eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نودوچهارم خانوم بزرگ با کمک فاطمه زبون بچم و داغ گذاشته بودچ
یه روز مامان یه پودری داد بهم و گفت اینو بریز تو غذای الفت و دخترش مهر بهرام از دلشون بره و خودش جمع کنه بره اوایل قبول نکردم و گفتم میترسم اماحس حسادت به توجه و صمیمیتی که بین الفت و بهرام بود بلاخره قانعم کردکه اینکار و بکنم هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید تا اینکه پری گفت رویا دیروز هوس کاچی کرده بودزود دستبکار شدم و اول صبحونه بچه ها رو دادم و بعد رفتم سراغ کاچی.کاچی رو پختم و اون پودر و هم ریختم توش به پری گفتم رویا و الفت و صدا کنه بیان کاچی بخورن رویا و الفت اومدن تو یه پیاله برا رویا ریختم و بقیه رو هم برا الفت ریختم رویا یکم از کاچیش خورد و رفت با پری به بازی الفت لب نزدهمش استرس داشتم که نکنه شک کرده باشه پری گیر داد که منم. کاچی میخوام هر چی بهش اصرار کردم بعدا میدم برات ول کن نبودالفت صداش کرد و کاچیش و داد دستش هر چی سعی کردم نخوره کاچی رو اما نتونستم با خودم گفتم نهایت اینم از بهرام بدش میاد چیز خاصی نمیشه که پری همه کاچی رو خورد با الفت گرم صحبت شدم و کلا بچه ها یادم رفتن الفت بلند شد و رفت بالا دخترا پایین مشغول بازی بودن که یهو حال رویا خراب شد و دویید سمت حیاط و بالا آورد پری هم دستش و گذاشته بود رو شکمش و گریه میکرد که دل پیچه دارم به صدای بچه ها الفت اومد پایین و گفت چی شده که پری گریه هاش شدیدتر شد و رویا هم یه بند بالا میاوردبا الفت بچه ها رو بردیم بیمارستان همش نگران بودم که بفهمن من چیزی دادم خوردن هر چی پرستارا و دکترا گفتن چی خوردن من چیزی نگفتم با خودم فکر میکردم در حد مسمومیت هست و خوب میشن اما در کمال ناباوری پری بیهوش شد و به کما رفت حال رویا بهتر بودبهرام اومد بیمارستان و الفت گفت بعد خوردن کاچی من رفتم بالا دیگه نفهمیدم چی شده انگار بهرام متوجه شده باشه یهو حمله کرد سمت من که کار تو هست زبونم بند اومده بود نمیتونستم حرف بزنم پرستارا بهرام و ازم جدا کردن پری رو بردن آی سی یو و گفتن به کلیه هاش آسیب رسیده رویا مرخص شد ولی گفتن پری باید پیوند کلیه بشه با بدبختی یکی رو پیدا کردن و پری رفت اتاق عمل دکترا میگفتن دعا کنید بچه پیوند و پس نزنه بعد عمل حالش خوب بود اما درد زیاد داشت کنار تختش خوابم برده بود که الفت اومد توپری با گریه بهش گفت درد دارم الفت رفت پرستار و خبر کرد که بیاد مسکن بزنه بعد اینکه پرستار رفت حال پری بدتر شد و نفسش بالا نمی اومدالفت با جیغ و داد پرستار و خبر کرد و پری رو بردن بخش ویژه بهرام هم رسید و با دیدن اوضاع ما رفت جلو در و داد و فریاد راه انداخت دلم داشت از جا کنده میشد.بچم پر کشید و بهرام میخواست منوبکشه که با کمک پرستارا منو بردن تو یه اتاق دیگه از هوش رفتم و چیزی متوجه نشدم وقتی به هوش اومدم که مامان و آقام بالا سرم وایساده بودن به محض دیدن مامان داد زدم الان خیالت راحت شد الان من خوشبخت شدم شوهرمو پس گرفتم؟آقام با تعجب نگاهی به مامان کرد و گفت مگه چیکار کردی داد زدم اون پودر و کثافت های تو منو به این روز انداخت مامان با ترس نگاهی به آقام کرد وخواست از اتاق بره بیرون که آقام نزاشت و دستشو کشید و گفت چی شده چه غلطی کردی مامان رنگش پریده بود من داد زدم بهم یه پودر داد که الفت و دخترش از بهرام دل بکنن من خر هم ریختم تو کاچی و بچه خودم خورد و به این روز افتادبرای اولین بار تو عمرم دیدم که آقام رو مامان دست بلند کرد پرستارا اومدن جداش کردن آقام داد زد که حق نداری برگردی تو خونه من این همه سال تحملت کردم دیگه کافیه مامان و از خونه بیرون کرد و منو برد خونه بهرام پیغام فرستاده بود که طلاقم میده دلم برای پسرام یه ذره شده بود التماس آقامو کردم که پسرامو بیاره ببینم اما آقام هم باهام سر سنگین بودآقام برای پری مراسم گرفت و بهرام هم جدا مراسم گرفت همه فامیل از اتفاقی که افتاده بودباخبر شدن یه عده با ترحم بهم نگاه میکردن یه عده با سرزنش من ذره ذره در حال مردن بودم آقام دیگه اجازه ندادمامان برگرده تو اون خونه و براش یه جا اجاره کرد و فرستادش اونجازندگیم از هم پاشید و بچه هام از دستم رفتن شدم یه ادم افسرده که روزی هزار بار زندگیمو مرور میکردم و تو هر بار مقصرتر از دفعه قبل میشدم.