eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4هزار دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
15.2هزار ویدیو
101 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همیشه یک تکه رویا توی جیبِ پیراهنت باشد... چیزی شبیه عشق چیزی شبیه امید چیزی شبیه ایمان. گاهی تنها چیزی که آدم را سر پا نگه می‌دارد، نادیدنیِ شخصیِ آدم است. چیزی شبیهِ یک تکه رویا توی جیبِ پیراهنت... عصرتون زیبا🌷 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‎‎‎@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
Erfan TahmasbiEmshab.mp3
زمان: حجم: 11.4M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنانی زیبا در مورد خوشبختی از دکتر رشید کاکاوند @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهوسوم بهرام از زندگی پر ملالش و کتکهایی که از ناپد
همه با تعجب نگاهم میکردن و طلعت گفت خب حرف بزن دختر مردیم از نگرانی اما چی باید میگفتم بدون حرفی بلندشدم و به اتاقم رفتم و گوشه ای کز کردم و خوابیدم.وقتی غرق تو خوشی بودم اونا مگه خبر داشتن که الان تو وقت بدبختی اونا رو همراه خودم کنم غروب با تب و لرز از خواب پریدم خواب بهرام و دیده بودم اما یادم نبود چی دیدم ملک ناز بالای سرم نگران نشسته بود حال و روزپریشون من همه رو کلافه کرده بودملک ناز موهامو نوازش کرد و گفت چی شده خواهر جان نمیخوای حرف بزنی همه نگرانت هستیم از مدرسه که اومدم حال همه پریشون بودحتی بچه هات با دیدن گریه هات ترسیدن و بهونه میگیرن اما طلعت قدغن کرد که خلوتت و بهم بزنیم.با دیدن ملک ناز باز اشکهام شروع به باریدن کرداز بچگی یاد گرفته بودم از دست بدم مادرم برادرم پدرم اما از دست دادن بهرام و بلد نبودم اما چاره چه بود مگه میتونستم با زور و زنجیر کسی رو برای خودم بکنم باید روی بهرام چشم میبستم بلند شدم و نشستم و سیر تا پیاز ماجرا رو برای ملک ناز گفتم ملک ناز با چشمهای متعجب نگاهم کرد و بغلم کرد و گفت بمیرم برای دل پاک و ساده ات کاش اصلا به اون مریضخونه نرفته بودی حالا هم به سر کار قبلت برگرداصلا دیگه کار کردن تو بسه بهتره کنار بچه هات باشی بعد این از این به بعد خودم کار میکنم طلعت تقه ای به در زد و با سینی چای اومد تو سینی رو جلوم گذاشت و چهار زانو روبه روم نشست و نگران بهم خیره شدبعد اروم قطرات اشکش و پاک کرد و گفت از وقتی باپدرتون ازدواج کردم قول دادم به خودم که براتون مثل مادر باشم میدونم هیچ وقت نتونستم برای شما و پدرتون جای بدری رو پر کنم اما خدا شاهده همه تلاشم و کردم اما وقتی تو رو میبینم که اینطور غصه میخوری و نمیتونی حرفت و بهم بزنی میفهمم که اصلا موفق نشدم با گریه خودمو به آغوش طلعت انداختم و هق هق کنان گریه کردم طلعت بدون اینکه بپرسه چی شده سرم و نوازش کرداون واقعا برامون مثل یه دوست و همراه فداکار و مهربون بودملک ناز همه چیز و از من شنیده بود برای طلعت تعریف کرد طلعت اشکهامو پاک کرد و گفت تو این مدت متوجه تغییر حال و هوات شده بودم متوجه شدم درگیرماجرایی هستی اما گفتم خودش هر موقع صلاح بدونه میگه الانم با عقل ناقصم میگم که پیش داوری نکن تو هنوز نظر بهرام و نمیدونی!