کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_اول سلام اسم من شیواست میخوام داستان زندگی پر فراز و نشی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_دوم
از نگاهاشون حس غرور و بزرگی بهم دست میداد و خودمو بیشتر آویزون آرمین میکردم تا حرص اونا رو دربیارم
بعد صرف شام همه ریختن وسط و رقصیدن
واسه فامیلام تعجب برانگیز بود... اخه ما رسم نداشتیم عروسیمون انقد پر سر و صدا شه، یه سری اعتقادات خودمونو داشتیم
ولی اونا به خواست آرمین اومده بودن داخل و از دست ما کاری برنمیومد
اقوام ما هم یکی پس از دیگری میرفتن...
انگار از این جو خوششون نیومده بود
مامان هم هرچی ایما و اشاره بهم میکرد خودمو به نفهمیدن زده بودم، نمیخواستم شب عروسیمون تو ذوق آرمین بزنم
بعد از اینکه جوونا انرژیشون تخلیه شد، همه نشستن و نوبت بریدن کیک و دادن کادوها شد.
خانواده آرمین یه ماشین مزدا3 به من دادن، به آرمینم یه تیکه زمین..
همه دست و سوت میزدن
وقتی نوبت به هدیه خانواده من شد خیلی خجالت کشیدم
یه سرویس ظریف به من دادن، یه سکه هم به آرمین...
همه یه پوزخند رو لباشون بود..
دلم میخواست عروسی زودتر تموم میشد... کم مونده بود اشکم دربیاد که آرمین دستمو گرفت و گفت آروم باش.. چرا انقد گر گرفتی؟
گفتم چیزی نیست.. میشه زودتر بریم؟
خندید و گفت کجا؟ مثله اینکه تو بیشتر از من عجله داریا!!
یه نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم منظورم چیز دیگه ای بود...از پوزخند فامیلاتون ناراحتم...
بعد از اینکه مراسم تموم شد رفتیم سوار ماشین شدیم
آرمین همه رو پیچوند و رفتیم خیابون گردی
گفت اخیش راحت شدم عجب کنه ای بودن، اگه اینطوری فرار نمیکردم تا صبح دنبالمون بودن
گفتم ولی ما با خانواده هامون خداحافظی نکردیما این درست نیست
گفت نترس فردا آفتاب نزده اونا در خونه ان
منم سری تکون دادم و به سمت خونه رفتیم. وقتی نزدیک برج شدیم ماشین بابام و پدر آرمینو دیدیم، ترمز زدیم
مامان اینا پیاده شدن و گفت دختر بی معرفت میخواستی بی خداحافظی بری...؟
مامانمو بغل کردم و کلی گریه کردم که آرمین به زور جدامون کرد و قول داد هر وقت بخوام ببرتم خونه بابام
هرچقدر من و آرمین اصرار کردیم هیچکدومشون بالا نیومدن و رفتن خونه هاشون
دل تو دلم نبود که زودتر بریم بالا واحد خودمون ببینم سوپرایز آرمین چیه...
آرمین دنباله لباس عروسمو گرفته بود و کمک کرد از آسانسور بیرون بیام
وقتی در خونه رو باز کرد گفت چشاتو ببند هر وقت گفتم باز کن...
چشمامو بستم و دستمو گرفتم به دیوار و رفتم داخل،
به نظرم وسطای سالن بودیم که آرمین گفت چشماتو باز کن
وقتی چشمامو باز کردم از فضای شاعرانه ای که آرمین ساخته بود خیلی خوشم اومد
جای جای سالن پر شمع بود و گل پر پر شده...
یه حس و حال خوشی اومد سراغم... شمع هارو دنبال کردم که رسیدم به اتاق خواب
درو که باز کردم یه عالمه بادکنک قرمز هجوم آوردن طرفم
رو تخت یه جعبه قلب مانند بزرگی خودنمایی میکرد
رفتم طرفشو درشو برداشتم پر از گل بود و یه انگشتر وسطش قرار داشت
وقتی دستم کردم حسابی به انگشتای کشیده سفیدم میومد
صدای آرمین از پشت سرم اومد که گفت خوشت اومد چطور بود سوپرایزم؟
بلند شدم و بغلش کردم و گفتم واقعا عالی بود مرسی بهتر از این نمیشد...
اون شب بهترین شب زندگیم شد و احساس خوشبختی کل وجودمو پر کرده بود....
