eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نود نگاهی به وسایل کرد و اومد پیشم و گفت باید یکم خورد و خور
تا صبح فقط بالا می آوردبیچاره همش میگفت حتما از غذایی هست که ناهار خورده وگرنه شما هم تو خونه با من خوردینبهرام بهتر شده بود و زودتر می اومد خونه به مامان گفتم هر چی بوداینبار اثر کرده و خوشحال بودم.این وسط خانوم بزرگ از هیچ کاری برای اذیت کردن ما. عروسها کم نمیزاشت یه روز آب و قطع میکرد یه روز برق و به بچه ها اجازه اینکه بازی کنن تو حیاط نمیداددوباره ماه اخر مامان منوبردخونشون تا استراحت کنم.حمید بچه آرومی بود و زیاد اذیت نمیکرد و از اینکه تو حیاط میتونست بازی کنه خیلی خوشحال بود صبح تا شب تو باغچه و حوض بوددو سه روز مونده به وقت زایمانم دردام شروع شدمامان یکسر کنارم بود بلاخره سومین روز دیگه خودمم متوجه شدم که وقتشه با مامان رفتیم بیمارستان و حمید و سپردم به رقیه از صبح که بستری بودم تا شب دردکشیدم و بلاخره ساعت ۱۱ شب بچه دنیا اومد اونم پسر بود خیلی دلم میخواست دختر بشه اما نشدبهم نشونش دادن کپی بچگی های حمید بودصبح بهرام و پروین اومدن و مرخص شدم و رفتیم خونه مامان،بهرام اصلا تعارف هم نکرد که بریم خونه خودمون ثریا روزهایی که من اونجا بودم اصلا به دیدنم کمی اومد و بهونش هم حرف شب فوت بچه اولم بود اما ته دلم میدونستم اون کاریی کرده،حمید از دیدن بچه کلی ذوق داشت هر شب کنارش میخوابید و خیلی بهش وابسته شده بودبهرام کل اون ۲۰ روزی که خونه پدرم بودم دو سه بار اومد بهم سر زد و هر بار هم آشفته تر از قبل بودهوش و حواس درست و حسابی نداشت مامان همش میگفت انگار تریاک کشیده این چرا اینطور هست.هر بار هم باهاش کلی دعوا میکردم که جلو حامد چیزی نگه بعد ۲۰ روز بدون اینکه بهرام سراغم بیادخودم بچه ها رو برداشتم و رفتیم خونه همه جا بهم ریخته بودمامان رفت و رقیه بیچاره رو فرستاد تا کمکم کنه خونه رو مرتب کردیم و شام پخت رقیه.من اصلا دست پخت خوبی نداشتم شب دیر وقت بهرام اومد خونه تو حیاط با حاج مسلم یکم بحثش شد صداشونو میشنیدم حاج مسلم داد میزد سرش کی میخوای آدم بشی زنت برگشته خودش بعد اینم وقت اومدن توبهراام در زد و حمید رفت در و باز کردسلام دادم و بدون اینکه نگاهی بهم بکنه گفت صبر میکردی می اومدم دنبالت گفتم تا کی باید منتظر میموندم حرفی نزد و اومد نشست کنار دیواررفتم نزدیکش و گفتم تو چته از من سیر شدی خوشگلترشو پیدا کردی چرا اینطوری هستی دیگه بریده بودم منم زن بودم و نیاز به توجه و محبت شوهرم داشتم سرشو انداخت پایین و زد زیر گریه نگران نگاهش کردم و گفتم چی شده بهرام حرف بزن کنارم زد و رفت بیرون تا صبح چشمم به در بود و منتظر امابهرام نیومد.بهرام هر روز از ما دور تر و دورتر میشدمنم دیگه بیخیالش شدم و با بچه ها سرگرم بودم بعد یه مدت بهرام خود به خود مهربون تر شد رفت و آمدش همون بود ولی با بچه ها بیشتر وقت میگذروندو یکم با من بهتر رفتار میکردبه همین راضی بودم و دیگه سراغ دعا و رمال نرفتم خودمو راضی کرده بودم که زندگی همینه بچه ها هر روز بزرگتر میشدن و من هم تو اون خونه رفته رفته افسرده تر میشدم دل و دماغ کاری و نداشتم یه روز که بهرام مشغول بازی با بچه ها بود یهو وسط بازی رو به من گفت الفت یه استکان چای میدی باتعجب نگاهش کردم و تازه متوجه حرفش شد و زود خودشو جمع کرد و گفت مهر و الفت زندگیمی دیگه حرفی نزدم ولی دوباره آتیش شک تو دلم افتادیه مدت بیخیال بودم اما الان دوباره تو دلم آتیش بپا شداز طرفی دلم نمیخواست دیگه برم سراغ دعانویس چند روز خودخوری کردم تا بلاخره طاقت نیاوردم و به مامان گفتم مامان طبق معمول پلیس بازی هاش شروع شد به من گفت تو کاریت نباشه من خودم هواسم بهش هست که چیکار میکنه برگشتم خونه دو سه روز گذشته بود که مامان با حالت دعوا اومد خونه مادر و محکم میکوبید و تو حیاط داد و هوار راه انداخته بود با تعجب در و باز کردم و گفتم چی شده ثریا همراهش بود و داداش بزرگم،دادشم داد زد پاشو جمع و جور کن بریم مامان از تو حیاط داد زدچشمت روشن حاج مسلم عروس جدید مبارک چرا خبر ندادین بیاییم مراسم شادیتون خانوم بزرگ اومد تو ایوون و گفت چته باز تو چی شده عروس جدید چیه ثریا داد زد پسرت بهرام زن دوم گرفته با شنیدن این حرف انگار پاهام فلج شده باشه یهو محکم خوردم زمین مامان دویید سمتم و بلندم کرد و همونطور که داشت نفرینشون میکرد گفت بمیرم برات مادر یه روز خوش تو این خراب شده نداشتی.