eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
یڪ عصر زیبا همراہ بالحظه‌هایے شیرین بـراتون آرزومندم عصر تون سرشاراز لحظه‌هاے شاد و زیبا 🙏🙏🙏 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
سالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن. احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه… یکی از هیات امام حسین لذت میبره یکی از مهمونی رفتن. یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر به جای دیگر اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن. سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدهم چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن. لطفا به دلخوشی دیگران گیر ندهید ! @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم نگاه زیباتون @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
سید محمد عرشیانفر4_5888567640770746779.mp3
زمان: حجم: 22.6M
درس خوندن ضامن خوشبختی بچه‌هاست؟ این روزها که خیلی‌ها مشغول انتخاب رشته و ورود به دانشگاه هستن ... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسیزدهم یاد حرف خانوم جون افتادم که گفته بود نیر هر قدم
من نمیدونستم این موضوع رو تو این اوضاع حسین و منیره چطور به اینا بگم.روزها از پی هم میگذشت و پشت اتاق دایه رضوان و تار عنکبون گرفته بود و از دیدنش جیگرم کباب میشدپدرم تعمیر خونه رو تموم کرد و خونواده ام اسبااب آوردن و تو خونه جدید ساکن شدن.بعضی روزها به خونه پدرم میرفتم از صبح و اونجا با مونس و طلعت سرگرم میشدم.مهین و طوبی با هم همبازی بودن و سعید و ملک ناز صبحها به مدرسه میرفتن و عصر برمیگشتن.ماجرای نیر و برای طلعت و مونس تعریف کردم و اونا هم از پیش داوری فخر السادات متعجب بودن به طلعت گفتم میشه میانجی بشی و نیر به خونه خودتون برگرده؟میدونم اون پولی رو هم که قبلا برداشته میتونه به پدربرگردونه طلعت با ناراحتی گفت دلم میخوادکمکش کنم اما پدرت از من حرف شنوی نداره گیریم پدرت هم راضی شدچطور برگردن اونا در و بستن و رفتن حق با طلعت بود نمیشد تو این قضیه دخالت کردیه روز که خونه پدرم بودم خانوم جون و طاهره هم به اونجا اومدن طاهره مثل له له ای مهربون مواظب خانوم جون بوددست به دامن خانوم جون شدم و ازش خواستم برای نیر کاری بکنه اما طاهره گفت خواهرم تو هر شرایطی میتونه گلیم خودشو از آب بالا بکشه حال دلم بدتر از همیشه بود و طلاق وجیهه داشت جدی تر میشد و هیچ کس اندازه من متوجه حال آشفته اکبر نبود وقتی اونو اینطور پریشون میدیدم احساس ناامنی میکردم بلاخره با تموم پادرمیونی ها وجیهه کوتاه نیومد و از شوهرش طلاق گرفت.عمه بی بی با اینکه دلش نمیخواست کار به اینجا بکشه اما خودشو و از تک و تا ننداخت و میگفت دخترم میخواد دوباره درسش و بخونه از اول هم اشتباه کردتو همین گیر و دار یه شب اکبر برام پیغوم آورد که نیر و دایه رضوان برگشتن.از شنیدن این خبر انگار جون رفته به بدنم برگشت نیر مثل خواهر دلسوزی همیشه غم خوارم بود و نبودنش تو اون شرایط بد واقعا منو کلافه کرده بود به دیدنشون دنبال فرصت مناسب بودم از قضا یه روز فخر السادات به اتاقمون اومد و گفت امروز با عمه بی بی و خاله ها خونه یکی از دوستای قدیمی دعوتیم تو برای خودت و بچه ها ناهار درست کن و نزار طوبی گرسنه بمونه فخر السادات و با خوشحالی روانه کردم و گفتم شما برید و بعد اون همه ناراحتی یه روز و خوش بگذرونید وقتی از رفتنش مطمین شدم زود بچه هامو آماده کردم دوان دوان به اون حیاط رفتم.