صبح مامان با یه سینی پر از چیزای مقوی اومد خونمون
وقتی از اوضاع پرسید یکم خجالت کشیدم و گفتم خوبم..
مامان زودی رفت و به قول خودش مزاحم اولین صبح مشترکمون نشد
شکمم از گرسنگی مالش میرفت اما آرمین همچنان خواب بود و هر چی منتظرش موندم بیدار شه باهم صبحونه بخوریم نشد
منم یکم کاچی برای خودم ریختم تو ظرف و شروع کردم خوردن
اولین لقمه رو هنوز قورت نداده بودم که با صدای آرمین از جا پریدم
گفت خانم بی احساس بد نیست منتظر شوهرت بشینی باهم صبحونه بخوریما
گفتم بخدا خیلی گشنم بود...
خندید و گفت بس که شکمویی
یه نگاه به ظرف صبحونه انداخت و سوتی کشید و گفت چه کرده مادر زن جان، چرا نموند پس؟
گفتم هرچی اصرار کردم نموند و رفت.
آرمین که دید من تحمل ندارم حموم نرفت و شروع کردیم صبحونه خوردن،
آرمین پشت سر هم واسم لقمه میگرفت و میذاشت دهنم
منم از این رفتارش خیلی خوشم میومد و احساس میکردم بیش از حد بهم اهمیت میداد و بهم عشق میورزید
تمام رفتاراش خاص بود و منو مجذوب خودش کرده بود.
بعد صبحونه آرمین رفت حموم،
صدای آیفون اومد زودی رفتم ببینم کیه....
دیدم خواهرای آرمین هستن
تو دلم گفتم اینا دیگه اول صبحی اینجا چی میخوان..؟
ادامه دارد....
@Aghmiun
عنوان: یک فنجان قهوه
پیرمردی با چهرهای پر از چین و چروک و چشمانی که گویی قصههای زیادی را در خود جای دادهاند، هر روز صبح در کافهی دنجی در گوشهی شهر مینشست. او همیشه یک فنجان قهوه سفارش میداد و ساعتها به نقطهای نامعلوم خیره میشد. کسی نمیدانست به چه فکر میکند، اما حضورش نوعی حس آرامش و سکون را در فضا پخش میکرد.
روزی، دختر جوانی که به تازگی وارد کافه شده بود، کنجکاو شد و تصمیم گرفت با پیرمرد صحبت کند. او با لبخندی دوستانه به سمت میز او رفت و گفت: "صبح بخیر، آقا. من همیشه شما را اینجا میبینم. اگر ناراحت نمیشوید، میخواستم بدانم به چه چیزی فکر میکنید؟"
پیرمرد نگاهی به دختر انداخت، لبخندی زد و گفت: "من به زندگی فکر میکنم، دخترم. به تمام لحظات خوب و بد، به تمام فرصتهایی که از دست دادهام و به تمام چیزهایی که هنوز میتوانم به دست بیاورم."
دختر جوان با تعجب پرسید: "ولی شما به نظر میرسد خیلی آرام هستید. چطور میتوانید با این همه فکر و خیال آرامش خود را حفظ کنید؟"
پیرمرد جرعهای از قهوهاش نوشید و گفت: "من یاد گرفتهام که زندگی را همانطور که هست بپذیرم. یاد گرفتهام که از لحظات کوچک لذت ببرم و به آینده امید داشته باشم. زندگی مثل یک فنجان قهوه است. گاهی تلخ است، گاهی شیرین، اما همیشه ارزش نوشیدن دارد."
دختر جوان با دقت به حرفهای پیرمرد گوش میداد. او فهمید که آرامش واقعی در پذیرش زندگی و قدردانی از لحظات آن است. از آن روز به بعد، او هر روز صبح به کافه میآمد و با پیرمرد صحبت میکرد. او از او درسهای زیادی در مورد زندگی آموخت و یاد گرفت که چگونه با چالشها روبرو شود و از لحظات خوب لذت ببرد.
و پیرمرد؟ او همچنان هر روز صبح در کافه مینشست و به زندگی فکر میکرد، اما حالا دیگر تنها نبود. او یک دوست پیدا کرده بود، کسی که به حرفهایش گوش میداد و از او الهام میگرفت. و این، به نظر او، بهترین چیزی بود که میتوانست در این مرحله از زندگی به دست بیاورد.
