الهی
پیش آید
هر آنچه
خیرتان در آن است
سلام صبحتون بخیر☀️💜
@Aghmiun ❥❥
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧍♂️ قوز کمر، شونههای گرد یا سرِ جلو آمده داری؟
اینها فقط ظاهر رو خراب نمیکنن، بلکه میتونن باعث درد گردن و کمر هم بشن 😖
با چند حرکت اصلاحی ساده میتونی:
✅ سر رو برگردونی به جای درستش (Head Forward)
✅ شونهها رو باز کنی (Rounded Shoulder)
✅ قوس پشت رو اصلاح کنی (Kyphosis)
فقط روزی چند دقیقه تمرین، و فرم بدنت قویتر و زیباتر میشه 💪🔥
پست رو سیو کن و از همین امروز شروع کن 👇
#حرکات_اصلاحی
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun ❥❥
@mer30tvخوش قولی... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
صبح شانزدهم شهریور
روز سیستان وبلوچستان
@Aghmiun ❥❥
22.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
abasmanesh-n25-shifting-beliefs-process.mp3
زمان:
حجم:
27.1M
فرآیند تغییردر باورها
@Aghmiun ❥❥
479.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طبیعت خرداد ماه اردبیل
دره سحر انگیز زری مسیر بار و شره- حویق به تیفیه-نمین
@Aghmiun
"الگوی زیبایی برای دیگران باش"
سعی کن کسی که تو را می بیند، آرزو کند مثل تو باشد.
از ایمان سخن نگو! بگذار از نوری که بر چهره داری، آن را احساس کند.
از عقیده برایش نگو! بگذار با پایبندی تو آن را بپذیرد.
از عبادت برایش نگو! بگذار آن را جلوی چشمش ببیند.
از اخلاق برایش نگو! بگذار آن را از طریق مشاهده ی تو بپذیرد.
از تعهد برایش نگو! بگذار با دیدن تو، از حقیقت آن لذت ببرد.
"بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوبیستم به وضوح اکبر بی علاقه گیش به منونشون میداددیگر ا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوبیستویکم
نیر تا بی اعتنایی منو دید راهشو و کشید تا برگرده دنبالش دوییدم و گفتم تو رو خدا تنهام نزارکسی رو جز تو ندارم نیر وایساد و من مثل یه بچه دست به دامنش شدم و با ترس گفتم پس تو در بزن.نیر قبول کرد و گفت فقط گوش کن ببین چی میگم سعی کن محکم باشی در میزنیم اگه وجیهه در و باز کرد میگیم اکبر این وقت روز اینجا چیکار میکنه؟اگه هم اکبر اومد که چه بهتر باید از خودت و بچه هات دفاع کنی.با ترس و لرز به طرف خونه بی بی راه افتادم نیر در زد اما کسی در و باز،نکرد اینبار محکم تر زد که صدای وجیهه اومد که عصبانی میگفت کیه؟چخبر شده؟مگه سر آوردی و در و باز کرد!تا وجیهه رو تو آستانه در دیدم تموم بدنم یخ کردناخودآگاه خودمو باهاش مقایسه کردم من با یه چادر سفید گلدار و صورت پریشون وجیهه مرتب و آراسته تو یه پیرهن مخمل سبز میدرخشیدخاطرات خونه پدری هم یک آن جلوی چشمم رژه رفتن راست میگن کسی که از زندگی و تجربه دیگرون عبرت نگیره حقشه سرش به سنگ بخوره.وجیهه نگاهی به من و نیر کرد و رنگش پریدسرش و پایین انداخت و با گریه به طرف خونه دوییدنیر سرش و از لای در داخل خونه برد و گفت کجا رفتید؟ لطفا بگید اکبر آقا بیاد دم درترسیده بودم خودم و حریف اکبر نمیدیدم.همون موقع اکبر اومد جلوی در و وجیهه هم باهاش برگشت و تو حیاط وایساد و از پشت سر اکبر به ما نگاه میکرداکبر با اخم گفت اینجا چه غلطی میکنی؟چرا لشکر کشی کردی؟ با صدای لرزون گفتم مگه نگفتیی میخوام. به کارگاه برم؟چطور سر از اینجا درآوردی؟