8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی مخاطب گرامی خانم ایزدخواه
@Aghmiun
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آبشار زیبای گنجنامه همدان
امروز صبح ۱۴۰۳/۱۱/۲۴
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفتادوششم یه ساعتی گذشته بود که پروین اومددنبالم و رفتیم همو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_هفتادوهفتم
صبحونه رو خوردیم و بهرام رفت منم رفت حموم و موهامو شستم و اومدم بیرون
که زنگ خونه رو زدن رفتم دم در و گفتم کیه صدای پروین خانوم بود گفت کجایی دختردر و باز کردم و گفتم بفرمائیدگفت آماده شو که امروز پاتختی هست برا ناهار مهمون داریم گفت نمیدونستم اخه به من نگفتن اصلاگفت عادتشونه اینا حدس زدم خبر نداری آرایشگر میاد تا یکی دو ساعت دیگه گفتم ممنون پروین خانوم رفت.و کم کم صدا ها تو حیاط بیشتر میشدو از پنجره نگاه کردم دیدم دارن ناهار میپزن.لباسی که برا پاتختی گرفته بودیم و آماده کردم و ظرفها رو جمع و جور کردم.ساعت حدودای ۱۱ بود که آرایشگر اومدپروین خانوم اوردش تو خونه و گفت آرایش پاتختی هستا برنداری نقاشی بکشی گفت چشم یه خانوم میانسال بودنگاهی دور تا دور خونه انداخت وگفت مبارکه گفتم ممنون و شروع کرد با آرایشم و موهام و اول بیگودی گذاشت و از موهام کلی تعریف کردبوی غذا کل خونه رو برداشته بودبرنج و خورش هویج درست کرده بودن دلم حسابی ضعف میرفت.موقع ناهار پروین خانوم دوتا بشقاب غذا اورد برا ما و گفت بعد ناهار میام دنبالت که بریم بالاگفتم چشم نگاهی به صورتم کرد و رو به آرایشگر گفت چرا کرمش انقد روشنه
یکم طبیعیش کن.اونم نگاهی کرد و گفت چشم ناهار خوردیم و خیلی خوشمزه شده بودلباس پوشیدم و اماده نشستم.پروین خانوم اومد دنبالم و رفتیم بالابار اول بود که میرفتم خونه حاج. مسلم
خونه بزرگ و مجللی بوددور تا دور اتاق پر از مهمون بود و اکثرشون هم فامیلهای خودمون بودن مامان و ثریا اومدن جلو و باهام روبوسی کردن و منو بردن رو یکی از مبلها نشوندن و چشام دور خونه میچرخیدهمه وسایل گرون و تک بودن
فاطمه و خانوم بزرگ رو مبل کناری نشسته بودن یه خانوم جوون تو جمع بود که خواننده و مجلس گرم کن بود و هم میزد هم میرقصید هم خاطره تعریف میکردو همه رو همراه کرده بوداما سمت خانوم بزرگ و فاطمه ومن اصلا نیومد از نگاههای خانوم بزرگ خودشو پنهون میکردمجلس پاتختی هم تموم شدو مهمونها یکی یکی با من روبوسی میکردن و آرزوی خوشبختی میکردن و میرفتن
دیگه خونه خلوت شد و مامان و ثریا هم بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن
بعد رفتن مامان و ثریا یه حس غریبی و بغض بهم دست داد خانوم بزرگ بلند شد و رو به فاطمه گفت پاشو برو به موسی بگو بیان اینجا رو جمع کنن.خودشم بدون توجه به من رفت تو اتاق. من تنها موندم و بلند شدم و رفتم سمت خونه
بهرام اومده بود و رو تخت دراز کشیده بودبا دیدن من نیم خیز شد و گفت
به به سلام عروس خانوم کجایی نگاهی بهش کردم و با ناراحتی رد شدم و رفتمم رو مبل نشستم.بهرام بلند شد و اومدپیشم و گفت چیزی شده گفتم دلم گرفته مامانم رفت تنها شدم پقی زد زیر خنده و گفت مگه بچه ای با ناراحتی نگاهی بهش کردم وگفتم اصلا چرا خونه شما اینطوره اصلا مامان و خواهرت با آدم حرف نمیزنن اصلا خونه یه جوریه خنده رو لباش خشک شد و نشست رو مبل و گفت نمیدونم اینام اینطورن دیگه رو کرد به من و گفت نمیخوای یه چایی بدی دست شوهرت با بهت نگاهی بهش کردم و گفتم بلد نیستم گفت خب باید یاد بگیری دیگه بلند شدم و رفتم لباسهامو عوض کردم و رفتم سمت آشپزخونه.سماور و نگاهی کردم اصلا تا حالا من سماور روشن نکرده بودم بهرام و صدا زدم که تو بلدی اینو روشن کنی اومد توآشپزخونه وپروین خانوم اومد دنبالم و رفتیم بالابار اول بود که میرفتم خونه حاج مسلم خونه بزرگ و مجللی بوددور تا دور اتاق پر از مهمون بود و اکثرشون هم فامیلهای خودمون بودن مامان و ثریا اومدن جلو و باهام روبوسی کردن و منو بردن رو یکی از مبلها نشوندن و چشام دور خونه میچرخیدهمه وسایل گرون و تک بودن فاطمه و خانوم بزرگ رو مبل کناری نشسته بودن یه خانوم جوون تو جمع بود که خواننده و مجلس گرم کن بود و هم میزد هم میرقصید هم خاطره تعریف میکردو همه رو همراه کرده بوداما سمت خانوم بزرگ و فاطمه ومن اصلا نیومد از نگاههای خانوم بزرگ خودشو پنهون میکردمجلس پاتختی هم تموم شدو مهمونها یکی یکی با من روبوسی میکردن و آرزوی خوشبختی میکردن و میرفتن دیگه خونه خلوت شد و مامان و ثریا هم بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن
ادامه دارد...
