eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی پسرم درست بعد از ناهار ازم خواست که برم و روی تاب هُلش بدم، می‌تونستم بگم: «نه! باید آشپزخونه رو تمیز کنم.»؛ همون جوابی که معمولاً با کلی عذاب وجدان میدم.😢 ☺️اما این بار، همه چیز رو ول کردم و انتخاب کردم که باهاش بیرون وقت بگذرونم؛ و لبخندها و قهقه‌هاش واقعاً به همه چیز می‌ارزید. 😍این خودش ثابت می‌کنه که یه خونه‌ی شلوغ و به‌هم‌ریخته، یعنی کلی خاطره که توش ساخته شده. بیخیال ظرفا شو؛ برو خاطره بساز ❤️ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@FUL_ALBUM4_5796670278532597821.mp3
زمان: حجم: 4.8M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
در سريال معلم دهكده، نامزد معلم ازش میپرسه: شما كه قاضی بوديد چرا شغلتو رها كردی و معلم شدی؟؟ جواب ميده: چون وقتی به مراجعينم و مجرمينی كه پيش من می‌اومدند دقت می‌کردم می‌ديدم كه اونها کسایی هستند كه یا آموزش نديده‌اند و يا آموزش درستی نديده‌اند و به خودم گفتم: به جای پرداختن به شاخ و برگ بايد به اصلاح ریشه بپردازیم. و ما چقدر به معلم دانا بیش از قاضی عادل نیازمندیم... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
Aram Tîgran, Aram Tîgran, Aram Tîgran4_5893102516349966836.mp3
زمان: حجم: 6.2M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
Hasan Shamei ZadeHasan Shamei Zade - Berke.mp3
زمان: حجم: 12.7M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوهفتم اولش کمی ترسیده بودم و اما بعد اکبر هم به کمکم او
هر چند قلباً ازحرفهایی که فخر السادات میزد راضی نبودم می دونستم که با این حرفها دوباره بین من و اون فاصله و کدورت پیش میادبا خودم گفتم حتما فکر میکنن من به اکبر شکایتی کردم.اتفاقا همونطور هم شد و اینبار حرفهای اکبر به آقا برخورد و با فریادهای محکم جواب اکبر و داد و گفت اگه زنت کار میکنه کارهای خودتون هست اون کاری برای من ومادرت نکرده اگه یکی ندونه فکر میکنه ما ازش بیگاری کشیدیم تو حق نداری سر مادرت داد بزنی.اکبر تا برخورد قاطع آقا از فخر السادات و دید صداشو پایین اورد و گفت به جون طوبی برای خود مادر هم میگم مگه پا درد و کمر درد نداره و مریض نیست نباید خودشو این همه اذیت کردفخر السادات با اخم بلند شد و گفت کار خونه تا حالا کسی رو نکشته که من دومیش باشم مگه همه زنها تو خونه کلفت دارن و به حالت قهر از اتاق خارج شد از حرفهای آقا کمی ناراحت شدم و خودم و کمی بالا کشیدم و به اکبر گفتم چرا صداتو بالا میبری؟ چه ربطی به کار کردن داره؟ من خیلی هم خوبم فکر میکنم سردی ام شده ظهر عدسی خوردم عصر هم با نیر کاهو و سرکه خوردیم با یه چای نبات درست میشه قبلا هم اینطور شدم.آقا که کمی آروم شده بود گفت بیا براش نبات داغ ببر هر کس حالش خودش و بهتر میدونه.فردا صبح از صدای گریه طوبی با سردرد بیدار شدم و به زور کمی بهش شیر دادم و جاشو عوض کردم از اتاق بیرون رفتم واقعا ناخوش بودم اما میخواستم هر چه زودتر قضیه دیشب و فیصله بدم.