هر روز میرفتم دم در خونه و منتظر بچه ها که بیان ببینم یه روز آقا موسی منو دید و اومد گفت خانوم از اینجا رفتن رفتم دم مغازه بهرام اونجا نبود و من دیگه بچه ها رو ندیدم روزهام بی معنی میگذشتن و صبح تا شب تو اون خونه خودمو حبس میکردم هر چی آقام میگفت نمیتونستم خودمو ببخشم و زندگی عادیم و بکنم یه روز خبر آوردن که گاز ترکیده و خونه ای که مامانم اونجا بود آوار شده رو سرش هر چی دنبالش گشتن پیدا نشد ادامه دارد.. @Aghmiun
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ زیبا حاوی نکات بسیار ارزشمندی میباشد حتما تا آخر ببینید .... @Aghmiun
🌺حالا شده هنگام تماشای فیلم گریه کنین؟ 🔴باید بگم گریه کردن هنگام تماشای فیلم نشونه قدرت عاطفی شماست و نه ضعفتون...! 💠طبق تحقیقاتی که دکتر پل زاک دانشمند و عصب شناس دانشگاه لوما لیندا انجام داده پی برده که... 🔸✴️دیدن فیلم هایی که ما رو قانع میکنن و احساس مارو درگیر میکنن باعث ترشح هورمون اکسی توسین» در بدن ما میشن. 🔸✴️سپس اکسی توسین با افزایش احساس همدلی و شفقت همراه میشه و احساس ارتباط اجتماعی رو تشدید میکنه... 🔸✴️در نتیجه ارتباط عمیق تری با شخصیت های فیلم شما برقرار کرده و سپس فوران عاطفی ناگهانی گریه کردن رو تجربه میکنین...! 🔸✴️در نهایت به گفته روانشناس دانیل گولمن گریه در پاسخ به یک فیلم نشان دهنده همدلی بالا آگاهی اجتماعی و ارتباط است و نه نشونه ضعف شما ...! @Aghmiun
یک عکس از آرشیو کانال آنا وطن آغمیون که ... غروبی زیبا در آغمیون را بتصور کشیده.... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نودوپنجم یه روز مامان یه پودری داد بهم و گفت اینو بریز تو غذ
بعد ۲۴ ساعت از تو زیرزمین اونم به طرز خیلی بدی که جان داده بودپیداش کرده بودنداقام خیلی ناراحت شد و بعد فوت مامانم هر روز بدتر میشد ثریا خیلی کم می اومد و بهش سر میزدبرادرام هم که کلا نبودن مجبور شدم خودم و سر پا نگهدارم و بهش برسم سکته کرده بود و توان حرکت نکرد نداشت وضع مالیمون بد شده بود و مجبور شدیم رقیه رو مرخص کنیم و خودم باید کارها رو میکردم و به آقام میرسیدم هر روز ارزوی مرگ داشتم دو سال بعد فوت مادرم ثریا هم تصادف کرد و مرد ثریا برام نه خواهری کرد نه دوستی از مرگش چندان ناراحت نشدم فامیلهای شوهرش مراسم گرفتن و منم مثل غریبه ها رفتم و اومدم خیلی بی کس و تنها شده بودم اقامم طاقت نیاورد و اونم رفت و من موندم و یه خونه بی روح برادرام مجبور شدن بلاخره ارث و تقسیم کردن و مغازه و خونه به من رسبد قبلش هم با ثریا سر مغازه مشکل داشتیم و ثریا انتظار داشت مغازه بازار و بگیره اونم شوهرش پرش میکرد اما برادرام نزاشتن مغازه تو بازار جای خوبی بود و اجاره اش دادم با پولی که از اجاره میگرفتم زندگی میکردم یه روز حالم بد شد و مجبور شدم برم دکتر بعد ازمایش دکتر گفت که سرطان دارم و باید هر چه زودتر درمان و شروع کنم حال روحیم خیلی بد شد دنبال یکی بودم که بهش پناه ببرم دنبال یه نشونه از بچه ها بودم از اینور اونور پرس و جو کردم بلاخره آدرس خونه بهرام و پیدا کردم همزمان هم شیمی درمانی رو شروع کردم رفتم جلو خونه بهرام پسرا رو از دور دیدم چقد بزرگ شده بودن و مرد شده بودن دلم براشون قنج رفت و افسوس خوردم که چرا با نادونی خودمو از لذت داشتن بچه هام محروم کردم جرات اینکه برم زنگ بزنم نداشتم همونطور اونجا نشسته بودم رویا اومد بره خونه اول نشناختم امادقیقتر که نگاه کردم فهمیدم رویاس برگشت سمت ماشین و نگاهی بهم کردولی نشناخت.