@Aghmiun
حسرت ۵۴۶ روزه پایان مییابد؛ بازگشت تیتیها به آسیا
آخرین میزبانی تیراختور در رقابتهای آسیایی به دیدار پلیآف فصل گذشته سطح نخست این مسابقات در روز ۳۰ مرداد ماه برمیگردد که البته سرخپوشان نتوانستند در این دیدار و در حضور ۸۰ هزار نفری هواداران خود نتیجه لازم را کسب کنند و از صعود به مرحله گروهی بازماندند.
اکنون پس از یک سال و هفت ماه و به بیانی دقیقتر بعد از ۵۴۶ روز تیراختور میزبان یک دیدار آسیایی است و عصر روز سهشنبه ورزشگاه یادگار امام ره تبریز در دیدار برگشت این تیم مقابل نماینده بحرین بار دیگر منتظر خلق صحنههای باشکوه و بهیادماندنی از جلوه حماسی تیتیهاست!
اینبار هواداران تیراختور میآیند تا هم به عنوان یار دوازدهم تیم محبوب خود را در راه صعود به مرحله یکچهارم حمایت کنند و هم یک بار دیگر ثابت کنند عنوانی که به این تیم به عنوان «پرطرفدارترین تیم آسیا» بخشیدهاند، بیخود و بیجهت نبوده است؛ عنوانی که در نظرسنجی کنفدراسیون فوتبال آسیا در سال ۲۰۲۰ به تیراختور تعلق گرفت.
@Aghmiun
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کم عرض ترین خانه در تهران و شاید دنیا....
@Aghmiun
پاسخ به سوالات شرعي:🤣
- سلام. من ٩٠ سالمه و تا الان روزه نگرفتم بايد چكاركنم؟
-سلام و زهرمار...
يا بايد چين رو ناهار بدي يا بايد فلسطين رو آزاد كني...
🤣😂🤣😂🤣😂
😂😂😂😂😂😂😂
دیروز رفتم پیش دکتر متخصص، دیدم ویزیتش هفتاد هزار تومان شده !!
به دکتر گفتم : اگر تخفیف میدی بگم کجام درد میکنه وگرنه خودت بگرد پیداش کن!
والله .....
پول مفت میگیرن جای درد هم خودمون باید بگیم!
مسئولین هم که اصلا رسیدگی نمیکنن !🤣😅😆😂🤣😅😆
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ﯾﻪ گز ﺧﺮﯾﺪم ... ﺭﻭﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
ﺗﻮﻟﯿﺪﯼ ﺣﺎﺝ ﺭﺿﺎ، ﺣﺎﺝ ﻋﻠﯽ، ﺣﺎﺝ ﺣﺴﯿﻦ، ﺣﺎﺝ ﺗﻘﯽ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ...
به خدﺍ ، ﺭﺍﺿﯽ ﻧﺒﻮﺩﯾﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ گز ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﯿﻮﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺯﺣﻤﺖ ..!!
😆😅🤣😂😆😅🤣
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیشب دستخط بچگی هامو بردم داروخونه !!!
دو بسته قرص استامینوفن کدئین بهم داد !!
تازه گفت خیلی هاشو ما نداریم !!!
باید بری هلال احمر
😂🤣😅😆
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعضی از مردم سالی دوبار میرن امریکا ویزاشون باطل نشه.
.اونوقت من هرسه ماه یکبار با خط ایرانسلم تک زنگ میزنم که خطم نسوزه..
خدایا این دلخوشی ها رو از ما نگیر !!!
😆😅🤣😂😆
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سوار تاکسی شدم، کنارم یکی بود که دستش مرغ و روغن بود
خلاصه بدجور جا تنگ شده بود
گفتم : سبد کالاست ؟
گفت : آره
گفتم : ربش کو ؟
گفت : مگه رب هم بود ؟
گفتم : مگه خبر نداری ؟
هیچی دیگه یارو پیاده شد رفت دنبال رب گوجه فرنگی !!!
خدایا منو ببخش !!!
خودت دیدی جا تنگ بود ...
🤣😅😂😆🤣😅😂😆
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دست فروشه اومده بهم جوراب زنونه نشون داد ... گفت یدونه بخر ، ارزونه
بش گفتم من نه زن دارم نه خواهر
گفت بخر بکش سرت برو دزدی !!!
یعنی تا حالا تو زندگیم به این شدت قانع نشده بودم
الانم دارم از تو زندان براتون پست میزارم ! 😆😂🤣😅😂🤣
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با مادرم رفتيم مغازه حيوانات يه چرخي زديم ، از يك مار خيلي خوشگل خوشم اومد
پرسيدم چند ؟
طرف گفت : ٢٠٠ هزار تومن
مادرم گفت : نه نماز ميخوني نه روزه ميگيري نه عبادت حاليته ، خودش مفت و مجاني مياد تو قبرت !! بيا بريم !!!!
