eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهاردهم من نمیدونستم این موضوع رو تو این اوضاع حسین و
اون روزها عمه بی بی بخاطر طلاق وجیهه خیلی ناآروم و ناراحت بود و فخرالسادات هم به سفارش آقا بیشتر هواسش بهش بوداونا اکثر وقتشونو باهم میگذروندن و رابطه اشون بهتر و بیشتر از قبل شده بود اکبر دیر اومد خونه و وقتی ازش علتش و پرسیدم گفت این روزها به کارگاه نجاری ولی الله میرم گاهی هم میرم دکان پیش حسین و رضا روزها بلند شده و حوصله زود اومدن و تو خونه موندن و ندارم.شب به اکبر گفتم امروز دایه رضوان و دیدم و از اینکه خونه نخریدی ناراحت بود و گفت اکبر کاری به جنگ بین من و فخرالسادات نداشته باشه و کارش و انجام بده اکبر بی تفاکت به حرفهام گوش داد نمیدونم چرا هر موقع حرف خرید خونه پیش می اومد اکبر یا حرف و عوض میکرد یا هزار تا بهونه میتراشیداون شبم به بعد شنیدن حرفهام گفت بچه شدی دایه رضوان میگه که بگه انتظار نداری بعد این همه اتفاق در مقابل حرفهاش کُوش کنم.من باکارهایی که مادرم کرده روی اینو ندارم که این قرض و قبول کنم انشاءالله تو فرصت مناسب جابجا میشیم تو هم دیگه با دایه رضوان در موردش حرفی نزن وقتی ناراحتی و غر غر منو دید داد زد که مگه وسط بیابونی؟ چه غلطی کردم حرف خونه رو تو دهن تو انداختم.یاد روزی افتادم که طلا بدنیا اومده بود و اکبر با یه ذوق زیادی این خبر و بهم داد نمیدونستم چرا انقد فرق کرده بود هر چه بود دیگه اکبر از فکر اینکار خارج شده بودگاهی دست به دامان دایه رضوان میشدم و اونوم میگفت من هر کاری که از دستم بر می اومد کردم بقیه رو به خدا بسپار طلا نه ماهه بود من دوباره حامله شدم این بار برخلاف دو حاملگی قبلی حاملگی سختی داشتم با اینکه سن زیادی نداشتم اما بدنم خیلی ضعیف شده بودگاهی به خونه پدرم میرفتم و مونس و طلعت مثل پروانه دور من و بچه هام میچرخیدن اما از ترس فخر السادات مجبور بودم زود به خونه برگردم.از اون اتاق بیزار بودم دیوارهاش که تو طول این چند سال کمی سیاه شده بود زشتترین منظره در نظرم بوداز همه مهمتر اینکه دیگه دلمم اونجا خوش نبودبی توجهی های اکبر به بالاترین حد خودش رسیده بود و منم به نبودنش دیگه عادت کرده بودم.نمیدونم چرا هر چی اون به من بی توجهی میکرد من روز به روز بهش وابسته تر میشدم اصلا انگار این حال آدمیزاد غیر ارادی هست که هر چقد بی مهری ببینه بیشتر شیفته معشوق میشه دلم میخواست تو بین همه مشغله هام اکبر می اومد و منو بغل میکرد تا یکم آروم بشم و جون ادامه دادن داشته باشم اما به دلیلی که من نمیدونستم روز به روز فاصله اش ازم بیشتر میشد با همه اون سختی ها دوران بارداریم خیلی زود سپری شدخانوم جون برای اینکه نزدیک من باشه ماه اخر بارداریم به خونه پدرم اومدبا اولین دردهام نیر و دنبال خانوم جون فرستادم وقتی خانوم جون اومد اکبر منو همراه اون و نیر به مریضخونه برداین بار طلسم شکسته شد و پسر زاییدم.خوشحال بودم که اکبر و فخر السادات حسرت به دل نموندن و به آرزوشون رسیدن دروغ چرا خودمم بابت پسر دار شدن خوشحال بودم فکر میکردم با به دنیا اومدن پسرم اکبر بهم نزدیک میشه و به زندگیمون دلگرم میشه.تا از مریضخونه برگشتم همه تو خونمون جمع بودن و دود اسپند بود و گوسفند قربونی بود شادی و خنده بودعمه بی بی و وجیهه و خاله ها به دعوت فخر السادات از صبح اونجا بودن حضور وجیهه ناخودآگاه وجودمو آشوب میکردولی سعی میکردم چیزی به روم نیارم.دایه رضوان و نیر و خواهر ها هم به این حیاط اومده بودن.