eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ زیبا حاوی نکات بسیار ارزشمندی میباشد حتما تا آخر ببینید .... @Aghmiun
🌺حالا شده هنگام تماشای فیلم گریه کنین؟ 🔴باید بگم گریه کردن هنگام تماشای فیلم نشونه قدرت عاطفی شماست و نه ضعفتون...! 💠طبق تحقیقاتی که دکتر پل زاک دانشمند و عصب شناس دانشگاه لوما لیندا انجام داده پی برده که... 🔸✴️دیدن فیلم هایی که ما رو قانع میکنن و احساس مارو درگیر میکنن باعث ترشح هورمون اکسی توسین» در بدن ما میشن. 🔸✴️سپس اکسی توسین با افزایش احساس همدلی و شفقت همراه میشه و احساس ارتباط اجتماعی رو تشدید میکنه... 🔸✴️در نتیجه ارتباط عمیق تری با شخصیت های فیلم شما برقرار کرده و سپس فوران عاطفی ناگهانی گریه کردن رو تجربه میکنین...! 🔸✴️در نهایت به گفته روانشناس دانیل گولمن گریه در پاسخ به یک فیلم نشان دهنده همدلی بالا آگاهی اجتماعی و ارتباط است و نه نشونه ضعف شما ...! @Aghmiun
یک عکس از آرشیو کانال آنا وطن آغمیون که ... غروبی زیبا در آغمیون را بتصور کشیده.... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نودوپنجم یه روز مامان یه پودری داد بهم و گفت اینو بریز تو غذ
بعد ۲۴ ساعت از تو زیرزمین اونم به طرز خیلی بدی که جان داده بودپیداش کرده بودنداقام خیلی ناراحت شد و بعد فوت مامانم هر روز بدتر میشد ثریا خیلی کم می اومد و بهش سر میزدبرادرام هم که کلا نبودن مجبور شدم خودم و سر پا نگهدارم و بهش برسم سکته کرده بود و توان حرکت نکرد نداشت وضع مالیمون بد شده بود و مجبور شدیم رقیه رو مرخص کنیم و خودم باید کارها رو میکردم و به آقام میرسیدم هر روز ارزوی مرگ داشتم دو سال بعد فوت مادرم ثریا هم تصادف کرد و مرد ثریا برام نه خواهری کرد نه دوستی از مرگش چندان ناراحت نشدم فامیلهای شوهرش مراسم گرفتن و منم مثل غریبه ها رفتم و اومدم خیلی بی کس و تنها شده بودم اقامم طاقت نیاورد و اونم رفت و من موندم و یه خونه بی روح برادرام مجبور شدن بلاخره ارث و تقسیم کردن و مغازه و خونه به من رسبد قبلش هم با ثریا سر مغازه مشکل داشتیم و ثریا انتظار داشت مغازه بازار و بگیره اونم شوهرش پرش میکرد اما برادرام نزاشتن مغازه تو بازار جای خوبی بود و اجاره اش دادم با پولی که از اجاره میگرفتم زندگی میکردم یه روز حالم بد شد و مجبور شدم برم دکتر بعد ازمایش دکتر گفت که سرطان دارم و باید هر چه زودتر درمان و شروع کنم حال روحیم خیلی بد شد دنبال یکی بودم که بهش پناه ببرم دنبال یه نشونه از بچه ها بودم از اینور اونور پرس و جو کردم بلاخره آدرس خونه بهرام و پیدا کردم همزمان هم شیمی درمانی رو شروع کردم رفتم جلو خونه بهرام پسرا رو از دور دیدم چقد بزرگ شده بودن و مرد شده بودن دلم براشون قنج رفت و افسوس خوردم که چرا با نادونی خودمو از لذت داشتن بچه هام محروم کردم جرات اینکه برم زنگ بزنم نداشتم همونطور اونجا نشسته بودم رویا اومد بره خونه اول نشناختم امادقیقتر که نگاه کردم فهمیدم رویاس برگشت سمت ماشین و نگاهی بهم کردولی نشناخت.ترسیدم برم جلو در و باز کرد و رفت تو خونه برگشتم خونه ولی تصمیم گرفتم حداقل با رویا حرف بزنم اون بنظرم راحتتر میتونست برخورد کنه فردا باز رفتم جلوی در کشیک دادم تا بلاخره اومد بیرون رفتم جلو و سلام دادم با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت شما؟