eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4هزار دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
15.2هزار ویدیو
101 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
@mer30tvقضاوت نکنیم... - @mer30tv.mp3
زمان: حجم: 5M
صبح 24 شهریور ماه 1404 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پر انرژی باشین🌸🌹 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمتر اهمیت بـــِـــدی ... بهتر زندگی میکنی ... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهودوم بهرام خندید و متعجب گفت میشناسیدش؟گفتم البته
بهرام از زندگی پر ملالش و کتکهایی که از ناپدریش میخورد برام میگفت از ازدواج تلخش که با بیماری زنش تلختر شده بودو از اینکه بنا به جبر روزگار سالها ازمادر و خواهرش دور مونده بودبا اینکه نمیخواستم اوقاتش و تلخ کنم اما منم نیاز داشتم بعد این همه سال از سختی هایی که کشیدم برای یکی بگم مهر و محبت بهرام مرهمی روی زخمهام شده بوددوماه بود که هر روز تو مریضخونه بهرام و میدیدم.همه چیز بینمون خوب پیش میرفت و من به همین هم راضی بودم.یکی دوبار خانوم جون از ده اومد اما انقدر درگیر کارهای سعید بود که متوجه حال من نشدسعید میخواست به نجف بره و اینبار خانم جون مخالف بودمن اونقدر تو حال و هوای خودم غرق بودم که به هیچ چیزی اهمیت نمیدادم یه روز پروین خواهر بهرام با زهره به مریضخونه اومد اکثر اوقات پروین از زهره نگهداری میکرد اون تا منو و بهرام و در حال ناهارخوردن دید جلو اومد و بهرام و صدا کردبهرام از همونجا گفت بیا اینجا و کارتو بگواما پروین نزدیک نیومد و با اخم گفت کارم واجب و خصوصی هست.بهرام ازجاش بلند شد و رفت و بعد چند دقیقه اومد از من خداحافظی کرد و گفت مشکلی پیش اومده باید برم با نگرانی گفتم اتفاقی افتاده؟بهرام گفت قول میدم تو اولین فرصت همه چیز و بگم فقط صبور باش ازحرفهای بهرام و رفتار پروین دلشوره گرفتم دست خودم نبود از روز اولی که پروین و تو مطب. دکترطاعت. دیدم خاطره خوبی نداشتم روز بعد هر چی منتظر بهرام شدم نیومد براش چلو گوشت پخته بودم با بی میلی ظرف. غذا رو کنار گذاشتم و روی نیمکت فلزی و سرد مریضخونه نشستم.تو فکر و خیال غرق بودم که صدای پروین منو به خودم آوردبا پوزخند مسخره ای گفت منتظر بهرامی؟با دیدنش دست و پامو گم کردم تو اون بلوز و دامن سبز میدرخشیدبا دستپاچگی گفتم خیر اما هر کس منو میدید متوجه نگاههای منتظرم میشدجلو اومد و گفت فهمیدم تو و بهرام همکارهای خوبی هستیداما بنظرم خبر نداری که این ارتباط داره به ضرر اون تموم میشه واقعیتش یکی از دوستامو براش در نظر گرفتم و اونا در شرف نامزدی هستن اون چند بار به مریضخونه اومده و بهرام و کنار تو دیده و بودن شما کنار هم براش سوء تفاهم پیش آورده.پروین ادامه داددیروز هم اومدم اینجا به بهرام این قضیه رو گفتم و اونم گفت خودم میرم قضیه رو حل و فصل میکنم حالا هم قرار شده با نامزدش حرف بزنه و از دلش در بیاره.حالا هم گفتم چند روز مریضخونه نیاد تا این حرف و حدیثها تموم بشه بعد قیافه جدی تری به خودش گرفت و گفت از تو میخوام پاتو از گلیمت درازتر نکنی و بیشتر مراقب رفتارت باشی دختر جون حیفه کارت و از دست بدی شنیدم ۳ تا بچه داری که چشمشون به دست تو هست.پروین با لحن آزار دهنده و چندجمله تحقیر آمیز اومده بود به من هشدار بده و منو تهدید کنه از حرفهاش آتیشی تو وجودم روشن شد انگار طنابی دور گردنم انداختن و دارن میکشن حالت تهوع داشتم و سرم گیج میرفت فقط باز و بسته شدن دهنش و میدیدم و صداشو نمیشنیدم و متوجه نبودم چی میگه نفهمیدم کی رفت احساس کردم خنجری تو قلبم فرو رفته و دارم جون میدم به زور بدن نیمه جونمو روی نیمکت تکون دادم نفسم بالا نمی اومدیکم اونجا نشستم و بعد رفتم سراغ دکترحال ناخوشم و بهونه کردم و سه روز مرخصی گرفتم و به زورتن بیجونم و کشوندم و به سمت خونه راه افتادم.