فخر السادات انقد حالش خوب بود که حتی حضور نیر و دایه رضوان هم نمیتونست حالش و بد کنه.به خانوم جان احترام خاصی میزاشتن و فخر السادات اونو بالای اتاق نشوند و گفت شما استراحت کنید خودمون به عروس و نوه امون میرسیم.اون روزها فخر السادات حسابی مهمون نواز شده بودحتی دایه رضوان و نیر و هم حسابی تحویل میگرفت.در اتاق مهمونخونه رو باز کردن و فخر السادات گفت تعدادمون زیاده و اتاق تو کوچیک هست اصلا این ده روز اتاق مهمونخونه بمون.فخر السادات رختخواب ساتن آبی شو برام پهن کردخانوم جان اینبار با خیال راحت بالای اتاق نشست و تا میخواست کاری انجام بده اجازه نمیدادن تو اون قیل و قال به پسرم نگاه کردم برام هیچ فرقی با دخترهام نداشت.طلا که تو بغل منیره بود وقتی منو تو رختخواب دید گریه کنان به طرفم اومد اما طوبی بی تفاوت مشغول بازی بوداکبر کنارم نشست و بچه رو بغل کرد و مثل دوبار قبل بچه رو به آقا داد و آقا تو گوشش اذان گفت و با مشورت هم اسم بچه رو احمد گذاشتن.احمد بچه آرومی بود و با وجود حاملگی بدی که داشتم بچه سرحال و چاقی بودیه روز،صبح اکبر و فخر السادات احمد رو بردن و ختنه اش کردن و همون شب هم ختنه سوران گرفتن الحق مهمونی مفصلی گرفتن همه. رو دعوت کردن به سلامتی احمد گوسفند عقیقه کردن و از این سر تا اون سر اتاق سفره انداختندچند روز گذشت و باز همه چی عادی شد ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپانزدهم اون روزها عمه بی بی بخاطر طلاق وجیهه خیلی ناآر
هر وقت وجیهه به اونجا می اومد اکبر لحظه ای ازش غافل نمیشد و دور و برش میچرخید و من با اشک سینه ام و دهن بچه ام میزاشت.بعد ده روز استراحت زایمان خانوم جان منو حموم برد و رفت من با سه بچه به اتاقم برگشتم و زندگی رو از سر گرفتم.همون اتاقی که برای من حکم یه قبر تنگ و تاریک و داشت.فخر السادات با وجود علاقه اش به پسر همچنان عاشق طوبی بود طوبی هم به اون وابسته تر از قبل بودتا از خواب بیدار میشد یکراست به اتاق فخر السادات میرفت و تا شب اونجا میموندبا عشقی که فخر السادات به طوبی داشت فکر میکنم وجود فرزند پسر و برای زندگی الزامی میدونست.نیر تقریبا هر روز به اتاقم می اومد و کمک حالم بود گاهی حتی ظهرها هم کنارم میموندبا تولد احمد سردی بین من و اکبر نه تنها از بین نرفت بلکه بیشتر هم شدگاهی به اکبر خیلی نیاز داشتم اما یا اون نبود یا اگه هم بود تو عالم خودش بود و اصلا حواسش بهمون نبودنمیدونستم تو چه فکر و خیالی به سر میبره اکبر حرفی برای گفتن با من نداشت خودمو فراموش کرده بودم اونقدر بی حوصله بودم که دیگه حرفی هم از خرید خونه نمیزدم.همه چیز و ول کرده بودم و تو تنهایی غم انگیز خودم غرق بودم.بر عکس من اکبر به خودش میرسبد وسرحال بود و حالش از همیشه بهتر بودروزهای تعطیل تو خونه بند نمیشد و بقیه روزها هم عصرها دیر به خونه می اومدتا بهش گله میکردم که چرا دیر میای میگفت سه تا بچه خرج داره و باید بیشتر کار کنم اگه دلتنگی بچه ها نبود حتی شبها هم به خونه نمی اومدهر وقت هم میگفتم تو این اتاق با سه تا بچه حوصله ام سر میره منو به خونه خودمون پیش طلعت میبردیه شب دیگه طاقتم طاق شد و بخاطر دیر اومدنش دعوای سختی راه انداختم.بعد دعوا آقا و فخر السادات بهش تذکر دادن و قرار شد که اکبر بیشتر برای من و بچه ها وقت بزاره و شبها زودتر به خونه بیادولی قول و قرارش یه هفته بیشتر دووم نیاوردنه خنده های احمد نه شیطنتهای شیرین دخترهام و نه رسیدگی من اکبر و پایبند زندگی کرداونقد تو اون یه هفته بد خلقی کرد که من راضی به دیر اومدنش شدم اونم از خدا خواسته مثل قبل دیر می اومداحمد بغلی شده بود و یه لحظه هم نمیتونستم اونو زمین بزارم.