با بارش برف بچه ها از خوشحالی سر از پا نمی شناسند و در عالم بازی خود غرق میشوند .....
با آرزوی بارش های خوب نزولات آسمانی در سرتاسر ایران عزیزمان....
@Ahmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_سوم آیفونو زدم و رفتم تند تند لباسمو عوض کردم، در واحد و
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_چهارم
ولی تو دلم آشوب بود یه حس بدی داشتم
احساس میکردم جاریم خودش یکم مرموزه و حسود اگه خواهرشم مثه خودش باشه شاید به زندگیم لطمه بزنه
کاشکی میشد به آرمین بفهمونم دلم نمیخواد منشیش یه زن باشه
ولی از گفتن این حرف به آرمین عاجز بودم
چون اگه بهش چنین حرفی میزدم قطعا میگفت لابد بهم اعتماد نداری...
بعد از سه روز آرمین گفت امروز خواهر جاریم رفته مطبش و از امروز کارشو شروع کرده
گفت دختر زرنگ و باهوشیه به درد کارم میخوره
از تعریف آرمین یکم حس حسادت بهم دست داد ولی سعی کردم حساس نشم که باعث اختلافمون نشه.
نزدیک غروب مامان زنگ زد خونمون، صداش میلرزید
گفت میشه زود بیای خونمون؟
من که ترسیده بودم گفتم بابا چیزیش شده؟؟
گفت نه کسی چیزیش نشده فقط اگه میتونی زود بیا...
سریع زنگ زدم به آرمین و بهش خبر دادم که میرم خونه بابام و بعدش زود آماده شدم و رفتم خونه بابام.
وقتی رفتم تو، داداش سعیدم دست به سرش گرفته بود تکیه داده بود به دیوار
مامانمم یه گوشه نشسته بود و ریز ریز گریه میکرد
رفتم کنارش بغلش کردم گفتم چی شده؟ شما که منو نصف عمر کردین...
گفت از داداشت بپرس.. یه کاره بلند شده میگه فردا بریم خواستگاری خواهر آرمین..!
با صدای بلندی گفتم چیییی؟!
داداش سعید عصبی بلند شد و گفت چرا تعجب کردی؟ مگه چی کم دارم؟ چون اونا پولدارترن اوف داره که بریم خواستگاریشون..؟
گفتم اونا توقعشون بالاس داداش من فکر نکنم قبولت کنن...
عصبی گفت چطور تو رو قبول کردن و اومدن و خواستگاریت؟
مامان گفت خواهرت چون یکم بر و رو داره اومدن خواستگاریش وگرنه ما کجا و اونا کجا...!
سعید گفت من این حرفا حالیم نمیشه... فردا باهام میایین بریم خواستگاریش وگرنه تنها میرم آبروتون میره، خود دانی...
گفتم سعید داداش گلم آخه چرا میخوای خودتو خوار و خفیف کنی..؟ بخدا اونا دختر بهت نمیدن بدتر خودمون کوچیک میشیم
گفت بس کن انقد منو دست کم نگیر... شاید دختره از من خوشش بیاد
بعد عصبی رفت گلدونای تو طاقچه رو زد تو دیوار و خورد و خاکشیر شدن
مامان داشت با صدای بلند نفرینش میکرد
بعدش که سعید رفت بیرون گفتم مامان تو رو خدا به حرفش گوش نکنید بریدا... کنف میشیم مطمئنم اونا قبول نمیکنن
مامان گفت معلومه که ما باهاش نمیریم ولی اگه کله شق بازی دراورد خودش رفت چی؟
گفتم با بابا صحبت کن بزار متقاعدش کنه، شاید حرف بابا رو قبول کرد....
آرمین اومد دنبالم و برگشتیم خونه اما دلم هنوز خونه مامان بود
نمیدونستم میتونن سعید رو توجیح کنن یا نه
اگه سعید خودسر میرفت خواستگاری خیلی بد میشد
و اگه جواب رد بهش میدادن بدتر ارزشمون میرفت زیر سوال.