ترسیدم برم جلو در و باز کرد و رفت تو خونه برگشتم خونه ولی تصمیم گرفتم حداقل با رویا حرف بزنم اون بنظرم راحتتر میتونست برخورد کنه فردا باز رفتم جلوی در کشیک دادم تا بلاخره اومد بیرون رفتم جلو و سلام دادم با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت شما؟گفتم نشناختی تبسمی کرد و گفت خیلی قیافه تون برام آشناس اما نمیدونم کجا دیدمتون گفتم مریمم از شنیدن اسمم انگار شوکه شد و گفت مریم؟گفتم اره عزیزم دور و برش و نگاهی کرد و گفت چه عجب حالا اومدین گفتم اگه وقت داری باهم حرف بزنیم رویا باهام اومد و رفتیم تو یه پارک حرف زدیم خیلی از اتفاقها رو براش کامل توضیح ندادم دلم نمیخواست بهرام و الفت بگن تاوان کارهامونو پس دادیم غرور هیچ وقت منو ول نکردبهش گفتم اخرای عمرمه و میخوام پسرامو ببینم و حلالیت بگیرم قول داد با الفت حرف بزنه اما بعد پشیمون شد و گفت بهتره غافلگیرانه بیای احتمال اینکه گارد بگیرن زیاده اگه سرزده بیای تو عمل انجام شده قرار میگیرن بنظرم حرفش درست بودقرار شد فردا ظهر من برم خونشون استرس بدی به جونم افتاده بود و تا صبح هزار بار عکس العمل های احتمالی اونا رو مرور میکردم دلم پر میکشید پسرا مو از نزدیک ببینم صبح زدم بیرون و یکم تو خیابونا گشتم و گل و شیرینی خریدم و رفتم سمت خونه الفت در زدم و رویا در و باز،کردپاهام داشتن میلرزیدن با استرس بالا رفتم و الفت از دیدنم خشکش زد اما خودشو جمع و جور کرد و رفتم نزدیک و بغلش کردم انتظار برخورد گرم نداشتم اونم سرد باهام رفتار کردرویا سعی داشت فضا رو صمیمی کنه بهش گفتم میخوام پسرارو ببینم اونم زنگ زد و کشیدشون خونه اما برخلاف تصورم ازم بیزار بودن حامد یکم نرمتر بود اما حمید انگار دلش خیلی پر بود ازم.هر چقد سعی کردم بهشون نزدیک بشم اما نشد بودنم اونجا اونا رو هم آزار میداد بلند شدم و خداحافظی کردم و رفتم خونه دلم داشت میترکید چرا باید سرنوشت من اینطور میشدگاهی رویا می اومد و بهم سر میزد و تو دوره شیمی درمانیم گاهی همراهم بوددر مورد پسرا ازش میپرسیدم اونم کارهاشونو برام تعریف میکرد و دلم ضعف میرفت براشون عجیب اون روزها دوران نوزادیشون یادم افتاده بود و چشامو میبستم و مرور میکردم لحظه لحظه خاطراتی که باهاشون زندگی کردم.حالم جای اینکه بهتر بشه هر روز بدتر میشد و رویا پا به پام می اومد و هوامو داشت.اما حس میکردم روزهای اخرم هست دست رویا رو گرفتم و گفتم اگه حالم بدتر شد حتما پسرا رو خبر کن بیان به باباتم بگو بیاد باید ازش حلالیت بگیرم اون روز حالم خیلی بد شد و فقط تونستم شماره رویا رو بگیرم و بهش بگم بیاد کمکم دیگه چیزی نفهمیدم و چشم که باز کردم رو تخت بیمارستان بودم و کلی دستگاه بهم وصل بود و ماسک اکسیژن رو دهنم بود ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نودوششم بعد ۲۴ ساعت از تو زیرزمین اونم به طرز خیلی بدی که جا
رویا کنار تختم وایساده بود و با دیدن چشمای بازم خوشحال شد و بوسه ای به پیشونیم زدخواهش کردم پسرامو خبر کنه . ادامه از زبون رویا زنگ زدم به مامان و گفتم مریم حالش بده و به حمید و حامد و بابا هم خبر بده بیان یک ساعتی گذشت و کم کم پیداشون شدتک تک رفتن تو اتاق و با مریم حرف زدن مریم ناکام و بی کس از این دنیا رفت. پایان دوستان تناقض هایی که تو داستان از زبان مریم و الفت هست بخاطر این هست که مریم ترجیح داده خیلی از،موضوعات و اونطوری که هست تعریف نکنه بعد فوتش خیلی از حقایق روشن شد که در قسمتهای اول از زبان الفت گفته شدچیزهایی که از زبان مریم برای رویا تعریف شده رو تو قسمت دوم نوشتیم. @Aghmiun