پاشو برواومد تو اتاق و گفت قبل اینکه موهاشو درست کنی لباسش و تنش کن که موهاش خراب نشه چشمی گفت و شروع کردیه بالش گذاشتم زیر سرم و رو تخت درازکشیدم اونم نشست کنارم و شروع کرد به آرایش چشمام.خیلی طول کشید تا کارش تموم بشه و آینه رو داد دستم تا نگاه کنم.آرایش غلیظی کرده بودو واقعا هفت رنگ سایه زده بوداصلا خوشم نیومدمامان و صدا کردم که با دیدنم گفت وا این چه وضعیه دختره گفت الان مده مامان عصبی گفت پاک کن از اول ساده ترآرایشش کن.دختره خیلی بهش برخورد و گفت برو بشور بیارفتم شستم و برگشتم اینبار ساده آرایشم کرد خیلی بهتر شده بودلباسمو پوشیدم و موهامم جمع کرد بالا سرم و درستش کرداومد تو اتاق و دستمزد آرایشگر و دادواونم رفت.از ثریا خبری نبود مامان چند بار اومد تو اتاق و گفت نمیدونم این دختر کجا مونده صدای مهمونا می اومد تقریبا همه جمع شده بودن جز ثریامامان یکی رو فرستاد پی ثریا.چشمم به در بود که ثریا میاد اما نیومدحنا رو آوردن و پروین خانم اومد نزدیکم و دوتا سکه طلا دستش بود یکم.حنا گذاشت کف دستم و سکه رو گذاشت روش و دستمو با تور قرمز بست برای اون دستمم همین کار و کرد و بعد حنا رو گردوندن بین مهمونا و هر کی یکم برمیداشت و یه کادویی میداددیر وقت بود ساعت نزدیک یک شب بود که مهمونها کم کم داشتن میرفتن خبری از مامان نبود نگران شدم و رقیه خانوم. و صدا زدم وگفتم مامان کجاس گفت رفته ی ثریا خانوم.مهمونها رفتن و فقط من موندم و خاله هام و خونواده بهرام مامان بلاخره. اومد بالا و جوری رفتارمیکرد که انگار همین پایین بودبلاخره اونا هم رفتن و تنها شدیم حسابی خسته شده بودم و. نگران ثریا هم بودم مامان و صدا کردم و گفتم ثریا چرا نیومدگفت اوردمش تو اتاقه گفتم چی شده بودگفت آروم حرف بزن با شوهرش دعواش شده اونا هم همه ریختن سرش و حسابی کتکش زدن.اینم بخاطر همین نتونست بیاد تو خونه حبسش کرده بودن رفتم با هزار شیون و داد و فریاد بیرونش کشیدم و آوردمش رفتم. سریع سمت اتاق ثریا رو تخت مچاله شده بودو خوابیده بودرفتم نزدیک و سر و صورت کبودش و دیدم و آروم جیغی زدم که با صدام بیدار شد با دیدن من زد زیر گریه و های های گریه میکردمامان اومد تو اتاق و یکم دلداریش دادیم و مامان گفت صبر کن حالیشون میکنم با کی در افتادن.ثریا هق هق کنان گفت مامان این همه من کار کردم تا شوهرم آدم بشه چرا نشدهر کاری گفتی کردم اما دریغ از ذره ای محبت مامان گفت اون ننه اش زرنگتر از من و تو هست برا همین اما کور خونده کاری میکنم که عبرت همه بشن نزدبک صبح بود و من خیلی خسته بودم دلم میخواست بخوابم اما فردا روز عروسی بودیکم دراز کشیدم و با همون سر و وضع خوابیدم.صبح چند نفر خانوم دیگه هم اومده بودن کمک رقیه خانوم و خونه رو مرتب کردن مامان دراتاق و باز کرد و گفت وا تو چرا خواابیدی پاشو برو حموم الان جاریت میاد دنبالت برید آرایشگاه بی حال بودم و گفتم نمیخوام به زور بلندم کرد و فرستادم حموم با اکراه خودمو شستم و تافت موهامو شستم و اومدم بیرون و از کنار پنجره که رد شدم دیدم مامان داره با کمک اون خانمها تو اتاق مهمون طبقه پایین سفره عقد میچینه از پنجره نگاهی کردم و برق درخشش اکلیل که رو گردو و بادام ریخته بودن جلب توجه میکردمامان اشاره کرد که برم بالا و حاضر بشم. ادامه دارد... @Aghmiun
یک ايراني در امریکا برای شغل دوم یک کلینیک باز می کند بایک تابلو به این مضمون: "درمان بیماری شما با 50 دلار. در صورت عدم موفقیت 100 دلار پرداخت می شود." یک دکتر آمریکایی برای مسخره کردن او و کسب 100 دلار به آنجا می رود و می گوید: من حس ذائقه خود را از دست داده ام  ؛ ایرانیه به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره  بهش بده . دکتر دارو را می چشد اما آن را تف می کند و می گوید این دارو نیست که گازوییل است! ایرانیه می گه شما درمان شدید! چون طعم گازوییل را حس کردید و 50 دلار می گیرد. چند روز بعد دکتر آمریکایی برای انتقام بر می گردد و می گوید که حافظه اش را از دست داده است. ایرانیه به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره  بهش بده . دکتر اعتراض می کند که این دارو که  مربوط به ذائقه بود!  و ایرانیه می گوید شما حافظه خود را به دست آوردید و درمان شدید !!!! و 50 دلار می گیرد. به عنوان آخرین تلاش دکترچند روز بعد مراجعه می کند و می گوید که بینایی خود را از دست داده است. ایرانیه می گه متاسفانه نمی توانم شما را درمان کنم، این 100 دلاری را بگیرید! اما دکتر اعتراض می کند که این یک50دلاری است. ایرانیه می گوید شما درمان شدید و 50دلار دیگر می گیرد. ايرانيه میزنه رو شونه دکتر آمریکایی و میگه : هيچوقت ایرانی هارو دست كم نگير اینو به اون ترامپ هم بگو 😂😂😂 @Aghmiun
فاضل نظریconvert-1209809448 (8).mp3
زمان: حجم: 3.1M
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ▨ شعر با صدای شاعر ▨ شاعر: فاضل نظری ▨ با صدای: فاضل نظری ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @Aghmiun