کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نودوششم بعد ۲۴ ساعت از تو زیرزمین اونم به طرز خیلی بدی که جا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_آخر
رویا کنار تختم وایساده بود و با دیدن چشمای بازم خوشحال شد و بوسه ای به پیشونیم زدخواهش کردم پسرامو خبر کنه .
ادامه از زبون رویا
زنگ زدم به مامان و گفتم مریم حالش بده و به حمید و حامد و بابا هم خبر بده بیان یک ساعتی گذشت و کم کم پیداشون شدتک تک رفتن تو اتاق و با مریم حرف زدن مریم ناکام و بی کس از این دنیا رفت.
پایان
دوستان تناقض هایی که تو داستان از زبان مریم و الفت هست بخاطر این هست که مریم ترجیح داده خیلی از،موضوعات و اونطوری که هست تعریف نکنه بعد فوتش خیلی از حقایق روشن شد که در قسمتهای اول از زبان الفت گفته شدچیزهایی که از زبان مریم برای رویا تعریف شده رو تو قسمت دوم نوشتیم.
@Aghmiun
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_اول
سلام اسم من شیواست
میخوام داستان زندگی پر فراز و نشیبمو براتون بگم،
تو یه خانواده پنج نفره به دنیا اومدم، من بچه آخر و به قولی ته تغاری بودم، قبل من دوتا داداشام بودن که هم شیر بودن و فقط یک سال باهم تفاوت سنی داشتن
منم ۲۳ سالم بود، از سن ۱۸ سالگی بخاطر بر و رویی که داشتم خواستگارای زیادی برام میومد ولی هرکدومو به یه دلیلی رد میکردم...
بابامم مخالف ازدواج من بود میگفت سنت کمه بهتره بشینی درستو بخونی
یه جورایی روشن فکر بود اما من واقعا به درس خوندن علاقه نداشتم و همیشه خدا نمره هام افتضاح میشد...
نه اینکه باهوش نباشما.. کلا درس نمیخوندم، به زور خودمو به ده میرسوندم
از درس و مدرسه متنفر بودم... بیشتر دلم میخواست ازدواج کنم ولی اون کیس مناسبم پیدا نمیشد که تمام معیارهای منو داشته باشه
بعد از اینکه دیپلم گرفتم دیگه درسمو ادامه ندادم و نشستم ور دل مامانم...
بعد یه مدت زن داییم منو برای داداشش که از قضا دکتر عمومی بود خواستگاری کرد
من همون اول بهشون گفتم من بی سواد چه به دکتر...
اما زن داییم گفت داداشش فقط خوشگلی و پاکی براش مهمه و دوست نداره زنش درس بخونه میخواد خونه دار باشه
من و مامان از خوشحالی تو پوست خودمون نمیگنجیدیم
شبی که اومد خواستگاریم انگار تمام آرزوهام یجا براورده شده بود
یه پسر خوشتیپ و صد البته پولدار...
وقتی رفتیم تو اتاق و با هم حرف زدیم انقد قشنگ حرف میزد که مجذوبش شده بودم
تمام حرفایی که آماده کرده بودم یادم رفته بود فقط گفتم من صداقت از همه چیز برام مهم تره
اونم لبخندی زد و گفت حله
وقتی از اتاق اومدیم بیرون، لبخند رضایتو که رو لبام دیدن همه شروع کردن دست زدن و همون شب یه انگشتر نشون خیلی قشنگی دستم کردن
اسم داماد آرمین بود، دوتا خواهر و یه برادر که ازدواج کرده بودند اما دوتا خواهراش از من کوچیکتر بودن و مجرد،
مادر و پدر خوش برخوردی داشت...
بعد از شب خواستگاری رفتیم آزمایش و یه مراسم کوچیک نامزدی هم برام گرفتن
که فقط خانواده خودشون و ما بودیم.
روزها میگذشت و من بیشتر به آرمین علاقه مند میشدم،
آرمین هر روز بعد از کارش میومد دنبالم و میرفتیم گشت و گذار،
روزهای خوش نامزدی خیلی زود گذشت.
دقیقا شش ماه از نامزدیمون گذشته بود که یه شب مادر و پدر آرمین اومدن و گفتن میخواییم زودتر براشون مراسم عروسی بگیریم اگه شما راضی باشید زودتر برن سر خونه زندگیشون
پدرم گفت آره درست نیست بیشتر از این نامزدیشون طول بکشه.
