1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گرم کردن و سرد کردن قبل و بعد تمرینو جدی بگیرید🔥🧊
🔥گرم کردن (warm up) :
به مجموعه حرکاتی گفته میشه که قبل از شروع فعالیت ورزشی باید انجام بشه
گرم کردن بدن قبل شروع تمرین مثل روشن کردن موتور ماشین قبل از حرکته که باعثِ:
افزایش دمای بدن
افزایش انعطاف پذیری
کاهش خطر آسیب دیدگی
بهبود عملکرد بدن
آماده سازی مفاصل و..
🧊سرد کردن (cool down ):
به مجموعه حرکاتی گفته میشه که بعد از اتمام فعالیت ورزشی باید انجام بشه
بعد از تمرین انجام حرکات کششی ،سبک و تنفسای عمیق، که باعث :
کاهش تدریجی ضربات قلب و فشار خون
کاهش تدریجی تنفس و درجه حرارت بدن
کاهش درد و گرفتگی عضلانی
افزایش انعطاف پذیری
کاهش احتمال به آسیب دیدگی
آرامش ذهنی
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun ❥❥
@mer30tvکنترل خشم... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
صبح دوازدهم شهریور
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدویکم هیچی نگفتم مات و مبهوت بودم هنوز جای کتکهای عمه بی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدودوم
همون موقع آقا رسید و با دیدن وبلبشو گفت معلومه اینجا چخبره؟فخر السادات جلو دویید و گفت به جدم قسم یهو مثل دیوونه ها امد تو اتاق و بچه رو بغل کرد و قصد فرار داشت که عمه بی بی مانع شدعمه بی بی هم تو سر و صورتش میزد و داد میزد و میگفت خدایا تو شاهد باش که این زن چطور تن و بدنمونو لرزوند و رو به اقا گفت بخدا این زن نادون قصد جون این بچه رو کرده چطور ادم عاقل با بچه اش اینطور میکنه.اقا عصبانی به طرفم اومد و بدون اینکه سوالی ازم بپرسه یه کشیده آبدار نثارم کرددندون اکبر شکسته بود و تو لبش فرو رفته بود و دهنش پر خون بودآقا نگاه پر خشمی بهم کرد و اکبر و از بغلم بیرون کشید و به طرف طبیب رفت و موقع رفتن به عمه بی بی گفت تا برگردم این زن و اینجا نبینم دیگه فخرالسادات و عمه بی بی با لبخند بهم نگاه کردن و بردشون با نگاه هاشون بهم تبریک گفتن.دل شکسته و گریون به خونه زهره خانوم برگشتم نمیدونم چی شد که آقا مدتهای زیادی راضی به دیدن من نشد چند باری آقا جلال و زهره خانوم واسطه شدن تا منو برگردونن اما آقا گفته بود رضوان با اینکاری که کرد از چشممن افتاد اگه بجای دندون سر بچه شکسته بود و بچه ام تلف شده بود میخواست چه جوابی بهم بده؟!رضوان کاری کرده که جای هیج بخششی نیست همینکه طلاقش نمیدم و میزارم تو این دنیای بد،اسمم بالای سرش باشه بره خدارو شکر کنه.دایه رضوان چند دقیقه ای ساکت شد معلوم بود که داره گریه میکنه
اتاق ساکت بود و تاریک، نیر هم خواب بودمیترسیدم تکون بخورم و اونا بفهمن بیدارم.خانوم جان کمی مهلت داد تا دایه نفسی تازه کنه بعد پرسید اکبر خودش میدونه؟دایه گفت نه خبر نداره ولی میدونه من محرم پدرشم.خانوم جون با کنجکاوی گفت بعدش چیکار کردید؟دایه رضوان با لحن غمگینی گفت چیکار باید میکردم روزها پیش زهره خانوم گلدوزی یاد میگرفتم اون هفت هشت تایی شاگرد داشت و به اونا گلدوزی یاد میداد منم کنار اونا مشغول بودم.گاهی کارهای خونه رو انجام میدادم و با رضا وحسین بازی میکردم و یاد بچم میفتادم و بغلشون میکردم و گریه میکردم.خدا برای زهره خانوم خوشی بخواد مثل یه خواهر هوامو داشت و منم ناچار به اون اوضاع عادت کردم.از فرط دلتنگی بداخلاق و و بهونه گیر شده بودم و زهره خانوم تا حالمومیدید میگفت چادر چاقچور کنیم و بریم دورادور اکبر را ببینیم.