نیر اکثر وقتها طلا رو پیش منیره میبرد و من کمی راحتتر میشدم اما با شاغل شدن منیره تو خیاط خونه طلا هم دیگه پیش خودم میموندجسم و روحم ناتوان شده بود و غمگین تر از همیشه بودم.یه روز نیر اومد پیشم و با من من گفت راستش یه چیزی فهمیدم نمیدونم بهت بگم یا نه با دلشوره گفتم چی شده؟گفت راستش دایه رضوان میگه اگه اکبر از خرید خونه منصرف شده پس چرا پولی که از من گرفته رو پس نمیده؟نیر مکثی کرد و تا ناراحتی منو دید گفت به جان خودت قسم دایه چشمم دنبال اون پول نیست فقط میبینم برای اکبر نگران هست اخلاق دایه رو میشناختم و میدونستم نیر راس میگه اونم نگران زندگی ماست به پیشنهاد نیر تصمیم گرفتم همه ملاحظات و کنار بزارم و در مورد این اتفاقها با پدرم حرف بزنم.میدونستم پدرم با همفکری خانوم جون فکری به حال این گردابی که به اسم زندگی منو اسیر کرده بود میکنن یه شب که به خونه پدرم رفته بودم.مفصل با اون در مورد خرید خونه حرف زدم اخرین امیدم پدرم بود ومیدونستم اکبر هنوز هم برای اون احترام خاصی قائل هست.چند هفته گذشت و دو سه بار پدر به خونمون امد و با آقا باقر در مورد خرید خونه حرف زد حتی گفت اگه پولتون کمه من هر جور شده تهیه اش میکنم نازبانو با سه تا بچه اتاقش کوچیکه و تو عذابه با اون حرفها باز بارقه ای از امید تو دل افسرده ام تابید گاهی از خونه که بیرون میرفتم راهمو به طرف اون خونه نقلی که قرار بود بخریم کج میکردم.کمی جلوش وایمیسادم و بعد سرم و به در میچسوبندم و از لای درز در داخل حیاط و نگاه میکردم و تو خیال خودم حوضش و پرآب میکردم به یاد خونه پدرم تو باغچه اش گل میکاشتم و بعد از اون خیالبافی با چشم گریون به همون اتاق برمیگشتم.بعد یک ماه اکبر در جواب اصرارهای پدرم گفت که دیگه پولی در بساط نداره و اون پولو برای مدتی به یکی از همکاراش که گیر و گرفت مالی داشت قرض داده و من مجبور بودم بازم صبر کنم و دست از خیالبافی بردارم.وقتی خیلی دلم میگرفت به خونه پدرم میرفتم ملک ناز به مدرسه میرفت و بخاطر پیاده روی راه دور مدرسه غروب زود میخوابیدسعید هم حسابی مشغول درس خوندن بود و شبها رو هم به قرآن خوندن مشغول بود ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺هيچ بارانی نمیبارد مگر صفا دهد 🍃هيچ گلی جوانه نمیزند مگر هديه شود 🌺هيچ خاطره ای زنده نميماند مگر شيرين باشد 🍃و هيچ لبخندی نيست مگر شادی بياورد 🌺بگذار باران شوق بر زندگيت ببارد سلام صبحتون به خیر🌺🍃 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
@mer30tvنشدن های زندگی... - @mer30tv.mp3
زمان: حجم: 5.4M
صبح پانزدهم شهریور @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کیا شکم تخت میخوان 👌😉 تصمیمتون رو بگیرید محکم بیایید پای کار😅 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوشانزدهم هر وقت وجیهه به اونجا می اومد اکبر لحظه ای ازش