نیر چادر به کمرش بسته بود و حیاط و جارو میزد تا منو دید به هوای طوبی جارو رو زمین گذاشت و به طرفم اومدصورت نیر و تار میدیدم و صدای وزوز گوشهامو پر کرده بود باز سرگیجه گرفته بودم و طوبی رو زود بغل نیر دادم و رو پله ی جلوی اتاق نشستم نیر که نرسیده بود گفت چی شده ؟ کلافه و عصبی گفتم نمیدونم قلبم اروم نمیگیره بدنم درد میکنه نمیدونم چه مرگم شده نیرهمونطور که طوبی بغلش بود به طرف ایوون رفت و فخر السادات و صدا زدبا دست اشاره کردم که اونو صدا نکنه اما ناگهان از حال رفتم و چیزی نفهمیدم با صدای حرف زدن عمه بی بی و فخرالسادات به هوش اومدم عمه بی بی میگفت اینطوری خیلی بهتره باهم بزرگ میشن.فخر السادات میگفت بمیرم الهی طوبی رو باید از شیر بگیره تا دید من به هوش اومدم گفت دختر تو چطورنفهمیدی که دوباره حامله ای؟چشمام و باز کردم و سلام دادم و حیرون گفتم بچه ام کو؟عمه بی بی گفت نگران نباش اون حیاط پیش دایه رضوان هست نگاهی به فخر السادات کردم و گفتم ببخشید خیلی شرمنده ام نمیدونم چرا اینطور شدم فخر السادات گفت برای اینکه حامله ای به طوبی شیر میدی خیلی ضعیف شدی نباید دیگه شیر بدی بلند شدم و نشستم و گفتم از کجا میدونید حامله ام.فخر السادات گفت وقتی ازحال رفتی نیر دست و پاشو گم کرده بود و دویید تو اون حیاط تا دایه رو خبر کنه از قضا راضیه خانوم قابله هم اونجا بود و آورد بالا سرت تا یه نگاه به صورتت کردگفت مبارکه، عروستون حامله اس اما برای اطمینان از دقیق معاینه ات کرد و با اطمینان گفت حامله ای با تعجب گفتم مگه چند وقته که از حال رفتم.فخرالسادات گفت یه ساعتی میشه عمه بی بی هم همون موقع رسید و حسابی ترسیدحالا هم بخواب نیر و فرستادم گوشت بخره برات آبگوشت بار بزارم باید حسابی به خودت و بچه برسی بچه بیچاره تو شکمت گناه داره.کدورت بین من و فخر السادات با این همه اتفاق خودبخود از بین رفت دایه رضوان سر ظهر طوبی رو آورد و به این بهونه هم سری بهم زد و گفت نگران نباش با حریره بادوم حسابی سیرش کردم دو سه روزه بایدهمت کنی و بچه رو از شیر بگیری طوبی تازه وارد شش ماهگی میشد و بچه بیچاره محروم میشد از شیر.اونقدر ساده بودم که فکر میکردم مادر تا وقتی شیر بده حامله نمیشه.فخر السادات بامهربونی دایه رضوان و بالای اتاق نشوند هر موقع خرده فرمایشی داشت اینطور با سیاست عمل میکردیه چای ریخت و گذاشت جلوشو و گفت اگه بتونید نصف روز نیر و برای کمک به اینجا بفرستی لطف بزرگی بهم میکنی.طوبی نگهداری میخواد و حال نازبانو هم که میدونی خونه منم رفت و آمد زیاد داره واقعا دست تنهام عمه بی بی که تا اونموقع ساکت بود با تملق گفت ماشاءالله شما که زبر و زرنگید و تا قبل نیومدن نیر چندین سال خانه داری میکردی فکر نمیکنم بود و نبود نیر چندان براتون فرق کنه دایه رضوان گفت منم دیگه جوون نیستم و نیروی جوانی ام ندارم اما باشه میگم صبح ها برای کمک بیاد این حیاط اما باید سر ظهر برگرده البته اول باید خودش راضی باشه من نمیتونم زورش کنم.فخر السادات با خوشحالی گفت قبول میکنه هر چی نباشه اون دوست نازبانو هست دایه رضوان بدون اینکه حرفی بزنه بلند شد و کنار من نشست تا با اون چشم تو چشم شدم به گریه افتادم.دایه رضوان پیشونیمو بوسید و گفت دخترم گریه نداره خدا خواسته انشاءالله قدمش مبارک باشه ادامه دارد.... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