مامان منو کشوند تو خونه و ثریا و داداشمم اومدن توبچه ها از دیدن من تو اون حالت ترسیدن و شروع به گریه کردن ثریا رفت تو اتاق و برامون لباس جمع کرد و گفت پاشید بریم مامان همونطور که من و داشت بلند میکرد خانوم بزرگ اومد تو خونه و گفت من نمیدونم چه خوابی دیدین باز هر جا میری تنها میری حق اینکه بچه ها رو ببری نداری. ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نودویکم تا صبح فقط بالا می آوردبیچاره همش میگفت حتما از غذای
با نفرت گفتم بچه هامو پیش تو بزارم که چه غلطی بکنی مامان و خانوم بزرگ به شدت درگیر شدن و خانوم بزرگ با کمک فاطمه بچه ها رو برد تو خونه خودشون قیامتی بپا شد تو خونه هر چی در میزدم باز نمیکردن و صدای گریه بچه هام جیگرم و خون کرده بودبلاخره طاقت نیاوردم و از هوش رفتم.با صدای پرستار به هوش اومدم و بلافاصله بلند شدم و نشستم مامان پایین تخت وایساده بودگفتم بچه هام کوشن مامان گفت میان داد زدم چی چی رو میان گفتم کجان مامان سعی داشت آرومم کنه اما من هرلحظه صدام بالاتر میرفت من یه روزم بدون بچه هام نمونده بودم با یادآوری کار بهرام اشکام سرازیر شدکمی که اروم شدم رفتیم خونه مامان منو بردتو اتاق و بهم قول داد بره بچه ها رو بیاره دلم شور میزد و آرامش نداشتم نگران بچه هام بودم صدای آقامو شنیدم که مادرمو صدا میزد خودمو انداختم بیرون و رفتم سمت اقام،آقا با دیدن من گفت چی شده این پسرا چه غلطی کردن گفتم کدوم پسرا آقام گفت از کلانتری زنگ زدن بهش که داداشام و گرفتن گفتم چرا گفت انگار با بهرام درگیر شدن مامان دو دستی کوبید رو زانوهاش و گفت خدامرگم بده کشتنش آقام داد زد سرش بلاخره تو خونه خرابمون نکنی ول کن نیستی افتادم به پاهاش اقام و گفتم تو رو خدا بچه هامو بیارید برام آقام نگاهی بهم کرد و گفت میگم حاج مسلم بیاره برم ببینم چه غلطی کردن یکم نور امید تو دلم روشن شد حالم بشدت. بد بود و حالت تهوع ولم نمیکردکنار نرده ها نشستم و منتظر شدم اقام برگرده مامان اومد کنارم نشست همونطور که نگاهم به در بود گفتم زنش چطور بود؟خوشگل بودمامان گفت دختره دهاتیی انگشت کوچیکه تو هم نمیشدخدا میدونه با چه کلکی کشیده سمت خودش گفتم دیدی حرفهای پیر زن راست از آب دراومدمامان گفت نمیزارم آب. خوش از گلوشون پایین بره بلاخره آقام برگشت و سند خونه رو از مامان خواست گفتم گفتید به حاج مسلم آروم لب زد فعلا باید این گردن کلفتها رو آزاد کنم اونم به موقعش انقد زدنش که نمیره شانس اوردیم ته دلم راضی بودم که بمیره بعد یاد بچه هام افتادم با وجودبهرام شایدمیشد بچه ها رو بگیرم اما با مرگش نه.خبری از بچه هام نشد دلم پرمیزدبراشون اما نه مامان اجازه میداد برم نه اونا اجازه میدادن ببینمشون یه بار دور از چشم مامان رفتم اما اجازه ندادن برم تو خونه حال خوبی نداشتم و دائم بالا میاوردم خودم فکر میکردم بخاطر استرس و فشار عصبی هست که این چند وقت کشیدم اما وقتی مجبور شدم برم دکتر بهم گفتن که حامله ام انگار دنیا آوار شد روم کارم گریه بود اما اینبار دیگه اجازه نمیدادم بچه دنیا بیاداما وقتی آقام فهمید که من حامله ام دو پاشو کرد تو یه کفش که بلایی سر بچه بیاد من حلالت نمیکنم همینطور دور از بچه هام تو خونه آقام موندم.