یه شب بهاری مونس سرتا سر ایوون و رختخواب پهن کرد و همه کنار هم خوابیدن.پدرم تو اتاق سرگرم نوشتن بودطلعت میگفت اخیرا گاهی حافظ میخونه و اشعاری که خیلی به دلش میشینه با خط زیبا مینویسه و به در و دیوار میزنه.بچه هامو خوابوندم و رفتم پیش پدرم تو اتاق که بهش بگم.رختخوابش تو ایوون پهن هست.پدرم نگاهی بهم کرد و گفت بشین نازبانومعذب جلوش نشستم.قلم و زمین گذاشت و از جیبش یه کاغذ دراورد و گفت عمه ات برام دستخط فرستاده،خداحافظی کرده نوشته همراه پسر و همسرش به فرانسه میره پسرش میخواد درس معماری بخونه اونجا باورت نمیشه چقد دلم براش تنگه.هر جا که هست خدا پشت و پناهش باشه.چیزی نگفتم غرق در غم خودم بودم پدر کاغذ و تو جیبش گذاشت و نگاهی بهم کرد و گفت میدونم از بدقولی اکبر دلخور و ناراحتی اما مردت و تحت فشار نزار زندگی سخت هست به اون فرصت بده خدا روچه دیدی شاید قسمتت خونه ای بزرگتر و بهتر هست.با حرف پدر بغضم ترکید و گفتم دردم فقط خونه نیست راستش دیگه نمیتونم روی اکبر حساب کنم احساسم میگه اون دلش با من نیست بخدا که از اول هم نبود اما حالا بی میلیش به من و زندگیمونو و علناً نشون میده.چشمهای پدرم برقی زد و گفت غلط کرده حالا که سه تا بچه تو دامنت گذاشته یادش افتاده دلش با تو نیست.فردا اونو با اقاش صدا میکنم و حقش و کف دستش میزارم اشکهامو پاک کردم.پدر دلسوزانه نگاهم کرد و گفت اتفاقی افتاده که من بیخبرم؟ انگار دلت خیلی پره؟!بعد باصدای آرومی گفت اصلا قدمت روی چشم خودم از من به تو نصیحت مباداهر نسخه ای که این زنهای بی عقل برای زندگیت میپیچن و قبول کنی از دستت راضی نیستم اگه تن به حقارت بدی و با خفت زندگی کنی.تا خواستم بلند بشم دستمو گرفت و گفت کمی کنارم بشین دختر جان.بعد آه بلندی کشید و گفت هر روز با خودم اونچه از زندگیم مونده رومرور میکنم مال کمی فقط برای اینکه امورات زندگیمونو بگذرونیم برام مونده میدونم زندگی همیشه دلخواه ما نیست.تو نمیدونی مادرت با رفتنش چه حسرتهایی به دلم گذاشت فقط خدا میدونه که چقد با وجود اون تو زندگیم خوش بودم.اون مانند یه رفیق همه راز دلم و میدونست و همیشه و تو هر شرایطی حامیم بودهمیشه راحت پیشش گله میکردم و غر میزدم و اون بدون هیچ قضاوتی همیشه حق و به من میداد وقتی ترکم کرد احساس کردم منم تموم شدم من دیگه هیچ وقت اون علی زمان زنده بودن مادرت نشدم.بعد از مرگ مادرت دیگه انگیزه ای برای رشد و ترقی نداشتم هرکاری کردم فقط برای گذران زندگیم بوداما حالا خوشحالم اگه چیزی برام نمونده یادگارهای اونو و کنارم دارم و الان تنها هدفم فقط حمایت از شماس حسرت تو حرفهای پدرم موج میزد.پدر ادامه داد خدا برای طلعت هم خوب بخواد اونم زن باوفا و صبوری هست.دوستی داشتم که میگفت هیچ چیز خطرناکتر از زندگی با یه زن خیانت دیده نیست طلعت خیانت دید اما موند و گذشت برای همین همیشه براش ارزش زیادی قائلم و از شماها هم میخوام بهش احترام بزاریدامیدوارم جفایی که درحقش کرده بودم و بخشیده باشه.نمیدونی بعد این همه سال هرموقع تو چشام نگاه میکنه از شرم نگاهمو ازش میدزدم.امان از جوانی و خامی!پدرم نفس عمیقی کشید و دستش و رو قلبش گذاشت و گفت تو نمیدونی چه دردهایی تو این سینه دفن شده بیقرارم باز به مادرت برسم و صندوق و دلم و براش باز کنم حلالم کن دخترم در حق تو هم خیلی بد کردم تو وقت شوهر کردنت نبود خیلی کم سن و سال بودی.شاید اگه مادرت بود این خطا رو نمیکردم اما به تو افتخار میکنم که با اون سن کم سازگاری کردی و ساختی از اینکه اون حرفها رو به پدرم زدم خیلی پشیمون شدم.از جام بلند شدم و پدرم درمونده نگام کرد و گفت نگران نباش هواسم به زندگیت هست اما تو هم بخاطر بچه هات با اکبر مدارا کن شک ندارم داره رنجی میکشه که نمیخواد با گفتنش تو رو ناراحت کنه خیالت راحت صداش میزنم و سر از کارش در میارم با عشق به پدرم نگاه کردم اما حیا مانع شدکه بغلش کنم اما دستش و بوسیدم و گفتم بعد این من مونس و غمخوارتون هستم.