8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رمز آرامش و آسایش در دنیا...😊🌱
@Aghmiun ❥❥
21.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
♦️آسپرین جای خود را به رقیب تازه می دهد
🔹پژوهشی جدید نشان میدهد داروی ضدپلاکت کلوپیدوگرل در پیشگیری طولانیمدت از حمله قلبی، سکته و مرگهای ناشی از عوارض قلبیعروقی، اثربخشتر و بیخطرتر از آسپیرین است
🔹به گزارش ساینسالرت، کلوپیدوگرل، دارویی که از چسبیدن پلاکتهای خون به هم و تجمع آنها جلوگیری میکند و مانع ایجاد لخته خونی (ترومبوز) میشود، در مقایسه با آسپیرین، خطر حمله قلبی، سکته یا مرگ را حدود ۱۴ درصد کاهش میدهد و نکته مهم این است که این کار را بدون افزایش خطر خونریزی بیشازحد، انجام میدهد.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدویازدهم خانوم چشماشو ریز کرده بود و همونطور که از پنجره
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدودوازدهم
اکبر باز تو زندگیم نبود باز کم بود باز گُم بودباز من نگران بودم باز خانوم جان نگران بود هر چی آقا بهش میگفت پاشو از این ماجرا بیرون بکشه و دخالت نکنه اما گوشش بدهکار نبود و با لجبازی میانجیگری میکرد دنبال شر بود شری که میدونستم دودش به چشم من و بچه هام میره.اکبر مدام با آقا بحث راه مینداخت و میگفت لطفا واسطه صلح نشیدعمه ام باید بدون فوت وقت طلاق دخترش و از این بی همه چیز بگیره عمه بی بی هم که اکبر اونطور حامی میدیدبیشتر به خونه ما رفت و آمد میکرد و اخرین خبرها رو فقط با اون در میون میزاشت.خاله ها هم ازقافله عقب نموندن و مدام اونجا می اومدن و جویای احوال زندگی وجیهه بودن روزهای سختی رو میگذروندم دایه رضوان نبود نیر نبودمن باز تک و تنها مونده بودم ونمیدونستم تو اون هیاهو چیکار بایدبکنم اکبر اصلا حواسش به من و بچه هام نبود و من وابسته تر از همیشه بهش بودم.اون روزها زنها جرات اینو نداشتن که تو خیلی از کارهای مرداشون دخالت کنن حتی فخر السادات که زن جسوری بود به خودش جرات دخالت تو کارهای آقا رو نمیداددوست داشتم رک و راست به اکبر بگم پاتو از زندگی وجیهه بیرون بکش دوست داشتم بهش بگم به فکر زندگی خودمون باشه.بفکر دخترهای زیبامون بفکر خونه ای که قرار بود بخریم اما نه من زبون حرف زدن داشتم نه اون بهم میدان میدادانتظار منیژه هم بسر اومد و اونم دو هفته بعد لیلا فارغ شدمنیژه هم پسر زایید وقتی از بیمارستان اومدن اونو دیدم نوزاد منیژه برخلاف پسر لیلا سرخ و سفید بود اسمش و علی گذاشتن فخر السادات از همون روز اول به اتاق منیژه رفت.روز دوم بچه ها رو بغل کردم و به سمت اتاق منیژه رفتم به اتاق دایه که رسیدم دیدم قفل بزرگی به در اتاق بسته ان و تلی از خاک هم جلوی در و گرفته واقعا اون خونه بی وجودش صفا نداشت.به اتاق منیژه رسیدم و با وجود بچه ها تو بغلم نتونستم در بزنم و در و با پا هل دادم منیژه تو رختخواب خوابیده بود و منیره هم سرگرم جمع و جور کردن اتاق بودفخر السادات هم یه دستمال به سرش بسته بود و یه گوشه ولو بودمنیره با دیدن من با خوشرویی به سمتم اومد و طوبی رو که داشت از لای دستم سرمیخورد گرفت خم شدم و صورت منیژه رو بوسیدم و کنارش نشستم.طلا آروم تو بغلم خوابیده بود فخر السادات لای چشمهای پف کرده اش و باز کرد و گفت چه خوب شد که اومدی میخواستم منیره رو دنبالت بفرستم ، چقد مهربان شده بوداینبار محبت کلامش رفع تکلیف نبود ریا نبود و من اینو میفهمیدم گفتم خدا بد نده چرا سرتونو بستید؟!فخر السادات با ناله گفت چیزی نیست مادر میخوام بمیرم عزرائیل هم برای ما ناز میکنه.