نمیتونم باور کنم اون اینطور تو رو عاشق کنه و بعد لامروت باشه به فکر رفتم اون حرف طلعت تو دلم امیدی روشن کردپیش خودم گفتم یعنی ممکنه باز بهرام بیادو تا همیشه بمونه.طلعت گفت صبر کن بهرام بیاد حرفهاش و بشنو اگه واقعا دیدی تو رو نمیخواد بعد غمبرک بزن.یه روز تواضطراب و نگرانی گذشت لحظه ای از فکر بهرام خارج نمیشدم دیگه همه از حال دلم خبردار بودن زن عمو دلش برام میسوخت و مدام با حرفهاش نمک رو زخمم میپاشیدهر موقع منو میدید سرشو تکون میداد و آه میکشید و میگفت بخت فقط بخت اول تو هم مثل طلعت بداقبال بودی.زن عمو قصدش دلداری دادن من بود اما راهش و بلد نبود و با حرفهاش بیشتر آزار میداد تا زیاده روی میکرد با تشر طلعت یا مونس ساکت میشدمرخصیم تموم شد و تو اون سه روز از بس گریه کردم همه رو کلافه کرده بودم ناچار باید به سر کارم برمیگشتم از صبح دلشوره داشتم مونس غذامو آماده کرد و تو کیف دستیم گذاشت و داددستم و گفت همه چیز و بسپار به خداصورت مونس و بوسیدم و گفتم برام دعا کن دعا کن یا محبتش از دلم بیرون بره یا بهرام برگرده آروم آروم به طرف مریضخونه رفتم از بس فکرهای جورواجور کرده بودم حس میکردم دارم دیوونه میشم.به بچه هام فکر کردم به طوبی که امسال کلاس اول میرفت به طلا دختر شیطون و شیرین زبونم که وقتی از سرکار برمیگشتم ساعتها با دستهای کوچیکش شونه هام و ماساژ میداد و از کارهایی که از صبح کردن برام میگفت به احمد پسر کوچیک و مهربونم که خلقیات مرحوم نادر برادرکوچیکم و به ارث برده بودمثل اون آروم و به همون اندازه کم حرف و مهربون بودتصمیم گرفتم به نصیحت زن عمو گوش بدم هر چند کار سختی بود اما بچه هام کسی رو غیر از،من نداشتن دلم و به بچه هام خوش میکردم و این عشق و عاشقی رو فراموش میکردم تا واردمریضخونه شدم یکراست به طرف مطب دکتر رفتم وارد مطب دکتر شدم و سلام و احوالپرسی مختصری باهاش کردم.دکتر زیر چشمی نگاهی بهم کرد و گفت اقور بخیرچطوری نازبانو؟ انگار رنگ به رو نداری؟گفتم کسالت مختصری داشتم اما الان بهترم و بیرون رفتم روی صندلی نشستم و چشم به برگه اسامی دوختم.اولین اسم روی برگه رو خوندم و تا سرم و بالا کردم صاحب اسم و ببینم دهنم خشکید و به نفسهام به شماره افتادبا خودم گفتم دیوونه شدم و اونودارم تصور میکنم اما نه واقعیت بود بهرام بودکه با سر و وضع آشفته جلوم وایساده بودشانس اوردم نشسته بودم اگه سرپا بودم حتما میخوردم زمین ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهوچهارم همه با تعجب نگاهم میکردن و طلعت گفت خب حرف