خوشحال بودم که اون دوراز،چشم اهل خونه با من درد و دل کرده و این نشون میداد که به بلوغ فکری رسیدم که پدرم بهم اعتماد کرده.صبح که از خواب بیدار شدم ساعتها بود که پدر از دنیا رفته بود پدرم اون شب تو خواب آروم و بیصدا سکته کرده بود.نه شیونهای طلعت نه گریه های ملک ناز و نه زاری های سعید هیچ کدوم نتونست پدر و برگردونه.مات و مبهوت به در تکیه دادم و به جسم بی جون پدر خیره شدم طلا و طوبی از صدای گریه ها ترسیده بودن و بغض کرده محکم بهم چسبیده بودن و صدای گریه های احمد بین اون ناله ها گم شده بودبدنم کرخت شده بود احساس میکردم هر لحظه از این خواب بیدار میشم و از این کابوس نجات پیدا میکنم ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوهفدهم یه شب بهاری مونس سرتا سر ایوون و رختخواب پهن کرد
اما واقعیت این بود که پدرم تنها امید و پناهم تو اون روزهای خاکستری ما رو رها کرده بود و رفته بودمرگ مادرم و خیلی خوب بخاطر دارم اون احساس تلخی که با مرگ مادرم تجربه کردم فراموش نشدنی بود اما با مرگ پدرم کمرم شکست تحمل اون داغ در توانم نبودهمسایه ها اومدن خونمون نمیدونم کی خانوم جون و خبرکرد که خیلی زود بر سر زنان از ده خودشو رسونداکبر و خونواده اش هم ظهر نشده اونجا بودن خلاصه دوست و آشنا برای خاکسپارری پدرم جمع شدن و من مثل مرده ای متحرک همراهیشون میکردم.طلعت و ملک ناز نمیزاشتن پدرم و دفن کنن و اونقد بیتابی کردن تاهمسایه ها مجبور شدن اونا رو نگهدارن تا مراسم خاکسپاری پدرم انجام بشه.بعد مراسم فخر السادات کمی از شیرم ودوشید و گفت شیر قَهره نباید به احمد بدی و تا میدید ماتم. برده و دارم از درون میسوزم دستهام و مییگرفت ومیگفت گریه کن نازبانو میدونم داغ پدر تلخ هست گریه کن تا کمی آروم بشی اما من هیچ احساسی نداشتم وقتی بیدار بودم عذاب وجدان داشتم که نکنه پدر از غم من دق کرده باشه و وقتی میخوابیدم با کابوس بیدار میشدم.طلعت بینوا اشکش بند نمی اومد و حیران مونده بود امانتهای پدرم و چطور سر و سامان بده دل اونجا موندن نداشتم چرا نفهمیده بودم پدرم داره بهم وصیت میکنه؟!بعد تموم شدن مراسم ها به خونه خودم برگشتم خانوم جون بیشتر از قبل به بچه هام سر میزدتو این گیر و دار پدر طلعت هم فوت کرد و من بخاطر حال بدم نتونستم تو مراسماتش شرکت کنم.زن عمو که بعد از سالها از مریض داری خلاص شده بوداکثر اوقات اونجا بوداز بابت بچه هام نگرانی نداشتم گاهی منیژه به احمد شیر میداد و تر و خشکش میکردافسرده تر از قبل بودم و اکبر بیخیال تر از همیشه و این حال من به نفعش شده بوددیگه حوصله سین جین کردن اونو نداشتم.حال بد من و دل پر غصه ام برای اون هیچ اهمیتی نداشت چقد دوست داشتم بدونم با اون حالی که من دارم پشتیبان داشتن چه حسی داره؟چه شیرین هست بدونی کسی حواسش به تو هست کسی که جانانه کنارت باشه و مراقبت باشه کسی که من هرگز تو زندگیم نداشتم.دلم همپا وهم دل میخواست اما چیزی که نصیبم شده بود سنگی سرد و بی احساس بودکه براش مهم نبود من چه حالی دارم این زندگی برای من از مردن سختتر بودزمانی که وجیهه اونجا می اومد اکبر ذوق کنان به هر بهونه ای نزدیک اون مینشست و از هر دری باهاش حرف میزداحساس میکردم ذره ذره در حال نابودی ام رفتارهاش برا من حکم شکنجه رو داشت.اون روزها بیشتر از همیشه تو زندگیم به پدرم نیاز داشتم.یه روز صبح فخر السادات با شنیدن صدای گریه احمد به اتاقم اومدطوبی و طلا سر صندوق نشسته بودن و هر چی توش بود بیرون ریخته بودن.