دلم میخواست قضیه رو به آرمین بگم ولی از عکس العملش میترسیدم...
از اینکه بهم بخنده و مسخرم کنه
سعی کردم فعلا به این موضوع فکر نکنم.
آرمین مدام از منشی جدیدش تعریف میکرد و میگفت خوب شد استخدامش کردم، خیلی دختر خوبیه..
از تعریف کردنش حالم یه جوری شد...
یهو بهش گفتم قیافش چطوره؟
آرمین با تعجب گفت چیکار به قیافش داری..؟
من دارم از نحوه کار کردنش میگم
گفتم همینجوری پرسیدم،
میخواستم ببینم قیافش زشت نباشه یه موقع مریضات فرار کنن
خندید و گفت نه اتفاقا قیافش خیلی خوب و به روزه...
اصلا بهش نمیخوره روستایی باشه! صورتش کلا عملیه و مشخصه چقدر دستکاریش کرده..
خلاصه به درد کار من میخوره.
با حرف های آرمین دلم لرزید
من فکر میکردم یه دختر ساده روستاییه... نه یه دختر مدرن شهری..!
فردا باید یه سر برم مطب و از نزدیک ببینمش و خیالم راحت باشه کاری به زندگیم نداشته باشه
آرمین شامش رو که خورد رفت تو اتاق مطالعه اش
منم فرصت و مناسب دیدم زنگ زدم خونه بابام،
با اولین بوق مامان جواب داد،
گفتم چی شد؟ از خر شیطون اومد پایین؟
گفت آره بابات باهاش حرف زده فعلا بیخیال شده ولی میگه پس لااقل یه زن دیگه برام پیدا کنید
سریع دختر طلعت خانم، همسایه خونه بابام به ذهنم اومد..
دختر خوشگلیه، دانشجوی سال اول موسیقی بود و وضع و اوضاع زندگیشون متوسط بود و به خانواده بابام میخورد
واسه همین به مامان پیشنهاد دادم برن خواستگاریش
مامانم رفت تو فکر، گفت همچین بد فکریم نیست، ولی اول باید به سعید بگم.. شاید مورد پسندش نباشه یه وقت...
ادامه دارد....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_چهارم ولی تو دلم آشوب بود یه حس بدی داشتم احساس میکردم ج
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_پنجم
قرار شد مامان اول با سعید حرف بزنه بعد اگه قبول کرد زنگ بزنه خونه طلعت خانم
منم شوق خواستگاری سعید و داشتم....فردا صبح زود آرمین رفت بیمارستان.
آدرس مطب رو از رو کارتش یادداشت کردم که عصر برم
تا عصر دل تو دلم نبود و استرس داشتم
نمیدونم قراره با چه آدمی روبه رو شم...
ساعت نزدیک پنج بود که آماده شدم و با تاکسی به آدرس مورد نظر رفتم
دم مطب پیاده شدم، سعی کردم تمام اعتماد به نفسمو جمع کنم و با غرور برم داخل.
وقتی وارد مطب شدم یه دختر با موهای لایت که نصفش از روسری بیرون ریخته بود و با بینی عملی و لبای پروتزی که یه رژ جیغ قرمز هم زده بود پشت میز خودنمایی میکرد...
رفتم جلو سلام کردم،
یه نگاهی بهم انداخت و بدون اینکه جواب سلاممو بده گفت بفرمایید نوبت میخواستید؟
گفتم نه... آقای دکتر اومدن؟
گفت بله تو اتاقشون هستن شما؟
با غرور گفتم من همسرشون هستم
هول شده از جاش بلند شد و گفت ببخشید نشناختمتون بفرمایید داخل...
منم جوابشو ندادم و رفتم سمت اتاق
آرمین به محض دیدنم از جاش بلند شد و گفت وای چه سوپرایز خوبی... ای کلک آدرس اینجا رو از کجا فهمیدی؟
گفتم ما اینیم دیگه...