با غیظ نگاهم کرد و گفت معلوم هست کجایی؟!کاش بهم خبر داده بودی و منو این همه نگران نمیزاشتی دلواپست بودم و هیچ نشونی و آدرسی ازت نداشتم.بهرام راس میگفت استخدام من تو مریضخونه خیلی سریع اتفاق افتاد و آدرس من جایی نوشته نشدبه چهره اش دقیقتر شدم موهاش آشفته بود و چشماش قرمز دیگه تو اون صورت جذابش نشاط و سرحالی نبوداز اینکه نگرانم شده بود بند بند وجودم غرق لذت شداما چیزی بروز ندادم و گفتم بهتر است دیگه برید!راستی براتون دردسر نشه با من کمینه هم کلام میشید!بهرام که متوجه کنایه هام شد گفت منظورت از این کنایه ها رو میفهمم بهتره باهم حرف بزنیم ظهر تو حیاط منتظرم و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه رفت.انگار جون گرفته بودم.تهدیدهای پروین و فراموش کردم و بی صبرانه منتظر ظهر بودم که برسه.یه لحظه یادنصیحت زن عمو افتادم که میگفت اگه راحت بدست بیایی راحت هم از دست میری اما من بقدری درگیر احساساتم بودم که برام اهمیتی نداشت بعدش چی میشه.اما بازم با خودم فکر کردم همه اینا تو ذهن من هست من خبری از درون بهرام ندارم و تصمیم گرفتم همه اون چیزهایی که خواهرش بهم گفته بود و باهاش درمیون بزارم.بعد ویزیت مریضها توسط دکتر با دکتر به اتاق عمل رفتیم و من تمام مدت نگاهم به ساعت بود حدود ساعت دو بود که کارم تموم شداز زمان قراری که با بهرام گذاشته بودم خیلی گذشته بود اما نفهمیدم با چه سرعتی خودمو به حیاط رسوندم و هر چی چشم گردوندم اثری ازش نبودحدس زدم وقتی دیده دیر کردم برگشته سر کارش و بیشتر منتظر نمونده دلم گرفت و اینبار دل به دریا زدم و به دنبالش رفتم سمت ساختمون مریضخونه اما همینکه خواستم وارد ساختمون بشم از دور پروین و دیدم با دیدنش حالم خراب شد و دلشوره گرفتم راهم و کج کردم و ازش دور شدم.باز بدبینی به سراغم اومد که نکنه بهرام میخواسته از نامزدیش بگه و ازم عذرخواهی کنه اون روز وقتی دیدم کارم تموم شده از دکتر خداحافظی کردم و وسایلم و برداشتم و با غم راهی خونه شدم فکر نکردن به این ماجرا سختترین کار بود تو ذهنم قیافه نامزدش و تصورمیکردم و حدس میزدم مثل پروین خوش قیافه و امروزی باشه.مطمئنا از اون زنهایی هست که قیمت عطر پارسی اش از حقوق یک ماه من بیشتر بودصداش افکارم و پاره کرد لحظه ای فکر کردم باز خیال کردم اما نه درست میشنیدم خودش بود بهرام بودشونه به شونه ام تو پیاده رو کنارم ایستاده بود با اخمهای تو هم و قیافه عبوس.نگاهش کردم و من من کنان گفتم کارم طول کشید وقتی هم اومدم شما نبودیدبهرام بدون توجه به حرفهام گفت حرفهام جدی هست میخوام بشنوی میشه همونطور که به سمت خونه ات میری همراهیت کنم البته مایلم خونه اتونو هم یاد بگیرم تا اگه بازم غیبت زد بدون کجا باید بیام دنبالت با اینکه از خدام بود باهاش برم اما شونه ای بالا انداختم و خودمو بی میل نشون دادم و گفتم من اختیارم دست خودم هست شما ببینید اگه براتون دردسر نمیشه بیایید.بهرام با اعتراض گفت چرا اینطور با من حرف میزنی؟اون دو روز بدون اینکه به من بگی رفتی حالا هم که برگشتی فقط داری کنایه میزنی و با نیش زبونت داری آزارم میدی اگه مشکلی هست حرفی داری رک و راست بگو تا باهم حلش کنیم نمیدونستم از حرفهایی که پروین به من گفته بود خبر داره یا نه؟کمی تو سکوت قدم زدیم و بعد همه اون چیزهایی که داشت آزارم میداد و آماده کردم وگفتم شنیدم نامزدت ما رو باهم دیده و ناراحت شده! بدون تعارف میگم از دستت دلخورم ای کاش به من میگفتی نامزدداری تا من این همه بهت نزدیک نمیشدم بعد با بغضی که داشت گلومو چنگ میزد گفت تو اصلا میدونی چی به روزم آوردی؟!