فخر السادات بدون اینکه حرفی با من بزنه احمد و بغل کرد و رفت.بعد چند دقیقه دایه رضوان به اتاقم اومد و کنارم نشست و کمی نوازشم کرد و گفت فکر میکنی پدرت از این روزگاری که برای خودت و بچه هات درست کردی راضی هست؟!با حرفهای دایه رضوان بغضم ترکید دایه گفت گریه کن دختر جان سوگواری و گریه برای مرگ عزیزطبیعی هست اما سعی کن با واقعیت کنار بیای زندگی مثل یه قطار در حال حرکته و تو هر ایستگاه یکی پیاده میشه.مطمئن باش پدرت به مقصدرسیده بود تعارف که نداریم مادر جون شاید فردا هم نوبت من باشه حالا هم بلند شو و آبی صورتت بزن ،میگم نیر بیاد با کمکش اتاق و جمع و جور کنیدبعد طوبی رو بغل کرد و در و باز کرد تا به قول خودش باد بهاری وارد اتاق بشه طوبی هم که موندن تو اتاق و دوست نداشت با دیدن در باز به اتاق فخر السادات رفت نیر به اتاقم اومد و چادرش و گوشه ای انداخت و گفت ای وای اینجا چخبره؟با دیدن اون حالم کمی بهتر شددستش و گرفتم و گفتم نیر کار و ول کن میخوام باهات حرف بزنم دلم خیلی گرفته نیر در و بست ونشست و گفت نازبانو چرا انقد خودخوری میکنی؟زندگیت داره از دست میره دست نیر و گرفتم و گفتم از دست اکبر دلخورم،بی دلیل از من فاصله میگیره،گاهی دوست دارم کنارم بشینه و حالمو بپرسه اما انگار تو چشم اون من وجود ندارم اگه یک ساعت با من تو این اتاق باشه ۴ تاکلمه باهم حرف نمیزنیم حتی بعد مرگ پدرم عوض اینکه بیشتر هوامو داشته باشه بدتر هم شده نیر مثل یه خواهر مهربون سرم و بوسید و گفت نازبانو من و تو که دیگه بچه نیستیم اگر اکبر تو و زندگیتودوست نداشت ۳ تا بچه تو دامنت نمیزاشت اون از اولم کم حرف و خشک بود در ضمن خود تو هم دختر کم حرفی هستی و همینطور بهم خو گرفتیداما اینو بدون اگه اینطور ادامه بدی از زندگیت جا میمونی و وقتی به خودت میای که همه چیز و باختی بین حرفش پریدم و گفتم برای وجیهه که خوب نطق میکنه ! از اینکه نیر هم درک نمیکنه دلم گرفت و گفتم اگه مرهمم نیستی حداقل زخم زبون نزن،با چه انگیزه ای خودمو به زندگی برسونم
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
بنام حق این خاطره یکی از خاطرات مرحوم پدرم در رابطه با عالم بزرگوار مرحوم میرزا نصرالله حدادی است. ..... حاج الله وردی مرد بسیار سخاوتمندی بود و علاقه خاصی به همنشینی و هم صحبتی با علماء را داشت. با میرزا نصرالله میانه خوبی داشت . هر وقت مهمان داشت .کسی را دنبال ایشان می فرستاد و تاکید می کرد که هر طور شده او را با خود بیاورند. عصر یک روز پائیز مهمان حاجی بودم و ایشان به اصرار از من خواست .تا بعد از صرف شام و شب نشینی که معمولا تا پاسی از شب ادامه داشت ،به فرکوش مراجعه کنم . صادق را هم دنبال میرزا نصرالله و چند نفر دیگر از همسایه ها که رابطه صمیمی با آنها داشت ،فرستاد تا برای شام دعوت شان بکند. مبلغی هم به صادق داد و چیزی را برای خرید سفارش داد و گفت : از خانه بپرس( منظورش از خانه خانم اش بود ) چیزی برای تهیه شام لازم دارد،بخر. حاجی روی زانوانش بلند شد و از طاقچه رادیو را برداشت و گفت: این جعبه شیطان را پسر..... چند روز پیش به سفارش بچه ها( منظور از بچه ها خانم اش بود چون آنموقع آنها بچه ای نداشتند.بعدها هم فقط صاحب یک دختر شدند) از شهر برایمان آورده.من هم مخالفت نکردم بنده خدا سرگرمی که ندارد حوصله اش سر می رود.این حرف حاجی حمل بر بچه دار نشدنشون بود.من حرف را عوض کردم و گفتم :کار بدی که نکرده برای هر خانه ای لازمه ،من هم باید بخرم.حالا باز کن ببینیم چی میگه؟ رادیو را باز کرد شخصی با صدا و لحن بسیار زیبایی دعای قبل از اذان مغرب را می خواند( احتمال زیاد صدای مرحوم ذبیحی بوده .آن زمان برنامه های مذهبی رادیو با صدای ایشان اجرا می شد) گفتم: نه بابا رادیو دین و ایمان هم می شناسه ببین چقدر خوب دعا می خواند. حاجی گفت:ولی ملاها میگن حرامه .اگر الان بخواهیم در این اتاق نماز بخوانیم ،رادیو را باید ببرم بگذارم تو "اُوو"(اُوو)در ساختار خانه های قدیمی متراژ بیشتر از دوبرابر اتاق را داشت .در آنجا بساط تنور و کرسی و اجاق دیواری برای پخت غذا وجایی برای چیدمان رختخواب ها بود . که روی رختخواب ها را با یک گلیم منقش دستباف می پوشاندند. در اکثر خانه ها کندو هایی برای دپوی آرد مصرفی سالانه ساخته می شد .زیر کندوها معمولا لانه مرغ و خروس ها بود،که بچه های شیطون برای برداشتن تخم مرغ با کله داخل آن می رفتند .در اُوو" بجای پنجره ،باجه های کوچک در پشت بام و دیوار خانه برای روشنآیی و خروج دود تنور تعبیه می شد. معمولا مابین اتاق و اُوو" محلی در متراژ دو در سه متر بود که به آنجا قهوه خانه می گفتند.چون در حین مراسم و مهمانی ها بساط چایی در آنجا بود. ناگفته نماند که همه خانوادها ی روستایی .اتاق نداشتند.زندگی همه افراد خانواده زیر یک سقف و یک کرسی سپری می شد .خانواده هایی که دستشان به دهنشان می رسید ،توانایی ساخت اتاق را در کنار اُوو"داشتند.بگذریم. این توضیح برای نسل جدید است که این چیزها را ندیدند و در ذهن شان مثل یک رویاء می ماند. بعد از نماز ، حسابی در فضای اتاق دود و دم راه انداخته بودیم ،رادیو هم ترانه ای از مرضیه پخش می کرد .که صدای یا الله یا الله میرزا را از حیاط شنیدیم حاجی با شنیدن صدای میرزا نصرالله سریع پیچ رادیو را چرخاند .و رادیو را در تاقچه اتاق گذاشت و پرده طاقچه را کشید.پنجره اتاق که برای خروج دود نیمه باز بود ،باز کرد و گفت .یا الله بویوروز خوش گلیبسیز. با ورود میرزا هر دو بلند شدیم و با میرزا خوش و بش کردیم .میرزا لباس رسمی روحانی به تن نداشت ،اما گشتاشه و شلوار مخصوص آخوندی و کلاه کله قندی داشت. میرزا بر خلاف خیلی از آخوند ها کار کشاورزی و دامداری داشت و تمام کارها را خودش انجام می داد . یعنی به در آمد حاصله از آخوندی متکی نبود. اخلاق و رفتارش عاری از هرگونه فیس و افاده بود . با همه خیلی عادی رفتار می کرد.( من که این متن را می نویسم از نزدیک آن بزرگوار را ندیده بودم . این توصیف ها را از زبان پدرم شنیدم .) بعد از اینکه نفسی تازه کرد رو به حاجی گفت: بنده خدا مرضیه زیبا می خواند.برای چه خاموش کردی، رادیو را بیار باز کن .هم من هم حاجی فکر کردیم میرزا بما طعنه می زند که چرا به موسیقی که حرام است گوش می دادیم .حاجی در حالیکه استکان چایی را جلو میرزا می گذاشت گفت: به مش مسلم می گفتم بچه های ما که در خانه حوصله شان سر می رود سفارش دا دند پسر....(اسم آورنده رادیو را پدرم گفته بود من چون بزرگ شده آغمیان نیستم یادم رفته) آن را از تبریز خریده آورده.رادیو، روشن بوده ما حواسمون نبود. من اسم مرضیه را شنیده را شنیده بودم . اما نمی دونستم آن صدا صدای مرضیه است. بخودم جرات دادم و پرسیدم .آقا میرزا شما صدای مرضیه را می شناسید؟نگاهش را متوجه من کرد و با تبسمی گفت: تو چقدر سواد داری ؟گفتم:من اصلا سواد ندارم...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
بنام حق این خاطره یکی از خاطرات مرحوم پدرم در رابطه با عالم بزرگوار مرحوم میرزا نصرالله حدادی است. .