یه روز آقام منو صدا کرد و گفت بیا بشین حرف دارم باهات رفتم پیشش گفت میخوای چیکار کنی گفتم میخوام جدا بشم با شنیدن این حرف نگاه پرخشمی بهم کرد و گفت ما همچین چیزی تو خاندانمون نداریم همین مونده منو انگشت نمای همه بکنی گفتم من دیگه نمیتونم با اون برم زیر یه سقف گفت مجبوری بخاطر بچه هات تو الان حامله ای این بچه پدر میخواد کاری هست که شده بلاخره باید هواست خیلی جمع زندگیت میبودمامان اومد تو اتاق و با شنیدن حرفهای آقام داد زد من نمیزارم یه روز خوش ببینه اون زن آقام بلند شد و انگشتش و به نشونه تحکم بلند کرد و تو صورت مامان داد زد دیگه حق نداری بامسخره بازیات زندگی اینا رو بهم بریزی بزار زندگیشونو بکنن کم بدبختی نکشیدیم از دست کارای تویکی رو به کشتن دادی یکی هم اینطورچرا آروم نمیشی چرا آبرومونو میبری این همه پشتمون حرف هست کافی نیست رو به من کرد و با عصبانیت گفت میری و دیگه هم اینجا برنمیگردی فردا میبرمت خونه شوهرت گفتم من تو اون خراب شده برنمیگردم آقام داد زد اونجا نیست بچه هاتم پیش زنش هستن بهرام برای اون عفریته خونه گرفته بودولی من باید تو اون خونه پیش مادر بی وجدانش میموندم.فردا صبح آقام اومد سراغم و گفت پاشو اماده شو ببرمت خونه شوهرت پیش بچه هات مامان اومد که باید بیان بیفتن به دست و پاش آقام گفت نمیان خیلی زیاد هم کشش بدیم طلاقش میدن و بی آبرو میشیم رفتن سر خونه و زندگیشون بچه ها رو هم بردن این یعنی چی هان؟به زور آقام بلند شدم و آماده شدم و رفتیم اول رفتیم مغازه بهرام آقام رفت حرف زدباهاش و گفت که چون حامله اس میگیم برگرده یه خونه دو طبقه بگیر زن و بچت و جمع کن بهرام هم قبول کردبشرطی که با خونواده ام رفت و آمد نکنم.آدرس خونه رو داد و رفتم سمت خونه صدای بچه ها از تو حیاط،می اومد دلم پر زد براشون در زدم و حامد در و باز کرد و با دیدنم جیغ کشید مامان پرید تو بغلم. ادامه دارد... @Aghmiun
می‌روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می‌برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می‌برم تا که در آن نقطه‌ دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می‌برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال می‌برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می‌لرزد، می‌رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من به خدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می‌روم خنده به لب، خونین دل می‌روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی‌حاصل @Aghmiun
✅خبر کوتاه و ترسناک ! 👻👻 ضرر تنهایی و احساس تنهایی داشتن برای سلامتی بدن بیشتر از کشیدن ۱۵ سیگار در روز، مصرف الکل، نداشتن فعالیت بدنی و اضافه وزن است! حالا ترسناک تر اینکه ۵۳درصد آدما در سالمندی احساس تنهایی می‌کنن! من نمی‌دونم چیکار می‌کنید ولی یه فکری به حال تنهایی‌ بکنید @Aghmiun
📚 پاسخ زیرکانه بازرگان به انوشیروان 👌 در زمان پادشاهی انوشیروان بازرگانی در سرزمین او مى زیست که مال فراوانی نیز گرد آورده بود. پس از سال ها، او که در مملکت انوشیروان غریب بود، تصمیم گرفت به دیار خویش برگردد. ولى بدخواهان، نزد پادشاه بدگویى کردند که فلان بازرگان، از برکت تو و سرزمین تو، چنین مال و منالی به هم رسانده است و اگر او برود، دیگر بازرگانان هم روش او را در پیش مى گیرند و اندک اندک رونق دیار تو، هیچ مى شود. انوشیروان هم رأى آنها را پسندید و بازرگان را احضار کرد و گفت که اگر مى خواهى، برو؛ ولى بدون اموال. بازرگان گفت: «آنچه پادشاه فرمود، به غایت صواب است و از مصلحت دور نیست. اما آنچه آورده بودم در شهر تو به باد رفت، اگر پادشاه دو چندان باز تواند داد، ترک همه مال خواهم کرد. انوشیروان گفت: اى شیخ! در این شهر چه آورده اى که باز نتوانم داد؟ گفت: اى مَلِک! جوانى آورده بودم و این مال بدان وسیله کسب کرده ام. جوانى ام به من باز ده و تمامت مال من باز گیر. انوشیروان از این جواب لطیف متحیّر شد و او را اجازت داد تا به سلامت برفت. 🔻 برگرفته از جوامع الحکایاتِ محمد عوفى @Aghmiun