بهرام ساکت بود و فقط گوش میدادبعد با آرامش گفت حرفهات تموم شد؟هیچ جوابی ندادم بهرام گفت میشه یه جا بشینیم از خدام بود گفتم البته،بازم در برابرش هیچ مقامتی نتونستم بکنم باهم به پارک نزدیک مریضخونه رفتیم روی زمین روبروی هم نشستیم بهرام کمی مکث کرد و گفت بعد از مرگ فاطمه همسرم خواهرم یکی ازدوستاش و که اسمش ملیحه بود بهم معرفی کردملیحه معلم بود و یه سال قبل از دیدن من ازدواج کرده بود و سه ماه بعد هم جدا شده بودپروین گفت بعد از طلاق ملیحه همسر قبلیش برای آموزش خلبانی رفته آمریکا و فکر نکنم دیگه برگرده.به پیشنهاد پروین چند باری ملیحه رو دیدم راستش دختر بدی هم نبودپروین میگفت اون همون دختریه که میتونه منو خوشبخت کنه ازش بدم نمی اومد تو اولین نگاه بخاطر زیبایی بی اندازه اش توجهم و به خودش جلب کرداما بعد از چند جلسه صحبت کردن متوجه شدم اون نمیخواد از زهره نگهداری کنه و غیرمستقیم ازم خواست دخترم و به پروین بدم...پروین هم که بخاطرخوشبختی من حاضر بود هر کاری بکنه بهم گفت من مثل چشمهام از زهره نگهداری میکنم تو به زندگیت برس
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 ماده مخدر جدید BT در سوپرمارکت‌ ها ❌ قرص BT بی تی در دست کودکان ، ماده‌ای برای عقیم کردن نسل جوان ، حتی به منفی شدن جمعیت شیعه هم راضی نیستند؛می خواهند هر چه زودتر نسل شیعه منقرض شود، مخدر ویران‌گری که در بسته بندی های بسیار شیک و با طعم انواع میوه ها وجود دارد، این است که نه تنها جوان و یا حتی نوجوان را مورد هجمه قرار داده اند بلکه نوک پیکان شومش را به سمت کودکان و خردسالان دانش آموز نشانه رفته است و گویا قصد دارد تمام جامعه را شخم بزند! برای تهیه بی تی کافیست سری به سوپر مارکت محله مان یا حداکثر دست فروشان بزنیم. فاجعه ی سنگین تر، ناشناس بودن این محصول، به عنوان مخدر نزد خانواده ها، معلمان، مدیران، دانش آموزان و حتی غالب مصرف کنندگان است! تعجب نکنید، در بسیاری موارد مشاهده شده که فرد خردسال مصرف کننده نمی داند این چه چیزی است که مصرف می کنند و فکر می کند پاستیل، آدامس و یا امثال این هاست! نکته تاسف بار دیگر این که برخی کودکان دبستانی این ماده را در جلوی چشم پدر و مادر و حتی مدیر و معلم خود مصرف می کنند، بی آن که خود و یا پدر و مادر و معلم او بدانند این سرطان چیست. 📲همراهان.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهوپنجم با غیظ نگاهم کرد و گفت معلوم هست کجایی؟!کاش
پروین میگفت کمی که بگذره ملیحه زهره روقبول میکنه راستش منم قبول کردم.از اینکه بهرام با آب و تاب داشت از زیبایی اون دختر برام تعریف میکرد آتیش گرفته بودم بازم وجود یه رقیب زیبا قلبمو به درد میاورداما به روی خودم نیاوردم.بهرام گفت ما تا نامزدی هم پیش رفتیم اما همسر ملیحه برگشت و بهش پیام دادقصد رجوع داره اون هم از من مهلت خواست تا فکرهاش و بکنه و تصمیم نهاییش و بگیره.