از عمد با صدای بلند میخندیدم که صدام بره بیرون و منشیه بدونه ما چقد باهم خوبیم و خیال برش نداره بیاد زندگیمو خراب کنه.
یکم که نشستم مطب شلوغ شد و بیمارا میومدن داخل
منم دیدم حوصلم سر میره گفتم یه سر میرم خونه بابام، کارت تموم شد بیا اونجا دنبالم.
بعدش بدون خداحافظی از منشی از مطب زدم بیرون.
سر راه یکم شیرینی و خرت و پرت خریدم و رفتم خونه بابام،
مامانم وقتی منو با اون همه خرید دید چشماش برق زد و گفت چرا خودتو انداختی تو خرج دختر...؟
گفتم این حرفا رو ول کن، بگو ببینم با سعید حرف زدی؟
قبول کرد بریم خواستگاری دختر طلعت خانوم؟
مامان خندید و گفت آره از خداشم باشه دختر به اون خوشگلی، چرا از اول به فکر خودم نرسید...
حالا امشب میخوام به خونشون زنگ بزنم، انشالله که قبول کنن بریم...
گفتم نترس حتما قبول میکنن،
کی از سعید براشون بهتر....؟
شب که آرمین اومد مامان اصرار کرد که واسه شام بمونیم
آرمین هم از خدا خواسته قبول کرد، اخه آرمین عاشق مهمون و مهمونی بود، از شلوغی خوشش میومد
همیشه میگفت من چهار تا بچه میخوام
منم به شوخی بهش میگفتم مگه میخوایم کارخونه جوجه کشی راه بندازیم...
مامان واسه شام ماکارونی درست کرد،
بعد از اینکه بابا و داداشام اومدن شامو خوردیم
مردها تو حال نشسته بودن حرف میزدن که من و مامان رفتیم تو اتاق
مامان تلفن بی سیم دستش بود، هی این طرف و اون طرف میرفت و گفت حالا چجور باید مسئله خواستگاری رو مطرح کنم..؟
گفتم بعد از اینکه احوال پرسی کردی یه راست برو سر اصل مطلب..
مامان بی تجربه من با استرس زیاد زنگ زد خونه طلعت خانم،
وقتی داشت میگفت واسه امر خیر میخوایم مزاحمتون بشیم... به وضوح عرق رو پیشونیش مشخص میشد که چقدر تنش داشت
وقتی مامان تلفن رو گذاشت نفس راحتی کشید و گفت بالاخره گفتم راحت شدم...
من بی صبرانه پرسیدم خب مامان چی شد؟ چی گفت؟
گفت قبول کردن که بریم فردا شب، توام میای؟
گفتم اره مامان مگه میشه تک خواهر داماد باشم و نیام..؟
من و مامان همدیگرو بغل کردیم و شاد و سرحال رفتیم بیرون
وقتی رفتم تو هال با صدای بلند گفتم سعید خان مژده بده که فردا شب میخوایم برات بریم خواستگاری..
سعید بلند شد و ذوق زده پرسید قبول کردن..؟؟
گفتم اره مامان الان زنگ زد اجازه گرفت واسه فردا شب..
سعید بشکنی تو هوا زد و یه قر ریزی رفت و سوت کشید
آرمینم واسش دست میزد و میخندید
مامان گفت کاشکی فردا میرفتیم یه انگشتر نشونی میخریدیم، شاید فرداشب قبول کردن.. یه وقت زشت نباشه دست خالی بریم
آرمین گفت یه طلا فروشی مال دوستش هست که اگه بریم اونجا بخاطر آرمین بهمون تخفیف میده
مامانم ادرسشو برداشت که فردا با هم بریم.
ساعت ۱۲ بود که آرمین بالاخره از جمع مردونه دل کند و راضی شد بریم خونه....صبح زود بلند شدم و واسه آرمین یه صبحونه پر و پیمون تدارک دیدم
آرمین با دیدن صبحونه تعجب کرد و گفت چی شده شما یه صبح از خواب نازتون زدین و به ما صبحونه دادین؟!
