eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4هزار دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
15.2هزار ویدیو
101 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
696.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استتار این آخوندک یکی از شاهکار های طبیعت است. تا آخر ببینید که مگس چگونه در دام آخوندک گرفتار میشود . @Aghmiun
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احتمالا رفته باشگاه ،کرال یاد گرفته ... خیلی حرفه ای..... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهلوششم اون یه مرد بلند قد و مسن بود خیلی مسن تر از دک
دکتر گاهی زودتر یا سر وقت حقوقم و میداد منم خرجمون و جدا میکردم و بقیه رو پس انداز میکردم دیگه طاهره هم دل و دماغی برای رفتن به خونه فخر السادات نداشت و بعضی وقتا میگفت کاش حیا و خجالت مانع نمیشد و خواهرم می اومد و من میدیدمش اما هممون میدونستیم اینکار شدنی نیست.دلم برای نیر پرمیکشید و نمیتونستم از دلتنگی اون با کسی حرفی بزنم روزی نبود که به نیر فکر نکنم و بعضی وقتا از طاهره میپرسیدم نیر در مورد من ازت نمیپرسه طاهره هم میگفت اون بعد تنبیه سرداب حسابی چشمش ترسیده و سرش به کار خودش گرمه.بالاخره طاهره باز دلش تاب نیاورد و به دیدن دایه رضوان رفت و وقتی برگشت با قیافه ناراحت گفت میگن وجیهه مرض فکر گرفته و دائم تو خوابه و گاهی با جیغ از خواب میپره و وقتهایی هم که بیداره به یه گوشه خیره میشه طبیب گفته افسردگی داره اما عمه بی بی میگه دعایی شده خانوم جون با شنیدن حرفهای طاهره گفت دختر بیچاره، معلوم بودکنار این مرد لاابالی به این روز میفته.طاهره گفت خدا به نیر خیر بده یک تنه به همه کارا میرسه حتی مهناز و مهدی رو ترو خشک میکنه طاهره با غمی که توچهره اش بود گفت نمیدونم این قمار چی بود که زندگی اکبر و نابود کردزن عمو گفت ماشاءالله اکبر دو تا مادر داشت چرا حواسشونو جمع نکردن؟طاهره گفت والا بیچاره وجیهه چند بار بهشون هشدار داده بود اما فخر السادات اعتنایی نکرده بود و آقا هم گفتم که مدتهاس با اهالی اون خونه کاری نداره رضوان هم که تنهایی کاری از دستش بر نمی اومدملک ناز گفت چخبر از منیره؟طاهره گفت هیچی منیره که هم با دیدم اوضاع اونا دندون سر جیگر گذاشته تا ببینه تکلیف اکبر چی میشه منیره دیگه خودش وفراموش کرده میگه کار هر شبم شده منتظر بمونم تا نصف شب رفقای الوات اکبر نعششو در حالیکه تا خرخره خورده بیارن بندازن پشت در و من و نیر با هم اکبر و بیاریم لب حوض و آبی به صورتش بزنیم و بعد ببریمش اتاقش خانوم جون همون طور که به یه نقطه خیره شده بودگفت بیچاره اقا باقر طاهره گفت مرد بیچاره کمرش شکست به رضوان گفته بخاطر از دستت دادن مالمون ناراحت نیستم ناراحتیم از اینه که اکبر و از دست دادیم از اونطرف اوضاع ما روز به روز بهتر میشد درسته تو رفاه کامل نبودیم اما به سختی روزهای اول جداییم هم نبودبا کمک ملک ناز و طلعت و مونس قالی چهارم و هم انداختیم.همسایه دیوار به دیوارمون میخواست خونشو بفروشه ماهم زمین و فروختیم و پولی که پس انداز کرده بودیم روی اون گذاشتیم و اون خونه رو خریدیم.خونه خیلی کوچیک بود اما دیوار بینشو خراب کردیم و قاطی خونه خودمون کردیم حالا دیگه به اندازه کافی جا داشتیم.هیچ وقت اون روزها روفراموش نمیکنم اون خونه برامون ارزش خاصی داشت انگار یه سرزمین و فتح کرده بودیمکمونس بیچاره با اینکه قوزدرآورده بود اما به قالی بافی عادت کرده بود اما من تو مریضخونه انقد خسته میشدم که دیگه نا و نفسی برای قالی بافی نداشتم.