فخر السادات زن محکمی بود و تا وقتی واقعا درد بهش غالب نمیشد لب به شکایت وا نمیکردگفتم خدا نکنه دشمنتون بمیره فخرالسادات گفت فعلا که خدا دشمنهامو بیشتر دوست داره و زیارت قسمتشون میکنه.باز تلخ شد ، باز برزخ شد اما دیگه ادامه نداد و رو به طوبی گفت قربونت برم بیا اینجا ببینمت مادرطوبی که جونش فخر السادات بود رفت کنارش نشست و سرشو از روی دستمال نوازش کرد.منیره با یه سینی شربت برگشت و به مادرش گفت برا ناهار چی بپزم فخر السادات اعتنا نکرد و خودشو با طوبی سرگرم نشون دادمنیره نگاه معناداری به نشونه گلایه به منیژه کرد و منیژه معذب گفت دمپختک بپز خواهر شیرم کمه یادمه سر محمد تا برنج میخوردم شیرم زیاد میشدمنیره برای پختن ناهار به مطبخ رفت.فخر السادات تا اخم و تخم منیره رو دید بلند شد نشست و دستمال و از سرش باز کرد و با لج گوشه ای پرتاب کرد و به منیژه گفت با دست خودش خودش و به خاک سیاه نشونده.حالا دو قورت و نیمش هم باقیه
منیژه به من اشاره کرد و لبش و گاز گرفت
اما فخر السادات بدون توجه به تذکرمنیژه ادامه داد خدا بی مادرش کنه تا خیالش راحت بشه.بعد انگار که طاقتش طاق شده باشه گفت تا کی باید پنهون کنم؟بزار نازبانو هم بدونه بعد رو به من کرد و گفت این دختر مارمولک کلفت رو میخواد عقد شوهرش کنه،نمیدونم این رضوان چی به خوردش داده که اینطور چشم و زبونش بسته شده با تعجب گفتم دخترک کیه؟فخر السادات گفت همین نیره کلفته که روزی تو خونه شما دیدمش آب بینیش آویزون بودسرم و پایین انداختم لحن فخر السادات تحقیر امیز بوداما از شنیدن این خبر انقد جا خورده بودم که اهمیت ندادم و متعجب گفتم وا خدا مرگم بده منیژه گفت مادر چرا بیخود شلوغش میکنی نیر که قبول نکرد با ترس و لرز پرسیدم برای همین به مشهد رفتن؟قبل از منیژه فخر السادات پیش دستی کرد و گفت بله جانم رضوان خانوم اونو به مشهد برده تا زهره خانوم هم عروسش و بپسنده رفته اونجا تا یار دیرینش کار و تموم کنه بعد آب دهنش و قورت داد و گفت البته توهم مقصری چون هشدار این دختر و به ما ندادی هر چه نباشد کلفت زن آقای تو بود
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدودوازدهم اکبر باز تو زندگیم نبود باز کم بود باز گُم بود
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوسیزدهم
یاد حرف خانوم جون افتادم که گفته بود نیر هر قدمی برداره اینا از چشم ما میبینن هیچ جوابی ندادم.فخر السادات روی پاش کوبید و گفت چقد سوختم و گفتم حواستونو جمع این رضوان کنیداین خیر ندیده میخواد به من زهر بزنه.چقد گفتم گول ظاهر مظلومش و نخوریداما نشستید و بلند شدید گفتید کاری جز محبت کردن ما ازش ندیدیم.حالا دیدین چطور آشیونه دخترم و از هم پاشید به جدم قسم با نقشه پای این دختر و به این خونه باز کرد اون زمان مشهد رفتن مثل الان نبود وباخودم گفتم چقد بهشون سخت گذشته که ترجیح دادن برن از اینکه برنگردن دلم خالی شد و مضطرب گفتم نگفتند تا کی میمونن؟ منیژه گفت تا وقتی این فکر از سر منیره بیفته.فخر السادات زیر لب گفت الهی هیچ وقت برنگردن گفتم خیالتون راحت نیری که من میشناسم این کار و نمیکنه.فخر السادات پوزخندی زد و گفت وقتی میگم هنوز بچه ای برای همین است تو رو به ارواح مادرت حداقل تو به حرفم گوش کن و این رضوان و از خونه و زندگیت دور کن.گفتم بخدا دارید زود قضاوت میکنید بزارید برگردن بعد ببینم چی میشه همون موقع منیره که از پشت در همه حرفهامونو شنیده بود با چشم گریون اومد تو و روبه روی فخر السادات نشست و گفت دوست داشتی بره دختر رحیم آقا پنبه زن و بگیره؟میخوای بدونی کی طومار آقا رحیم و دخترش و بهم پیچید؟همین دایه رضوان که انقدر با نفرت بدش و میگی مادر من حسین هوایی شده اگه میزاشتی نیر و عقد کنه بعد بدنیا اوردن بچه همه چی عادی میشد نیر قلقلش دست خودمون بود اما نزاشتی و جا رو جنجال بپا کردی