گفتم خواستم یه صبح با شما صبحونه بخورم
اهان کشداری گفت و شروع کرد به خوردن صبحونه
وقتی سیر شد بلند شد که بره
باز برگشت سمت من و گفت راستشو بگو چی میخوای؟
ادامه دارد...
@Aghmiun
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرکت خطرناک و عجیب یک جوان پارکور باز در تهران
@Aghmiun
آقای محموداسماعیلی:
آغمیان خاطره لری
سلام و عرض و ادب و احترام دارم خدمت مخاطبین گرامی کانال آنا وطن آغمیون در هر کجای این کره خاکی که هستند و با همراهی گرم خود فضای کانال را صمیمی تر می کنند.
امروز پانزدهم دیماه یکهزار و چهار صد و یک ،یعنی پانزده روز از فصل زمستان گذشته است ومن شاهد اولین بارش برف هستم و چقدر از دیدن دانه های سفید بلورین برف خوشحالم ، بیشتر مسیرم را که هر روز سوار تاکسی میشدم امروز پیاده رفتم و ذوق زده و با شوق فراوان زیر برف و باران در حالیکه شیشه عینکم را مدام بخار میگیرد و مجبور میشوم به دفعات پاک و تمیزش کنم به سمت محل کارم در حرکت هستم، سه ماه فصل پاییز و پانزده روز اول زمستان هر روز منتظر چنین لحظه ای بودم ،هر وقت هم صحبت از نباریدن برف و باران می شد با جواب های متفاوت روبرو می شدم، یکی میگفت آخه چه بارانی ببارد؟ چه برفی ببارد؟ بابت کدوم عملکرد موجه و خوبمان انتظار بارش داریم؟ این همه ظلم و ستم و نامهربانی و ناملایمات در جامعه هر روز اتفاق می افتد مگر انتظار باران را هم باید داشته باشیم؟ از زبان بعضی از ریش سفید هامون شنیدم که میگفت: یک بار بروید تو آسایشگاه ها از نزدیک ببینید چه آدم هایی اونجا دارند در شدت غم و اندوه زندگی سپری میکنند ؟ و از این حرف ها و حدیث ها .....که بهانه نیامدن و برف و باران را معلول بعضی اعمال های ناشایست جامعه میدانند ، یا مثلا یک بانوی بسیار متدین و تحصیلکرده ای میگفت : عزت و احترام در جامعه کمرنگ شده، فرزندان اغلب به والدین کم احترامی می کنند ، آداب و رسوم زندگی ها تقریبا زیر پا گذاشته شده ، و از این حرفها .......
البته اگر به موضوع بارش نزولات آسمانی دقت کنیم و نظر دانشمندان و متخصصین هوا شناسی را مد نظر قرار دهیم ، با نظر این عزیزان مو سفید ما فاصله زیادی خواهد داشت، هر چند که به نظر حقیر رعایت حق احترام بزرگترها واز این قبیل مسائل صد در صد در وضع زندگانی ما تاثیر مثبتی خواهد داشت لطف و مرحمت حضرت حق را هم را شعله ور خواهد کرد از اول گفتند رحم کن تا برای تو رحم کنند ،ببخش تا بخشیده شوی........
بازهم سخن به درازا کشید و زیاد به حاشیه رفتم،
میخواهم دقایقی شما را ببرم به فضای زیباو صمیمی دهه های قدیم روستای مان آغمیون و از چند موضوع در مورد باران و تگرگ و برف ....برای شما عزیزان بگویم خصوصا برای مخاطبین جوان که شاید اصلا این موضوعات به گوش شان نخورده باشد.
زمانی که در روستای مان آغمیون زندگی میکردم ( از سال ۱۳۴۳ تا ۱۳۶۲) شاهد خاطرات و سرگذشت های زیادی بودم که بعضی ها شون در خاطرمان مانده و بعضی هاشون هم بکلی از حافظه مان پاک شده است.
