eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیجدهمین نمایشگاه بین المللی گردشگری تهران . در محل نمایشگاه های بین المللی تهران. حضور جناب مهندس رضا زالبیگی آغمیونی مدیر پروژه پل معلق سراب بهمراه مسئولین مربوطه جهت معرفی پل معلق سراب در این نمایشگاه. با آقای مهندس زالبیگی تماس تلفنی گرفتم ایشان گفتند نمایشگاه هر روز از ساعت ۹ صبح تا ۵ عصر دایر هست و تا ۱۴۰۳/۱۱/۲۶ ادامه دارد. حضور همشهری های سرابی ( اهالی شهرستان سراب مقیم تهران و اهالی روستاهای اطراف سراب مقیم مرکز در این نمایشگاه قابل توجه بوده است. انشاالله فردا در این نمایشگاه و غرفه آذربایجانشرقی ( سراب) حضور پیدا خواهیم کرد و با مهندس زالبیگی و دیگر عزیزان صحبت خواهیم کرد و شما مخاطبین عزیز را در جریان این رویداد بینظیر قرار خواهم داد. @Aghmiun
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محل نمایشگاه گردشگری تهران غرفه آذر بایجانشرقی ( سراب)۱۴۰۳/۱۲/۲۴ @Aghmiun
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمایشگاه گردشگری بین المللی تهران غرفه آذربایجانشرقی (سراب ) معرفی پل معلق سهزاب @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفتادوهشتم بعد رفتن مامان و ثریا یه حس غریبی و بغض بهم دست د
بهرام اومد دم در اتاق و گفت تا کی قراره اون تو بمونی این چه اداهایی هست که در میاری یادت ندادن خونه شوهر قانون خودشو داره اونم خونه حاج مسلم گفتم نه من نمیدونستم قراره اینجا مثل یه کلفت زندگی کنم با بی تفاوتی گفت کلفت چیه اون دوتا عروس چطورتونستن بعد تو نمیتونی زندگی همینه.نمیدونستم چیکار کنم و صدای قار و قور شکمم بلند شد و بهرام پقی زد زیر خنده و گفت گشنته با اخم گفتم خداروشکر اینجا انگار اسارته هیچی تو خونه نداریم.خندید و گفت پاشو لباس بپوش بریم یکم خرید کنیم با اخم گفتم از مامان جونت اجازه گرفتی؟این حجم از حرص و کینه رو تا حالا از خودم ندیده بودم بهرام کلافه نگاهی بهم کرد و گفت خواهشا کشش نده از روز اول دیدی مامان من اخلاقش چطوره گفتم والا من از روز اول فقط سکوت دیدم از مامانت اما الان گفت خواهش میکنم یکم تو هم راه بیا بخدا اون دوتا عروس هم تو این خونه دارن زندگی میکنن و چیزی نگفتن بهرام برترین امتیازی که داشت زبون بازیش بود و قشنگ بلد بود با چند تا حرف عاشقانه من و رام کنه.لباس پوشیدم و رفتیم بیرون یکم برای خونه خرید کردیم در حد تنقلات چون کسی حق نداشت تو خونه خودش غذا درست کنه باید عروسها باهم تو خونه حاج مسلم زیر نظر خانوم بزرگ غذا میپختیم برگشتیم خونه خانوم بزرگ تو ایوون نشسته بود و نگاهی به پایین کردو گفت خوب بلدی بری ددر دودور.رو به بهرام گفت به زنت بگو قانون این خونه چیه باید بیاد معذرت خواهی بهرام چشمی گفت و منم از حرص میخواستم خودمو بکشم.رفتیم تو و حرفی نزدم.وسایل و جابجا کردیم بهرام گفت میشه بخاطر من راه بیای ما تازه ازدواج کردیم اول زندگی نزار حرفمون بیفته تو دهن مردم بیا و خانمی کن و مثل پروین و زینب مدارا کن چاره ای هم نداشتم چون طلاق و بحث و دعوا تو خونواده ما از قتل بدتر بود و آقام و مامانم سرمو میبریدن نزدیک ناهار بود با بهرام رفتیم بالا خانوم بزرگ همچنان تو ایوون نشسته بود با اکراه رفتم جلو و گفتم ببخشیدخودشو زدبه نشنیدن بهرام اشاره کرد دوباره بگو گفتم ببخشید خانوم برگشت نگاهی با تحقیر بهم کرد و گفت چون پدرت حاجی بنامی هست میبخشم وگرنه اون دوتا عروس میدونن گستاخی کسی رو بدون جواب نمیزارم.