eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفتادوچهارم بعد رفتن اوناثریا اومد برای وارسی وسایل و نگاهی
مامان گفت اینجا وسیله بود که پروین خانوم گفت اونا مال نو عروس هست انشاءالله هر موقع خودش مهمونی داد استفاده میکنه.شام قرمه سبزی بود و عطر و طعمش بینظیر بودمامان به شوخی گفت باید رقیه رو با این خانوم عوض کنم.بعد شام اقام بلند شد و تشکر کرد و رو به من و مامان گفت بریم دیگه بهرام نگاهی به من کرد و گفت مریم و اجازه بدین من میارم.مامان زود گفت نه بهرام خان با خودمون بره بهتره دیر وقتشما هم استراحت کن که فردا حنابندان داریم.بهرام گفت چشم و با ناراحتی نگاهی بهم کرد و اروم گفت برو ماهی با تعجب نگاهی بهش کردم و خم شد در گوشم و گفت عین ماهی از دستام لیز میخوری.سوار ماشین شدیم و برگشتیم از خستگی به سرعت خوابم بردصبح مامان اومد بالا سرم که پاشو برو حموم گفتم ارایشگر بیاد خونه برا شب آرایشت کنه.بی حوصله پاشدم و رفتم حموم انگار مسخ شده بودم هر چی مامان میگفت بی چون و چرا قبول میکردم،بعد حموم نشستم تو ایوون و موهامو دورم پخش کردم تا خشک بشه.رقیه خانوم لب حوض مشغول شستن میوه ها بودو خواهرشم گفته بود بیاد خونه رو تمیز،کنن.مامان یه بند غر میزد به جون زن بیچاره چند تا کیسه حنا برداشت و رفت تو آشپزخونه تا حنا درست کنه.بعد ناهار بود که آرایشگراومدیه دختر جوون بود که یه کیف بزرگم با خودش داشت.سلامی داد و مامان فرستادش اتاق من و به منم گفت پاشو برواومد تو اتاق و گفت قبل اینکه موهاشو درست کنی لباسش و تنش کن که موهاش خراب نشه چشمی گفت و شروع کردیه بالش گذاشتم زیر سرم و رو تخت درازکشیدم اونم نشست کنارم و شروع کرد به آرایش چشمام.خیلی طول کشید تا کارش تموم بشه و آینه رو داد دستم تا نگاه کنم.آرایش غلیظی کرده بودو واقعا هفت رنگ سایه زده بوداصلا خوشم نیومدمامان و صدا کردم که با دیدنم گفت وا این چه وضعیه دختره گفت الان مده مامان عصبی گفت پاک کن از اول ساده ترآرایشش کن.دختره خیلی بهش برخورد و گفت برو بشور بیارفتم شستم و برگشتم اینبار ساده آرایشم کرد خیلی بهتر شده بودلباسمو پوشیدم و موهامم جمع کرد بالا سرم و درستش کرداومد تو اتاق و دستمزد آرایشگر و دادواونم رفت.از ثریا خبری نبود مامان چند بار اومد تو اتاق و گفت نمیدونم این دختر کجا مونده صدای مهمونا می اومد تقریبا همه جمع شده بودن جز ثریامامان یکی رو فرستاد پی ثریا.چشمم به در بود که ثریا میاد اما نیومدحنا رو آوردن و پروین خانم اومد نزدیکم و دوتا سکه طلا دستش بود یکم.حنا گذاشت کف دستم و سکه رو گذاشت روش و دستمو با تور قرمز بست برای اون دستمم همین کار و کرد و بعد حنا رو گردوندن بین مهمونا و هر کی یکم برمیداشت و یه کادویی میداددیر وقت بود ساعت نزدیک یک شب بود که مهمونها کم کم داشتن میرفتن خبری از مامان نبود نگران شدم و رقیه خانوم. و صدا زدم وگفتم مامان کجاس گفت رفته ی ثریا خانوم.مهمونها رفتن و فقط من موندم و خاله هام و خونواده بهرام مامان بلاخره. اومد بالا و جوری رفتارمیکرد که انگار همین پایین بودبلاخره اونا هم رفتن و تنها شدیم حسابی خسته شده بودم و. نگران ثریا هم بودم مامان و صدا کردم و گفتم ثریا چرا نیومدگفت اوردمش تو اتاقه گفتم چی شده بودگفت آروم حرف بزن با شوهرش دعواش شده اونا هم همه ریختن سرش و حسابی کتکش زدن.اینم بخاطر همین نتونست بیاد تو خونه حبسش کرده بودن رفتم با هزار شیون و داد و فریاد بیرونش کشیدم و آوردمش رفتم. سریع سمت اتاق ثریا رو تخت مچاله شده بودو خوابیده بودرفتم نزدیک و سر و صورت کبودش و دیدم و آروم جیغی زدم که با صدام بیدار شد با دیدن من زد زیر گریه و های های گریه میکردمامان اومد تو اتاق و یکم دلداریش دادیم و مامان گفت صبر کن حالیشون میکنم با کی در افتادن.ثریا هق هق کنان گفت مامان این همه من کار کردم تا شوهرم آدم بشه چرا نشدهر کاری گفتی کردم اما دریغ از ذره ای محبت مامان گفت اون ننه اش زرنگتر از من و تو هست برا همین اما کور خونده کاری میکنم که عبرت همه بشن نزدبک صبح بود و من خیلی خسته بودم دلم میخواست بخوابم اما فردا روز عروسی بودیکم دراز کشیدم و با همون سر و وضع خوابیدم.صبح چند نفر خانوم دیگه هم اومده بودن کمک رقیه خانوم و خونه رو مرتب کردن مامان دراتاق و باز کرد و گفت وا تو چرا خواابیدی پاشو برو حموم الان جاریت میاد دنبالت برید آرایشگاه بی حال بودم و گفتم نمیخوام به زور بلندم کرد و فرستادم حموم با اکراه خودمو شستم و تافت موهامو شستم و اومدم بیرون و از کنار پنجره که رد شدم دیدم مامان داره با کمک اون خانمها تو اتاق مهمون طبقه پایین سفره عقد میچینه از پنجره نگاهی کردم و برق درخشش اکلیل که رو گردو و بادام ریخته بودن جلب توجه میکردمامان اشاره کرد که برم بالا و حاضر بشم. ادامه دارد... @Aghmiun
