کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوبیستوسوم بگو انشاءالله اینا میخوان جون من و آقاشونو ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوبیستوچهارم
احمد و بوسیدم و از پنجره نگاهی بهشون کردم دلم اشوب بود به خودم گفتم آروم باش مگه اکبر مچ تو رو گرفته که اینطور داغونی!هر طور بود باید باهاشون روبرو میشدم در و باز کردم و به ایوون رفتم و دوزانو نشستم اکبر یه زانوشو خم کرده بود و با خشم بهم نگاه میکرددایه رضوان سرفه ای کرد همه ساکت بودن احساس کردم حرف زدن و به اون محول کردن دایه گفت نازبانو نمیدونم چطور بهت بگم اما نصف ماجرا رو خودت را تعقیب کردن فهمیدی نصف دیگه اش و هم من بدون مقدمه میگم اینطور که آقا و عمه بی بی میگن اکبر و وجیهه بهم محرم شدن با این حرف دایه رضوان بدنم داغ کرد ونگاهی به عمه بی بی کردم سرش و از خجالت پایین انداخته بود و زمین و نگاه میکرداز اون همه خونسردی دایه رضوان ماتم برده بودعصبانی گفتم دایه رضوان چقد راحت دارید حرف میزنید ؟ واقعا که بی حیایید مگه شما شرف ندارید؟اصلا عین خیالتون نیست که دارید در مورد جوونی من و سه تا بچه حرف میزنیدهمشون از عکس العمل من جا خوردن.اکبر با نفرت نگاهم کرد و سرشو به نشونه تاسف تکون دادعمه بی بی با صدایی که از ته چاه انگار بیرون می اومد گفت برادرم در جریان همه چی بودن با شنیدن این حرف به گریه افتادم و گفتم دستتون درد نکنه عجب امانتدار خوبی برای دختر رفیقتون بودیداگه پدرم به این زودی با رفتنش پشتم و خالی نکرده بود اکبر و بخاطر اینکارش از روی زمین محو میکرد.دایه رضوان گفت اتفاقی هست که افتاده باهاش شرط کردیم که بیشترهواتو داشته باشه.فخر السادات به حالت قهر روشو از همه برگردونده بود و هیچی نمیگفت عمه بی بی رو به اون کرد و گفت
زن برادر اینطور قهر نکن بخدا از بس اومد و التماس کرد که اگه وجیهه رو به من ندید نابود میشم منم دلم سوخت وجیهه هم همینطورباور کن حتی تهدیدم کرد که اگه این وصلت سر نگیره سر به بیابون میزارم میرم پی اولواتی و عرق خوری بعدمن منی کرد و گفت به جون خودش ترسیدم به گناه بیفته.از همه ما گله داشت و میگفت منو به زور به یه ده بردید و یه بچه رو برام نامزد کردید اکبر که تااونموقع ساکت بود پشت حرف عمه اشو گرفت و گفت یادتون نیست وقتی به خونه برگشتیم من گفتم دو دلم، نازبانو خیلی بچه هست اما مادرم وسط افتاد و گفت خانواده خوبی هستند نه نیاربهش محبت کن زیر دست خودمون بزرگ میشه علاقه هم بعد ازدواج پیدا میشه.اکبر یکم مکث کرد و گفت من خوب بودنشونو کتمان نمیکنم اما این دختر لقمه دهن من نبود!فخر السادات با حرص نگاهی به اکبر کرد و گفت چه حرفها!نمیخواستی؟! همون اول پافشاری میکردی و دلیل میاوردی و قبول نمیکردی نه اینکه دختر مردم و اسیر سه تا بچه بکنی و بعد اینطور بهش خیانت کنی نه پسر جون من تو رو خیلی خوب میشناسم
تو بعد طلاق وجیهه اینطور سر به هوا شدی دایه رضوان حرف فخر السادات و قطع کرد و گفت حالا کاری هست که شده باید بینشون مساوات و تقسیم کنی
