eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صد خدا شاهد هست باشرایط بدی که داشتم راضی به مرگ فرزندم
هیچی نگفتم مات و مبهوت بودم هنوز جای کتکهای عمه بی بی و زینت دردمیکردتکلیفمو با این جماعت شیدانمیدونستم چیه میترسیدم تو اون خونه تنها گیرم بندازن و بلایی سرم بیارن فخر السادات گفت رضوان اسمش و چی گذاشتی؟ جواب ندادم بعد با التماس گفت میشه اسمش و من بزارم آقا باتعجب و محکم گفت نه ،میفهمی چی میگی فخر السادات؟اگه دیوونه شدی بگو ببرمت دارالمجانین.دلم براش سوخت پسرم تو نظرش به قدری عزیز شده بودکه اصلا فکرشو هم نمیکردم.آقا گفت اسمش و اکبر میزارم فخر السادات چشماش پر از اشک شد و گفت اکبر خیلی قشنگه اکبر یعنی بزرگ اسم برازنده ای هست.آقا اکبر و بغل کرد و تو گوشش اذان گفت و بعد اسمش و گذاشت اکبر و بعد از اون بااشتباه من و میدون دادن زیادی ام به فخر السادات پاره تنم ازم جدا شد و اونو سپردم به فخر السادات یعنی چاره ای هم نداشتم.آقا امر کرده بود که بمونم.فخرالسادات اکبر خیلی دوست داشت و بیشتر از من مادر بهش میرسیدوقتی تب میکرد انقد بالای سرش گریه میکرد که آقا مجبور میشد بچه رو ببره پیش طبیب.بیشتر اوقات فخرالسادات برای شیر دادن می اومد اتاق ما و حتی بعد از سیر شدنش کنارش مینشست.دخترهاش به من وابسته شده بودن و منو دایه رضوان صدا میزدن.فخر السادات غیر عادی وابسته اکبر شده بود و روزی به خودم اومدم و دیدم به اون میگه مامان و به من میگه دایه رضوان.تا اعتراض کردم آقا باز دخالت کرد و گفت چه فرقی میکنه؟!مهم اینه که تو مادرش هستی.پسرم کمی که بزرگتر شد یه روز فخر السادات اومد و گفت میای باهم بریم امامزاده؟من هم از همه جا بیخبر قبول کردم و دنبالش راه افتادم.اونجا که رسیدیم روبروی امامزاده نشست و منوقسم داد که بزار اکبر فکر کنه من مادرشم فخر السادات مثل ابر بهار گریه میکرد نمیتونستم قبول کنم و با تشر گفتم تو خودت دوتا دختر مثل دسته گل داری بازم میتونی حامله بشی انشاءالله پسر دار هم میشی.فخر السادت زار میزد و میگفت من به اکبر وابسته شدم بیا و این لطف و در حقم بکن منم در عوض آقا رو به تو برمیگردونم و میزارم تو همون خونه و در کنار آقا زندگی کنی.اصلا میخوای شبها تو اتاق تو بمونه؟!فقط تنها شرطم اینه که اکبر و از من جدا نکنی.خودت که شاهد بودی با جان و دل از شیره وجودم به پسرت دادم تا جون بگیره مهر پسرت عجیب تو دل من افتاده مردن برام راحتتر از جدایی اون هست.منکه نمیخوام بچه ات و به من بدی و بری بزرگی کن تا همه تو صلح و صفا زندگی کنیم.نمیدونستم چی بگم هنوز عاشقانه باقر و دوس داشتم و بخاطر وجود من تو اون خونه اونم خوشحال بودطمع کردم و برای اینکه بتونم کنار آقا بمونم قبول کردم اکبر اونو مادر صدا کنه البته خیلی وقت بود اکبر به هوای منیژه و منیره دنبالش راه می افتادو مامان جان میگفت و فخر السادات ازشیرین زبونی اکبر غرق لذت میشداون روز تو امامزاده موندیم و فخر السادات چونه زد و برید و دوخت تا بلاخره موفق شد همه چی طبق قرار پیش میرفت و آقا یه شب پیش من میموند و یه شب پیش فخر السادات.تو این فاصله من دوبار حامله شدم و هر دوبار هم بچه هام سقط شدن.