8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی مخاطب گرامی خانم عالیجاه
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هشتادوسوم حاج مسلم رو کرد به بهرام و گفت پاشو برو زنت و راضی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_هشتادوچهارم
پروین خانوم گفت مامانت هست دختر بچه از همون دم در داد زد مامان دو تا خانوم با تو کار دارن یه خانوم میانسال اومد دم در و پروین خانوم گفت اومدیم برا معاینه گفت بیایید توهدایت کردسمت یه اتاق گوشه حیاط یه تخت چوبی گوشه اتاق بود گفت دراز بکش روش درازکشیدم و دستشو گذاشت رو شکمم و گفت حامله اس دو هفته میشه که بارداره با تعجب گفتم چی مطمئنی بلند شد و گفت مگه شوهر نداری پروین گفت جاریمه دستت درد نکنه یکم پول داد و گفت اینم مژدگونی نگاهی به شکمم کرد و گفت پسره با تعجب گفتم وا الان اینو از کجا فهمیدی پروین نیشگون ریزی ازم گرفت و گفت پاشو بریم.یه حس خاصی داشتم از تصور اینکه یه بچه تو وجود من هست هم حس شادی داشتم هم ترس
حس غریبی بودپروین گفت مبارکه میترسیدم تو هم به سرنوشت زینب دچار بشی گفتم مگه زینب چی شده تازه یادم افتاد بچه ندارن گفتم اره راستی چرا بچه دار نشدن پروین خم شد سمتم و گفت عیب از بهمن هست با زور و تهدید و پول کاری کردن زینب بمونه البته بیچاره کس و کاری هم نداره مجبوره بمونه گفتم وای برای همین زیاد بهش کاری ندارن گفت اره دیگه خانوم بزرگ ترس اینو داشت که بهرام عیب دار باشه برم مژده بدم بهش
گفت ایشش مرده شورشو ببرن حس نفرتی که من بهش دارم هیچ جوره درست نمیشه.محکم زد تو صورتش و گفت وا نگو اینطور به گوشش برسه روزگارت سیاهه گفتم چطور به گوشش قراره برسه مگه اینکه تو بگی اخمی کرد و گفت من فضول و خبرچین نیستم تا خونه تو سکوت کردیم.خانوم بزرگ طبق معمول تو ایوون داشت همه رو میپایید
ما رو که دید بلند شد و گفت هان عروس چخبرپروین زود گفت چشمت روشن خانوم بزرگ تو راهی داره.خانوم بزرگ سری تکون داد و رفت تورفتم خونه حالا چطور باید به بهرام بگم عکس العملش چی میتونه باشه کمرم داشت میترکیددراز کشیدم و بازم خوابم برد.با کمر درد بیدار شدم ساعت و نگاهی کردم هنوز یکی دو ساعتی تا اومدن بهرام وقت داشتم شام هم درست نکرده بودم بیحال بلند شدم و رفتم آشپزخونه چند تا گوجه تو یخچال بود و تصمیم گرفتم نیمرو بپزم یاد غر زدنهای بهرام افتادم.این مدت غذای درست و حسابی درست نکرده بودم.بهرام هم اکثرا خونه خانوم بزرگ غذا میخوردتصمیم گرفتم خودمو بزنم به خواب و مجبور بشه بره خونه خانوم بزرگ
رفتم دوباره دراز کشیدم رو تخت تا بهرام اومد صدام کرد و با حالت خواب آلود بیدار شدم نگاهی به من کرد و سری تکون داد و رفت.لباسهاش و عوض کرد و گفت من میرم خونه خانوم بزرگ.بهرام رفت و یکی دو ساعتی گذشته بود که اومد دوباره رو مبل نشسته بودم اومد تو و گفت راسته؟گفتم چی؟گفت اینکه حامله ای گفتم اره امروز رفتیم پیش ماماچشاش برق میزد گفت خانوم بزرگ گفت بیام دنبالت بیای برای شام گفتم میل ندارم همین مونده دوباره شروع بشه ماجرای شام و ناهاربهرام گفت چیزی نداریم که بخوری بیا بریم خیلی گشنه ام بود یکم ناز،کردم و اخر سر بلند شدم و رفتیم.خیلی وقت بود غذای درست و حسابی نخورده بودم پروین برا شام قورمه پخته بوده خیلی هم خوشمزه بود خجالت کشیدم دوباره بکشم بعد شام برگشتیم تو خونه بهرام رو پا بند نبود هی میپرسیدچیزی میل نداری دلت چیزی نمیخوادگفتم نه والا من خوبم چیزی نمیخوام شوق بهرام منم سر ذوق اورد و همش تو ذهنم تصور میکردم که بچه چه شکلی میشه.صبح در زدن رفتم در و باز کردم مامان و ثریا بوداز دیدنشون تعجب کردم و گفتم چه عجب ثریا نگاهی به داخل خونه کرد و گفت وا نمیخوای بری کنار کشیدم کنار و گفتم بفرمائیدمامان و ثریا نگاهی به خونه بهم ریخته کردن و گفتن این چه وضعیه نشستم رو مبل و گفتم حال نداشتم جمع کنم اومدن نشستن مامان گفت چرا حال نداری میخواستی جدا بشی که اینطور رفتار کنی