و چه بسا در مجالس و محافل وقتی حرفی از خاطرات قدیم میشود عین برق در حافظه ام جرقه میزند و منو بیاد آن روزها می اندازد.
دهه های قدیم فصل های زمستان بسیار سرد و بسیار پر بار بود بارش برف و باران واقعا سیل آسا بود ، من شب هایی را بیاد دارم تا صبح چندین بار برف را از پشت بام خانه پارو میکردیم و برف همچنان ادامه داشت و یک ریز میبارید، چندین روز و هفته طول می کشید تا بشود کوچه ها و پیاده رو ها را از برف تمیز کرد ، کوچه خود ما در آغمیون( کوچه حاج ابراهیم سلیم خانی فعلی) مملو از برف میشد و گاها درب ورودی حیاط به آن بزرگی خانه مرحوم حاج رستم سلیم خانی ( پدر بزرگ حاج ابراهیم) زیر برف مدفون میشد و همسایه جمع می شدند با پارو تونل می زدند و راه باریکی را باز میکردند ، یعنی شدت برف و باران تا این حد بود، یا جلو میدانگاه درمانگاه فعلی اینقدر برف میبارید کوه درست میشد ( شپه) و بچه ها می رفتند از بالا به پایین سرسره بازی می کردند ، نهر وسط روستا یخبندان میشد و برای استفاده یک سطل آب باید یخ ها را می شکستی و به آب می رسیدی.
یادم هست آنهاییکه خانه های شان در مجاورت نهر آب بود و همیشه زمستان ها با مشکل سیل و یخبندان روبرو میشدند برای خود شان دیلم آهنی بلندی داشتند تا به جنگ یخ ها بروند شاید برای خیلی ها تجسم این فضا در آن زمام در آغمیون خودمان غیر ممکن باشد ولی حقیقتی هست که بود و اهالی با چشم خود دیدند .
اما آن روزگار دو موضوع جالب در ذهن من مانده است که میخواهم اشاره ای به آنها بکنم:
مثل زمان معاصر که از مدت های مدیدی هست از بارش برف و باران خبری نیست و مردم نگران و ناراحت و غمگین و در حسرت چند قطره باران و برف هستند ،آن موقع هم اتفاق می افتاد نزولات آسمانی نیایند و منجر به خشکسالی شود و هزار مشکل دنبال آن متوجه جامعه شود ،وقتی مردم دیگر خسته می شدند و از همه جا قطع امید میکردند و برای روزهای پسا خشکسالی فکر میکردند و به مشکلات آن رجوع میکردند ، و مثل الان هم اداره هواشناسی و این چیزها هم که نبود هر لحظه اخبار باد و باران و طوفان و این چیز ها پیش بینی بکنند ، مردم واقعا مات و مبهوت می ماندند و برای حصول و بدست اوردن قوت لا یموت خود ( روزی و خورد و خوراک روز مره) هاج و واج می ماندند و اگر فردا روزی بارانی نمی آمد اکثر کندوهای منازل خالی از گندم و آرد میشد و این وضیعت قابل تحمل نبود، در هر حال مردم و خاصه کشاورزان هر طوری بود منتظر باران بودند .
روستای ما آغمیون چند تا روحانی داشت و مساجد آغمیون شب ها همه اش باز بود و هییت های آموزش قران و احادیث و مسائل شرعی و روخوانی و تلاوت قران کریم برقرار بود و میزان علاقه و ایمان مردم هم واقعا قوی بود .
یکی از راه های نزول باران ، خواندن نماز باران و دعا برای بارش نزولات بود.
من قشنگ یادم هست همه اهالی در یکی از مساجد جمع می شدند و نماز باران می خواندند . و در بعضی مواقع هم حتما تاثیر گذار بود...