کینه ای که هر روز تو دلم داشت بیشتر میشد از این زن دندونام و بهم ساییدم و رفتم تو پروین و زینب مشغول بودن سلام دادم زینب پشتش و بهم کرد ولی پروین با روی باز،جوابمو دادگفتم ببخشید من نبودم امروزپروین گفت عیب نداره باید تقسیم کار کنیم از این به بعدگفتم باشه ناهار تقریبا آماده بود و یکم ظرف کثیف بود پروین گفت قربون دستت اینا رو بشوریه پارچ آب گرم اورد و ریخت روشون ظرفها رو شستم و پروین داشت بشقاب و قاشق جمع میکرد گفت ببر سفره رو پهن کن سفرو پهن کردم،فاطمه از تو اتاق اومد بیرون و نشست سر سفره زینب رفت خانوم بزرگ و صدا زد و پسرای پروین هم اومدن نشستن از مردا فقط بهرام تو خونه بوداومد سر سفره خانوم بزرگ نگاهی بهش کرد و گفت چخبره هر روز خونه ای برو سر کار و زندگیت انگار چه تحفه ای اورده دل نمیکنه بهرام سرخ شد و با خجالت گفت چشم ناهار و خوردیم و اینبار هم مثل قبل ته دیگ و خورشت اضافی سهم ما بود.ظرفها رو شستم و خواستم برگردم تو خونه خانوم بزرگ اومد تو آشپزخونه و رو کرد به پروین و گفت برای شام امشب کوفته درست کنیدپروین گفت چشم و بعد رفتن خانوم بزرگ رفت سمت پخچال و گوشت و برداشت و داد بهم و هاون هم داد دستم و گفت اینو بکوب من که تا اونموقع نمیدونستم گوشت و برای کوفته میکوبن گفتم وا برا چی زینب خندید و گفت این کلا هیچی حالیش نیست خونه مامانت چیکار میکردی با حرص نگاهی بهش کردم و گفتم من خونه مامانم کلفت داشتم مثل تو نبودم زینب که بهش برخورد گفت فکر کردی کر هستی تواینجا که اومدی شدی عروس اینا با کلفت فرقی نداری بعد هم راهشو کشید و رفت.پروین گفت بیا حالا خوب شدبه این جرات ندارن چیزی بگن همه کاسه کوزه ها سر من و تو میشکنه گفتم عه چطور این شده سوگلی که بهش چیزی نمیگن پروین لپه و برنج و برداشت و مشغول پاک کردن شد و گفت قصه اش درازه تو این خونه اگه دنبال دردسر نیستی سرتو بنداز پایین و زندگیتو بکن.گفتم چرا شماها اینطورید چرا باید حرفی نزنیم خب ما ازدواج کردیم زندگی خودمونو بکنیم این اداها چیه اخه گفت بشین کارتو بکن نشستم و گوشت انداختم تو هاون بزرگ برنجی و شروع کردم به کوبیدن از کت و کول افتادم دیگه جون نداشتم پروین گفت پاشو برو بقیه خودم انجام میدم یکم زودتر بیا نگن کار نکردی تشکری کردم و رفتم سمت خونه بهرام رفته بود و دراز کشیدم رو تخت و خوابم برد.با نگاه بهرام بیدار شدم گفت بلند شو تنبل خانوم گفتم وای ساعت چنده گفت ساعت ۷ زود بلند شدم وگفتم وای برم برا کمک گفت نمیخواد آقام و مادرم رفتن بیرون. ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفتادونهم بهرام اومد دم در اتاق و گفت تا کی قراره اون تو بمو
نفس راحتی کشیدم و بهرام دراز کشید و گفت بیا ادامه بده به خوابت بعد از چند روز که از عروسیمون گذشته بود من و بهرام برای بار اول کنار هم بودیم.نزدیک ساعت ۹ بود که صدای زینب از تو حیاط می اومد زود خودمونو جمع و جور کردیم ولی من تمام بدنم درد میکرد دلم نمیخواست بلند بشم اما صدای دعوای زینب هر لحظه بلند تر میشد.بهرام رفت بیرون و از کنار پنجره دیدم که فاطمه رو کشید برد تو خونه حدس زدم با فاطمه درگیر شده‌.بهرام اومد خونه که پاشو بریم شام آقام اینا برگشتن زود بلند شدم و خودمو مرتب کردم و رفتیم بالاپروین غذا رو کشیده بود و اورده بود سر سفره نشستم کنارش و گفتم شرمنده دیر کردم.لبخندی زد و گفت چون تازه عروسی عیب نداره خجالت زده سرم و انداختم پایین فاطمه با اخم نشسته بود خانوم بزرگ گفت پس زینب و بهمن کجان پروین گعت زینب حالش خوب نبودنیومدفاطمه زود گفت من زدم تو دهنش تا حالیش بشه اینجا کجاس.حاج مسلم نگاه پر خشمی به فاطمه کرد و گفت تو غلط کردی رو بزرگترت دست بلند کردی جو خیلی سنگین بود چشای فاطمه پر اشک شد و سرشو انداخت پایین و با غذاش خودشو مشغول کردهمه توسکوت غذاشونو خوردن و بلند شدیم و جمع و جور کردیم.