اون روز مادر و دختر کلی باهم چونه زدن اما به هیچ نتیجه ای نرسیدن.عصر اکبر هم به اون حیاط اومد و فخر السادات با اومدن دامادهاش خودشو جمع و جور کرد و اوضاع رو عادی نشون داداخر شب به اتاقمون برگشتیم اکبر کلافه بود و نمیخوابیدهمانطور که دراز کشیده بود به سقف اتاق خیره شده بودبچه ها رو خوابوندم و دستهامو زیر چونه ام گذاشتم و نگاهش کردم معلوم نبود کجا غرق هست؟گفتم اکبر جان کجا غرقی؟ اکبرهمونطورکه به سقف خیره بود تکونی خورد و گفت فکر نکنم بتونم خونه رو قولنامه کنم! پول کم اوردم! با این حرف اکبر انگار اتاق رو سرم ویرون شدنشستم و با دلخوری گفتم تو که خیلی با اطمینان از خرید خونه حرف میزدی حالا چی شده ؟اکبر بی حوصله گفت برای خرید خونه پول کم داشتم دایه رضوان طلاش و فروخت و بهم داد تا خونه بخرم اما با حرفهایی که مادرم میزنه دیگه این پولو نمیخوام اگر حق با مادرم باشه دیگه انتظار لطف از دایه رضوان و ندارم با استرس گفتم اگه حق با دایه رضوان باشه چه؟اکبر گفت چه بدتر بخاطر کارهای مادرم که دیگه روی اینو ندارم که ازش قرض کنم.حرفهاش قانع کننده نبود و دلم آشوب شدتنها روزنه امیدی که اون روزها برام مونده بود هم کور شددلگیر و ناراحت به طرف دیوار چرخیدم و خوابیدم.صبح مثل روز قبل به اتاق منیژه رفتم عمه بی بی هم اونجا بود و با چشم گریون گوشه اتاق نشسته بود و با فخر السادات حرف میزدبعد سلام و احوالپرسی معمولی کناری نشستم.عمه بی بی نفسی چاق کرد و به حرفش ادامه دادمیگفتم الهی دستش بشکنه بار اولش نبوده که گذشت کنیم فقط دلم میخواد ببینی چه بلایی سر تن و بدنش اورده بعد گریه اش و بلند تر کرد و گفت تو که شاهد بودی من با چه بدبختی بچه بزرگ کردم مردک فکر کرده اسیری آورده فخر السادات سرش و پایین انداخته بود و گوش،میداد معلوم بود غرق در افکار خودشه.منیژه که بی توجهی مادرش و دید وسط حرف عمه پرید و گفت غصه نخورید عمه جان درست میشه خدا بزرگه.بلاخره عمه بی بی بعد کلی پر چونگی ناهارش و خورد و خداحافظی کرد و رفت.فخرالسادات تو حال و احولی نبود که حوصله بالا و پایین گذاشتن خواهر شوهر و داشته باشه.بعد رفتن عمه بی بی فخر السادات نفس راحتی کشید و به منیژه گفت دوست داشتم ده بار بگم ماشاءالله به چونه ات زن، خودم کم ماجرا دارم اینم وجیهه رو برام عَلَم کرده یکی نیست بگه من تو کار خودم موندم خودتون میدونید و دامادتون
میدونم اخرش آقات باید جلو بیفته کاش زودتر به خونش برگرده و منو از این رفت و آمدها خلاص کنه.منیژه گفت اصلا برای همین اومده بود و گرنه عمه بی بی کسی نیست که به این راحتی بزاره کسی سر از کارهاش در بیاره.فخر السادات گفت حیف که حوصله نداشتم وگرنه میگفتم اون روز که بریدی و دوختی و پز داماد حجره دارتو میدادی ما کجا بودیم؟منیژه همون طور که بچه اش و زیر سینه اش میزاشت گفت بخدا که هیچی نمیشه عمه بی بی هم مثل پدر فقط اهل توپ و تشره موقع عمل که میرسه پا پس میکشه بعدش هم وجیهه شوهرشو خیلی دوست داره به این راحتی ها طلاق نمیگیره .اکبر با شنیدن خبر قهر وجیهه دیگه تو قید و بند زندگی نبود و
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘خرید و فروش دزد!!!
@Aghmiun ❥❥
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😁دعای حذف و نصب.
@Aghmiun ❥❥
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
✅حضور علی دایی در اردبیل برای بازی فوتبال به نفع خیریه.
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘اسطوره ای به نام زیزو...
@Aghmiun ❥❥