اکبر که از عصبانیت سرخ شده بود یه قدم تو کوچه اومد و گفت اومدم که اومدم نمیدونستم برای اومدن به خونه عمه ام باید از تو اجازه بگیرم؟اصلا حرف حساب تو چیه؟گفتم حرف حساب من چیه؟سه تا بچه تو دامن من گذاشتی و اومدی تو خونه عمه ات نشستی؟اصلا بگو خود وجیهه بی حیا بیاد بیرون تا ازش بپرسم با تو چه حسابی داره؟اکبرکه با این حرف من نتونست عصبانیتش و مهارکنه دستش و بالا برد و با پشت دست کوبید تو دهن من و گفت اصلا مگه قرار نبود تو پیش عطار بری اینجا چه غلطی میکنی؟عوض اینکه من از تو بپرسم کجا میری کجا میای تو منو بازخواست میکنی؟تو این چند سال که با اکبر بودم این روی اکبر و ندیده بودم افسار پاره کرده بود و ترسی از رسوایی نداشت،وسط کوچه نشستم و چادرم و روی صورتم کشیدم و با صدای بلند گریه کردم وجیهه نگاهی به دور و برش کرد و اومد بیرون و دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت نازبانو برید خونه اکبر هم الساعه میاد و برگشت سمت اکبر و با تشر گفت چرا دست روش بلند کردی خدا رو خوش نمیادو به طرف خونه اشون دویید و در و بهم کوبید اکبر یه قدم عقب رفت و انگشت اشاره. اش و سمت من گرفت و گفت وای به حالت اگه وجیهه پاپس بکشه. پدرم در اومد تا راضیش کردم بعد رو به نیر کرد و گفت همین الان این ضعیفه. رو به خونه برگردون حساب تو رو هم بعدا تسویه میکنم و به سمت خونه بی بی برگشت.نیر که تا اون موقع فقط تماشاچی بود گفت بلند شو بریم کار از کار گذشته دستم و با حرص از دستش بیرون کشیدم و گفتم همینو میخواستی؟بلند شدم و با چشم گریون به طرف خونه برگشتم نیر گفت مبادا با خریت زندگیت و از دست بدی؟خیالت تخت دایه رضوان زن منصفی هست طرف تو رو میگیره فخر السادات هم همینطور هست اونم راضی نیست زندگی اکبر با سه تا بچه از هم بپاشه.نگاهی به نیر کردم حرفهاش برام بی معنی بود اکبر همونجا برای من تموم شدتموم استخونام درد میکرد انگار بدنم و له کرده بودن نمیدونم درد غرور شکسته ام و به چی تشبیه کنم؟ هر چی بودخیلی زجر اور بود و من نمیتونستم تحمل کنم
وقتی به خونه رسیدم دایه رضوان در و باز کرد و بی تفاوت به اون یکراست سمت اتاق رفتم احمد و طلا خوابیده بودن.صورت طلا رو نوازش کردم و تو خواب لبخند بیجونی زد هنوز دوسالش نشده بود و از زشتی های این زندگی چیزی نمیدونست.نمیخواستم تو دعوای من و اکبر بچه هام آسیب ببینن با دیدن صورت مظلوم طلا جون اضافه ای انگار گرفتم.طلا رو بغل کردم و نگاهی به احمد کردم و با خودم گفتم همه زندگی ام فدای یه تار موی بچه هام اکبر ولمون کرده که کرد خودم تا اخر عمر کنیزیشونو میکنم دیگه نمیترسیدم بعد مدتها آروم گرفته بودم.حس میکردم چیزی درونم عوض شده به حیاط رفتم طوبی به طرفم دویید و دستبندش و که دایه رضوان با قلاب و کاموا براش بافته بود نشونم داددستهای کوچیکشو بوسیدم.نیر وسط حیاط فرش پهن کرد منیژه و دایه رضوان با ناراحتی مشغول صحبت بودن.فهمیدم نیر همه چیز و به گوش دایه رسونده نیر به مطبخ رفت و با سینی چای بالا اومدمنیژه تا منو دید ناراحت گفت بیا بشین نازبانو کنارش نشستم و طلا رو از بغلم گرفت و همونطور که اونو می بوسید زیر چشمی نگاهم کردنیر سینی چای و وسط گذاشت و به دایه رضوان گفت توروخدافکری به حال این دختر بکن تا اومدحرف بزنه گفتید نازبانو حساس هست
ادامه دارد..