عمه بی بی و خواهرهای فخر السادات متوجه صلح بین من و فخرالسادات شده بودن و خودشون کنارکشیده بودن اما سعی میکردن با من روبه رو نشن.خوب یا بد روزها میگذشت و یه شب آقا سراسیمه خونه اومد که همسر عمه بی بی گم شده چند ماهی گذشت و پیداش نشد وعمه بی بی منو مقصر میدونست.فکر میکرد بخاطر آزار و اذیتهاش من کاری کردم که همسرش اونو رها کنه و پیدا نشه.اما آقا بخاطر من این طرف و اونطرف خیلی گشت تا فهمید بیوه رفیقش و صیغه کرده و رفته شهر دیگه و من هیچ تقصیری ندارم.بعد اون عمه بی بی که حامله بود همراه ولی الله اینجا اومد و تو یکی از اتاقها ساکن شداما با اومدنش همه چی بهم ریخت.یه روز ظهر طاهره دیده بود که فخر السادات و عمه بی بی تکه ای از لباسهای منو میسوزوندن و خاکسترشو زیر خاک پنهون کردن طاهره خیلی ترسیده بود و اومد برام تعریف کردیاد قسمهای فخر السادات تو امامزاده افتادم فکر نمیکردم اینطور بهم نارو بزنه از طاهره خواستم تحت هیچ شرایطی حرفی نزنه میدونستم اگه کارشو از دست بده بدبخت میشه.بخاطر وجود اکبراعتماد بنفس داشتم و چادرم و سرم کردم و رفتم اتاق فخر السادات.منیژه و منیره همراه ولی الله مشغول بازی بودن اکبر هم گوشه اتاق خوابیده بودبا نفرت نگاهی به اونا کردم و اکبر و که تو خواب بود بغل کردم و به فخر السادات گفتم به کمرت بزنه اون همه قسم که تو امامزاده خوردی فخر السادات دستپاچه گفت وا مگه چی شده؟گفتم هیچی من و بچه ام برای همیشه از این خونه میریم فکر نکن ازکارهاتون میترسم اما از آدم دو رو بیزارم.تا خواستم پامو از در بیرون بزارم عمه بی بی سرم و از پشت کشید تا مانع رفتنم بشه اما پام به در گیر کرد و خوردم زمین و لب اکبر به در خورد و زخمی شد ادامه دارد...
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب قبل از فینال والیبال،صدای پدر و مادر بازیکنان در رختکن تیم ملی والیبال پلی شد.... @Aghmiun
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ مفید و ارزشمند ارزش چندین بار دیدن را دارد ... @Aghmiun
فرهنگی که باید با آب طلا نوشت... روزی پسری از خانواده نسبتاً مرفه، متوجه شد مادرش از همسایه فقیر خود نمک خواست! متعجب به مادرش گفت که دیروز کیسه‌ی بزرگ نمک برایت خریدم، برای چه از همسایه نمک طلب می‌کنی؟ مادر گفت: پسرم، همسایه‌ی فقیر ما، همیشه از ما چیزهایی طلب می‌کند، دوست داشتم از آن‌ها چیز ساده‌ای بخواهم که تهیه آن برای آن‌ها سخت نباشد، در حالی که هیچ نیازی به آن ندارم، ولی دوست داشتم وانمود کنم که من نیز به آن‌ها محتاجم، تا هر وقت چیزی از ما خواستند، طلبش برای آن‌ها آسان باشد و شرمنده نشوند... @Aghmiun
17.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سِلَر آپاردی سارانی بیر اوجا بویلی بالانی ...... ترانه یا ماهنی " سلر آپاردی سارانی " را بارها و بارها شنیدیم ، شعرا و نویسندگان در این مورد اشعار زیبا و غم انگیزی نوشته اند، داستان سرایان قِصه های پر غُصه ای قلم فرسایی کرده اند ، داستان عروسی زیبا و دلاور زبان به زبان و سینه به سینه نقل شده و خواهد شد ....هر چند بار این ترانه را گوش بدهید دوست خواهید داشت مجددا بشنوید ..... @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