تو این گیر و دار تو رودیدم و بعد یه هفته معاشرت فهمیدم بهت علاقه دارم ،با تو معنی آرامش و فهمیدم تو دختر صادق و مهربونی هستی و همه اتفاقهای زندگیت و بی کم و کاست برام گفتی تو با جان و دل به من محبت کردی من شیفته اخلاقت شدم و وقتی فهمیدم آنقدر قوی و مستقل زندگی سه تا بچه ات و مدیریت میکنی فهمیدم من و زهره هم میتونیم بهت تکیه کنیم.اون روزکه تو حیاط داشتیم ناهار میخوردیم پروین اومد و گفت که ملیحه منو انتخاب کرده حتی چند باری هم برای دیدنم به مریضخونه اومده منم با عجله سراغ ملیحه رفتم و ازش خواستم که به همسرش فرصت دوباره بده چون من نمیتونم از زهره دور بمونم و با زبون بی زبونی بهش فهموندم که از ازدواج با اون منصرف شدم.حرفهای بهرام بهم آرامش داد باور نمیکردم که اون دختر باسواد و زیبایی مثل ملیحه رو بخاطر من پس زده اون روز فهمیدم که اگه عشق واقعی باشه هیچی مانعش نمیشه تو سکوت باهم قدم میزدیم و نمیدونم چی شد انگشتهام به انگشتهای بهرام خورد و دلم لرزید و دستم و زود کشیدم کنار بهرام بی تفاوت گفت ببین نازبانو من فکرهامو کردم اگه تو هم دلت با منه بیا باهم ازدواج کنیم من خونه کوچیکی دارم باهم بچه هامونو اونجا سر و سامان بدیم خودمونم بعد این همه سختی کنار هم به آرامش میرسیم از شنیدن پیشنهاد ناگهانی بهرام جاخوردم.بهرام برام خود عشق بودهمونی بود که تموم حال خوب و بدم به اون بستگی داشت احساس غرور میکردم باور نمیکردم که بهرام بین من و ملیحه ، من و انتخاب کرده تا غروب تووخیابون قدم زدیم و بستنی خوردیم و گفتیم وخندیدیم و هیچ کدوم متوجه گذر زمان نشدیم.نزدیک خونه با عجله از بهرام خداحافظی کردم به خونه که رسیدم زن عمو تو ایوون مشغول نماز خوندن بود تا منو دید بلند چند بار گفت الله اکبرخنده ام گرفت بچه هام دوییدن تو ایوون و محکم بغلشون کردم وبوسیدمشون.طلعت به ایوون اومد و تا قیافه بشاش من و دید با تعجب گفت خیره با ذوق به طرفش دویدم و اونو بغل کردم و بوسیدم زن عمو با عجله نمازش و تموم کرد وگفت اصلا نفهمیدم چی خوندم ؟ چخبر؟ بهرام و دیدی؟چرا انقد دیر اومدی؟طلعت و رها کردم و پیش زن عمو رفتم و همه چیز و براش تعریف کردم دستهاش و بالا برد و گفت الحمد الله برات ختم برداشتم.شب که بچه ها خوابید من و مونس و ملک ناز دور هم نشستیم زن عمو گفت باید اول خانوم جون بیاد ،اصلا باید بریم از طبیب در مورد بهرام تحقیق کنیم زن عمو فکر میکرد و هر لحظه چیزی به خاطرش می اومداون شب از شادی تو پوست خودم نمیگنجیدم سرم و روی پای زن عموگذاشتم و گفتم زن عمو عاشقی چقد قشنگه زن عمو گفت الهی یار خوب نصیبت بشه گفتم زن عمو شما عاشق عموی خدا بیامرز بودی؟زن عمو اخمی کرد و فحشی نثار روح عمو کرد و تا نگاه پرتشر طلعت و دید گفت خدا از سر تقصییراتش بگذره اما وقتی به جوونیم فکر میکنم میبینم این مرد زندگیمو نابود کرده زن عمو که میخواست درمورد زندگیش حرف بزنه مکثی کرد و گفت یکسال از ازدواج نگذشته بود که دوتا پسر دسته گل براش زاییدم ما چندین نسل دوقلوزا بودیم اما اون منو تو خونه تنها گذاشت و با زن صیغه ایش بیگم خانوم روانه قم وجمکران شدطلعت با اعتراض گفت تقصیر خودت بود بیگم خانوم دختر دایی خودت بود میخواستی بعد مرگ شوهرش پناهش ندی تا آقام هم هوایی نشه زن عمو که سر درد و دلش باز شده بود بدون توجه به طلعت گفت نمیدونی با چه مکافاتی بیگم و به یه پیرمرد شوهر دادم اما مگه یکی دوتا بودن برای من کلفت و نوکر گرفته بودخونه بزرگی داشتم خورد و خوراک فَت و فراوون هر کدوم از بچه هام و که میزاییدم یه جفت النگوی پهن دستم مینداخت اما چه فایده سر به هوا و رفیق باز بود.