خواندن نماز باران هر چند یک دعا و استعاذه از درگاه خداوند متعال بود ولی حتما وقتی بصورت دسته جمعی و با خلوص نیت و با دل های پاک و مطهر در یک فضای معنوی خاص و بی ریایی برپا میشد و مردم ملتمسانه از خالق خود تقاضای نزول نعمت بیکران باران را میکردند بی شک الطاف بیکران خداوند مهربان هم مشمول حال این جماعت پاک طینت میشد . حداقل اش نتایج معنوی پر باری بود که از این اجتماع پر فیض و برکت شامل اهالی میگردید و شاید عنایتی از طرف پروردگار همان لحظه عاید اهالی میشد که هر چند با چشم دیده نمیشد ولی در اوضاع روزمره شان حس میشد شاید بلایی با این دعا ها از روستا دور میشد و شاید بواسطه همین دعا و نماز باران ، باران سیل آسایی روستا را فرا میگرفت .
در هر حال دعا و تضرع و درخواست کمک از درگاه حضرت احدیت در هر زمان و در هر مکان یکی از حریه های معنوی و ملتمسانه ما مردم هست ،حتی در یک عمل جراحی خیلی ساده و یا خیلی سخت و فوق العاده بارها از زبان بهترین و پر تجربه ترین و حاذق ترین پزشک ها شنیدیم که موقع عمل جراحی بیماری، به زبان آوردند که ما به وظیفه انسانی و پزشکی خود عمل می کنیم و بیمار را جراحی میکنیم ولی باز دست خداوند کریم هست همه چیز.
یا وقتی پزشک خاذقی از ادامه درمان بیماری مایوس می شود به همراه بیمار توصیه میکند فقط دعا کنید و از خدا بخواهید و امید وار باشید ....
پس من حقیر نتیجه میگیرم که آغاز و پایان هر کاری فقط با نظر و خواست خداوند میسر میشود و بس.......
پس خواندن نماز باران و درخواست بارش باران و قبول و استجابت آن از طرف خدای بزرگ میتواند خیلی راحت اتفاق بیفتد .......
و اما موضوع و خاطره دوم این بود :
دهه های قدیم بارش تگرگ های دانه درشت و خطر آفرین به کرات و به دفعات اتفاق می افتاد و این امر موجب خراب شدن محصولات کشاورزی و سرما زدگی کل محصولات دامی و خوراکی کشاورزان میشد که واقعا قابل جبران هم نبود و آن ایام مثل الان بیمه محصولات کشاورزی و این حرف ها نبود،هر چند که بیمه ها الان هم خیلی به وظایف خود عمل نمی کنند و خسارات وارده به کشاورزان را بموقع و کامل پرداخت نمی کنند .....
برای در امان ماندن زمین های کشاورزی زیر کاشت رفته از خطر و بلایای طبیعی مثل و تگرگ دست به دامن دعا می شدند
و من کاملا یادم هست بطور واضح که چند تا از ریش سفید های روستا می رفتند منازل روحانی های روستا و از آنها میخواستند که با دعاهای خاص شان جلوی این بلایا را بگیرند .....
مرحوم حاج میرزا نصرالله حدادی مرحوم حجت الاسلام صادق موذنی و مرحوم پدرم آقا میرزا حبیب اله اسماعیلی سه تن از روحانی هایی بودند که اقدام به این کار میکردند
این سه نفر هر کدام سوار بر اسبی می شدند و راه می افتادند پیرامون همه زمینهای کشاورزی اهالی آغمیون ،حین راه رفتن دعا و ورد مخصوص می خواندند که آنهم نوعی دعا و تضرع و درخواست از خداوند متعال بود برای محفوظ ماندن محصولات کشاورزی اهالی، خوب یادم هست قبل از به راه افتادن و سوار اسب شدن این سه نفر،اول محل زمین ها و حد سد یا مرز ها را مشخص می کردند که هر کدام از کدام کجا شروع کنند و در کجا تمام کنند.