یک ايراني در امریکا برای شغل دوم یک کلینیک باز می کند بایک تابلو به این مضمون: "درمان بیماری شما با 50 دلار. در صورت عدم موفقیت 100 دلار پرداخت می شود." یک دکتر آمریکایی برای مسخره کردن او و کسب 100 دلار به آنجا می رود و می گوید: من حس ذائقه خود را از دست داده ام  ؛ ایرانیه به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره  بهش بده . دکتر دارو را می چشد اما آن را تف می کند و می گوید این دارو نیست که گازوییل است! ایرانیه می گه شما درمان شدید! چون طعم گازوییل را حس کردید و 50 دلار می گیرد. چند روز بعد دکتر آمریکایی برای انتقام بر می گردد و می گوید که حافظه اش را از دست داده است. ایرانیه به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره  بهش بده . دکتر اعتراض می کند که این دارو که  مربوط به ذائقه بود!  و ایرانیه می گوید شما حافظه خود را به دست آوردید و درمان شدید !!!! و 50 دلار می گیرد. به عنوان آخرین تلاش دکترچند روز بعد مراجعه می کند و می گوید که بینایی خود را از دست داده است. ایرانیه می گه متاسفانه نمی توانم شما را درمان کنم، این 100 دلاری را بگیرید! اما دکتر اعتراض می کند که این یک50دلاری است. ایرانیه می گوید شما درمان شدید و 50دلار دیگر می گیرد. ايرانيه میزنه رو شونه دکتر آمریکایی و میگه : هيچوقت ایرانی هارو دست كم نگير اینو به اون ترامپ هم بگو 😂😂😂 @Aghmiun
فاضل نظریconvert-1209809448 (8).mp3
زمان: حجم: 3.1M
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ▨ شعر با صدای شاعر ▨ شاعر: فاضل نظری ▨ با صدای: فاضل نظری ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @Aghmiun
پادشاه از وزیرش می‌پرسد: چرا همیشه خدمتکارم از من خوشحال‌تر است در حالی که او هیچ‌چیزی ندارد و منِ پادشاه که همه چیز دارم، حال و روز خوبی ندارم؟ وزیر گفت: سرورم شما باید قاعده ۹۹ را امتحان کنید! پادشاه گفت: قاعده ۹۹ چیست؟ وزیر گفت: ۹۹ سکه طلا در کیسه‌ای بگذار و شب آن را پشت درب‌ اتاق خدمتکار بگذار و بنویس این ۱۰۰ دینار هدیه‌ایست برای تو، سپس در را ببند و نگاه کن چه اتفاقی رخ می‌دهد! پادشاه نقشه را آن‌طور که وزیر به او گفته بود، انجام داد. خدمتکار پادشاه، آن کیسه را برداشت و موقعی که به خانه رسید سکه‌ها را شمرد، متوجه شد یکی کم دارد! پیش خود فکر کرد که آن را در مسیر راه گم کرده است. همراه با خانواده‌اش کل شب را دنبال آن یک سکه طلا گشتند و چیزی پیدا نکردند. خدمتکار ناراحت شد از اینکه یک سکه را گم کرده است. پریشانی به سراغش آمد. با آنکه آن‌ همه سکه‌های دیگر را در اختیار داشت. روز دوم خدمتکار پریشان‌حال بود، چرا؟! چون شب نخوابیده بود. وقتی که پیش پادشاه رسید چهره‌ای درهم و ناراحت داشت و مثل روزهای قبل شاد و خوشحال نبود. پادشاه آن موقع فهمید که معنی قاعده ۹۹ چیست. آری، قاعده ۹۹ آن است که همه ما ۹۹ نعمت در اختیار داریم که خداوند به ما هدیه داده است و تنها دنبال یک نعمت هستیم که به نظر خودمان مفقود است. و در تمام ادوار زندگیمان دنبال آن یک نعمت گمشده می‌گردیم و خودمان را به خاطر آن ناراحت می‌کنیم و فراموش کرده‌ایم که چه نعمت‌های دیگری را در اختیار داریم. @Aghmiun
. گرچه این شهر هراسان شده از بیماری من پرستارم و عمریست خطر کرده دلم 🌱 @Aghmiun
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عیادت محمد رضا گلزار از اسداله یکتا بازیگر پیشکسوت سینما که در بستر بیماریست.... @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبحونه ی چند پنجه خوبه؟؟🤣🤣 سلام روزتون پرانرژی و شاد😅💃 صبحتون بخیر☀️☀️☀️ @Aghmiun