ملک ناز خانوم تمام عیاری شده بود و روزی نبود که خواستگار در خونه ما رو نزنه اما نه خودش نه خانوم جون زیر بار نمیرفتن ملک ناز قصد داشت معلم بشه و هر موقع زن عمو بهش میگفت سنت بگذره پژمرده میشی و دیگه خواهان نخواهی داشت میخندید ومیگفت وقتی معلم بشم اونموقع رجال میان خواستگاریم زن عمو اخمی میکرد ومیگفت به همین خیال باش اما طلعت با مهربانی مادرانه نگاه پر عشقی بهش میکرد و میگفت خدا رو چه دیدی؟دخترم هم خوشگل هست هم با کمالات شایدقسمت ملک ناز هم با بزرگان گره خورده یه روز ظهر ظرف ناهارم و درآوردم و به طرف حیاط بیمارستان رفتم.همین که خواستم از در بیرون برم ناگهان با زن دکتر طاعت که قبلا دیده بودمش روبرو شدم دست یه دختر بچه رو گرفته بود و به طرف راهرو میرفت.تا اونجایی که من میدونستم دکتر طاعت بچه نداشت فقط یه سلام دادم و رد شدم اونقدر سردجوابمو داد که مطمینم اصلا منو نشناخت تو حیاط خانوم مستوفی رودیدم و خواستم ازش بپرسم خانوم دکتر طاعت و میشناسه اما حرفمو خوردم و ترجیح دادم با کار نسجیده دوباره کارمو از دست ندم.تو این اوضاع فهمیدم اکبر گرفتار مواد شده و چندین بار نیر اونو موقع مصرف تریاک دیده.طاهره میگفت ازوقتی که رضوان و فخر السادات این خبر و از نیر شنیدن پاک ناامید شدن از دردانه ای که روزی سرش دعوا میکردن.زن عموازشنیدن این خبر با ذوق به طاهره گفت به عمه بی بی خبر بدین همونطور که نازبانو رو دعوت به صبر میکرد الان دختر خودشم به صبور بودن تشویق کنه.خانوم جون مدام زیر لب لااله الاالله میگفت و شیطون و لعنت میکردطبیعتا باید به حال و روزی که اونا گرفتار شده بودن من شاد میشدم اما نبودم.دایه رضوان زن با اخلاقی بود و حقش اینا نبود ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهلوهفتم دکتر گاهی زودتر یا سر وقت حقوقم و میداد منم خ
فخر السادات بیچاره هم از شیره وجودش به اکبر داده بود و عمروجوونیش و بپاش گذاشته بود اما موقعی که باید ثمره اش و برداشت میکرد اینطور گرفتار سراب شده بودطاهره میگفت دیگه بود و نبود وجیهه فرقی نمیکنه چون مدام تو خوابه عمه بی بی هر روز به دخترش سر میزنه و باچشم گریون برمیگرده.صبح با کوفتگی از خواب بیدار شدم خانوم جون قرار بود از ده بیاد و به سعید هم گفته بودم از قم بیادتصمیم داشتیم بین خودمون برگه ای بنویسیم و قسمتی از خونه رو به اسم مونس بکنیم.هر چندخودش زیر بارنمیرفت و میگفت من کسی رو تو این دنیا ندارم که نگران مال و اموالم باشم اما خانوم جون موافق نبود و میگفت این دین به گردن همه ما هست و میگفت شاید یه روز دلت خواست در قسمت خودت دیوار بکشی و تنها زندگی کنی هممون میدونستیم خانوم جون برای دلگرمی مونس این کارا رو میکنه.یکی از اتاقهای بزرگ و مرتب خونه رو به مونس دادیم مستاجرمون یه ماه بیشتر بود که به تبریز رفته بود و دلمون براش خیلی تنگ شده بودآق بانو سه سال بود که تو خونه ما زندگی میکرد و حسابی بهش عادت کرده بودیم.بلاخره اق بانو هم برگشت و سر تا پای هممونو بوسه باران کردوجودش از اول هم برامون برکت آورده بودچند شب بعد پرویز به دیدن آق بانو اومد و تا نصفه های شب باهم به زبان ترکی جر و بحث کردن چند بار مونس خواست دخالت کنه اما طلعت نزاشت و گفت اونا مادر و فرزند هستن شاید یه بحث خصوصی بینشون هست و نمیخوان کسی ازش باخبر بشه.صبح زود که میخواستم برم سر کار آق بانو کنار حوض وایساده بود و سلام کردم اما نگاهی به من کرد و روشو برگردوند.سابقه نداشت آق بانو اینطور رفتار کنه اون همیشه با دعا منو بدرقه میکرد تعجب کردم اما پای ناراحتی دیشبش گذاشتم و سلام دادم و رد شدم.عصر که برگشتم با تعجب دیدم تموم اثاث آق بانو کنار حیاط چیده شده و پرویز با قیافه درهم جلوی در اتاق آق بانو وایساده سلام کردم و با تعجب گفتم خیره !آق بانو مثل صبح روشو ازم برگردوند و پرویز هم حرفی نزد رفتم سمت اتاق خودمون که طلعت جلو دویید و گفت اومدی؟