گفتم چطور ثریا نگاهی به مامان کرد و گفت انگار بازار شامه شوهرت چیزی نمیگه ؟مامان رفت تو آشپزخونه و گفت غذا چی درست میکنی دستی کشید رو گاز و گفت ببین چقد چربه دختر تو سلیقه خونه ما رو مگه ندیدی بی تفاوت روموکردم یه وری و گفتم سلیقه ما نه سلیقه رقیه خانوم من ندیدم شما کار کنی که یاد بگیرم.ثریا بلند شد و رفت تو اتاق خواب یه حس بدی بهم دست دادمامان گفت چخبرتازه یادم افتاد که حامله ام با ذوق گفتم مامان حامله ام مامان با چشای گشاد گفت راس میگی؟ثریا اومد تو هال و گفت چی حامله ای؟گفتم اره ثریا یه غمی نشست تو نگاهش ولی زود خودشو جمع و جور کرد و اومدبغلم کردمامان گفت از کجا فهمیدی گفتم رفتم پیش ماما اون گفت مامان خیلی خوشحال شد و گفت خیلی خوب شد همش نگران بودم.لم داد به مبل و گفت تا میتونی ناز کن و ویار الکی داشته باش.خودتو لوس نکنی کسی محل نمیده بهت گفتم یعنی چی مامان گفت همش بهونه بگیر کمرم درد میکنه پام درد میکنه حالت تهوع دارم بگو ویار کردم نمیتونم غذا بپزم
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هشتادوچهارم پروین خانوم گفت مامانت هست دختر بچه از همون دم د
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_هشتادوپنجم
تا ۹ ماه راحتی بعدش بچه دست و پاتو میگیره کسی خواسته ای نداره ازت
تا ببینم میتونم یکی رو به این بهونه بگم برات بگیره کارهاتو بکنه.گفتم فکر نکنم بهرام قبول کنه اصلا خانوم بزرگ اجازه نمیده.حاملگی بهونه خوبی بود تا تنبلیم و باهاش بشورم طبق گفته مامان شروع کردم به بهونه های الکی که این بو میده اینو نمیخورم اون و نمیشورم بهرام اوایل خیلی راه می اومد هر چیزی میخواستم میخریدشام و هم هر شب خونه خانوم بزرگ بودیم و خودمو میزدم به بیحالی که کار نکنم مثل مهمونا موقع شام میرفتم و می اومدم زینب چند باری تیکه بارم کرد و محل ندادم خانوم بزرگ با دیدن من خون خونشو میخوردماه چهارم به بعد بود که خانوم بزرگ سرسفره چند باری گفت ماهم حامله شدیم و خبر داریم ویار چیه معمولا دیگه ماه پنجم به بعد ویار به اون شدت نیست بهرام اوایل کارامومیکردخونه رو تمیزکاری میکرد و لباسهارو میشست اما کم کم اونم تحت تاثیر حرفهای مادرش قرار گرفت و یه بند غر میزدهر چی بچه بزرگتر میشد و سنگین ترمیشدم
کار کردن برام سخت تر میشد وزنم بالا رفته بودو به بهونه های الکی میرفتم خونه مامان و تو هفته ۳،۴ روز اونجا بودم.رقیه بیچاره هر روز چند مدل غذا میپخت رابطه من و بهرام هرروزبدترمیشدیه روز که لباسها رو داشتم مرتب میکردم عکس یه دختر و تو جیب بهرام دیدم و منتظر شدم شب بیاد خونه طبق معمول بهرام بدون هیچ حرفی مستقیم رفت حموم و دوش گرفت و لباس پوشیدو گفت بریم برا شام عکس و گذاشتم جلوشو و گفتم این چیه برداشت نگاهی بهش کرد و گفت عکس هست گفتم تو جیب تو چیکار میکردگفت نمیدونم،نتونستم جلوی عصبانیتم و بگیرم و شروع کردم به فحش و بد و بیراه دادن خودم میزدم و میگفتم میدونستم بلاخره همچین غلطی میکنی خاک تو سر من گفتن که این پسر حاج مسلم زن بازه و حیا نداره با این حرفم بهرام سیلی محکمی زد تو گوشم.