کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفتادوهفتم صبحونه رو خوردیم و بهرام رفت منم رفت حموم و موهام
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_هفتادوهشتم
بعد رفتن مامان و ثریا یه حس غریبی و بغض بهم دست داد خانوم بزرگ بلند شد و رو به فاطمه گفت پاشو برو به موسی بگو بیان اینجا رو جمع کنن.خودشم بدون توجه به من رفت تو اتاق. من تنها موندم و بلند شدم و رفتم سمت خونه
بهرام اومده بود و رو تخت دراز کشیده بودبا دیدن من نیم خیز شد و گفت
به به سلام عروس خانوم کجایی نگاهی بهش کردم و با ناراحتی رد شدم و رفتمم رو مبل نشستم.بهرام بلند شد و اومدپیشم و گفت چیزی شده گفتم دلم گرفته مامانم رفت تنها شدم پقی زد زیر خنده و گفت مگه بچه ای با ناراحتی نگاهی بهش کردم وگفتم اصلا چرا خونه شما اینطوره اصلا مامان و خواهرت با آدم حرف نمیزنن اصلا خونه یه جوریه خنده رو لباش خشک شد و نشست رو مبل و گفت نمیدونم اینام اینطورن دیگه رو کرد به من و گفت نمیخوای یه چایی بدی دست شوهرت با بهت نگاهی بهش کردم و گفتم بلد نیستم گفت خب باید یاد بگیری دیگه بلند شدم و رفتم لباسهامو عوض کردم و رفتم سمت آشپزخونه،سماور و نگاهی کردم اصلا تا حالا من سماور روشن نکرده بودم بهرام و صدا زدم که تو بلدی اینو روشن کنی اومدتوآشپزخونه.اونم یه نگاهی به سماور کرد و گفت منم بلد نیس رفت موسی رو خبر کرد و اونم اومد و روشن کرد و نگاه کردم و یاد گرفتم گفت خانوم بی زحمت یه بار آبش و بجوشون بریز دور دوباره پر کن گفتم باشه
و رفت بلاخره یه چایی دم کردم و خوردیم
نمیدونستم چطور باید غذا درست کنم و این خونه رو جمع و جور کنم.بهرام گفت پاشو بریم بالا شام بخوریم بیاییم ولی من اصلا دلم نمیخواست برم اونجاگفتم میشه بری شاممونو بیاری اینجاگفت نه بابا حاج مسلم بدش میادموقع و ناهار و شام باید جمع بشیم اونجاناچار بلند شدم و رفتم صورتمو شستم و موهامم شونه زدم و رفتیم بالا همه دور سفره جمع شده بودن و سلام دادم فقط پروین جواب سلامم و داد و رفتم پیش پروین نشستم اونم بچه هاش کنارش نشسته بودن و هر کدوم برا چیزی غر میزدن بهرام هم رفت کنار برادراش نشست خانوم بزرگ و فاطمه هم اومدن و پروین زود بلند شد و رو کرد به زینب و گفت بیا بریم غذا رو بکشیم زینب با اکراه بلند شد و متوجه نگاه سنگین خانوم بزرگ شدم و نگاهی بهش کردم و گفت فکر نمیکنی باید تو هم بلند بشی دیگه بخور و بخواب تموم شده عروس خانوم نگاهی به بهرام کردم و اونم با چشماش گفت بلند شوخیلی بهم برخورد و بلند شدم و رفتم آشپزخونه
زینب و پروین داشتن غذا میکشیدن و برداشتم دیس ها رو اوردم و یکی یکی
گذاشتم سر سفره و برگشتم تو آشپزخونه پروین و زینب ته مونده غذا رو کشیدن تو بشقاب و برا خودشون و من با تعجب گفتم چرا اینطور میکنید برنج سر سفره هست دیگه زینب بلند شد و ضربه ای به شونم زد و گفت مونده تا حالا خیلی چیزا رو بفهمی بشقابم و داد دستم و برگشتم سر سفره منتظر نشستن تا بقیه خورشت بکشن و بعد خانوم بزرگ رو کرد به ما و گفت بکشیدیکم خورشت کشیدم اما به قدری این حرکت بهم برخورد که نتونستم بخورم و بغض گلومو گرفته بودبا غذام بازی بازی کردم و بعد تموم شدن شام
سفره رو جمع کردیم.زینب خودشو اینو اونور مشغول کرد که ظرفها رو نشوره پروین هم پسراش و بهونه کرد و نشست به اونا غذا بده من موندم و یه کوه ظرف
منی که تا حالا این همه ظرف نشسته بودم در حد یه استکان و نعلبکی ظرف شسته بودم.مجبور شدم با آب سرد ظرف بشورم خانوم بزرگ اومد تو آشپزخونه و نگاهی به ظرف شستن من کرد و گفت
