eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفتادونهم بهرام اومد دم در اتاق و گفت تا کی قراره اون تو بمو
نفس راحتی کشیدم و بهرام دراز کشید و گفت بیا ادامه بده به خوابت بعد از چند روز که از عروسیمون گذشته بود من و بهرام برای بار اول کنار هم بودیم.نزدیک ساعت ۹ بود که صدای زینب از تو حیاط می اومد زود خودمونو جمع و جور کردیم ولی من تمام بدنم درد میکرد دلم نمیخواست بلند بشم اما صدای دعوای زینب هر لحظه بلند تر میشد.بهرام رفت بیرون و از کنار پنجره دیدم که فاطمه رو کشید برد تو خونه حدس زدم با فاطمه درگیر شده‌.بهرام اومد خونه که پاشو بریم شام آقام اینا برگشتن زود بلند شدم و خودمو مرتب کردم و رفتیم بالاپروین غذا رو کشیده بود و اورده بود سر سفره نشستم کنارش و گفتم شرمنده دیر کردم.لبخندی زد و گفت چون تازه عروسی عیب نداره خجالت زده سرم و انداختم پایین فاطمه با اخم نشسته بود خانوم بزرگ گفت پس زینب و بهمن کجان پروین گعت زینب حالش خوب نبودنیومدفاطمه زود گفت من زدم تو دهنش تا حالیش بشه اینجا کجاس.حاج مسلم نگاه پر خشمی به فاطمه کرد و گفت تو غلط کردی رو بزرگترت دست بلند کردی جو خیلی سنگین بود چشای فاطمه پر اشک شد و سرشو انداخت پایین و با غذاش خودشو مشغول کردهمه توسکوت غذاشونو خوردن و بلند شدیم و جمع و جور کردیم.پروین تو آشپزخونه گفت دیدی زینب وگفتم نه چی شده مگه گفت دختره چشم سفید با سنگ زده رو چشم زینب و زخمی کرده خدا رحم کرده چشمش چیزی نشده گفتم وا برا چی گفت سر چای دم کردن هزار بار گفتم به زینب با اینا دهن به دهن نشو اما کو گوش شنواحرفی نزدم و تو سکوت ظرفها رو شستم و رفتیم خونه و خوابیدیم.چند روز به همین منوال گذشت و خبری از زینب نبودخانوم بزرگ گاه و بیگاه چند تا تیکه بار ما میکرد تا برسونیم بهش بعد چند روز که از عروسیمون گذشته بود بالا مشغول ناهار درست کردن بودیم که موسی خانوم بزرگ و صدا کردخانوم بزرگ گفت بیا تو موسی اومد و گفت خانوم فامیلهای جدیدتون اومدن خانوم بزرگ گفت کی؟ برای چی؟گفت میخوان دخترشونو ببینن خانوم بزرگ جوری که من بشنوم گفت برو بگو خوبه دخترشون میتونن برن مهمون دعوت نکردیم که سر خود بخوان بیان دلم پر میکشید برم مامانم و ببینم.دستامو شستم و رفتم تو پذیرایی و گفتم مامانم اومده؟و رفتم سمت درکه با صدای خانوم بزرگ سر جام میخکوب شدم گفت برگرد برو سر کارت مامانتم یاد بگیره بعد این بی دعوت جایی نره با حرص برگشتم سمتش و گفتم چی؟اومده خونه دخترش گفت فعلا دخترش تو خونه منه هر موقع خونه جدا داشت میتونه بره بی توجه به حرفهاش دمپایی هامو پام کردم و رفتم سمت در مامان تو حیاط یه گوشه وایساده بود.با دیدن مامان انگار بچه ای که گم شده یه آشنا پیدا کرده باشه اشکهام سرازیر شدو خودمو انداختم تو بغلش مامان خیلی بهش برخورده بود این رفتارشون و هر چقد اصرار کردم بیا تو نیومدمنم رفتم لباس پوشیدم و بدون توجه به خانوم بزرگ که صدام میزد راه افتادم و با مامان رفتم خونه مامان تا خونه بغض کرده بودو یه کلمه هم حرف نزدرقیه در و باز کرد و با دیدن من گفت سلام خانوم چرا انقد لاغر شدی مامان برگشت نگاهی بهم کرد و گفت راست میگه تو چرا اینطور شدی با این حرف بغضم ترکید و هق هقم شروع شدمامان بغلم کرد و به صدای من ثریا هم اومد تو حیاط کمی که آروم شدم گفتم چه عجب مامان خانوم یادت افتاد دختری هم داری مامان گفت رسم نیست مادر عروس بدون پاگشا بره خونه داماداما دیدم اینا خیال دعوت کردن ندارن ثریاگفت بفرما اینم از داماد پولدارمامان گفت همش لنگه همن گفتم مامان اصلا خونه اینا یه جوریه انگار پادگان هست حق اینکه تو خونه خودمون یه لقمه نون بخوریم نداریم باید اونجا بپزیم و بخوریم ثریا گفت وا یعنی چی گفتم باور کن تازه ما عروسها باید صبر کنیم بقیه بخورن بعد ما اصلا این زن از تحقیر ما لذت میبره مامان گفت یعنی چی غلط کرده درستش میکنم من بزار آقات بیادهر چی من هیچی نمیگم اینا پر رو میشن گفتم در مورد تو کلی حرف میزنن مامان نگاه خیره ای بهم کرد وگفت چی میگن؟گفتم خانوم بزرگ میگه شما اهل دعا و جادویی بلند خندید و گفت اره هستم نشونش میدم هر کی با من بیفته بد میبینه ثریا بلند شد و گفت ول کن مامان زندگی منو با همین کارات داغون کردی مامان گفت تو بی عرضه بودی من چیکار کنم.ثریا به حالت قهر بلند شد و رفت تو خونه مامان به من گفت پاشو برو تو خونه برم جایی و برگردم انگار که از یه اسارت آزاد شده باشم الان این خونه برام حکم بهشت و داشت بلند شدم و رفتم بالا رو تختم دراز کشیدم و حس آرامش کردم ولی دوباره با یادآوری اون خونه و خانوم بزرگ چهار ستون بدنم شروع کرد به لرزیدن مامان برگشت عصر بود که در زدن رقیه خانوم رفت در و باز کرد گفت دامادتون اومده ادامه دارد... @Aghmiun
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی شغلها چقدر ترسناک شدند 😢 به بهانه پول درآوردن انسانیت انسانها رو دارن ازبین میبرند،کاش خودمون قبل ازاین کارها فکرکنیم😔.... @Aghmiun
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است .... @Aghmiun
19.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوشه ای از مراسم ختم سومین روز درگذشت جانسوز کربلای لطفعلی داداشی در مسجد حضرت ابوالفصل ( ع) آغمیون... ممنون از دوست عزیزم آقای علی موسی نژاد بابت ارسال این ویدئو . مداح : جناب آقای حمید ذبیحی @Aghmiun
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موسیقی ایرانی 🔹️خواننده این موزیک سنتی علیرضا افتخاری مهیاری (زاده۱۰ فروردین ۱۳۳۷ در اصفهان) موسیقی‌دان، آهنگساز و خواننده ایرانی است. او از پرمخاطب‌ترین خواننده‌های ایران است و آثارش از پرفروش‌ترین آثار منتشر شده موسیقی ایران هستند.این خواننده تاکنون بیش از هفتاد آلبوم موسیقی منتشر کرده است و به سبب خوانندگی در مقام‌ها و سبک‌های مختلف موسیقی پاپ، تلفیقی و سنتی، با عنوان مرد هزارچهره موسیقی ایران از او یاد می‌شود. @Aghmiun