یه وقتهایی به سرم میزد اکبر و بدزدم و باهام به شهر دیگه ای بریم اما زهره خانوم مانع میشدو میگفت یا پیدات میکنن و پدرت رو درمیارن یا باید به دربه دری و بدبختی اکبر و بزرگ کنی که آینده خوبی در انتظار اکبر و تو نیست.اون زن با قلب پر مهرش در روزهای سخت زندگیم پشتیبانم بود و میگفت اکبر که بزرگ بشه خودش پیش تو برمیگرده.خداروشکر کن فخر السادات با اون همه کینه که از تو داره به اکبرخیلی عشق و علاقه داره و بیشتر و از بچه های خودش بهش میرسه خداروشکر کن که زیر سایه پدر هست.دلم و به این حرفها خوش میکردم و با جون کندن روزها رو سپری میکردم بلاخره روزها گذشت و بچه ها بزرگ شدن و زهره خانوم منیژه رو برای رضا پسندیدمیگفت دخترهای فخرالسادات خیلی نجیب و آرام هستن و خلقیاتشون با مادرشون زمین تا آسمون فرق داره.خانوم جون با تعجب گفت واقعا که قسمت همیشه زوره دایه که دیگه خسته شده بود گفت سردردتون نیارم خانوم جون به همون نام و نشون هر دو دختر فخر السادات قسمت زهره خانوم شدن.خانوم جون گفت فضولی نباشه اما انگار خبری از زهره خانوم نیست فوت نکردن؟دایه خندید و گفت نه خوش به سعادتشون چند سالی هست که به مشهد رفتن.اصلیت آقا جلال مشهدی بود و بعد بازنشست شدن از کار به مشهد برگشت خلاصه که دست روزگار هم مرا همراه پسر خوانده هام به این خونه برگردوندروزهای اول از اینکه دورا دور اکبر و میدیدم تو پوست خودم نمیگنجیدم
نوجوان بود و رشید و من دلم براش ضعف میرفت.هفته اولی که به اینجا اومدم و تو مطبخ مشغول آماده کردن ناهار بودم ناهار دنبالم اومد و گفت بیا آقا و فخر السادات تو اتاق منتظرت هستن کارهامو به طاهره سپردم و چادر به سرم انداختم و رفتم مدام تو این فکر بودم که چیکار با من دارن.وارد اتاق شدم آقا با قیافه عبوس بالای اتاق نشسته بود و به دیوار تکیه داده بودفخر السادات هم پریشون تو اتاق راه میرفت.با فاصله زیاد از آقا نشستم و از عمد چادرم و جلوتر کشیدم بدون اینکه به اونا نگاه کنم گفتم امرتون چیه؟فخر السادات جلوم نشست و به وضوح دستهاش میلرزید.ملتمسانه گفت ازتو میخوام به جون اکبر قسم بخوری و گذشته ها رو فراموش کنی.فخرالسادات با تردید دستهامو گرفت و با گریه گفت اومدنت به این خونه اشتباه بوده اما حالا که اومدی مباداحرفی به اکبر بزنی و آرامش بچه ام و بهم بزنی،بچه ام نابود میشه.آقا که تا اون موقع ساکت بود به حرف اومد و گفت درست یا غلط اکبر فخرالسادات و مادر خودش میدونه
ادامه دارد....
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گدای کوی رضا شو که این امام رئوف
به سینه احدی دست رد نخواهد زد ...
@Aghmiun
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گشت و گذار خرس قهوه ای در پارک ملی گلستان
@Aghmiun
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدئویی از رقابت خبرنگاران و عکاسان در اجلاس شانگهای برای رسیدن به بخش عکاسی....
@Aghmiun
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به دستور شی جین پینگ ،۸۰هزار کبوتر و بادکنک صلح به آسمان پکن فرستاده شد.
@Aghmiun
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گویند سر انجام ندارید شما
ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم
@Aghmiun
📷عکسهای دیدنی و خیرهکنندهای که با پهپاد ثبت شدهاند
@Aghmiun
عکس ها را تک تک بزرگ کنید و ببینید تا به عظمت زیبایی آنها پی ببرید ....