از اوضاع و احوال اون حیاط معلوم بود که اونا برگشتن سرتا سر ایون اب و جارو شده بود و حیاط مثل قبل از تمیزی برق میزددر اتاق دایه رضوان باز بود و یه لحظه تردید به سراغم اومد که نکنه نمیخوان منو ببینن.توهمین فکر و خیال بودم که نیر از پله های مطبخ بالا اومد و کار منو راحت کرد و با دیدن من دویید سمتم پاهام به زمین چسبیده بود و قدرت جلو رفتن نداشتم.نیر بااشتیاق منو بغل کرده بود و اونقدر این دیدار برام شیرین بود و که اگرفخرالسادات همون لحظه برمیگشت و منو میدید برام مهم نبودطلا داشت بینمون له میشد و نیر منو ول کرد و طلا و بغل کرد و همونطور که می بوسیدش به طرف اتاق دایه رضوان رفت.دست طوبی رو گرفتم و دنبال نیر رفتم دایه رضوان گوشه اتاق نشسته بود و گلدوزی میکردبا شنیدن صدای نیر پارچه رو رو زمین گذاشت و با شوق بلند شد و به طرف طلا رفت و بغلش کرد و محکم به سینه اش چسبوندبا عجله چند قدمی رو که بینمون بود و طی کردم و محکم بغلش کردم و گریه کردم.بین گریه هام فقط میگفتم چرا منو اینجا تنها گذاشتید و رفتیددایه رضوان هم با من گریه میکرد و بعداشکهاشو پاک و گفت فخر السادات کجاست؟اومدنت اینجا برات دردسر نشه؟قبل از اینکه من چیزی بگم نیر گفت ما فکر میکردیم تا الان به خونه ات رفته باشی اما خواهرها گفتن که هنوز اینجایی!حقیقت ماجرا رو بهشون گفتم و بعد باهم به اتاق منیره و منیژه رفتیم و تا عصر باهم خوش گذروندیم،وقتی فخر السادات نبود رفت و احوالمون بی دردسر بوددایه رضوان و نیر برامون از خاطراتشون گفتن و از دوری راه و صفای زیارت از زن بارداری که تو راه دردش گرفت و از خواستگارهای پیر و جوان نیر.نیر که در خواب هم نمیدید تو سن کم بره زیارت کلی ذوق زده بود از این سفر غیر منتظره عصر دایه رضوان به اتاقش رفت وچمدونش و اورد و سوغاتی ها رو بینمون تقسیم کردنیر با درایت دایه رضوان تو اون خونه حکم خواهر کوچیکتر و برای منیره و منیژه داشت و بدون هیچ حساسیتی کنار هم زندگی میکردن.دایه رضوان به موقع نیر و از اونجا دور کرده بودحسین و منیره هم از،فکر بچه دار شدن بیرون اومده بودن.دیگه حرفی هم از ازدواج حسین نبودعصر سرخوش و سرحال به اتاقم برگشتم.هنوز فخر السادات برنگشته بوداز زمان اومدن اکبر خیلی گذشته بود و هنوز نیومده بودکمی به بچه هام رسیدم و لباسهاشونو عوض کردم و شام مختصری هم پختم بلاخره فخرالسادات همراه عمه بی بی اومدن ادامه دارد...
جهان4_5960952932223420579.mp3
زمان: حجم: 5M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
30.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موسیقی: چوپان تنها🎶 عصرتون دلنشین🌷 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
28.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه عروسی مذهبی ببینیم دلمون شادبشه عروس وداماد خوشبخت بشن انشاءالله 😍👏👏 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
33.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😀رقص این دو نوجوان هم دیدن دارد. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
Kamran Molaei1_9626340853.mp3
زمان: حجم: 9M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
Shahram Shokoohi 1_13272678449.mp3
زمان: حجم: 6.6M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