eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
◾️عرض تسلیت. روحشان قرین رحمت الهی. @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هشتادونهم تا صبح همونجا موندم صبح مامان در و باز کرد و گفت پ
نگاهی به وسایل کرد و اومد پیشم و گفت باید یکم خورد و خوراک بخرید چیزی تو خونه نیست که من کاچی بپزم بهرام شنید و گفت تو هر چی لازم داری بگو الان برم بخرم رقیه خانوم چند قلم وسایل گفت و بهرام رفت.بچه آروم بود و خوابیده بودپروین و زینب و خانوم بزرگ و فاطمه اومدن دیدن بچه زینب اصلا نگاهی بهش نکرد ولی پروین تمام مدت بغلش کرده بود و قربون صدقه اش میرفت.خانوم بزرگ نگاهی به رقیه خانوم کرد و گفت مامانت چرا نیومد اینجا بهت برسه گفتم خودم نخواستم.سری قبل دستمزدشو خوب دادین نمیخواستم اینبارم سنگ رو یخش کنیدخانوم بزرگ که خیلی بهش برخورده بود سکوت کرد و حرفی نزد اما از قیافه اش مشخص بود که حاضر جوابیم خیلی بهش برخورده ده روز تمام رقیه پیشم موند و کارهامومو کرد روز دهم بود و بهرام کلی تدارک دیده بود وهردوخونواده رو شام دعوت کرده بوداون روز با تمام تیکه پرونی های مامان و خانوم بزرگ بلاخره گذشت و حاج مسلم تو گوش بچه اذان گفت و اسمشم گذاشت حمیدرسمشون بود پدر بزرگ باید اسم بچه رو انتخاب کنه منم علارغم میل باطنیم بلاخره رضایت دادم حمید شده بود تمام وجود من صبح تا شب با حمید سر و کله میزدم و چیز زیادی بلد نبودم پروین گاهی به دادم میرسید اصلا وقت اینکه به خودم برسم یا کاری کنم نداشتم بهرام هم طبق معمول صبح تا شب سر کار بود و تنها وقتی که باهم بودیم موقع شام بود و بعد هم خواب هر روز بیشتر از هم فاصله میگرفتیم و من نشونه هایی میدیم و گاهی با مادرم پیش دعا نویس ها بودم تا شاید مهر و محبت بهرام و جلب زندگیم کنم ولی هر روز ناامید تر میشدم حمید سه سالش بود که من دوباره ناخواسته باردار شدم انگار غم عالم رو به دلم ریختن.اذیتهای خانوم بزرگ هم تمومی نداشت.هر روز کنایه هر روز اذیت کردن اجازه اینکه بچه بره تو حیاط رو نداشتیم سر ساعت باید شام آماده بودحق اینکه تو خونه خودمون چیزی بخوریم و نداشتیم.دائم روی ایوون نشسته بود و رصد میکرددلم نمیخواست این بچه بدنیا بیاد هر روز کلی زعفران و آویشن دم میکردم و میخوردم اما دریغ از اینکه بچه از بین بره مجبور شدم بعد دو ماه بگم که من حامله ام مامان کلی خودشو و منو سرزنش کرد که الان چرا دوباره حامله شدم بهرام کلا خنثی بودانگار ما زن و بچش نیستیم وقتی از سقط بچه ناامید شدم دست به دامان مامان شدم تا دوباره بهرام و برگردونم به خودم گفتم بریم پیش اون رمالی که اولین بار رفتیم.رفتیم پیشش همون پسر در و باز کرد بزرگتر شده بود و مو درآورده بودما رو برد زیر زمین و تو اتاق کناری اتاقی که دفعه قبل رفته بودیم پیرزن نشسته بود و نگاه خیره ای بهم کرد سلام دادم گفت بیا بشین حامله ای سر پا واینسارفتم نشستم گفت چی میخوای گفتم میدونم شوهرم سر و گوشش میجنبه اینبار میخوام کاری کنی اونی که زیر پاش نشسته ولش کنه دوتا تاس و چند تا استخون برداشت و دوباره شروع کرد اینبار تو آتیشی که تو منقل جلوش بود انداخت و شروع کرد به حرکات عجیبی درآوردن حس خفگی بهم دست داد حس میکردم هوا تو اتاق نیست دیگه مامان که حالمو دید نگران خواست بلند بشه که زنه با دست اشاره کرد که بشین سعی میکردم نفس عمیق بکشم بلاخره کار زنه تموم شد و نگاهی بهم کرد و گفت طلسم داری گفتم چی گفت میگن که یکی از نزدیکات طلسمت کرده که خوشی نبینی گفتم کی سکوت کردگفتم چیکارکنم گفت خیلی سنگینه الان حامله ای نمیشه کاری کردگفتم خب برا شوهرم چی گفت با یکی خیلی رابطه اش عمیق شده گفت طلسم میفرستم براش تا آشفته اش کنه چون من باعث مرگ کسی نمیتونم بشم خودم اذیت میشم.چند تا هم پودر داد و یه چیزی هم بین یه تکه کاغذ پنهون کرده بود داد و گفت این و جلوی خونت دفن کن اینارو بسوزون و دودش به لباسهای شوهرت بده بلند شدم وتا بیام پشت سرم گفت ولی شوهرتو دو زنه میبینم مواظب باش دوباره دلشوره و شک بیشتری تو دلم انداخت و ناامید برگشتیم.با هزار مکافات اونو جلوی در دفن کردم و اون پودر ها رو هم سوزوندم و دودش دادم به لباسهاچند روزی بهرام گفت حال ندارم و مریضم و تو خونه موندبا حمید بازی میکرد خوشحال شدم که بهتر شده و اثر کرده حالم اینبار خیلی بد بود دایم بالا میاوردم و چیزی نمیتونستم بخورم.شده بودم یه پوست و استخون مامان هفته ای دو سه روز می اومد و سر میزد و کلی غر میزد و میرفت مامان میگفت ثریا نازاس رفته دکتر گفتن بچه دار نمیشی و مرده هم گفته من بچه نمیخوام چند تا دارم خودم و مامان خوشحال بود که باید یه بار تو رو هم ببرم پیش اون رماله برای بهرام هم زبون بند بگیرم گفتم ول کن مامان اینا اصلا تاثیری نداره ببین حال و روز منو.مامان بلاخره کار خودشو کرد و رفت پیش اون خانمه و مثلا برای بهرام زبان بندگرفت یه کم آب داخل یه شیشه بود.آورد که بده بهش منم ریختم تو شربت و دادم بهرام خورد ادامه دارد.... @Aghmiun
@sevgililarr4_5868364660071215504.mp3
زمان: حجم: 3M
Afshin Azari 🎶 افشین آذری 🎼 (2025) اَیلش قلبیمین دوًز اورتاسیندا❣ @Aghmiun
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ شادی روزیه که تا آخرش همه چیز کم و بیش خوب پیش میره. عیبی نداره سردرگم باشی تو این دنیا که بیشتر گوشه و کناره هاش برای همیشه تاریک میمونه. پیشنهاد میکنم حتما ببینید. لطفا موفق باشید ✌🔥 ♥️ @Aghmiun
GICWmAD3Sl0WAgsBAD9oxvOM3K9SbqCBAAAF-mc.mp3
زمان: حجم: 10.7M
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج ◀️بی تصمیمی وسن سوزی درازدواج @aghmiun
انتظارات منطقی ازازدواج.mp3
زمان: حجم: 13.8M
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده و 🌸انتظارات منطقی از @aghmiun