از قیافه طلعت متوجه شدم که اوضاع عادی نیست با صدای پرویزبرگشتم به پشت که گفت نازبانو خانوم لطفا بمونید با شما حرف دارم صورت بور و روشنش مثل لبو سرخ شده بوددلشوره گرفتم آق بانو چند قدم عقبتر از اون وایساده بود و دو دستش و رو عصاش گذاشته بود و با عصبانیت نگام میکردپرویز گفت میدونم اینجور مواقع باید بزرگترها پا پیش بزارن اما...طلعت بین حرف پرویز پرید و گفت باجی دستت درد نکنه خوب جواب محبتهای ما رو دادی بعد رو به پرویز کرد و گفت تو رو خدا بریدآقا پرویز از نفرینهای مادرتون بدنم داره میلرزه کی تو این مدت که مادرت اینجا نبود ما تو رو اینجا کشوندیم پرویز با خجالت گفت بخدا شرمنده ام مادرم خیالات خودش و گفته دخلی به من نداره هاج و واج به دهن اونا نگاه میکردم و اخر سر کلافه گفتم میگید چی شده یا نه؟پرویز بجای طلعت گفت میشه چند دقیقه به حرفهای من گوش بدین،نگاهش کردم و گفت من میخوام با شما ازدواج کنم بارها از دور تعقیبتون کردم و شیفته متانتتون شدم.دیشب به مادرم گفتم مدتهاس به نازبانو علاقه مند شدم و دختر نجیب و زحمت کشی هست اما اون مخالفت کرد و گفت نازبانو سه تا بچه داره و اگه اینکار و بکنی از این خونه میرم و امروزم تا سماجت منو دید اسباب و اثاثش و جمع کرده و این بساط و راه انداخته اما من از حرفم کوتاه نمیام و میخوام با شما ازدواج کنم.پرویز یه قدم جلو اومد و گفت نازبانو بالاخره مادرم راضی میشه شما بله رو بده تا خیال من راحت بشه بدون اینکه نگاهش کنم به اتاق رفتم و با صدای بلند گریه کردم دلم از نگاههای پر شماتت آق بانو شکست.من هیچ خبری از تصمیمی که پرویز گرفته بود نداشتم.وقتی مونس گفت آق بانو به محترم خانوم گفته این دختر پسرم و اغفال کرده بیشتر دلم گرفت.اون روز غروب آق بانو از خونه ما برای همیشه رفت اما پرویز دست بردار نبود اون جوون معقولی بود اما بخاطر نارضایتی مادرش نمیتونستم ازدواج با اونو قبول کنم.آق بانو سالها مثل مادر بزرگ مهربونی کنار ما زندگی کرده بود و حالا با این تصمیم پسرش همه حرمتها بین ما شکسته شده بودپرویز چند بار اومد و رفت و با خانوم جون صحبت کرد حتی زن عمو رو هم واسطه کرد وقتی جواب قطعی منو شنید رفت.وقتی رفت تازه فکر من مشغولش شد انگار عادت آدمیزاد هست تا میبینه وقتی کسی واقعا ترکش کرده تازه دلش شروع به بهونه گیری میکنه شاید هم اونقدر تو خونه اکبر تحقیر شده بودم که نمیتونستم باور کنم میشه کسی منو اونقدر دوست داشته باشه که حتی جلوی مادرش هم وایسه ادامه دارد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
Eitaa | @radio_shabAhoo khanom 24 B1.mp3
زمان: حجم: 29M
🔘کتاب_صوتی شوهر آهو خانم ❤️داستان عاشقانه ✅نویسنده: علی محمد افغانی 🟢قسمت۲۴بخش اول 🌿 ادامه دارد .... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌
Eitaa | @radio_shabAhoo khanom 24 B2.mp3
زمان: حجم: 29M
🔘کتاب_صوتی شوهر آهو خانم ❤️داستان عاشقانه ✅نویسنده: علی محمد افغانی 🟢قسمت۲۴بخش دوم 🌿 ادامه دارد .... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌
Eitaa | @radio_shabAhoo khanom 24 B3.mp3
زمان: حجم: 27.2M
🔘کتاب_صوتی شوهر آهو خانم ❤️داستان عاشقانه ✅نویسنده: علی محمد افغانی 🟢قسمت۲۴بخش سوم 🌿 ادامه دارد .... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌
♦️معاینه ناخن، کلید تشخیص زودهنگام بیماری‌ها 🔹ناخن‌های شما فراتر از زیبایی، می‌توانند گزارشگر سلامت بدن باشند. 🔹تغییراتی مثل زردی، شکنندگی، خطوط غیرعادی یا نوارهای تیره، هشداری جدی از بیماری‌های داخلی هستند. 🔹متخصصان می‌گویند بررسی دقیق ناخن‌ها می‌تواند نشانه‌های کم‌خونی، مشکلات قلبی-ریوی، عفونت‌ها و حتی سرطان را آشکار کند. @Aghmiun