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوبیستویکم نیر تا بی اعتنایی منو دید راهشو و کشید تا بر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوبیستودوم
دیگه دست روی دست گذاشتن فایده نداره زندگیش داره از دست میره.پوزخندی به حرفهای نیر زدم نمیدونستم داره برای چه چیزی چونه میزنه؟دایه رضوان پریشان حال گفت خیلی اشتباه کردید نباید با اونا رودرومیشدید اینکارا بجز اینکه حرمت ها و احترامها رو از بین ببره فایده دیگه ای نداره.حوصله نصیحت شنیدن از دایه رضوان و نداشتم نگاهی به نیر کردم و نیر گفت نازبانو نمیخواست بره من بهش اصرار کردم تا اکبر اونجاس باید رسواش کنیم قبول کنید که با اینکار ما نمیتونه دیگه حاشا کنه دایه رضوان با حرص استکانش و تو نعلبکی کوبید و گفت چه حرفها میزنی دختر زن و مرد باید عاقل باشن و هر اتفاق و بلایی تو زندگیشون افتاد با درایت حل کنن این دختر سه تابچه رو دستش داره این دوستی نبود که تو در حقش کردی چه بخواییم چه نخواییم گرفتار این ماجرا شده بگومیخواستی زندگیش و از هم بپاشی که اینکار و کردی.اون لحظه فهمیدم دایه رضوان هم میتونه بی انصاف باشه منیژه صورت طلا رو که تو بغلش خوابیده بودنوازش کرد و گفت اکبر خطای بزرگی کرده مطمئنم تقاصش و پس میده بعد خواهرانه بهم نگاه کرد و گفت بمیرم برات که دلت شکسته منیژه زن با انصافی بود که در هر حال حرف حق و میزددایه نگاهی بهم کرد و گفت پاشو آبی به سر و صورتت بزن و بچه هاتو بردار و به اتاقت برو مبادا جا بزنی یکی دیگه منتظره جات بشینه دلشکسته گفتم شما هم منو از خودتون میرونید!دایه رضوان برای دلجویی دستم و گرفت و تا خواست دوباره نصیحت کردنش و شروع کنه فخر السادات از دالان طوبی رو صدا زدطوبی با شنیدن صداش بازی رو ول کرد و سمتش دوییددایه رضوان سینی چای و کنار کشید و بلند شد و رفت سمت فخر السادات و گفت بفرما چای تازه دم حاضره.فخرالسادات چند قدم جلو اومد و همونطور که سرک میکشید تو حیاط گفت
دست شما درد نکنه باشه برای بعد حالا مردها خونه میان باید شامشونو آماده کنم.دایه رضوان که میخواست به فخرالسادات حالی کنه که باهاش حرف داره گفت یه استکان چای نه نمک داره نه وقتتو میگیره منیژه خانوم و نازبانو هم اینجا هستن.فخر السادات طوبی رو بغل کرد و اومد تو همه جلوی پاش بلند شدیم سر سنگین جواب سلامم و دادرو کنارحوض نشست دایه رضوان تعارف کرد که روی پتو بشینیداما اون پادرد و بهونه کرد و گفت همینجا راحتترم همون موقع در زدن و نیر برای باز،کردن در رفت و با منیره برگشت.منیره که انتظار نداشت مادرش و اونجا ببینه جا خورد و دستپاچه سلام کردفخر السادات با تعجب به منیره که حسابی هم به خودش رسیده بود کرد و گفت کجا بودی دم غروبی؟منیره رنگش پرید و دستپاچه گفت رفته بودم پیش میمنت خانوم تو خیاط خونه چیزی جا گذاشته بودم.فخر السادات گفت میزاشتی صبح میرفتی مگه واجب بود دم غروبی بری منیره هیچ جوابی به مادرش نداد و به اتاقش رفت.فخر السادات همانطور که رفتن منیره رو داشت نگاه میکرد طلبکارانه رو به دایه رضوان کرد و گفت دست شما هم درد نکنه با این امانت داری!جاش بود قلم پاشو بشکونید و اجازه ندید تنهایی دم غروب جایی بره همانطور که کلافه دستش و تو هوا تکون میداد و با دایه حرف میزد گفت خودت که میدونی چه خبر هست؟همان موقع صدای گریه احمد اومد از جام بلند شدم و به اتاق رفتم.حرفهای فخر السادات برام نامفهوم بود نمیدونستم با کنایه در مورد چه خبری حرف میزنه احمد و کمی شیر دادم و زود به حیاط برگشتم فخر السادات و دایه با هم پچ پچ میکردن احمد باز به گریه افتاد اما اهمیتی ندادم و نیر رفت سراغش.دلشوره داشتم و بیقرار بودم نمیدونستم عکس العمل فخرالسادات بعد شنیدن اتفاقهای اون روز چیه؟فخر السادات با ناباوری چشم به دهن دایه دوخته بود لحظه ای چشمش به من افتاد و حالش پریشون شد و دستهاشو بالا برد و محکم رو زانوهاش کوبیداون روی فخر السادات که همه ازش میترسیدن بالا اومده بودبا صدای بلند شروع کرد خودشو نفرین کنه و به سرش کوبیدن دایه رضوان و منیژه ترسیده بودن و از پسش بر نمی اومدن فخر السادات با ناله به دایه میگفت این چه اقبالیه که من دارم همه اولاد دارند و منم دارم !بگو جوانمرگ شده این چه پیله ای هست که با وجود سه تا بچه به وجیهه کردی؟فخر السادات با حال آشفته گفت به درد کدومشون بسوزم اخه
اون از حسین بدبخت که از سر درموندگی به آقا گفته منیره امونم و بریده و دیگه دلش با زندگیش نیست و طلاق میخوادفخر السادات انگار نفس کم اورده باشه دست انداخت دور یقه لباسش و دنبال هوا میگشت نیر زود رفت یه لیوان آب اورد براش و بی میل یه جرعه خورد و گفت دیگه نمیدونم چیکار کنم از خدا خواستم اگه درست شدنی نیستن جونشون و بگیره و منو راحت کنه.دایه رضوان با دلخوری گفت خدا نکنه فخر السادات با حرص گفت بگو خدا بکنه
ادامه دارد...