و با کنایه گفت اینطور نباشه که قیدیکیشونو بزنی و فقط با اون یکی سر کنی میخواست را با طعنه بی وفایی آقا رو بهش یادآوری کنه.فخر السادات که حالا صداش دراومده بود گفت چند بار اومد و به من گفت میخوام وجیهه رو عقد کنم من جلوشو گرفتم و گفتم غلط میکنی اگه اینکار و بکنی به کل قیدت و میزنم نمیدونم شما چطور تن به اینکار دادیدمنو باش که نگران بودم چطور باید به آقاش بگم با شنیدن حرفهای اونو صدای خردشدن و تکه تکه شدنمو به وضوح میدیدم.هیچ کس تو اون جمع بفکر من نبودتو دلم اول از خدا بعد از روح پدر و مادرم کمک خواستم تا حمایتم کنندهمونجا بود که فهمیدم تو این دنیا به غیر از خودم به هیچ کس نمیتونم تکیه کنم.بلند شدم و گفتم و من مساوات و صلح نمیخوام وجیهه خانوم دربست بمونه برای اکبرفقط بی زحمت اینجا بیاد و سه تا بچه اکبر و هم جمع کنه من خیلی جوونتر از وجیهه ام میخوام به زندگی خودم برسم.اینطور حرف زدن در مورد جگرگوشه هام قلبم و به درد میاورد اما چاره ای نداشتم نباید ضعف نشون میدادم.به طرف پله ها رفتم باید هر چی زودتر اونجا رو ترک میکردم میدونستم خانوم جونم با درایتش به دادم میرسه.عمه بی بی به گریه افتاد و گفت من گردن شکسته چه میدونستم اینطور میشه بخدا اگه وجیهه تن به این کار داد فقط دلش برای اکبر سوخت بعد نگاهی از سر استیصال به اکبر کرد و گفت چرا لال شدی عمه؟ حرف بزن اکبر گفت عمه راست میگه بیشتر از ده بار به خونشون رفتم و التماسشون کردم تا راضی شدن.با این حرف اکبرایستادم و نگاهی بهشون کردم و گفتم راستش نمیدونم این حرف قشنگی هست یا نه ؟اما میدونم جای این حرف اینجاس پدر خدابیامرزم به من یاد دادخوراکی که به زمین افتاده دیگه ارزش خوردن نداره و باید دور بندازم.در ضمن عمه جون شما باید به وجیهه یاد میدادی به دست خورده بقیه طمع نکنه فخرالسادات و دایه لبشونو گاز گرفتن و از من میخواستن تا سکوت کنم
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوبیستوچهارم احمد و بوسیدم و از پنجره نگاهی بهشون کردم د
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوبیستوپنجم
اکبر که انتظار این حرفها رو نداشت باعصبانیت خیز برداشت که منو کتک بزنه که زنها با داد و فریاد نزاشتن آقا به حرف اومد و عصبانی بلند شد و گفت به به عروس عجب بلبل زبون شدی؟اکبر با صدای بلند داد زد اینجور نگاش نکنیدزبونش مثل دم مار تلخ هست فقط خدا میدونه بخاطر سه تا بچه هام دارم تحملش میکنم بدون ترس یه قدم جلو رفتم و گفتم من برگ چغندر نیستم من دختر علی هستم همونی که از یه کلانتری از صدای کفشش قالب تهی میکردن.پدرم نیست اما افتخارش همیشه با منه به طرف اتاقم رفتم حس میکردم نیروی ماورائی بهم قدرت داده انگار پدر و مادرم کنار بودن و نگام میکردن ومیگفتند بسه هر چی بی زبون بودی و ضعیف خودتو نشون دادی اونا همیشه از،حقارت کشیدن متنفر بودن منم میخواستم بعد این مثل اونا باشم.فخر السادات با دایه رضوان حرف میزد و مدام اکبر و نفرین میکردبدون اعتنا به داد و قالشون گفتم بچه ها رو نمیبرم اما خودم به خونه پدرم و پیش مادرخوندم برمیگردم.انگار هیچ کدوم منو نمیدیدن و جدی نمیگرفتن هیچ وقت یه قدم به سمتشون رفتم و گفتم اکبر آقا قبول ،من پر از خطا بودم اما تو که ده سال از من عاقل تر بودی برای زندگیمون چیکار کردی؟ حق من این نبود و برگشتم سمت اتاقم و بغضم ترکید دوست نداشتم اونا اشکهامو ببینن به خودم گفتم باید قوی باشی الان وقت زار زدن و گریه کردن نیست اگه باز ضعف نشون بدم بیشتر جلو میان جای بچه هام پیش فخر السادات و دایه و نیر امن هست.چند دست لباس برداشتم با کمی پول تو بقچه پیچیدم و بدون نگاه به بچه هام نگاهی کنم که مبادا دلم بلرزه وزمین گیر بشم رفتم سمت در دایه رضوان و آقا به اتاقم اومدن.