حاج مسلم و بهروز و پروین اومدن دم در بهرام در و باز کردحاج مسلم گفت چه خبرتونه خونه رو گذاشتید رو سرتون رفتم جلوش و گفتم بفرما حاج مسلم اینم تحفه جدید پسر عیاشت حاج مسلم با اخم گفت حرف دهنت و بفهم عروس عکس و کوبیدم رو سینه اش پروین هینی گفت و دستشو گذاشت رو دهنش حاج مسلم نگاهی به بهرام کرد و گفت این چیه بهرام کلافه مشتی زد به دیوار و گفت من خاک تو سر مثلاخواستم حواسش به زندگی جمع بشه یا یکسره خونه ننه باباشه یا خوابه یا بدنش درد میکنه انگار هیشکی تا حالا حامله نشده حاج مسلم نگاه خیره ای بهمون کرد و گفت بچه بازی هاتونو تموم کنید وزندگیتونو بکنید این مسخره بازیا چیه گفتم بخدا دروغ میگه این مگه قبلا هم سابقه نداشته همه میگن که هر روز اینور اونور بوده بهروز گفت زن داداش احترام خودتو نگهداراین چه حرفیه بهرام رفت تو حیاط و گفت محل ندین این امشب قاطی کرده برگشتن رفتن و من تنها موندم بهرام جوری رفتار میکرد که انگار من دیوونم مشکل از منه خیلی کفری بودم نمیدونستم چیکار کنم رفتم تو اتاق و در و بستم بهرام شب نیومد خونه و تنها تا صبح موندم صبح به محض اینکه بیدار شدم لباس پوشیدم و رفتم دم در
هر چی موسی اصرار کرد که من ببرم گفتم خودم میرم رفتم خونه مامان رقیه با دیدن حال خرابم گفت وا چی شده دختر جون این چه حالیه سراغ مامان و گرفتم گفت بالاس رفتم تو خونه هنوز خواب بودن نشستم تو ایوون و داد زدم بیدار شید دیگه ببینم چه خاکی تو سرم بریزم بایدبه صدای من مامان سراسیمه بیدار شد و اومد تو ایوون و گفت تو اینجا چیکار میکنی گفتم مامان خانوم تجویزهات برعکس جواب داد ثریا هم اومد بیرون و گفت چی شده گفتم تو جیبش عکس یه دختر و پیدا کردم هر چی از دهنش دراومد بهم گفت و منو دیوونه جا زدن مامان گفت غلط کردن درست و حسابی حرف بزن ببینم چی شدثریا نیشخندی زد و گفت نتونست ذات خودشو پنهون کنه همه میگفتن دیگه پسر کوچیک حاج مسلم زن بازه مامان با دست زد رو دهن ثریا و گفت لال میشی یا نه ثریا شوک شده بلند شد و با گریه گفت به من چه رفت تو اتاق مامان گفت پاشو بریم ببینم واقعا کسی تو زندگیش هست یا نه گفتم مامان اگه باشه من یه لحظه هم تو اون خونه نمیمونم گفت حرف اضافه نزن طلاق نداریم ماتوخونواده.پاشدیم با مامان رفتیم نزدیک مغازه بهرام.چادرموننو کشیدیم رو صورتمون وخودمون مشغول خرید کردیم مثلاچون مغازه کفش فروشی بود هرادمی میرفت تو مغازه چند تا دختر جوون اومدن دم مغازه و کفشها رو دیدن و بعد رفتن تو مامان رفت جلوی ویترین جوری که صورتش دیده نشه وایساد و بعد رفتن دخترا اومد و گفت چه صمیمی باهاش گپ میزدن خیلی کفری بودم از دستش مامان گفت از اینجا وایسادن چیزی دستگیرمون نمیشه بیا بریم. باهم راه افتادیم اما مامان مسیر خونه نرفت و از کنار امامزاده راهشو کج کردسمت دیگه گفتم کجا میریم گفت کاریت نباشه بیا بریم
ادامه دارد....
@Aghmiun
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐میلاد امام زمان حضرت مهدی (عج) مبارک باد💐
ڪار گل زار شود گر تو به گلزار آیی
نرخ یوسف شکند گرتو به بازار آیی💛
🌸اللهم عجل لولیک الفرج 🌸
@Aghmiun
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای هر انسان
کسی باید باشد که با دوست داشتن
زیباترش کند.
مثل آن پنجرهی چوبی
که از شمعدانیها
جان تازهای میگیرد ...🍃🌸
@Aghmiun