457.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«از چیزهای کوچک زندگی لذت ببرید. یک روز به عقب بر می‌گردید و می‌فهمید که اون‌ها بزرگترین دارایی‌تون بوده》 سلام روز قشنگتون بخیر☀️🍃 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گرم کردن و سرد کردن قبل و بعد تمرینو جدی بگیرید🔥🧊 🔥گرم کردن (warm up) : به مجموعه حرکاتی گفته میشه که قبل از شروع فعالیت ورزشی باید انجام بشه گرم کردن بدن قبل شروع تمرین مثل روشن کردن موتور ماشین قبل از حرکته که باعثِ: افزایش دمای بدن افزایش انعطاف پذیری کاهش خطر آسیب دیدگی بهبود عملکرد بدن آماده سازی مفاصل و.. 🧊سرد کردن (cool down ): به مجموعه حرکاتی گفته میشه که بعد از اتمام فعالیت ورزشی باید انجام بشه بعد از تمرین انجام حرکات کششی ،سبک و تنفسای عمیق، که باعث : کاهش تدریجی ضربات قلب و فشار خون کاهش تدریجی تنفس و درجه حرارت بدن کاهش درد و گرفتگی عضلانی افزایش انعطاف پذیری کاهش احتمال به آسیب دیدگی آرامش ذهنی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
@mer30tvکنترل خشم... - @mer30tv.mp3
زمان: حجم: 5.1M
صبح دوازدهم شهریور @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدویکم هیچی نگفتم مات و مبهوت بودم هنوز جای کتکهای عمه بی
همون موقع آقا رسید و با دیدن وبلبشو گفت معلومه اینجا چخبره؟فخر السادات جلو دویید و گفت به جدم قسم یهو مثل دیوونه ها امد تو اتاق و بچه رو بغل کرد و قصد فرار داشت که عمه بی بی مانع شدعمه بی بی هم تو سر و صورتش میزد و داد میزد و میگفت خدایا تو شاهد باش که این زن چطور تن و بدنمونو لرزوند و رو به اقا گفت بخدا این زن نادون قصد جون این بچه رو کرده چطور ادم عاقل با بچه اش اینطور میکنه.اقا عصبانی به طرفم اومد و بدون اینکه سوالی ازم بپرسه یه کشیده آبدار نثارم کرددندون اکبر شکسته بود و تو لبش فرو رفته بود و دهنش پر خون بودآقا نگاه پر خشمی بهم کرد و اکبر و از بغلم بیرون کشید و به طرف طبیب رفت و موقع رفتن به عمه بی بی گفت تا برگردم این زن و اینجا نبینم دیگه فخرالسادات و عمه بی بی با لبخند بهم نگاه کردن و بردشون با نگاه هاشون بهم تبریک گفتن.دل شکسته و گریون به خونه زهره خانوم برگشتم نمیدونم چی شد که آقا مدتهای زیادی راضی به دیدن من نشد چند باری آقا جلال و زهره خانوم واسطه شدن تا منو برگردونن اما آقا گفته بود رضوان با اینکاری که کرد از چشم‌من افتاد اگه بجای دندون سر بچه شکسته بود و بچه ام تلف شده بود میخواست چه جوابی بهم بده؟!رضوان کاری کرده که جای هیج بخششی نیست همینکه طلاقش نمیدم و میزارم تو این دنیای بد،اسمم بالای سرش باشه بره خدارو شکر کنه.دایه رضوان چند دقیقه ای ساکت شد معلوم بود که داره گریه میکنه اتاق ساکت بود و تاریک، نیر هم خواب بودمیترسیدم تکون بخورم و اونا بفهمن بیدارم.خانوم جان کمی مهلت داد تا دایه نفسی تازه کنه بعد پرسید اکبر خودش میدونه؟دایه گفت نه خبر نداره ولی میدونه من محرم پدرشم.خانوم جون با کنجکاوی گفت بعدش چیکار کردید؟