هر چند وقت یه بار بار و بنه جمع میکرد و با رفیقاش چند ماه به مشهد میرفتن گاهی هم عازم کربلا میشد و یه بارم حج رفت شاید تو کل سال شش ماه هم نمیدیدمش.گوشش به خاک باشه امانشد یه بار منو با خودش ببره و من فقط تو چار دیواری و همدم نوکر و کلفت بودم. بعد نگاهی به مونس کرد و گفت فکرمیکنی چرا به این دختر مونس میگفتم چون تنها محرم و همدمم بودزن عمو گفت تا از سفر برمیگشت برام یه قواره پارچه میاورد و طلا میخرید و قربونی میکردمیریخت و میپاشید و به ماه نکشیده دوباره بچه ای تو دامنم میزاشت و میرفت.اعتقاد داشتن زن باید سرش به زاییدن و بچه داری مشغول باشه
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهوششم پروین میگفت کمی که بگذره ملیحه زهره روقبول م
زن عمو آهی کشید و گفت چه خوب دیوارهابلندن و دیگران از زندگی آدم خبر ندارن خلاصه اش کنم مردم ظاهر زندگیم و میدیدنن و حسرت میخوردن خانوم جونت خبر داره همه میگفتن ماه سلطان غرق خوشیی هست اما خبر نداشتن شبها تا صبح ازفکر اینکه شوهرم کجاست. و به چه کااری مشغوله خواب نداشتم و میسوختم و اشک میریختم.یادم میاد هر دختری که عقدش بوداز یه روز قبل مادرش می اومد و با التماس میخواست برم و سفره عقدش و پهن کنم تادخترشون مثل من سفید بخت بشه.موقع چیدن سفره عقد مادر عروس و عروس گوشه ای می ایستادن و منونگاه میکردن و حسرت جیرینگ جیرینگ النگوهامو میخوردن و من عذاب وجدان داشتم و از ته دل دعا میکردم واقعاعروس خوشبخت بشه و بختش مثل من نشه دلم از حرفهای زن عمو گرفت پس بی دلیل نبودکه گاهی بداخلاق میشدزن عمو گفت کاش سواد داشتم و قصه زندگیم و مینوشتم که خواندنی تر از قصه های هزار و یک شب میشد چقدرحرفهاش منو یاد فخر السادات می انداخت.بالاخره خانوم جون اومد و طلعت ماجرای بهرام و باهاش در میون گذاشت.خانوم جون فوری رو کردبه من و گفت اگه نازبانو آرامش و خوشبختی میخواد بایددور و بری های بهرام و هم راضی کنه.خانوم جون گفت اگه خواهرش راضی نباشه بعدا دردسر میشه براش زن عمو گفت وا چه حرفها بهرام که صغیرنیست خانوم جون کوتاه نیومد و به من گفت اول بگو چند روزی دخترش و بیاره اینجا اصلا ببینیم با تو و بچه ها کنار میاد یا نه؟زن عمو با اشاره من وسط حرفش پرید و گفت با بهونه های الکی لگد به بخت این دختر نزن شاید با این سخت گیری ها بهرام پشیمون بشه.خانوم جون بدون توجه به حرفهای زن عمو گفت باید بریم خواهر و شوهر خواهرش و پیدا کنیم و علت مخالفتشونو بفهمیم شاید اونا چیزهایی بدونن که نازبانو بخاطرعشقش به بهرام نمیبینه نمیخوام بچه ام یه بار دیگه ضربه بخوره.