پروین تو آشپزخونه گفت دیدی زینب وگفتم نه چی شده مگه گفت دختره چشم سفید با سنگ زده رو چشم زینب و زخمی کرده خدا رحم کرده چشمش چیزی نشده گفتم وا برا چی گفت سر چای دم کردن هزار بار گفتم به زینب با اینا دهن به دهن نشو اما کو گوش شنواحرفی نزدم و تو سکوت ظرفها رو شستم و رفتیم خونه و خوابیدیم.چند روز به همین منوال گذشت و خبری از زینب نبودخانوم بزرگ گاه و بیگاه چند تا تیکه بار ما میکرد تا برسونیم بهش بعد چند روز که از عروسیمون گذشته بود بالا مشغول ناهار درست کردن بودیم که موسی خانوم بزرگ و صدا کردخانوم بزرگ گفت بیا تو موسی اومد و گفت خانوم فامیلهای جدیدتون اومدن خانوم بزرگ گفت کی؟ برای چی؟گفت میخوان دخترشونو ببینن خانوم بزرگ جوری که من بشنوم گفت برو بگو خوبه دخترشون میتونن برن مهمون دعوت نکردیم که سر خود بخوان بیان دلم پر میکشید برم مامانم و ببینم.دستامو شستم و رفتم تو پذیرایی و گفتم مامانم اومده؟و رفتم سمت درکه با صدای خانوم بزرگ سر جام میخکوب شدم گفت برگرد برو سر کارت مامانتم یاد بگیره بعد این بی دعوت جایی نره با حرص برگشتم سمتش و گفتم چی؟اومده خونه دخترش گفت فعلا دخترش تو خونه منه هر موقع خونه جدا داشت میتونه بره بی توجه به حرفهاش دمپایی هامو پام کردم و رفتم سمت در مامان تو حیاط یه گوشه وایساده بود.با دیدن مامان انگار بچه ای که گم شده یه آشنا پیدا کرده باشه اشکهام سرازیر شدو خودمو انداختم تو بغلش مامان خیلی بهش برخورده بود این رفتارشون و هر چقد اصرار کردم بیا تو نیومدمنم رفتم لباس پوشیدم و بدون توجه به خانوم بزرگ که صدام میزد راه افتادم و با مامان رفتم خونه مامان تا خونه بغض کرده بودو یه کلمه هم حرف نزدرقیه در و باز کرد و با دیدن من گفت سلام خانوم چرا انقد لاغر شدی مامان برگشت نگاهی بهم کرد و گفت راست میگه تو چرا اینطور شدی با این حرف بغضم ترکید و هق هقم شروع شدمامان بغلم کرد و به صدای من ثریا هم اومد تو حیاط کمی که آروم شدم گفتم چه عجب مامان خانوم یادت افتاد دختری هم داری مامان گفت رسم نیست مادر عروس بدون پاگشا بره خونه داماداما دیدم اینا خیال دعوت کردن ندارن ثریاگفت بفرما اینم از داماد پولدارمامان گفت همش لنگه همن گفتم مامان اصلا خونه اینا یه جوریه انگار پادگان هست حق اینکه تو خونه خودمون یه لقمه نون بخوریم نداریم باید اونجا بپزیم و بخوریم ثریا گفت وا یعنی چی گفتم باور کن تازه ما عروسها باید صبر کنیم بقیه بخورن بعد ما اصلا این زن از تحقیر ما لذت میبره مامان گفت یعنی چی غلط کرده درستش میکنم من بزار آقات بیادهر چی من هیچی نمیگم اینا پر رو میشن گفتم در مورد تو کلی حرف میزنن مامان نگاه خیره ای بهم کرد وگفت چی میگن؟گفتم خانوم بزرگ میگه شما اهل دعا و جادویی بلند خندید و گفت اره هستم نشونش میدم هر کی با من بیفته بد میبینه ثریا بلند شد و گفت ول کن مامان زندگی منو با همین کارات داغون کردی مامان گفت تو بی عرضه بودی من چیکار کنم.ثریا به حالت قهر بلند شد و رفت تو خونه مامان به من گفت پاشو برو تو خونه برم جایی و برگردم انگار که از یه اسارت آزاد شده باشم الان این خونه برام حکم بهشت و داشت بلند شدم و رفتم بالا رو تختم دراز کشیدم و حس آرامش کردم ولی دوباره با یادآوری اون خونه و خانوم بزرگ چهار ستون بدنم شروع کرد به لرزیدن مامان برگشت عصر بود که در زدن رقیه خانوم رفت در و باز کرد گفت دامادتون اومده ادامه دارد... @Aghmiun
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی شغلها چقدر ترسناک شدند 😢 به بهانه پول درآوردن انسانیت انسانها رو دارن ازبین میبرند،کاش خودمون قبل ازاین کارها فکرکنیم😔.... @Aghmiun