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفتادوهفتم صبحونه رو خوردیم و بهرام رفت منم رفت حموم و موهام
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_هفتادوهشتم
بعد رفتن مامان و ثریا یه حس غریبی و بغض بهم دست داد خانوم بزرگ بلند شد و رو به فاطمه گفت پاشو برو به موسی بگو بیان اینجا رو جمع کنن.خودشم بدون توجه به من رفت تو اتاق. من تنها موندم و بلند شدم و رفتم سمت خونه
بهرام اومده بود و رو تخت دراز کشیده بودبا دیدن من نیم خیز شد و گفت
به به سلام عروس خانوم کجایی نگاهی بهش کردم و با ناراحتی رد شدم و رفتمم رو مبل نشستم.بهرام بلند شد و اومدپیشم و گفت چیزی شده گفتم دلم گرفته مامانم رفت تنها شدم پقی زد زیر خنده و گفت مگه بچه ای با ناراحتی نگاهی بهش کردم وگفتم اصلا چرا خونه شما اینطوره اصلا مامان و خواهرت با آدم حرف نمیزنن اصلا خونه یه جوریه خنده رو لباش خشک شد و نشست رو مبل و گفت نمیدونم اینام اینطورن دیگه رو کرد به من و گفت نمیخوای یه چایی بدی دست شوهرت با بهت نگاهی بهش کردم و گفتم بلد نیستم گفت خب باید یاد بگیری دیگه بلند شدم و رفتم لباسهامو عوض کردم و رفتم سمت آشپزخونه،سماور و نگاهی کردم اصلا تا حالا من سماور روشن نکرده بودم بهرام و صدا زدم که تو بلدی اینو روشن کنی اومدتوآشپزخونه.اونم یه نگاهی به سماور کرد و گفت منم بلد نیس رفت موسی رو خبر کرد و اونم اومد و روشن کرد و نگاه کردم و یاد گرفتم گفت خانوم بی زحمت یه بار آبش و بجوشون بریز دور دوباره پر کن گفتم باشه
و رفت بلاخره یه چایی دم کردم و خوردیم
نمیدونستم چطور باید غذا درست کنم و این خونه رو جمع و جور کنم.بهرام گفت پاشو بریم بالا شام بخوریم بیاییم ولی من اصلا دلم نمیخواست برم اونجاگفتم میشه بری شاممونو بیاری اینجاگفت نه بابا حاج مسلم بدش میادموقع و ناهار و شام باید جمع بشیم اونجاناچار بلند شدم و رفتم صورتمو شستم و موهامم شونه زدم و رفتیم بالا همه دور سفره جمع شده بودن و سلام دادم فقط پروین جواب سلامم و داد و رفتم پیش پروین نشستم اونم بچه هاش کنارش نشسته بودن و هر کدوم برا چیزی غر میزدن بهرام هم رفت کنار برادراش نشست خانوم بزرگ و فاطمه هم اومدن و پروین زود بلند شد و رو کرد به زینب و گفت بیا بریم غذا رو بکشیم زینب با اکراه بلند شد و متوجه نگاه سنگین خانوم بزرگ شدم و نگاهی بهش کردم و گفت فکر نمیکنی باید تو هم بلند بشی دیگه بخور و بخواب تموم شده عروس خانوم نگاهی به بهرام کردم و اونم با چشماش گفت بلند شوخیلی بهم برخورد و بلند شدم و رفتم آشپزخونه
زینب و پروین داشتن غذا میکشیدن و برداشتم دیس ها رو اوردم و یکی یکی
گذاشتم سر سفره و برگشتم تو آشپزخونه پروین و زینب ته مونده غذا رو کشیدن تو بشقاب و برا خودشون و من با تعجب گفتم چرا اینطور میکنید برنج سر سفره هست دیگه زینب بلند شد و ضربه ای به شونم زد و گفت مونده تا حالا خیلی چیزا رو بفهمی بشقابم و داد دستم و برگشتم سر سفره منتظر نشستن تا بقیه خورشت بکشن و بعد خانوم بزرگ رو کرد به ما و گفت بکشیدیکم خورشت کشیدم اما به قدری این حرکت بهم برخورد که نتونستم بخورم و بغض گلومو گرفته بودبا غذام بازی بازی کردم و بعد تموم شدن شام