اما اکبر عقبتر جلوی در وایساده بودآقا گفت دختر برو شیطون و لعنت کن بشین سر زندگیت خودم هواسم به زندگیتون هست.پوزخندی زدم و گفتم شما حواستون به زندگی خودتونم نیست! آقا که متوجه کنایه من شد باعصبانیت گفت ما رسم نداریم زن شب و وقت تاریکی از خونه بیرون بره جلو رفتم و گفتم به گمونم اون شب که وجیهه خانوم قهر اومدن اینجا رو فراموش کردین؟اقا صداشو بالا برد و گفت اون زمون وجیهه عروس ما نبود زن یه بی غیرت بودمیدونستم لحنم خیلی وقیحانه هست و نباید همه چی رو با هم قاطی میکردم اما من با اون سن کم فشارزیادی رو متحمل بودم و دیگه کنترل از دست داده بودم بدون مکث گفتم پس محض اطلاعتون باید بگم که منیره خانوم هم یه ساعت پیش برگشتن خونه فهمیده بودم این روزها ضعف اونا منیره هست.دایه رضوان با ترس نگاهی به اقا کرد و بادست محکم زد تو صورتش و گفت چرا دروغ میگی خدا مرگت بده.چهره جدیدی از دایه رضوان و میدیدم.چهره ای که همه ماادمها وقتی منافعمونو تو خطر ببینیم نشون میدیدم دایه جلو اومد و گفت تو با این حرفها داری همه رو به جون هم میندازی واقعا قصدت چیه؟بعد رو به آقا کرد و گفت خیالت تخت منیره امروز پاشو از خونه بیرون نزاشته گفتم بله حق باشماس اون شیشه شکسته هم شاهدتون هست.اکبر جلو اومد و دستشو به چهار چوب در گرفت و جوری که من بفهمم زیر لب به پدرم فحش داد چیزی که من روش خیلی حساس بودم و عصبانیم میکرد جلو رفتم و با بقچه لباس محکم به تخت سینه اش کوبیدم و گفتم اما شما اکبر اقا باید به شما خبری بدم وجیهه جانت برای تر و خشک کردن چهار تا بچه آمادگی داره؟گفتم واضح ترش اینه که من دوباره حامله ام.اکبر با شنیدن این حرف خشکش زد و به طرفم حمله ور شد و با مشت و لگد محکم به سر و بدنم میکوبید و با فریاد میگفت انقد میزنمت که هردوتون تلف بشید من از تو دیگه بچه نمیخوام دایه رضوان و اقا نمیتونستن جلوشو بگیرن من یه گوشه از اتاق افتادم و دستهامو رو سرم گرفتم.دایه تا دیدنمیتونه کاری کنه به گریه و شیون افتاد و گفت منو بزن تو رو خدا میترسم بلایی سرش بیاد و بدبخت بشی.اکبر یه قدم عقب رفت و انگشتشو به طرفم گرفت و همونطور که نفس میزد گفت میری اون بچه رو میندازی.من نه تو رو میخوام نه بچه ات وبا سر و صورت داغون جلوش وایسادم و گفتم منم نمیخوام اما مثل شما آدم کشی برام راحت نیست میزام بده به خواهرت هر چند فهمیدم که حسین هم مثل من موعدش سر رسیده
فخر السادات همونطور که مضطرب دستهاشو به هم می مالید به اتاق سرک میکشید و گریه میکرددایه رضوان با دستش جلوی دهنم و گرفت و گفت الهی لال بشی کمی دندون رو جیگر بزار مگه نمیبینی اون روش بالاس ؟از هیچکدوم از حرفهام پشیمون نبودم.یاد حرفهای خانوم جون افتادم که میگفت با هر کی مثل خودش رفتار کن دست دایه رضوان و پس زدم و اروم گفتم همینطوری تنها پسرت و وادادی و از جام بلندشدم.
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥
اعضای کانال آنا وطن آعمیون در گذشت این بانوی گرامی را خدمت بازماندگان و منسوبین داغدار تسلیت عرض میکند.
@Aghmiun
عکسی زیبا از ماه گرفتگی امشب
ارسالی : سرکار خانم مریم گلی
@Aghmiun
659K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"شکر برای آنچه دادی،
صبر برای آنچه ندادی
و ایمان برای آنچه خواهی داد..."
@Aghmiun ❥❥