eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
به پاس اولين بوسه اي كه پـــدرم بر گونه ام زد و من نفهميدم! و به ياد سوزنده ترين بوسه كه من به وداع بر پيشانيش زدم و او نــــفهميد! هديه به روح پـــدران آسمانی فاتحه و صلوات 🌿از جمله اموات حقیر 📲جناب آقای کریم ساعدی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هشتادوسوم حاج مسلم رو کرد به بهرام و گفت پاشو برو زنت و راضی
پروین خانوم گفت مامانت هست دختر بچه از همون دم در داد زد مامان دو تا خانوم با تو کار دارن یه خانوم میانسال اومد دم در و پروین خانوم گفت اومدیم برا معاینه گفت بیایید توهدایت کردسمت یه اتاق گوشه حیاط یه تخت چوبی گوشه اتاق بود گفت دراز بکش روش درازکشیدم و دستشو گذاشت رو شکمم و گفت حامله اس دو هفته میشه که بارداره با تعجب گفتم چی مطمئنی بلند شد و گفت مگه شوهر نداری پروین گفت جاریمه دستت درد نکنه یکم پول داد و گفت اینم مژدگونی نگاهی به شکمم کرد و گفت پسره با تعجب گفتم وا الان اینو از کجا فهمیدی پروین نیشگون ریزی ازم گرفت و گفت پاشو بریم.یه حس خاصی داشتم از تصور اینکه یه بچه تو وجود من هست هم حس شادی داشتم هم ترس حس غریبی بودپروین گفت مبارکه میترسیدم تو هم به سرنوشت زینب دچار بشی گفتم مگه زینب چی شده تازه یادم افتاد بچه ندارن گفتم اره راستی چرا بچه دار نشدن پروین خم شد سمتم و گفت عیب از بهمن هست با زور و تهدید و پول کاری کردن زینب بمونه البته بیچاره کس و کاری هم نداره مجبوره بمونه گفتم وای برای همین زیاد بهش کاری ندارن گفت اره دیگه خانوم بزرگ ترس اینو داشت که بهرام عیب دار باشه برم مژده بدم بهش گفت ایشش مرده شورشو ببرن حس نفرتی که من بهش دارم هیچ جوره درست نمیشه.محکم زد تو صورتش و گفت وا نگو اینطور به گوشش برسه روزگارت سیاهه گفتم چطور به گوشش قراره برسه مگه اینکه تو بگی اخمی کرد و گفت من فضول و خبرچین نیستم تا خونه تو سکوت کردیم.خانوم بزرگ طبق معمول تو ایوون داشت همه رو میپایید ما رو که دید بلند شد و گفت هان عروس چخبرپروین زود گفت چشمت روشن خانوم بزرگ تو راهی داره.خانوم بزرگ سری تکون داد و رفت تورفتم خونه حالا چطور باید به بهرام بگم عکس العملش چی میتونه باشه کمرم داشت میترکیددراز کشیدم و بازم خوابم برد.با کمر درد بیدار شدم ساعت و نگاهی کردم هنوز یکی دو ساعتی تا اومدن بهرام وقت داشتم شام هم درست نکرده بودم بیحال بلند شدم و رفتم آشپزخونه چند تا گوجه تو یخچال بود و تصمیم گرفتم نیمرو بپزم یاد غر زدنهای بهرام افتادم.این مدت غذای درست و حسابی درست نکرده بودم.بهرام هم اکثرا خونه خانوم بزرگ غذا میخوردتصمیم گرفتم خودمو بزنم به خواب و مجبور بشه بره خونه خانوم بزرگ رفتم دوباره دراز کشیدم رو تخت تا بهرام اومد صدام کرد و با حالت خواب آلود بیدار شدم نگاهی به من کرد و سری تکون داد و رفت.لباسهاش و عوض کرد و گفت من میرم خونه خانوم بزرگ.بهرام رفت و یکی دو ساعتی گذشته بود که اومد دوباره رو مبل نشسته بودم اومد تو و گفت راسته؟گفتم چی؟گفت اینکه حامله ای گفتم اره امروز رفتیم پیش ماماچشاش برق میزد گفت خانوم بزرگ گفت بیام دنبالت بیای برای شام گفتم میل ندارم همین مونده دوباره شروع بشه ماجرای شام و ناهاربهرام گفت چیزی نداریم که بخوری بیا بریم خیلی گشنه ام بود یکم ناز،کردم و اخر سر بلند شدم و رفتیم.خیلی وقت بود غذای درست و حسابی نخورده بودم پروین برا شام قورمه پخته بوده خیلی هم خوشمزه بود خجالت کشیدم دوباره بکشم بعد شام برگشتیم تو خونه بهرام رو پا بند نبود هی میپرسیدچیزی میل نداری دلت چیزی نمیخوادگفتم نه والا من خوبم چیزی نمیخوام شوق بهرام منم سر ذوق اورد و همش تو ذهنم تصور میکردم که بچه چه شکلی میشه.صبح در زدن رفتم در و باز کردم مامان و ثریا بوداز دیدنشون تعجب کردم و گفتم چه عجب ثریا نگاهی به داخل خونه کرد و گفت وا نمیخوای بری کنار کشیدم کنار و گفتم بفرمائیدمامان و ثریا نگاهی به خونه بهم ریخته کردن و گفتن این چه وضعیه نشستم رو مبل و گفتم حال نداشتم جمع کنم اومدن نشستن مامان گفت چرا حال نداری میخواستی جدا بشی که اینطور رفتار کنی گفتم چطور ثریا نگاهی به مامان کرد و گفت انگار بازار شامه شوهرت چیزی نمیگه ؟مامان رفت تو آشپزخونه و گفت غذا چی درست میکنی دستی کشید رو گاز و گفت ببین چقد چربه دختر تو سلیقه خونه ما رو مگه ندیدی بی تفاوت روموکردم یه وری و گفتم سلیقه ما نه سلیقه رقیه خانوم من ندیدم شما کار کنی که یاد بگیرم.ثریا بلند شد و رفت تو اتاق خواب یه حس بدی بهم دست دادمامان گفت چخبرتازه یادم افتاد که حامله ام با ذوق گفتم مامان حامله ام مامان با چشای گشاد گفت راس میگی؟ثریا اومد تو هال و گفت چی حامله ای؟گفتم اره ثریا یه غمی نشست تو نگاهش ولی زود خودشو جمع و جور کرد و اومدبغلم کردمامان گفت از کجا فهمیدی گفتم رفتم پیش ماما اون گفت مامان خیلی خوشحال شد و گفت خیلی خوب شد همش نگران بودم.لم داد به مبل و گفت تا میتونی ناز کن و ویار الکی داشته باش.خودتو لوس نکنی کسی محل نمیده بهت گفتم یعنی چی مامان گفت همش بهونه بگیر کمرم درد میکنه پام درد میکنه حالت تهوع دارم بگو ویار کردم نمیتونم غذا بپزم ادامه دارد...