جواب داد:تو که اصلا سواد نداری اونو می شناسی .من چرا نشناسم.؟ هر سه نفر خندیدیم و حاجی گفت : آقا میرزا مثل ملاهای ده شما نیست .خیلی شوخ و شیرین است.راستش را بخواهید هنوز هم نمی دانستیم نظر میرزا در مورد حلال یا حرام بودن رادیو چیست.تا اینکه میرزا گفت:حاجی رادیو را نشون بده ببینیم ما هم وسعمون می رسه یکی را بخریم یانه ؟ حاجی رادیو را از طاقچه برداشت و گذاشت وسط .میرزا رادیو را برداشت و باز کرد. گوینده چیزهایی را به فارسی می گفت .من و حاجی که فارسی بلد نبودیم . و از حرف های گوینده چیزی نمی فهمیدیم .اما میرزا می فهمید.من طاقت نیاوردم و گفتم :آقا ملا های ده ما می گویند اگر در خانه ای رادیو باشد ،نماز در آن خانه قبول نمی شود، میرزا در حالیکه حواسش به گوینده رادیو بود ، اسم یکی از روحانیون فرکوش را برد و گفت حتما ایشان این فتوی را داده است. گفتم درسته از ایشان شنیدم. گفت : حالا از من انتظار داری برم یقه ی او را بگیرم که چرا این حرف را زدی ؟ آیه قران که نازل نکرده ،یک حرفی شنیده و به شما هم گفته . تو چرا خودت را ناراحت می کنی ؟ اینجا بود که چند تا از همسایه هم رسیدند و تعداد مان به ۶ ،۷ نفر رسید . من چند تا سوال دیگر از میرزا پرسیدم .میرزا رو به حاجی کرد و گفت:می ترسم شام امروز تو کار دستمون بده .بعد به من گفت:شما میخواهید از حرام نبودن رادیو مطمئن بشید،یا از من حرف هایی را ببری و ملای خودتون را زیر سوال ببری؟ گفتم نه آقا ملای ما مثل شما خوش اخلاق نیست ما جرات نداریم با او سوال و جواب داشته باشیم ،دوست دارم بدانم . همین. گفت : پس گوش بده تا بدونی. توضیح خود را با چند سوال شروع کرد و گفت:شما وقتی آب بین خودتان تقسیم می کنید،میتوانید سهم خودتان را زیاد کنید یا بطور مساوی تقسیم کنید.درسته؟ بله. وقتی احشام خود را برای چِرا بیرون می بری میتوانی به مزارع مردم ضرر برسانی یا نرسانی ،شما میتوانید به همسایه خود محبت بکنید یا اذیت شان بکنید. گفتم بله این کارها در اختیار خود هرکس است .چه ربطی به حلال و حرام بودن رادیو دارد؟ لبخندی زد و گفت : این جعبه ۲۴ ساعت شبانه روز در مورد هر چه که فکرش را بکنید حرف می زند،در بین این حرف ها مرضیه هم میخواند شما این اختیار را دارید که اگر موسیقی را حرام بدانید، در آن موقع خاموش کنی و گوش ندهی. گفتم مگر در حرام بودن موسیقی هم حرفی هست .آن را که اصلا نباید گوش داد. رو به حاجی کرد و گفت:حاجی بگو این شام را بیاورند تا این مهمان ما را جهنمی نکرده. فهمیدم که نباید از این سوالات بکنم چون مصلحت نمی دید نظرش را در این موارد بگوید : گفتم :آقا ببخشید اذیتتون کردم . حاجی با صدای بلند طوری که صداش از اُووشنیده بشه گفت :شام را بیاورید. ✍آقای ع.صادق نسب فرکوش سپاس فراوان بابت زحماتتان🙏🙏 روح ابوی گرامیتان قرین رحمت الهی کانال آناوطن آغمیون @aghmiun