eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
797.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👑 صبح بخیر! امروز در انتظار توست تا شاهزاده یا ملکه زندگی‌ات باشی. انرژی خود را بالاببر و با عشق به کارهایت بپرداز. زمانی که خودت را باور داشته باشی، هیچ چیزی نمی‌تواند مانع پیشرفتت شود. زندگی پر از شگفتی‌هاست، پس به ادامه مسیر با قاطعیت برو! 💪✨ @Aghmiun
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تغییرات واقعی از درون شما آغاز می‌شود، نه از فرصت‌های بیرونی @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
54.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️به این ویدئو و چهره‌ی کودکانی که ابراز محبت و کلام محبت‌آمیز والدینشون رو می‌شنون دقت کنید! این کلمات قدرتمند قطعاً در سرنوشت این کودکان تأثیر خواهند داشت. @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هشتادوپنجم تا ۹ ماه راحتی بعدش بچه دست و پاتو میگیره کسی خوا
رفتیم به یه خونه خرابه رسیدیم خیلی داغون و قدیمی بود مامان نخ کنار در و کشید و بعد چند دقیقه یکی اومد در و وا کردمانند رو به پسر بچه گفت خونس پسر بچه که کچل بود و چشاشم سرمه کشیده بودن با سر گفت بله نگاهش خیلی خیره و ترسناک بودمامان رفت تو و. منو هم کشید دنبال خودش رفتیم تو حیاط همه جا پر وسایل کهنه بود پسر بچه جلوتر رفت تو و در و باز گذاشت گفتم مامان خیلی ترسناکه بیا برگردیم مامان گفت حرف نزن بیا توحس خفگی داشتم پشت سرش راه افتادم و رفتیم تو خونه یه دالان بزرگ و طی کردیم تارسیدیم به یه اتاق کوچیک.از اونجا پله میخورد میرفت پایین و دور تا دور اتاق بوددر یکی از اتاقها باز بود و پسر بچه اشاره کرد برید توبوی خیلی بدی می اومد روسریمو گرفتم جلوی بینیم و رفتیم تو یه پیر زن که موهاشو به طرز عجیبی بافته بود و روشم یه شال بسته بودنشسته بود رو یه پوست گوسفند و دور تا دورش پر سر گوسفند و گاو بودچند تا هم استخون دیگه دورش چیده بود و کلی وسایل. عجیب غریب کنارش بودمامان سلام داد و نشستیم پیرزن گفت کارت چیه مامان گفت برا این دخترم اومدم پیرزن نگاهی بهم کرد و گفت قبلی چی شد مامان گفت تو خونمه پیر زن همونطور که تو کاسه آب میریخت گفت عجله نکنید اونی که میاد خوب نیست مامان گفت کی پیرزن دیگه حرفی نزدکاسه رو گذاشت جلوی من و گفت انگشت بزن توش با ترس انگشتم و زدم تو آب کاسه و برداشت رفت.نگاهی به آب کاسه کرد و چند تا استخون پرت کردتوش و گفت شوهرت حرف زیاد پشتش هست.دو زنه میبینمش نگاهی به مامان کردم و مامان گفت یعنی زن دیگه داره پیر زن گفت نه الان نداره اما یه زن دیگه تو سرنوشتتون هست حالا یا ازدواج میکنه یا معشوقش میشه.اشک از گوشه چشام جاری شد زنه نگاهی بهم کرد و گفت من نمیزارم خیالت راحت گفت از طرف قوم شوهر در عذابی گفتم اره بدجورنگاه خیره ای بهم کرد و گفت گوش کن فقط مامان دستش و گذاشت جلو دهنش و گفت هیس چند تا استخون و پودر و کاغذ داد به مامان و دستورالعمل هم گفت اومدیم بیرون ذهنم فقط مشغول اونی بود که گفت یا زنش میشه یا معشوقش با خودم عهدبستم نزارم بعد تو دلم میگفتم حالا یه چیزی گفت اون زنه از کجا معلوم راست باشه.برگشتیم خونه و آقام شب اومد خونه که بهرام رفته پیشش گفته بخدا فقط میخواستم مریم دست از بچه بازیهاش برداره من هیچ کس تو زندگیم نیست.مامان گفت ذاتش اینه نمیشه عوضش کردامروز رفتیم دم مغازه نبودی ببینی با دخترا چه دلی میداد و دلی میگرفت آقام گفت لاالله الا الله بس کن زن عوض اینکه دخترتو نصیحت کنی و بفرستی خونش داری هیزم میریزی نگاهی به دور و برش کرد و گفت یکی رو بدبخت کردی اومده ور دلمون کافی نیست.بعد انگار چیزی یادش اومده باشه گفت راستی برا ثریا هم خواستگار پیدا شده من و مامان بهم نگاه کردیم و حرفهای زنه یادم افتادمامان بلافاصله گفت هنوز زوده بگو نیان آقام نگاهی بهش کرد و گفت منم گفتم تا سال شوهرش تموم نشه نمیشه از این حرفها زدثریا اکثرا تو اتاق بود و خواب بودفرداش مامان بلند شد و صبح زود رفت بیرون تا دستورالعمل های زنه رو اجرا کنه باید یکی از دعاها روجایی که تایم زیادی اونجا بودقایم میکرد و گفتم مغازه بهترین جاس اون شب بعد شام بهرام با یه جعبه شیرینی اومد دنبالم و کلی عذرخواهی کرد و منو برگردوندپودرهایی که زنه داده بود بپاشم رو لباس یا بریزم تو کفشش و انجام دادم یه مدت بهرام دوباره خوب شد و زندگی همونی بود که میخواستم.صبح تا شب به بهونه حاملگی در حال استراحت بودم.زینب کلا از من رو برمیگردوند و همیشه هم نق میزد اما پروین خانوم بیچاره نه صبح تا شب تو اون خونه کار میکرد و حرفی نمیزدتحقیرهای خانوم بزرگ هم تمومی نداشت.یه روز پروین خانوم بهم گفت که ناهار و آماده کرده میخواد بره به مادر بزرگش سر بزنه مریضه گفت حواسم به شام باشه و کمک دست زینب باشم گفتم باشه برو.زینب کلا اون روز سمت آشپزخونه نیومدمنم رفتم تو خونه تا یکم استراحت کنم که خوابم بردو با صدای جیغ و فریاد از خواب پریدم.بلند شدم و از پنجره نگاه کردم دیدم خانوم بزرگ با یه چیزی شبیه شلاق افتاده به جون یکی که گوشه. پله خودشو جمع کرده نشناختم با دقت که نگاه کردم بچه های پروین و دیدم که وایساده بودن کنار پله ها و داشتن گریه میکردن و مثل بید میلرزیدن.ترسیدم برم نزدیک منم بزنه فهمیدم پروین هست تازه یادم اومد که قرار بودمن و زینب شام بپزیم نگاهیی به ساعت کردم و دیدم ساعت ۸ شب هست خبری از بهرام هم نشده بودفکر کردم شاید اومده من نفهمیدم اما رفتم رو مبلها رو هم نگاه کردم و جلوی درم نگاه کردم خبری از بهرام نبودبلاخره فاطمه اومد پروین و نجات دادبچه ها رو پروین با گریه برد تو خونه خودشون. ادامه دارد.... @Aghmiun
@Aghmiun ارسالی جناب مهدی فرجی