آب و گرمکن بریز رو ظرفها این چه مدل ظرف شستنه مامانت فقط بلده دختراش و جادو و دعایی کنه با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم چی؟گفت همه میدونن مامانت با کیا حشر و نشر داره گفتم با کیا ؟پشت چشمی برام سفید کرد و رفت.ظرفها رو نصفه ول کردم و باا حالت قهر رفتم سمت خونم بهرام با دیدن من تو اون حالت زود بلند شد و دنبالم اومد که چی شده گفتم من فکر میکردم مامانت لاله نگو نیش عقرب داره
با اخم نگاهی بهم کرد و گفت این چه طرز حرف زدنه داد زدم سرش مگه کوری نمیبینی اون از رفتارش سر سفره اون از غذایی که گذاشتن جلوم من خونه پدرم دست به سیاه و سفید نزدم بعد اینجا باید ته مونده بخورم و برم ظرف بشورم اونم صداشو بالا برد و گفت اینجا خونه بابات نیست اینجا باید با قانون لین خونه رفتار کنی.رفتم تو اتاق و در و بستم دلم خونه خودمونو میخواست اینجا چه جهنمی بودصدای بسته شدن در اومد و بهرام رفت اونقدر گریه کردم که خوابم بردو صبح با سر درد از خواب بیدار شدم.در و باز کردم و نگاهی به خونه کردم بهرام نبود و خودم تنها بودم یخچال و باز کردم حسابی گشنه ام بود اما چیزی برای خوردن پیدا نکردم دلم نمیخواست از خونه برم بیرون ترجیح دادم برگردم به تخت و بخوابم که صدای چرخیدن کلید تو در و شنیدم.بلند شدم رفتم دم در اتاق دیدم بهرام هست.با اخم راهم و کج کردم سمت اتاق.
ادامه دارد....
@Aghmiun
چند جمله مینویسم شب و روز بخوانید
-هیچوقت ترست رو جلوی هیچ احدالناسی نشون نده
-در برخورد با مقام های ارشد یا سطح بالا بیش از حد مودب نباش
کلا بیش از حد با ادب نباشید
نشان از تحقیر شخصیت خودتونه
-در برخورد با ادم های رده پایین تر از خودتون کمتر از خودتون تعریف کنید
کمتر از مهارت هاتون بگید
و بیشتر تشویق کنید
-اگر کسی پرسید کجا زندگی میکنید هدف دونستن وضعیت زندگی خانوادگی تون هست
-اگر از شغل والدین شما پرسیدن
هدف دونستن اینه که بدونن ایا ارتباط یا نفوذ دارید یا نه
-پرسیدن شغل شما هم یعنی
میخوان بدونن چقدر باید بهت احترام بذارن
و ایا اشنا شدن با تو به نفعشون هست یا نه
-راز های زندگیتون رو با صمیمی ترین دوست خودتون هم درمیان نذارید
چون اونها در محیط کارشون دوستان صمیمی تر از شما دارند
-هیچ وقت درامدتون رو به کسی نگید
اگر پولدار باشید حسادت میبینید
فقیر باشید تحقیر میشوید
-اگر از موضوعی بی خبرید
خودتون رو به بی اطلاعی بزنید
-اگر کسی ضعیف تر از شماست حتما کمکش کنید
به دیگران به وسعت شخصیتتون احترام بذارید
@Aghmiun
"كاپتان صحبت مى كند: امروز بهترين پرواز زندگى من خواهد بود، دخترم كاپتان دوم پرواز است."
صحبتهاى خلبانى كه با دخترش اولين تيم پرواز دختر-پدرى تاريخ را تشكيل دادند.
@Aghmiun
✅چرا به روده ها مغز دوم می گویند؟ 🧠
🟠روده ها و مغز سیگنال ها را از طریق عصب واگ مبادله می کنند و از گردن به سمت حفره سینه و شکم می روند. مغز تمام اندام های بدن و بسیاری از آنها را از طریق عصب واگ هدایت می کند، اما فقط روده ها استقلال دارند؛ اگر عصب قطع شود و مغز را از روده قطع کند، روده به کار خود ادامه می دهد.
🔴روده، سیستم عصبی خود را دارد که دانشمندان آن را مغز دوم می نامند. از تعداد زیادی نورون و سلول های کمکی تشکیل شده است و چندین ده ها انتقال دهنده عصبی تولید می کند.
@Aghmiun
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما دهه چهل و پنجاه و شصتی ها با یک آداب و رسوم خاصّی تربیت شده ایم.
بما یاد دادند که جلوی بزرگتر ها پاهامونو دراز نکنیم...
بلند بلند حرف نزنیم..
بلند بلند نخندیم ..
سر سفره ی غذا قبل از بزرگتر ها شروع به میل کردن غذا نکنیم ...
قدیما پدر و مادر های جوانتر پیش والدین خود بچه شونو بغل نمی کردند و از روی بچه شون بوس نمی کردند ، تا بی احترامی به بزرگتر ها نشود.
بما یاد داده بودند به بزرگتر از خودمان سلام کنیم . موقع رفتن مهمان کفش هاشو جفت کنیم و تا دم درب حیاط بدرقه کنیم ...
و خیلی چیز های دیگر .......
@Aghmiun