پای رفتن به خونه رو نداشتم بدون ترس از قضاوت بقیه تا خونه گریه کردم با حال زار به خونه رسیدم طلا و طوبی و مهین چادرهای کوچیکشون و که طلعت براشون دوخته بود به سر کرده بودن و گوشه ایوون خاله بازی میکردن احمد هم دور حوض با قرقره پلاستیکی مشغول بازی بودن.زن عمو هم گوشه ایوون نشسته بود و تسبیح میچرخوند زیر لب سلام بی جونی دادم و به اتاق رفتم زن عمو گفت امروز زود اومدی چرا رنگت پریده طلعت و مونس پشت دار قالی نشسته بودن طلعت گفت چیزی شده دیگه نتونستم تحمل کنم و گوشه ای نشستم و به گریه افتادم دیگه نمیتونستم قایم کنم چیزی رو طلعت ک مونس نگاهی بهم کردن و از پشت دار بلند شدن.زن عمو هم که حال منو دیده بودپشت سر من اومد داخل اتاق و با تعجب گفت چی شده دختر جون به لبمون کردی دیگه نمیتونستم بیشتر از این خوددار باشم از حرفهای پروین دلم شکسته بود از بهرام شاکی بودم که این همه مدت بهم دروغ گفته و ماجرای نامزدیش و بهم نگفته وقتی حرفهاش یادم میفتاد دیوونه میشدم و هزار بار خودمو نفرین کردم که هنوز هم ابله هستم ادامه دارد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می دانستید خرس ها عسل را خیلی دوست دارند .... @Aghmiun
آفتاب گردان قرمز وجود دارد ! این گل زیبا بیشتر جنبه تزئینی دارد و اولین تولید کننده اش کشور خودمان ایران بوده است. @Aghmiun
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غم داری؟ واسه توئه این حرفا❤️🫂 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
Shayan Ghasemi4_6014670453266711821.mp3
زمان: حجم: 3.5M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همیشه یک تکه رویا توی جیبِ پیراهنت باشد... چیزی شبیه عشق چیزی شبیه امید چیزی شبیه ایمان. گاهی تنها چیزی که آدم را سر پا نگه می‌دارد، نادیدنیِ شخصیِ آدم است. چیزی شبیهِ یک تکه رویا توی جیبِ پیراهنت... عصرتون زیبا🌷 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‎‎‎@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
Erfan TahmasbiEmshab.mp3
زمان: حجم: 11.4M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنانی زیبا در مورد خوشبختی از دکتر رشید کاکاوند @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهوسوم بهرام از زندگی پر ملالش و کتکهایی که از ناپد
همه با تعجب نگاهم میکردن و طلعت گفت خب حرف بزن دختر مردیم از نگرانی اما چی باید میگفتم بدون حرفی بلندشدم و به اتاقم رفتم و گوشه ای کز کردم و خوابیدم.وقتی غرق تو خوشی بودم اونا مگه خبر داشتن که الان تو وقت بدبختی اونا رو همراه خودم کنم غروب با تب و لرز از خواب پریدم خواب بهرام و دیده بودم اما یادم نبود چی دیدم ملک ناز بالای سرم نگران نشسته بود حال و روزپریشون من همه رو کلافه کرده بودملک ناز موهامو نوازش کرد و گفت چی شده خواهر جان نمیخوای حرف بزنی همه نگرانت هستیم از مدرسه که اومدم حال همه پریشون بودحتی بچه هات با دیدن گریه هات ترسیدن و بهونه میگیرن اما طلعت قدغن کرد که خلوتت و بهم بزنیم.