قيافه ي من تو اون لحظه محشر بود !!!
🤣😂😆😅🤣😂😆😅
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بابام میگه گوشیو بذار بالا سرت سرساعت ۶ بیدارمون کنه !!!
میگم چرا خودت نمیذاری ؟؟
میگه سرطان زاس ... !! 😜😀
مطمئن شدم سرراهی ام.
چند تا پرورشگاه رفتم می گن چهرت خیلی آشناس !!! 😆😂🤣 🌺🍃🌺
😂😆😅
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز رفتم شهرداری واسه کار ساختمانی کارمنده پرسید :
*مالکی* یا *مملوک* ؟!
*وکیلی* یا *موکل* ؟!
*موجری* یا *مستاجر* ؟!
منم گفتم *الغوث الغوث خلصنا من النار یارب!!!*
گفت چی میگی😐
گفتم مگه جوشن کبیر نمیخونی؟؟؟؟
انداختنم بیرون پروندمم پاره کردن..😂
😂😆😅
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قیمت آیفون انقد گرون شده
که اگه از دستت بیوفته انگار با *پراید چپ کردی* 😂😂
😂😆😅
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*تلفظ صحیح چهارمین روز هفته کدام است؟؟؟؟*
*چارشنبه* ، *چاهارشنبه*
*چهارشنبه* ، *چارشمبه*
هیچکدوم نیست.
سه شنبه صحیحه.
چهارمین روز هفته سه شنبه هست!
😂😆😅
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر جور حساب میکنم نمیفهمم *قدیما چجوری میرفتن*
*از سر چشمه آب میاوردن* ؛
ما پارچ یخچالمون خالی میشه هیشکی تو خونه مسئولیتشو به عهده نمیگیره.😆😆
😂😆😅
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*عاقد!: عروس خانم شما شاغلید؟
عروس خانم: بله حاج آقا.
عاقد: میشه بفرمایید به چه شغلی مشغولید؟
عروس خانم: معلمم.
عاقد: تبارک الله عروس خانوم معلمی شغل انبیاست، خوب عروس خانم معلم چی هستین؟
عروس خانم: معلم رقص
حاج آقا ساکت شد و دقیقا نمیدونست که شغل کدوم یکی از انبیاست؟ میگن هنوزم به افق خیره شده!!! 😂😂😂😂*
😂😆😅
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@Aghmiun
🟪ارسالی جناب آقای اکبر بدلی
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ فرمول سری وجود نداره؛
سنگین بزن، سخت تلاش کن و هدفت این باشه که بهترینِ خودت باشی!
20حرکت سنگین برای شکم
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_دوم از نگاهاشون حس غرور و بزرگی بهم دست میداد و خودمو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_سوم
آیفونو زدم و رفتم تند تند لباسمو عوض کردم،
در واحد و که باز کردم اونا کل کشون اومدن داخل
خواهر بزرگ آرمین همون زن داییم یه جعبه بزرگی دستش بود که داد دستم و گفت اینو مامان فرستاده برات برای جشن امروز.
با تعجب گفتم جشن چی؟
گفت دختر هنوز خوابیا... خب معلومه جشن پاتختی دیگه
آهانی گفتم و جعبه رو از دستش گرفتم، داخل جعبه یه لباس سبز رنگ بود
دخترا اصرار داشتن زودتر بپوشمش، رفتم تو اتاق و لباسو پوشیدم، جلوی آینه خودمو برانداز کردم... واقعا بهم میومد و سلیقه مامان آرمینو تحسین کردم
به محض این که رفتم بیرون دخترا هورا کشیدن و گفتن حسابی بهت میاد....
آرمین که از حموم اومد بیرون خواهراشو که دید خوشحال شد و بهشون خوش آمد گفت
نگاش که به من افتاد گفت یا خدا این حور و پری از کجا پیداش شده؟ چه لباس نازی از کجا آوردی؟
گفتم خواهرات زحمت کشیدن واسه جشن امروز برام آوردن.
آرمین ازشون تشکری کرد و رفت لباسشو بپوشه.