دایه رضوان با لحن غمگینی گفت چیکار باید میکردم روزها پیش زهره خانوم گلدوزی یاد میگرفتم اون هفت هشت تایی شاگرد داشت و به اونا گلدوزی یاد میداد منم کنار اونا مشغول بودم.گاهی کارهای خونه رو انجام میدادم و با رضا وحسین بازی میکردم و یاد بچم میفتادم و بغلشون میکردم و گریه میکردم.خدا برای زهره خانوم خوشی بخواد مثل یه خواهر هوامو داشت و منم ناچار به اون اوضاع عادت کردم.از فرط دلتنگی بداخلاق و و بهونه گیر شده بودم و زهره خانوم تا حالمومیدید میگفت چادر چاقچور کنیم و بریم دورادور اکبر را ببینیم.یه وقتهایی به سرم میزد اکبر و بدزدم و باهام به شهر دیگه ای بریم اما زهره خانوم مانع میشدو میگفت یا پیدات میکنن و پدرت رو درمیارن یا باید به دربه دری و بدبختی اکبر و بزرگ کنی که آینده خوبی در انتظار اکبر و تو نیست.اون زن با قلب پر مهرش در روزهای سخت زندگیم پشتیبانم بود و میگفت اکبر که بزرگ بشه خودش پیش تو برمیگرده.خداروشکر کن فخر السادات با اون همه کینه که از تو داره به اکبرخیلی عشق و علاقه داره و بیشتر و از بچه های خودش بهش میرسه خداروشکر کن که زیر سایه پدر هست.دلم و به این حرفها خوش میکردم و با جون کندن روزها رو سپری میکردم بلاخره روزها گذشت و بچه ها بزرگ شدن و زهره خانوم منیژه رو برای رضا پسندیدمیگفت دخترهای فخرالسادات خیلی نجیب و آرام هستن و خلقیاتشون با مادرشون زمین تا آسمون فرق داره.خانوم جون با تعجب گفت واقعا که قسمت همیشه زوره دایه که دیگه خسته شده بود گفت سردردتون نیارم خانوم جون به همون نام و نشون هر دو دختر فخر السادات قسمت زهره خانوم شدن.خانوم جون گفت فضولی نباشه اما انگار خبری از زهره خانوم نیست فوت نکردن؟دایه خندید و گفت نه خوش به سعادتشون چند سالی هست که به مشهد رفتن.اصلیت آقا جلال مشهدی بود و بعد بازنشست شدن از کار به مشهد برگشت خلاصه که دست روزگار هم مرا همراه پسر خوانده هام به این خونه برگردوندروزهای اول از اینکه دورا دور اکبر و میدیدم تو پوست خودم نمیگنجیدم نوجوان بود و رشید و من دلم براش ضعف میرفت.هفته اولی که به اینجا اومدم و تو مطبخ مشغول آماده کردن ناهار بودم ناهار دنبالم اومد و گفت بیا آقا و فخر السادات تو اتاق منتظرت هستن کارهامو به طاهره سپردم و چادر به سرم انداختم و رفتم مدام تو این فکر بودم که چیکار با من دارن.وارد اتاق شدم آقا با قیافه عبوس بالای اتاق نشسته بود و به دیوار تکیه داده بودفخر السادات هم پریشون تو اتاق راه میرفت.با فاصله زیاد از آقا نشستم و از عمد چادرم و جلوتر کشیدم بدون اینکه به اونا نگاه کنم گفتم امرتون چیه؟فخر السادات جلوم نشست و به وضوح دستهاش میلرزید.ملتمسانه گفت ازتو میخوام به جون اکبر قسم بخوری و گذشته ها رو فراموش کنی.فخرالسادات با تردید دستهامو گرفت و با گریه گفت اومدنت به این خونه اشتباه بوده اما حالا که اومدی مباداحرفی به اکبر بزنی و آرامش بچه ام و بهم بزنی،بچه ام نابود میشه.آقا که تا اون موقع ساکت بود به حرف اومد و گفت درست یا غلط اکبر فخرالسادات و مادر خودش میدونه ادامه دارد....
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گدای کوی رضا شو که این امام رئوف به سینه احدی دست رد نخواهد زد ... @Aghmiun