با دیدن ملک ناز باز اشکهام شروع به باریدن کرداز بچگی یاد گرفته بودم از دست بدم مادرم برادرم پدرم اما از دست دادن بهرام و بلد نبودم اما چاره چه بود مگه میتونستم با زور و زنجیر کسی رو برای خودم بکنم باید روی بهرام چشم میبستم بلند شدم و نشستم و سیر تا پیاز ماجرا رو برای ملک ناز گفتم ملک ناز با چشمهای متعجب نگاهم کرد و بغلم کرد و گفت بمیرم برای دل پاک و ساده ات کاش اصلا به اون مریضخونه نرفته بودی حالا هم به سر کار قبلت برگرداصلا دیگه کار کردن تو بسه بهتره کنار بچه هات باشی بعد این از این به بعد خودم کار میکنم طلعت تقه ای به در زد و با سینی چای اومد تو سینی رو جلوم گذاشت و چهار زانو روبه روم نشست و نگران بهم خیره شدبعد اروم قطرات اشکش و پاک کرد و گفت از وقتی باپدرتون ازدواج کردم قول دادم به خودم که براتون مثل مادر باشم میدونم هیچ وقت نتونستم برای شما و پدرتون جای بدری رو پر کنم اما خدا شاهده همه تلاشم و کردم اما وقتی تو رو میبینم که اینطور غصه میخوری و نمیتونی حرفت و بهم بزنی میفهمم که اصلا موفق نشدم با گریه خودمو به آغوش طلعت انداختم و هق هق کنان گریه کردم طلعت بدون اینکه بپرسه چی شده سرم و نوازش کرداون واقعا برامون مثل یه دوست و همراه فداکار و مهربون بودملک ناز همه چیز و از من شنیده بود برای طلعت تعریف کرد طلعت اشکهامو پاک کرد و گفت تو این مدت متوجه تغییر حال و هوات شده بودم متوجه شدم درگیرماجرایی هستی اما گفتم خودش هر موقع صلاح بدونه میگه الانم با عقل ناقصم میگم که پیش داوری نکن تو هنوز نظر بهرام و نمیدونی!نمیتونم باور کنم اون اینطور تو رو عاشق کنه و بعد لامروت باشه به فکر رفتم اون حرف طلعت تو دلم امیدی روشن کردپیش خودم گفتم یعنی ممکنه باز بهرام بیادو تا همیشه بمونه.طلعت گفت صبر کن بهرام بیاد حرفهاش و بشنو اگه واقعا دیدی تو رو نمیخواد بعد غمبرک بزن.یه روز تواضطراب و نگرانی گذشت لحظه ای از فکر بهرام خارج نمیشدم دیگه همه از حال دلم خبردار بودن زن عمو دلش برام میسوخت و مدام با حرفهاش نمک رو زخمم میپاشیدهر موقع منو میدید سرشو تکون میداد و آه میکشید و میگفت بخت فقط بخت اول تو هم مثل طلعت بداقبال بودی.زن عمو قصدش دلداری دادن من بود اما راهش و بلد نبود و با حرفهاش بیشتر آزار میداد تا زیاده روی میکرد با تشر طلعت یا مونس ساکت میشدمرخصیم تموم شد و تو اون سه روز از بس گریه کردم همه رو کلافه کرده بودم ناچار باید به سر کارم برمیگشتم از صبح دلشوره داشتم مونس غذامو آماده کرد و تو کیف دستیم گذاشت و داددستم و گفت همه چیز و بسپار به خداصورت مونس و بوسیدم و گفتم برام دعا کن دعا کن یا محبتش از دلم بیرون بره یا بهرام برگرده آروم آروم به طرف مریضخونه رفتم از بس فکرهای جورواجور کرده بودم حس میکردم دارم دیوونه میشم.به بچه هام فکر کردم به طوبی که امسال کلاس اول میرفت به طلا دختر شیطون و شیرین زبونم که وقتی از سرکار برمیگشتم ساعتها با دستهای کوچیکش شونه هام و ماساژ میداد و از کارهایی که از صبح کردن برام میگفت به احمد پسر کوچیک و مهربونم که خلقیات مرحوم نادر برادرکوچیکم و به ارث برده بودمثل اون آروم و به همون اندازه کم حرف و مهربون بودتصمیم گرفتم به نصیحت زن عمو گوش بدم هر چند کار سختی بود اما بچه هام کسی رو غیر از،من نداشتن دلم و به بچه هام خوش میکردم و این عشق و عاشقی رو فراموش میکردم تا واردمریضخونه شدم یکراست به طرف مطب دکتر رفتم وارد مطب دکتر شدم و سلام و احوالپرسی مختصری باهاش کردم.دکتر زیر چشمی نگاهی بهم کرد و گفت اقور بخیرچطوری نازبانو؟ انگار رنگ به رو نداری؟گفتم کسالت مختصری داشتم اما الان بهترم و بیرون رفتم روی صندلی نشستم و چشم به برگه اسامی دوختم.اولین اسم روی برگه رو خوندم و تا سرم و بالا کردم صاحب اسم و ببینم دهنم خشکید و به نفسهام به شماره افتادبا خودم گفتم دیوونه شدم و اونودارم تصور میکنم اما نه واقعیت بود بهرام بودکه با سر و وضع آشفته جلوم وایساده بودشانس اوردم نشسته بودم اگه سرپا بودم حتما میخوردم زمین ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