مامان بعد از اون شب، استرس جهیزیه ناتکمیل منو گرفت و تو تب و تاب خرید بود
به منم گیر میداد باهاش برم و خودم وسایلمو انتخاب کنم
ما وضع مالیمون متوسط بود، بابام یه فروشگاه مواد غذایی داشت که داداشامم اونجا مشغول بودن،
دلم نمیخواست وسایل گرون و به قول معروف مارک بگیرم که بابام بره زیر بار قرض، همین شد که تمام جهیزیمو ساده انتخاب کردم و بعد از تکمیل خریدمون رفتیم وسایلمو تو خونه ای که آرمین به تازگی خریده بود چیدیم،
یه خونه دویست متری با سه خواب، واحد ما طبقه هفتم یه برج خیلی بزرگ و شیک بود
من اونجور جایی رو تو خوابمم ندیده بودم، اما قرار بود خیلی زود اونجا زندگی کنم!
بعد از چیدن وسایل که تموم شد آرمین گفت دیگه تا عروسی اونجا نمیتونم برم چون یه سوپرایز برام داره، منم دل تو دلم نبود زودتر روز عروسی از راه برسه..
من و آرمین درگیر خرید عروسی بودیم و وقت سر خاروندن نداشتیم
وقتی رفتیم لباس عروس انتخاب کنیم خواهراشم اومدن و کلی نظر دادن و در آخر یه لباس مروارید کاری شده خریدیم که خیلیم بهم میومد.
هر روز که به عروسی نزدیک میشدیم، من بیشتر ذوق زندگی مشترک رو داشتم و دلم میخواست زودتر با آرمین برم زیر یه سقف...
مراسم عروسی رو تو یه باغ خیلی بزرگ گرفتیم
همه چی همونجور که میخوام پیش میرفت
کل خرج عروسی افتاد گردن خانواده آرمین، نذاشتن یه قرون بابام دستشو تو جیبش کنه
تو عروسی، خواهر کوچیک های آرمین و زن داداشش ساقدوشم شدن و کلی باهم عکس انداختیم
دختر و پسر خواهرشوهر بزرگمم که دوقلو بودن لباس عروس و دوماد پوشیده بودن و از کنارمون جم نمیخوردن، انگار یه نسخه از ما کوچیکتر بودن
فامیلای آرمین همه با حسرت نگاهمون میکردن و دخترای جوونشون به چشم قاتل خونی بهم زل زده بودن انگار که آرمین رو از دستشون قاپیدم
ادامه دارد...
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_اول سلام اسم من شیواست میخوام داستان زندگی پر فراز و نشی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_دوم
از نگاهاشون حس غرور و بزرگی بهم دست میداد و خودمو بیشتر آویزون آرمین میکردم تا حرص اونا رو دربیارم
بعد صرف شام همه ریختن وسط و رقصیدن
واسه فامیلام تعجب برانگیز بود... اخه ما رسم نداشتیم عروسیمون انقد پر سر و صدا شه، یه سری اعتقادات خودمونو داشتیم
ولی اونا به خواست آرمین اومده بودن داخل و از دست ما کاری برنمیومد
اقوام ما هم یکی پس از دیگری میرفتن...
انگار از این جو خوششون نیومده بود
مامان هم هرچی ایما و اشاره بهم میکرد خودمو به نفهمیدن زده بودم، نمیخواستم شب عروسیمون تو ذوق آرمین بزنم
بعد از اینکه جوونا انرژیشون تخلیه شد، همه نشستن و نوبت بریدن کیک و دادن کادوها شد.
خانواده آرمین یه ماشین مزدا3 به من دادن، به آرمینم یه تیکه زمین..
همه دست و سوت میزدن
وقتی نوبت به هدیه خانواده من شد خیلی خجالت کشیدم
یه سرویس ظریف به من دادن، یه سکه هم به آرمین...
همه یه پوزخند رو لباشون بود..
دلم میخواست عروسی زودتر تموم میشد... کم مونده بود اشکم دربیاد که آرمین دستمو گرفت و گفت آروم باش.. چرا انقد گر گرفتی؟
گفتم چیزی نیست.. میشه زودتر بریم؟
خندید و گفت کجا؟ مثله اینکه تو بیشتر از من عجله داریا!!
