977.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️💫ســـلام
🤍💫روز زیـبــاتـون بـخـیـر
❤️💫امروزتون بخیر و نیکی
❤️💫حال دلتون خوب خوب
🤍💫رزق و روزیـتـون زیـاد
❤️💫جسم و جانتون سلامت
🤍💫و زنـدگـیـتـون غـرق در
❤️💫سـعـادت و آرامـش بـاشـه
❤️💫سه شنبه تون پراز خیر و برکت
@Aghmiun ❥❥
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سایز دور شکم و کمرت رو بگیر ، و یک هفته ناشتا این حرکات ترکیبی هوازی و شکم پهلو رو انجام بده ببین چه میکنه♥️😎
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun ❥❥
@mer30tvزندگی رو دریاب... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
صبح بیست و پنجم شهریور ماه
روز خرما
@Aghmiun ❥❥
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهوهفتم زن عمو آهی کشید و گفت چه خوب دیوارهابلندن و
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوپنجاهوهشتم
طبیب که تازه متوجه ماجرا شده بودنگاهی به من کرد و لبخندی زد و گفت بهرام وقتی پیش من کار میکرد پسرخوب و با اخلاقی بود مطمئنا الان هم همونطوره راستش من برای مراسم ازدواجش هم رفتم اون با خونواده سرشناس و خوبی هم وصلت کرده بوداما بیچاره شانس نیاورد و اول زندگی که زنش بنای ناسازگاری گذاشت و میخواست بره فرنگ پیش برادرش بعد هم که مریض شد و دختر بیچاره جوانمرگ شدحالا هم اگه شما برای پرس و جو اومدین باید بگم من از بهرام جز خوبی چیزی ندیدم لبته خودم به پرس و جو موقع ازدواج معتقد نیستم آدما به مرور زمان و تو زندگی خودشونو نشون میدن بهتر هست باهاش معاشرت کنید شاید اخلاقهای اون در نظر من خوب باشه اما باب میل شما نباشه خانوم جون گفت حرف شما درسته اما این تنها راهی بود که به عقل ناقصمون رسیدزن عمو وسط حرف خانوم جون پرید و گفت شما خونواده اش و میشناسی؟طبیب سری تکون داد و گفت البته شوهر خواهرش از دوستای من هست،خواهرش هم خانوم محترمی هست البته اینم بگم که علاقه شدیدی به برادرش داره.پدرش سالها پیش فوت کرده و مادرش هم دو یه سالی میشه به رحمت خدا رفته زن عمو گفت وقتت و گرفتیم طبیب شرمنده
از بس از بعضی مردها بدی زیاد دیدیم مجبوریم همه رو به یه چوب برونیم خدا میدونه که چه ها از دست اکبر و خونواده اش کشیدیم.طبیب باز به من نگاه کرد و گفت خودت نظرت چیه دخترم؟تو با اون همکاری و کم و بیش اخلاق و رفتارش و دیدی بهتر از هرکسی میتونی تشخیص بدی که به درد زندگیت میخوره یا نه؟از خجالت سرم و پایین انداختم و جوابی ندادم.خانوم جون گفت دخترم سازگار و قانع هست باور کنید اگه شوهرش تجدید فراش نمیکرد نازبانو با خوب و بدش زندگی میکردطبیب سری به تاسف تکون داد و گفت ای داد بیداد عجب مرد بی وجدانی چطور با وجود همچین همسر موجهی باز ازدواج کرده؟!زن عمو گفت بعضی مردها چشمشون سیر نمیشه و آینده بچه و عزیز یه خونواده رو تباه میکنن یکی هم مثل شما اینطور تا اخر عمر عذب میمونه چرا باید اینطور باشه؟زن عمو که فضولیش گل کرده بود دوس داشت طبیب از زندگیش بگه طبیب مکث طولانی کرد و آهی کشید و گفت سالهای جوونی یه روز به خودم اومدم دیدم دلم پیش یکی گیر کرده و یه لحظه هم نمیتونم فکرشو از سرم بیرون کنم.متاسفانه بنابه دلایلی قسمت نشدمن به معشوقم برسم و بعد اون هم نتونستم به کس دیگه ای حتی فکر کنم واقعا انصاف نبود منی که دلم و باخته بودم زندگی یه زن دیگه رو تباه کنم و واردزندگی بدون مهر و محبت بکنم.خانوم جون لبخندی زد و گفت شیر مادرت حلالت احسنت به شما که وجدان داریدبعد از کمی صحبت از طبیب خداحافظی کردیم و از خونه بیرون اومدیم
از اینکه طبیب هم در مورد بهرام نظرش مثبت بود جلوی خانوم جون و زن عمو احساس غرور میکردم خانوم جون و زن عمو به سمت امامزاده رفتن و من به سمت خونه راه افتادم.هوا کمی سوزداشت ولی گشتن تو کوچه های باصفای ده سرحالم آورد و از جلوی حموم ده که گذشتم یاد نیر و اخرین حمومی افتادم که با نیر و بتول اومدیم چقد دلم برای نیر تنگ شده بود اما اون بی معرفت بود و منو به کل از یاد برده بود توخاطراتم غرق بودم که دیدم جلوی در خونمون هستم کاش میشد در و باز کنم و برم تو از خانوم جون شنیده بودم خونه هنوزخالیه و ارباب میخواد بازسازیش کنه تا وقتی پسر کوچیکش زن گرفت بره اونجا زندگی کنه.یاد حرف پدر افتادم که میگفت وقتی مالی رو فروختید دیگه چشمتون دنبالش نباشه زیر لب گفتم خیرش و ببینید و از خونه دور شدم.وقتی به خونه رسیدم ملک ناز تازه رسیده بود و باخوشحالی جلو دویید گفت حکمم و گرفتم قرار هست تو آبادی بالا خدمت کنم اینطوری خیلی خوبه شبها هم میتونم بیام پیش خانوم جون صورتشوبوسیدم و گفتم مبارکه ملک ناز قرار بود با دو مرد و یه زن دیگه تو آبادی بالا درس بدن خانوم جون و زن عمو هم چند ساعت بعد اومدن و قرار شد دو روز تو ده بمونیم و بعد برگردیم شهر.روز بعدش به خونه زهرا خانوم رفتیم فرخنده خانومی تمام عیار شده بود و تو خونه خیاطی و شیرینی پزی میکردفرشته و بهشته هم گاهی خطاطی میکردن و گاهی همراه مادر به اهالی قرآن یاد میدادن زهرا خانوم تا از خواستگاری بهرام خبر دار شد گفت امیدوارم تموم سختی هایی که تو خونه اکبر کشیدی برات جبران بشه.روز بعد به شهر برگشتیم و قرار شد خانوم جون یه روز و مشخص کنه تا بهرام و ببینه.بعد سالها سختی حس میکردم به آرامش و خوشبختی نزدیک شدم.ماههای اول مدرسه ها بود و مهین و طوبی و طلا با یه سال اختلاف به مدرسه میرفتن طلعت انگار سه تا دختر داشت و برای بچه ها کم نمیزاشت.مهین نه سالش بود و زیبا و خوش چهره بودجذابیت پدر و زیبایی بتول و به ارث برده بودمنم بین اون و دخترهام فرقی نمیزاشتم احمد هم قرار بود سال بعد به مدرسه بره پیش خودم حساب کردم باید با زهره همکلاس بشه
ادامه دارد....