البته توسط ریش سفید ها شفاها مناطق به اطلاع این سه روحانی مشخص و اعلام میشد که چطوری و از کجا شروع کنند.
این سه نفر صبح راه می افتادند و می رفتند و بعد از ظهری نزدیک اذان مغرب خسته و کوفته بر می گشتند که در اصطلاح به این کار میگفتند ( دولی باغلاماخ)
اگر آن سال تگرکی نمی آمد و اگر هم می آمد ولی محصولات کشاورزی و زمین های کشاورزی از آفت و بلا محفوظ می ماند اهالی بقول امروزی ها کادوی خوبی به این سه روحانی میدادند مثلا به هر کدام چند بسته علوفه ( اون باغ اوت) یا مقداری جو و گندم و یا هدایای دیگری میدادند .
اینم بگم یکی از اهالی که همسایه ما بود به شوخی به مرحوم پدرم میگفت که فلانی زمین منو دعا نکنید بزار تگرگ بزنه....و بعد میزدند زیر خنده و شروع میکردند به صحبت و نوشیدن چایی......
من فقط خواستم عین واقعیت هایی که در گذشته در جامعه ما اتفاق افتاده بصورت خاطره و سرگذشت خدمت مخاطبین بزرگوار تقدیم کنم و بتوانم دقایقی از اوقات فراغت شما عزیزان رابا خواندن آنها پر کرده باشم.
محمود اسماعیلی
۱۴۰۱/۱۰/۱۵
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
تکراری
بمناسبت شب های طولانی زمستان
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_پنجم قرار شد مامان اول با سعید حرف بزنه بعد اگه قبول کرد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_ششم
منم خندیدم و گفتم ببین یه بار خواستم بی دلیل بهت محبت کنم نمیزاری که!!
گفتم امروز میخواییم با مامان بریم طلافروشی دوستت،
گفتم کارتتو بدی منم یه انگشتر واسه خودم بخرم
گفت پس قضیه صبحونه اینه...!
رفت کارتشو آورد برام و گفت بیا فقط ورشکستم نکن خواهشا..
بعد از اینکه آرمین رفت تند تند ظرفای صبحونه رو شستم و آماده شدم با تاکسی رفتم طرف خونه بابام.
مامان آماده دم در ایستاده بود، براش دست تکون دادم و سوار شد
گفتم مامان میخوای انگشتر چقدری براش بخری؟
گفت والا سعید چندرغاز بهم داده فکر کرده زمان شاهه که با دو قرون طلا بهم بدن، باقیشو از بابات گرفتم حالا بریم ببینیم قیمت ها چجوره...
خدا کنه پولم به یه نشون درست و حسابی برسه که رو سفید بشیم.
دم طلافروشی پیاده شدیم و رفتیم داخل،
معلوم بود طلافروشی معروفی بود چون خیلی شلوغ بود
ویترین هارو که نگاه کردم چشمام از دیدن اون همه طلای زیبا برق میزد، دلم همشو میخواست بس که زیبا و بی نظیر بودن
یه انگشتر ظریف خوشگل برای نشون خریدیم خداروشکر..
مامان به اندازه کافی پول همراهش بود وگرنه مجبور میشدم باقیشو از کارت آرمین بکشم..
برای خودمم یه انگشتر ساده با تک نگین سبز زمردی برداشتم، از خریدمون راضی بودم.
مامان نگاهش مدام پی انگشترم بود و میگفت خداروشکر شوهرت داره و حسرت چیزی به دلت نمیمونه..
دلم برای مامان سوخت، اون همیشه تو حسرت خواسته هاش بود
بهش گفتم قابل تورو نداره مامان میخوای بدمش به تو؟
گفت نه دخترم برات خوشحالم که خوشبختی، خداکنه که زندگیت دوام داشته باشه، قدر شوهرتو بدون....
شب همگی آماده و آراسته رفتیم خونه طلعت خانوم.