یه نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم منظورم چیز دیگه ای بود...از پوزخند فامیلاتون ناراحتم...
بعد از اینکه مراسم تموم شد رفتیم سوار ماشین شدیم
آرمین همه رو پیچوند و رفتیم خیابون گردی
گفت اخیش راحت شدم عجب کنه ای بودن، اگه اینطوری فرار نمیکردم تا صبح دنبالمون بودن
گفتم ولی ما با خانواده هامون خداحافظی نکردیما این درست نیست
گفت نترس فردا آفتاب نزده اونا در خونه ان
منم سری تکون دادم و به سمت خونه رفتیم. وقتی نزدیک برج شدیم ماشین بابام و پدر آرمینو دیدیم، ترمز زدیم
مامان اینا پیاده شدن و گفت دختر بی معرفت میخواستی بی خداحافظی بری...؟
مامانمو بغل کردم و کلی گریه کردم که آرمین به زور جدامون کرد و قول داد هر وقت بخوام ببرتم خونه بابام
هرچقدر من و آرمین اصرار کردیم هیچکدومشون بالا نیومدن و رفتن خونه هاشون
دل تو دلم نبود که زودتر بریم بالا واحد خودمون ببینم سوپرایز آرمین چیه...
آرمین دنباله لباس عروسمو گرفته بود و کمک کرد از آسانسور بیرون بیام
وقتی در خونه رو باز کرد گفت چشاتو ببند هر وقت گفتم باز کن...
چشمامو بستم و دستمو گرفتم به دیوار و رفتم داخل،
به نظرم وسطای سالن بودیم که آرمین گفت چشماتو باز کن
وقتی چشمامو باز کردم از فضای شاعرانه ای که آرمین ساخته بود خیلی خوشم اومد
جای جای سالن پر شمع بود و گل پر پر شده...
یه حس و حال خوشی اومد سراغم... شمع هارو دنبال کردم که رسیدم به اتاق خواب
درو که باز کردم یه عالمه بادکنک قرمز هجوم آوردن طرفم
رو تخت یه جعبه قلب مانند بزرگی خودنمایی میکرد
رفتم طرفشو درشو برداشتم پر از گل بود و یه انگشتر وسطش قرار داشت
وقتی دستم کردم حسابی به انگشتای کشیده سفیدم میومد
صدای آرمین از پشت سرم اومد که گفت خوشت اومد چطور بود سوپرایزم؟
بلند شدم و بغلش کردم و گفتم واقعا عالی بود مرسی بهتر از این نمیشد...
اون شب بهترین شب زندگیم شد و احساس خوشبختی کل وجودمو پر کرده بود....
صبح مامان با یه سینی پر از چیزای مقوی اومد خونمون
وقتی از اوضاع پرسید یکم خجالت کشیدم و گفتم خوبم..
مامان زودی رفت و به قول خودش مزاحم اولین صبح مشترکمون نشد
شکمم از گرسنگی مالش میرفت اما آرمین همچنان خواب بود و هر چی منتظرش موندم بیدار شه باهم صبحونه بخوریم نشد
منم یکم کاچی برای خودم ریختم تو ظرف و شروع کردم خوردن
اولین لقمه رو هنوز قورت نداده بودم که با صدای آرمین از جا پریدم
گفت خانم بی احساس بد نیست منتظر شوهرت بشینی باهم صبحونه بخوریما
گفتم بخدا خیلی گشنم بود...
خندید و گفت بس که شکمویی
یه نگاه به ظرف صبحونه انداخت و سوتی کشید و گفت چه کرده مادر زن جان، چرا نموند پس؟
گفتم هرچی اصرار کردم نموند و رفت.
آرمین که دید من تحمل ندارم حموم نرفت و شروع کردیم صبحونه خوردن،
آرمین پشت سر هم واسم لقمه میگرفت و میذاشت دهنم
منم از این رفتارش خیلی خوشم میومد و احساس میکردم بیش از حد بهم اهمیت میداد و بهم عشق میورزید
تمام رفتاراش خاص بود و منو مجذوب خودش کرده بود.
بعد صبحونه آرمین رفت حموم،
صدای آیفون اومد زودی رفتم ببینم کیه....