سفره رو جمع کردیم.زینب خودشو اینو اونور مشغول کرد که ظرفها رو نشوره پروین هم پسراش و بهونه کرد و نشست به اونا غذا بده من موندم و یه کوه ظرف
منی که تا حالا این همه ظرف نشسته بودم در حد یه استکان و نعلبکی ظرف شسته بودم.مجبور شدم با آب سرد ظرف بشورم خانوم بزرگ اومد تو آشپزخونه و نگاهی به ظرف شستن من کرد و گفت
آب و گرمکن بریز رو ظرفها این چه مدل ظرف شستنه مامانت فقط بلده دختراش و جادو و دعایی کنه با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم چی؟گفت همه میدونن مامانت با کیا حشر و نشر داره گفتم با کیا ؟پشت چشمی برام سفید کرد و رفت.ظرفها رو نصفه ول کردم و باا حالت قهر رفتم سمت خونم بهرام با دیدن من تو اون حالت زود بلند شد و دنبالم اومد که چی شده گفتم من فکر میکردم مامانت لاله نگو نیش عقرب داره
با اخم نگاهی بهم کرد و گفت این چه طرز حرف زدنه داد زدم سرش مگه کوری نمیبینی اون از رفتارش سر سفره اون از غذایی که گذاشتن جلوم من خونه پدرم دست به سیاه و سفید نزدم بعد اینجا باید ته مونده بخورم و برم ظرف بشورم اونم صداشو بالا برد و گفت اینجا خونه بابات نیست اینجا باید با قانون لین خونه رفتار کنی.رفتم تو اتاق و در و بستم دلم خونه خودمونو میخواست اینجا چه جهنمی بودصدای بسته شدن در اومد و بهرام رفت اونقدر گریه کردم که خوابم بردو صبح با سر درد از خواب بیدار شدم.در و باز کردم و نگاهی به خونه کردم بهرام نبود و خودم تنها بودم یخچال و باز کردم حسابی گشنه ام بود اما چیزی برای خوردن پیدا نکردم دلم نمیخواست از خونه برم بیرون ترجیح دادم برگردم به تخت و بخوابم که صدای چرخیدن کلید تو در و شنیدم.بلند شدم رفتم دم در اتاق دیدم بهرام هست.با اخم راهم و کج کردم سمت اتاق.
ادامه دارد....
@Aghmiun
چند جمله مینویسم شب و روز بخوانید
-هیچوقت ترست رو جلوی هیچ احدالناسی نشون نده
-در برخورد با مقام های ارشد یا سطح بالا بیش از حد مودب نباش
کلا بیش از حد با ادب نباشید
نشان از تحقیر شخصیت خودتونه
-در برخورد با ادم های رده پایین تر از خودتون کمتر از خودتون تعریف کنید
کمتر از مهارت هاتون بگید
و بیشتر تشویق کنید
-اگر کسی پرسید کجا زندگی میکنید هدف دونستن وضعیت زندگی خانوادگی تون هست
-اگر از شغل والدین شما پرسیدن
هدف دونستن اینه که بدونن ایا ارتباط یا نفوذ دارید یا نه
-پرسیدن شغل شما هم یعنی
میخوان بدونن چقدر باید بهت احترام بذارن
و ایا اشنا شدن با تو به نفعشون هست یا نه
-راز های زندگیتون رو با صمیمی ترین دوست خودتون هم درمیان نذارید
چون اونها در محیط کارشون دوستان صمیمی تر از شما دارند
-هیچ وقت درامدتون رو به کسی نگید
اگر پولدار باشید حسادت میبینید
فقیر باشید تحقیر میشوید
-اگر از موضوعی بی خبرید
خودتون رو به بی اطلاعی بزنید
-اگر کسی ضعیف تر از شماست حتما کمکش کنید
به دیگران به وسعت شخصیتتون احترام بذارید
@Aghmiun
"كاپتان صحبت مى كند: امروز بهترين پرواز زندگى من خواهد بود، دخترم كاپتان دوم پرواز است."
صحبتهاى خلبانى كه با دخترش اولين تيم پرواز دختر-پدرى تاريخ را تشكيل دادند.
@Aghmiun