5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«امروز تولد مهربانترین معلم تاریخ است؛
کسی که با محبت، دنیا را تغییر داد.
💐 میلاد با سعادت پیامبر رحمت، حضرت محمد صلوات اللّه علیه و امام صادق علیه السّلام را تبریک عرض مینماییم. 💐
@Aghmiun ❥❥
Mohsen Chavoshi - Bist Hezar Arezoo (320).mp3
زمان:
حجم:
8.3M
عیدتوووون مبارک 💚
#محسن_چاووشی
@Aghmiun ❥❥
زمان:
حجم:
3.3M
@Aghmiun ❥❥
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
چشمه آرزو _آغاسی@golhayerangarangsh چشمه آرزو_آغاسی_.mp3
زمان:
حجم:
6.4M
@Aghmiun ❥❥
سرنا4_6037181832858961219.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
مولانا چه زیبا گفت :
اگر ابرها گریه نمی کردند
جنگل ها نمی خندیدند
پس از هر سختی ، یک شادمانی خواهد بود..
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسیوچهارم پیر مرد که خیلی بهش برخورده بود بااخم سرشو پا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوسیوپنجم
طاهره گفت خواهرم ناخوش تر از اونی بود که به این چیزها فکر کنه خانوم جون گفت انشاءالله بهتر میشه خانوم جون رو به من کرد و گفت راستی جریان اکبر و کی به تو گفت؟سرم و پایین انداختم و گفتم نیر..خانوم جون میخواست به طاهره بفهمونه رازدار دایه رضوان بوده از حرفهای طاهره آتیش گرفتم و گریم گرفت و به طاهره گفتم به خواهرت بگو بی انصاف نباشه اینطور قضاوتم نکنه خانوم جون به شونه ام زد و گفت گریه نکن این برات تجربه بشه که تو عصبانیت هم مواظب حرفهات باشی ادمها تو رو ازحرفهایی که به زبون مباری قضاوت میکنن هر فکری درموردت بکنن تقصیر خودته.زن عمو که نتونست خودشونگهداره با کنایه به طاهره گفت چهار تا آدم و معطل خودت کردی که این پیغوم و بیاری بعد رو به من کرد و گفت خوب کردی خانوم جون لبشو گاز گرفت که زشته اما زن عمو محل نداد و گفت دختر بینوا رو غریب گیر اورده بودن هر چی خواستن به سرش اوردن اونوقت انتظار داشتن وسط اون دعوا ملاحظه حال اونا رو هم بکنه بعد زن عمو گفت اگه پیداشون نشد چادر سر میکنیم ومیریم دم درشون انکار اینا یه چیزی هم طلبکار شدن یه لحظه حالم خراب شد و سرم گیج رفت دستم و حیاط دور سرمچرخید دستم و به دیوار گرفتم که نیفتم و نشستم طلعت که تا اون لحظه ساکت بود بلند شد و به طرفم اومد وگفت انگار حالت خوب نیست رنگت پریده؟گفتم روح و جسمم مریضه کاش میتونستم برم اونجا از حیثیتم دفاع کنم شاید به قول مادرت وراج باشم اما دهن لق نیستم.خانوم جون بی اعتنا به حرفهام بلند شد و به طرف اتاق رفت و گفت من وضو دارم تا وقت هست نمازم و بخونم سرم گیج رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.وقتی به هوش اومدم که رو حصیر دراز کشیده بودم.طلعت گفت خواهر اختر خانوم قابله هست بگیم بیاد یه نگاهی بهش بندازه.زن عمو گفت پاشو همین الان مونس و بفرست دنبالش از شانس خوب من خواهر اختر خانوم تو اون نزدیکی ها برا عیادت زن حامله ای اومده بودیه ساعت هم نشد که مونس اونو آورد خونه و بعد معاینه گفت حامله نیستی اما بدنت خیلی ضعیفه با این حرفش از،خوشحالی گریه ام گرفت همه اهل خونه بغیر از زن عمو مثل من خوشحال شدن.زن عمو فکر میکرد اگه حامله باشم مجبورم دوباره به اون خونه برگردم.فردا باهم خونه رو مرتب کردیم و آب و جارو کردیم خانوم جون به مونس گفت یکم عصرونه درست کن شاید امروز اومدن و حرفشون طول کشید بچه ها گشنه نمونن.احمد و که تازه از خواب بیدار شده بود شیر دادم تا سیر باشه.ملک ناز کنارم نشست و سرشو رو شونه ام گذاشت و گفت خواهر جون اونا طلا و طوبی رو هم میارن؟گفتم کاش بیارن از بس به یاد دخترام مهین و بوسیدم بچه بیچاره ازم فراری شده گفتم نمیدونی خواهر چقد دلم برای جگر گوشه هام تنگ شده ملک ناز مکثی کرد و گفت برای اکبر هم دلتنگی؟حرف ملک ناز منو بفکر برد خودمم جواب درستی براش نداشتم
ملک ناز گفت شوهر کردن بد هست؟گفتم نه بد نیست فقط باید آدم درست و انتخاب کنی،من بدون هیچ درکی از زندگی ازدواج کردم و جای بدی لونه درست کردم
نمیگم همه ازدواج ها بدون مشکلن اما اگه عاقلانه باشه بعد مشکلات به خوشی ختم میشه اکبر نه دلش با من بود نه خونه اش مال من تو دلم آرزو کردم ملک ناز با این سن کمش عاشق نشده باشه تازه چهارده سالش شده بود و هر روز داشت زیباتر میشددلم نمیخواست با احساسات گذرا زندگیش تباه بشه.بلاخره با تموم ناامیدی ها غروب فخر السادات همراه عمه بی بی امدن.خانوم جون خودش در و باز کرد وتعارفشون کرد در مقابل استقبال گرم خانوم جون خیلی سرد فقط سلام دادن و وارد مهمونخونه شدن.خودمو جمع و جور کردم و به مهمون خونه رفتم و سلام دادم عمه بی بی جوابمو داد اما فخر السادات اعتنایی بهم نکردخانوم جون گفت اکبر آقا و پدرش ما رو قابل ندونستن بعد بدون هیچ حرفی سریع احمد و از بغلم گرفت و رو پای فخر السادات گذاشت.عمه بی بی همونطور که داشت با گوشه چارقدش خودشو باد میزد گفت والا حرفهامون زنونه هست اگه به توافق رسیدیم مردها هم میان خانوم جون جدی و محترمانه گفت البته که باید بیان همه ساکت بودیم و طلعت و زن عمو هم به مهمون خونه اومدن.زن عمو سلام و احوالپرسی سردی کرد و روبروی فخر السادات خودشو ولو کردعمه بی بی و فخر السادات خودشونو به دیدن احمد مشغول نشون دادن منتظر بودن ما سر حرف و باز کنیم.زن عمو با رک گویی کار و برای هممون راحت کرد و گفت مشتاق دیدار بودیم هر چند دلمون نمیخواست اینطور و بعد این تلخی ها دیدارمون تازه بشه.اینطور که من شنیده و با چشمهای خودم دیدم همه جوره به این دختر ظلم شده شبی که به اینجا اومدمرده اشو به این خونه رسیده بود.اون وقت شب اونم کتک خورده واقعااینکارتون به دور از انسانیت بوداین بود اون دختری که ما تحویلتون دادیم.