دلم مثل سیر و سرکه از تصمیم خانوم جون میجوشید تو همین گیر و دار ملک ناز خبر آورد که میخواد برای تدریس بعنوان نیروی سپاه دانش به یکی از دههای اطراف بره بابت این کار خیلی خوشحال بود ومیگفت با دوسال خدمت میتونم براحتی استخدام آموزش و پرورش بشم و دیگه نیازی به درس خوندن بیشتر نیست.خانوم جون از تصمیم اون استقبال کرد و گفت این خیلی بهتر از دارالمعلمین هست فقط میترسم به یه روستای دور افتاده منتقل بشی سالهای انقلاب سفید بود که از اون به انقلاب شاه و مردم یاد میکردن زمینها رو داشتن بین کشاورزها تقسیم میکردن و قرار بود روستایی ها به کمک سپاه دانش باسواد بشن بگذریم که بعدش چه ها به سر مردم اومداما من تو عالم خودم بودم و دوست داشتم هر چه زودترتکلیفم با بهرام روشن بشه.اخر هفته همه باهم به ده رفتیم یکم که استراحت کردیم با خانوم جان و زن عمو راهی خونه طبیب شدیم.خیلی وقت بود که طبیب و ندیده بودم پشت سرخانوم جون و زن عمو با دلهره وارد خونه شدم حیاط خونه همونطور بود مثل قبل از اینکه طبیب این همه سال تک و تنها مونده و ازدواج نکرده در تعجب بودم به در و دیوار که نگاه میکردم بهرام جلوی چشام می اومد یاد اون روزی افتادم که پدرم با بدن له ولورده رو تخت بود و بهرام خونسرد بالا سرش وایساده بود و کاراشو میکرداز بازی سرنوشت در عجب بودم که چطور روزگار چرخید و اون پسر آروم الان برام شده معشوق.طبیب پشت میز زوار در رفته ای نشسته بود و کتاب میخوندتا ما رو دید نیم خیز شد و سلام دادخانوم جون و زن عمو رو نیمکت کهنه گوشه اتاق نشستن و بعد احوالپرسی خانوم جون با من من گفت موندم چطور و از کجا شروع کنم طبیب از پشت عینکش نگاهی به هر سه ما کرد و گفت راحت باشید خانوم جان کمکی از دستم بر میاد؟خانوم جون نفسی تازه کرد و گفت از ازدواج قبلی نازبانو که خبر دارید طبیب سری تکون داد و گفت بله خیلی متاسفم اما بنظر من ادامه دادن زندگی های پر دردسر اصلا درست نیست با شناختی که از شما و خونوادتون دارم مطمئنم درست ترین تصمیم و گرفتیدزن عمو که همیشه عجول بود به خانوم جون گفت چرا انقد آسمون ریسمون میبافی اصل مطلب و بگو و بیشتر از این وقت طبیب و نگیریم خودش سمت طبیب چرخید و گفت اینم قبول دارید که نازبانو تا اخر عمر قرارنیست بدون شوهر بمونه اون هنوز جوونه و نیاز به همدم و هم بالین داره.طبیب سری تکون داد و حرفهاشو تایید کردزن عمو گفت راستش شاگرد قدیمی شما به خواستگاری نازبانو اومده طبیب چند لحظه مات زده به دهن زن عمو نگاه کرد و عینکشو جابجا کرد و گفت دستیار من؟؟؟خانوم جون دنبال حرفشو گرفت و گفت بله دستیار قدیمیتون آقا بهرام!خانوم جون به طبیب گفت انگار نازبانو تو مریضخونه باهاش آشنا شده و تو این رفت و آمدها علاقه ای بوجوداومده برای اینکه اتفاق تلخ گذشته دوباره تکرار نشه اینبار خواستیم تحقیق کنیم و با شما مصلحت کنیم. ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
اولین سالگرد درگذشت کربلای قاسم عباسخانی را خدمت منسوبین و بازماندگان داغدار ،فرزندان و خانواده سوگوار تسلیت عرض میکنیم. کانال آنا وطن آغمیون @Aghmiun
یک عکس پوستری از دماوند زیبا @Aghmiun