گفتم نشناختی تبسمی کرد و گفت خیلی قیافه تون برام آشناس اما نمیدونم کجا دیدمتون گفتم مریمم از شنیدن اسمم انگار شوکه شد و گفت مریم؟گفتم اره عزیزم دور و برش و نگاهی کرد و گفت چه عجب حالا اومدین گفتم اگه وقت داری باهم حرف بزنیم رویا باهام اومد و رفتیم تو یه پارک حرف زدیم خیلی از اتفاقها رو براش کامل توضیح ندادم دلم نمیخواست بهرام و الفت بگن تاوان کارهامونو پس دادیم غرور هیچ وقت منو ول نکردبهش گفتم اخرای عمرمه و میخوام پسرامو ببینم و حلالیت بگیرم قول داد با الفت حرف بزنه اما بعد پشیمون شد و گفت بهتره غافلگیرانه بیای احتمال اینکه گارد بگیرن زیاده اگه سرزده بیای تو عمل انجام شده قرار میگیرن بنظرم حرفش درست بودقرار شد فردا ظهر من برم خونشون استرس بدی به جونم افتاده بود و تا صبح هزار بار عکس العمل های احتمالی اونا رو مرور میکردم دلم پر میکشید پسرا مو از نزدیک ببینم صبح زدم بیرون و یکم تو خیابونا گشتم و گل و شیرینی خریدم و رفتم سمت خونه الفت در زدم و رویا در و باز،کردپاهام داشتن میلرزیدن با استرس بالا رفتم و الفت از دیدنم خشکش زد اما خودشو جمع و جور کرد و رفتم نزدیک و بغلش کردم انتظار برخورد گرم نداشتم اونم سرد باهام رفتار کردرویا سعی داشت فضا رو صمیمی کنه بهش گفتم میخوام پسرارو ببینم اونم زنگ زد و کشیدشون خونه اما برخلاف تصورم ازم بیزار بودن حامد یکم نرمتر بود اما حمید انگار دلش خیلی پر بود ازم.هر چقد سعی کردم بهشون نزدیک بشم اما نشد بودنم اونجا اونا رو هم آزار میداد بلند شدم و خداحافظی کردم و رفتم خونه دلم داشت میترکید چرا باید سرنوشت من اینطور میشدگاهی رویا می اومد و بهم سر میزد و تو دوره شیمی درمانیم گاهی همراهم بوددر مورد پسرا ازش میپرسیدم اونم کارهاشونو برام تعریف میکرد و دلم ضعف میرفت براشون عجیب اون روزها دوران نوزادیشون یادم افتاده بود و چشامو میبستم و مرور میکردم لحظه لحظه خاطراتی که باهاشون زندگی کردم.حالم جای اینکه بهتر بشه هر روز بدتر میشد و رویا پا به پام می اومد و هوامو داشت.اما حس میکردم روزهای اخرم هست دست رویا رو گرفتم و گفتم اگه حالم بدتر شد حتما پسرا رو خبر کن بیان به باباتم بگو بیاد باید ازش حلالیت بگیرم اون روز حالم خیلی بد شد و فقط تونستم شماره رویا رو بگیرم و بهش بگم بیاد کمکم دیگه چیزی نفهمیدم و چشم که باز کردم رو تخت بیمارستان بودم و کلی دستگاه بهم وصل بود و ماسک اکسیژن رو دهنم بود ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نودوششم بعد ۲۴ ساعت از تو زیرزمین اونم به طرز خیلی بدی که جا
رویا کنار تختم وایساده بود و با دیدن چشمای بازم خوشحال شد و بوسه ای به پیشونیم زدخواهش کردم پسرامو خبر کنه . ادامه از زبون رویا زنگ زدم به مامان و گفتم مریم حالش بده و به حمید و حامد و بابا هم خبر بده بیان یک ساعتی گذشت و کم کم پیداشون شدتک تک رفتن تو اتاق و با مریم حرف زدن مریم ناکام و بی کس از این دنیا رفت. پایان دوستان تناقض هایی که تو داستان از زبان مریم و الفت هست بخاطر این هست که مریم ترجیح داده خیلی از،موضوعات و اونطوری که هست تعریف نکنه بعد فوتش خیلی از حقایق روشن شد که در قسمتهای اول از زبان الفت گفته شدچیزهایی که از زبان مریم برای رویا تعریف شده رو تو قسمت دوم نوشتیم. @Aghmiun