دیدم خواهرای آرمین هستن
تو دلم گفتم اینا دیگه اول صبحی اینجا چی میخوان..؟
ادامه دارد....
@Aghmiun
عنوان: یک فنجان قهوه
پیرمردی با چهرهای پر از چین و چروک و چشمانی که گویی قصههای زیادی را در خود جای دادهاند، هر روز صبح در کافهی دنجی در گوشهی شهر مینشست. او همیشه یک فنجان قهوه سفارش میداد و ساعتها به نقطهای نامعلوم خیره میشد. کسی نمیدانست به چه فکر میکند، اما حضورش نوعی حس آرامش و سکون را در فضا پخش میکرد.
روزی، دختر جوانی که به تازگی وارد کافه شده بود، کنجکاو شد و تصمیم گرفت با پیرمرد صحبت کند. او با لبخندی دوستانه به سمت میز او رفت و گفت: "صبح بخیر، آقا. من همیشه شما را اینجا میبینم. اگر ناراحت نمیشوید، میخواستم بدانم به چه چیزی فکر میکنید؟"
پیرمرد نگاهی به دختر انداخت، لبخندی زد و گفت: "من به زندگی فکر میکنم، دخترم. به تمام لحظات خوب و بد، به تمام فرصتهایی که از دست دادهام و به تمام چیزهایی که هنوز میتوانم به دست بیاورم."
دختر جوان با تعجب پرسید: "ولی شما به نظر میرسد خیلی آرام هستید. چطور میتوانید با این همه فکر و خیال آرامش خود را حفظ کنید؟"
پیرمرد جرعهای از قهوهاش نوشید و گفت: "من یاد گرفتهام که زندگی را همانطور که هست بپذیرم. یاد گرفتهام که از لحظات کوچک لذت ببرم و به آینده امید داشته باشم. زندگی مثل یک فنجان قهوه است. گاهی تلخ است، گاهی شیرین، اما همیشه ارزش نوشیدن دارد."
دختر جوان با دقت به حرفهای پیرمرد گوش میداد. او فهمید که آرامش واقعی در پذیرش زندگی و قدردانی از لحظات آن است. از آن روز به بعد، او هر روز صبح به کافه میآمد و با پیرمرد صحبت میکرد. او از او درسهای زیادی در مورد زندگی آموخت و یاد گرفت که چگونه با چالشها روبرو شود و از لحظات خوب لذت ببرد.
و پیرمرد؟ او همچنان هر روز صبح در کافه مینشست و به زندگی فکر میکرد، اما حالا دیگر تنها نبود. او یک دوست پیدا کرده بود، کسی که به حرفهایش گوش میداد و از او الهام میگرفت. و این، به نظر او، بهترین چیزی بود که میتوانست در این مرحله از زندگی به دست بیاورد.
@Aghmiun
حسرت ۵۴۶ روزه پایان مییابد؛ بازگشت تیتیها به آسیا
آخرین میزبانی تیراختور در رقابتهای آسیایی به دیدار پلیآف فصل گذشته سطح نخست این مسابقات در روز ۳۰ مرداد ماه برمیگردد که البته سرخپوشان نتوانستند در این دیدار و در حضور ۸۰ هزار نفری هواداران خود نتیجه لازم را کسب کنند و از صعود به مرحله گروهی بازماندند.
اکنون پس از یک سال و هفت ماه و به بیانی دقیقتر بعد از ۵۴۶ روز تیراختور میزبان یک دیدار آسیایی است و عصر روز سهشنبه ورزشگاه یادگار امام ره تبریز در دیدار برگشت این تیم مقابل نماینده بحرین بار دیگر منتظر خلق صحنههای باشکوه و بهیادماندنی از جلوه حماسی تیتیهاست!
اینبار هواداران تیراختور میآیند تا هم به عنوان یار دوازدهم تیم محبوب خود را در راه صعود به مرحله یکچهارم حمایت کنند و هم یک بار دیگر ثابت کنند عنوانی که به این تیم به عنوان «پرطرفدارترین تیم آسیا» بخشیدهاند، بیخود و بیجهت نبوده است؛ عنوانی که در نظرسنجی کنفدراسیون فوتبال آسیا در سال ۲۰۲۰ به تیراختور تعلق گرفت.
@Aghmiun