3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ فرمول سری وجود نداره؛
سنگین بزن، سخت تلاش کن و هدفت این باشه که بهترینِ خودت باشی!
20حرکت سنگین برای شکم
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_دوم از نگاهاشون حس غرور و بزرگی بهم دست میداد و خودمو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_سوم
آیفونو زدم و رفتم تند تند لباسمو عوض کردم،
در واحد و که باز کردم اونا کل کشون اومدن داخل
خواهر بزرگ آرمین همون زن داییم یه جعبه بزرگی دستش بود که داد دستم و گفت اینو مامان فرستاده برات برای جشن امروز.
با تعجب گفتم جشن چی؟
گفت دختر هنوز خوابیا... خب معلومه جشن پاتختی دیگه
آهانی گفتم و جعبه رو از دستش گرفتم، داخل جعبه یه لباس سبز رنگ بود
دخترا اصرار داشتن زودتر بپوشمش، رفتم تو اتاق و لباسو پوشیدم، جلوی آینه خودمو برانداز کردم... واقعا بهم میومد و سلیقه مامان آرمینو تحسین کردم
به محض این که رفتم بیرون دخترا هورا کشیدن و گفتن حسابی بهت میاد....
آرمین که از حموم اومد بیرون خواهراشو که دید خوشحال شد و بهشون خوش آمد گفت
نگاش که به من افتاد گفت یا خدا این حور و پری از کجا پیداش شده؟ چه لباس نازی از کجا آوردی؟
گفتم خواهرات زحمت کشیدن واسه جشن امروز برام آوردن.
آرمین ازشون تشکری کرد و رفت لباسشو بپوشه.
جشن امروز قرار بود خونه پدر آرمین برگزار بشه
زن داییم گفت اگه بخوای من موهاتو یکم مدل میدم دخترا هم آرایشت میکنن
منم قبول کردم،
واسه نهار آرمین زنگ زد پیتزا آوردن، بعد از اینکه خوردیم رفتیم تو اتاق که آماده شیم
موهامو فر ریز کردن و دخترا یه آرایش لایت کردن برام که حسابی به لباس سبزم میومد
وقتی کارمون تموم شد راه افتادیم سمت خونه پدر آرمین
دخترا با ماشین زن داییم رفتن منم با آرمین.
وقتی رسیدیم مادرشوهرم دم در سالن برام اسفند دود میکرد و میگفت عروس خوشگلمو چشم نزنن یه موقع..
آرمینم از حرف مادرش ذوق میکرد
مهمونا فقط اقوام درجه یکشون بودن که کم کم میومدن
مامان اینا هم بالاخره اومدن
بعد از اینکه همه مهمونا اومدن پذیرایی شروع شد و من صدر مجلس کنار مادرشوهرم و مادرم نشسته بودم و همه بهم تبریک میگفتن
مردونه هم نداشتن، آرمین و پدرش و داداششم طبقه بالا بودن که مزاحم مجلس زنونه ما نشن
مادرشوهرم مدام ازم تعریف میکرد و منو به خودش میچسبوند
احساس میکردم جاریم از این حرکت مادرشوهرم خوشش نمیاد و یه جوری بهم حسادت میکنه
رفتاراش یجوری بود، زیاد باهام دمخور نمیشد و همیشه باهام کوتاه حرف میزد، مدل نگاه کردنش بهم از بالا به پایین بود
یه جوری مغرور بود که هرکی ندونه فکر میکنه حالا از چه خانواده خفنی به دنیا اومده..! تو یه خانواده سطح پایین بزرگ شده بود و من از همه لحاظ ازش سر تر بودم جز تحصیلاتش
با داداش آرمین تو دانشگاه آشنا شده بودن و اینکه اوایل خانواده آرمین به ازدواجشون رضایت نداشتن و قبول نمیکردن این عروسشون بشه ولی انقدر آرین داداش آرمین به خانوادش اصرار میکنه تا بالاخره قبول میکنن و میرن روستا خواستگاریش....
بعد از اینکه جشن پاتختی تموم شد ماهم برگشتیم خونه.
روزها از پی هم میگذشتن و من از زندگی مشترکم لذت میبردم
هر چیزی میخواستم آرمین برام فراهم میکرد و هیچ کمبودی نداشتم.
آرمین حسابی سرش شلوغ بود علاوه بر اینکه روزا بیمارستان بود شبا درس میخوند واسه ادامه تحصیلش
منم گاهی اوقات که حوصلم سر میرفت میرفتم خونه مادرشوهرم و خودمو با دخترا سرگرم میکردم
اونا هم از من خوششون میومد باهام گرم میگرفتن
یه روز عصر تازه آرمین برگشته بود خونه که جاریم اومد خونمون و گفت با آرمین کار داره
تعجب کرده بودم و نمیدونستم درخواستش چیه!
تا اینکه بالاخره زبون باز کرد و به آرمین گفت خواهرش واسه دانشگاه اومده تهران دلش میخواد در کنار درس خوندن سرکارم بره
و از آرمین خواست سرشو جایی گرم کنه
آرمینم گفت اتفاقا واسه مطبش دنبال منشی میگرده و چی بهتر از اینکه یه آشنا بیاد که بهش اعتمادم داشته باشه
جاریم در حالی که لبخند رضایت رو لباش بود بلند شد که بره
هر چی من و آرمین بهش اصرار کردیم که بمونه قبول نکرد و گفت بچه ها خونه تنهان باید بره
وقتی رفت به آرمین گفتم چرا ندیده و نشناخته قبول کردی؟
ما خودشو میشناسیم خواهرشو که نمیشناسیم نمیدونیم چجور آدمیه... نباید ندیده قبول میکردی
اگه فردا برات دردسر شد چی؟
گفت شیوا چی میگی من خانوادشو دیدم میشناسم آدمای خوب و ساده ای هستن
گفتم آدم با دو تا برخورد که نمیتونه یکی رو بشناسه
گفت حالا امتحانی بزار چند روز بیاد اگه دیدم آدم درستی نیست ردش میکنم بره خوبه؟!
منم دیدم آرمین بی راه نمیگه سری تکون دادم و چیزی نگفتم
ادامه دارد....
@Aghmiun
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم یه مدل دیگه از مسابقات گاوبازی
@Aghmiun
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارش برف سنگین در دماوند ...
@Aghmiun
شب باش : در پوشیدن خطای دیگران
زمین باش : در فروتنی
خورشید باش : در مهر و دوستی
کوه باش : در هنگام خشم و غضب
رودباش : در سخاوت و یاری به دیگران
دریاباش : در کنار آمدن با دیگران
خودت باش : همانگونه که مینمایی...
ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ:
ﺍﻭل ﺁﻧﭽﻪ نیستید، ﺩﻭﻡ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺘﯿﺪ.
همیشه یادمان باشد که نگفتهها را میتوان گفت ولی گفتهها را نمیتوان پس گرفت!..
چه سنگ را به کوزه بزنی چه کوزه را به سنگ بزنی .
همیشه شکست با کوزه است.
@Aghmiun
گاهی کسی می آید
و همه فکر هایت را میدزدد
گاهی فکری می آید
و همه لحظاتت را میدزدد
گاهی لحظه ای می آید
و همه زندگی ات را میدزدد
گاهی بعضی دزد ها
چقدر دوست داشتنی اند...
@Aghmiun