جشن امروز قرار بود خونه پدر آرمین برگزار بشه
زن داییم گفت اگه بخوای من موهاتو یکم مدل میدم دخترا هم آرایشت میکنن
منم قبول کردم،
واسه نهار آرمین زنگ زد پیتزا آوردن، بعد از اینکه خوردیم رفتیم تو اتاق که آماده شیم
موهامو فر ریز کردن و دخترا یه آرایش لایت کردن برام که حسابی به لباس سبزم میومد
وقتی کارمون تموم شد راه افتادیم سمت خونه پدر آرمین
دخترا با ماشین زن داییم رفتن منم با آرمین.
وقتی رسیدیم مادرشوهرم دم در سالن برام اسفند دود میکرد و میگفت عروس خوشگلمو چشم نزنن یه موقع..
آرمینم از حرف مادرش ذوق میکرد
مهمونا فقط اقوام درجه یکشون بودن که کم کم میومدن
مامان اینا هم بالاخره اومدن
بعد از اینکه همه مهمونا اومدن پذیرایی شروع شد و من صدر مجلس کنار مادرشوهرم و مادرم نشسته بودم و همه بهم تبریک میگفتن
مردونه هم نداشتن، آرمین و پدرش و داداششم طبقه بالا بودن که مزاحم مجلس زنونه ما نشن
مادرشوهرم مدام ازم تعریف میکرد و منو به خودش میچسبوند
احساس میکردم جاریم از این حرکت مادرشوهرم خوشش نمیاد و یه جوری بهم حسادت میکنه
رفتاراش یجوری بود، زیاد باهام دمخور نمیشد و همیشه باهام کوتاه حرف میزد، مدل نگاه کردنش بهم از بالا به پایین بود
یه جوری مغرور بود که هرکی ندونه فکر میکنه حالا از چه خانواده خفنی به دنیا اومده..! تو یه خانواده سطح پایین بزرگ شده بود و من از همه لحاظ ازش سر تر بودم جز تحصیلاتش
با داداش آرمین تو دانشگاه آشنا شده بودن و اینکه اوایل خانواده آرمین به ازدواجشون رضایت نداشتن و قبول نمیکردن این عروسشون بشه ولی انقدر آرین داداش آرمین به خانوادش اصرار میکنه تا بالاخره قبول میکنن و میرن روستا خواستگاریش....
بعد از اینکه جشن پاتختی تموم شد ماهم برگشتیم خونه.
روزها از پی هم میگذشتن و من از زندگی مشترکم لذت میبردم
هر چیزی میخواستم آرمین برام فراهم میکرد و هیچ کمبودی نداشتم.
آرمین حسابی سرش شلوغ بود علاوه بر اینکه روزا بیمارستان بود شبا درس میخوند واسه ادامه تحصیلش
منم گاهی اوقات که حوصلم سر میرفت میرفتم خونه مادرشوهرم و خودمو با دخترا سرگرم میکردم
اونا هم از من خوششون میومد باهام گرم میگرفتن
یه روز عصر تازه آرمین برگشته بود خونه که جاریم اومد خونمون و گفت با آرمین کار داره
تعجب کرده بودم و نمیدونستم درخواستش چیه!
تا اینکه بالاخره زبون باز کرد و به آرمین گفت خواهرش واسه دانشگاه اومده تهران دلش میخواد در کنار درس خوندن سرکارم بره
و از آرمین خواست سرشو جایی گرم کنه
آرمینم گفت اتفاقا واسه مطبش دنبال منشی میگرده و چی بهتر از اینکه یه آشنا بیاد که بهش اعتمادم داشته باشه
جاریم در حالی که لبخند رضایت رو لباش بود بلند شد که بره
هر چی من و آرمین بهش اصرار کردیم که بمونه قبول نکرد و گفت بچه ها خونه تنهان باید بره
وقتی رفت به آرمین گفتم چرا ندیده و نشناخته قبول کردی؟
ما خودشو میشناسیم خواهرشو که نمیشناسیم نمیدونیم چجور آدمیه... نباید ندیده قبول میکردی
اگه فردا برات دردسر شد چی؟
گفت شیوا چی میگی من خانوادشو دیدم میشناسم آدمای خوب و ساده ای هستن
گفتم آدم با دو تا برخورد که نمیتونه یکی رو بشناسه
گفت حالا امتحانی بزار چند روز بیاد اگه دیدم آدم درستی نیست ردش میکنم بره خوبه؟!
منم دیدم آرمین بی راه نمیگه سری تکون دادم و چیزی نگفتم
ادامه دارد....
@Aghmiun