آرمین هم حسابی به خودش رسیده بود و اومده بود که تو مراسم شرکت کنه،
به قول خودش تک داماد خانواده بود و حضورش واجب..
خونه طلعت خانم مثل خونه بابام ساده بود، همگی تو هال نشسته بودیم.
شوهر طلعت خانم چند سال پیش به رحمت خدا رفته بود و خودش و تک دخترش تنها زندگی میکردن، الانم عمه بزرگشون به عنوان بزرگتر اومده بود تو مجلس و حسابی عصا قورت داده نشسته بود.. انگار ارث باباشو بالا کشیده بودیم، بس که با چهره عبوس نگاهش به دیوار بود.
وقتی الهه با سینی چایی اومد، هممون بهش خیره شدیم
الحق که دختر خوشگل و نجیبی بود، صورتش دست نخورده بود و معلوم بود تا حالا آرایشگاه هم نرفته...
سعیدم ریز ریز نگاهش میکرد و یه لبخند ژکوند رو لباش بود
میدونستم الان قند تو دلش آب میکنن و حسابی از انتخاب ما راضیه.
قرار شد الهه و سعید برن حرف بزنن، ما هم مشغول گوش کردن به پند و اندرز عمه بزرگه بودیم
مرتب میگفت این دختر یتیمه، حقشه خوشبخت شه، اگه قسمت هم شدن از گل نازکتر بهش نگید..
مامانم قول داد الهه رو مثل من دوست داشته باشه و نگه بالا چشمش ابروعه.
الهه و سعید با لبای خندون برگشتن، سعید لوتی وار گفت بزنید دست قشنگه رو....
من و مامان کل کشیدیم و بقیه دست زدن
مامان سریع انگشتر نشون رو از کیفش دراورد و دست الهه کرد
طلعت خانم باز شیرینی بهمون تعارف کرد
معلوم بود اونا هم از این وصلت راضی به نظر میان
اخر شب بود که همه خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه بابام.
آرمین گفت خیلی خستم جمع کن بریم.
منم زود وسایلمو برداشتم و با آرمین راهی خونه شدیم.
آرمین از شدت خستگی چشماش قرمز بود، همینکه به خونه رسیدیم سرش رو بالش نرسیده خوابش برد.. من اما از خوشحالی خوابم نمیبرد، رفتم تلوزیون و روشن کردم و نشستم جلوش کهیهو دیدم موبایل آرمین زنگ خورد
تا وقتی من رسیدم قطع شد..با خودم گفتم این وقت شب کی میتونه باشه؟!خواستم برگردم که باز موبایلش زنگ خورد، ایندفعه زود گوشی رو برداشتم،
با صدای زنونه ای که اومد انگار آب یخ روم خالی کردن .همونطور که صدام میلرزید گفتم شما؟ اونم انگار هول شد و گفت ببخشید با آقای دکتر کار داشتم، میخواستم بگم من فردا باید برگردم روستا، مادرم حالش خوب نیست، میخواستم مرخصی یک روزه برام رد کنن بهش گفتم باشه به دکتر میگم خداحافظ
بعد از اینکه قطع کردم با خودم گفتم اخه این ساعت مال زنگ زنگ زدنه؟ زنیکه نفهم با خودش نمیگه شاید اینا خواب باشن من مزاحم نشم!!احساس میکردم دروغ گفت مرخصی نمیخواست کاره دیگه ای داشت...
چون اگه واقعا مرخصی میخواست میتونست پیام بده، آرمین صبح میخونه
معنی نداشت نصفه شب زنگ بزنه به گوشیش..با خودم کلنجار میرفتم..هزار و یک دلیل برا خودم میاوردم که شاید خودمو توجیح کنم ولی بهش شک داشتم..حتی به آرمین هم بدگمان شده بودم، معلوم نبود چطور باهاش رفتار کرده که به خودش اجازه داده این وقت شب بهش زنگ بزنه!
با اعصابی داغون خوابیدم،
ادامه دارد...